در درون همهمون اتاقهای زیادی هست. تو هر اتاقی هم یک چیزی از یک زمانی هست. یکی از چیزهایی که همهء ما داریم، یک هیولاست . ما همهمون یه هیولا داریم که رفته توی یک اتاق تاریک قایم شده. آره قایم شده، برای این که نتونیم پیداش کنیم، در رو هم از تو قفل کرده. برای این که ما نتونیم اون چیزی رو که خیلی وقت پیش از ما دزدیده، ازش پس بگیریم.
ولی من فکر میکنم تو قدرتش رو داری و راهش رو هم بلدی. تو میدونی که اون اتاق کجاست و چطوری باید اون در رو باز کنی. تو میتونی. تو میخوای که بری و اون در رو باز کنی. تو میخوای که با اون هیولا روبهرو بشی، و وقتی با اون روبهرو بشی، اون وقت میبینی که اون هیولا چیزی نیست به جز یک سایهء سیاه که افتاده گوشهء اتاق. ولی وقتی دقت کنی یه جعبهء کادویی رو توی اون سایه میبینی.
حالا میتونی شجاعانه بری جلو و اون جعبهء خوشگل رو برداری. اون مال توئه. برو !
توی این جعبه تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه. هیجانِ گرفتن یک قاصدک، لذت چرخیدن فرفرهء کاغذیت وقتی میدویدی، نوازش موج دریا وقتی از روی پاهات عقب میکشید، چسبونکی شدن لبات وقتی آبنبات لیسی میخوردی، شادی دیدن کف دستهات وقتی گِلی شده بودند و تمام شادیهای ساده و کوچولوت توی اون جعبهء خوشگل ِ کادوپیچشده است، نگاه کن، لبخندِ تو ، توی این جعبه است. و این تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه.
.
.
.

