تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها - این ورم، اون ورم، می‌پَرم، می‌کَنم...؟ نه ...

 

 بعد از کلی غیبت، سخته نوستن. الآنم خیلی آروم و به کُندی دستم رو کیبرد جلو می‌ره؛ ولی می‌بینم که از وسواس درست خونده شدنم کم نشده و هنوز بعضی کلمات رو اعراب‌گذاری می‌کنم :D
نمی‌دونم چی باید بگم. فکر کنم اول باید از این همه سراغ گرفتن‌ها و احوال‌پرسی‌های شنیداری (تلفنی) و دیداری (حضوری) و نوشتاری (کامِنتـاری و ای‌مِـیلاری!!) شما دوستان عزیزم تشکر کنم و بعدش هم بگم چه مرگم بوده. گفته بودم وقتی آدم
یه مرگی‌ش میشه، یعنی یکی از مرگ‌های زندگی‌های قبلی‌ش بالا اومده و خاطراتش در ناخودآگاه‌ش زنده میشه و آدم افسردگی اون مرگش رو می‌گیره؟ (فکر کنم گفته بودم.)

 

خب در این مدت، هم کار بود، هم غار بود (از همون مردونه‌هاش، غار تنهایی رو می‌گم)، هم لوله‌ها بودند که هم‌چنان کشیده می‌شدند و سوراخ می‌شدند و لوله‌کش‌هایی که آنفلوانزا می‌گرفتند و بچه‌هاشون هم و نمی‌تونستند بیان و... گچ‌کاری و سیمان‌کاری که هنوز مونده و قفسه زدن که نصفش رو زدیم و نصفش هنوز تو طرحه... وقتی یه کاری پیش نمیره، نمیره دیگه زور که نیست. اونایی که دیدن بدونند که هنوز خونهء من همون جوره که دیدین (هیش، صداش رو در نیارین!)
و هم شلوغی درمانگاه بود و هست که قبلنا اغلب اونجا فرصت می‌کردم چیز بنویسم و بعدش دیگه نمی‌کردم ولی سعی می‌کنم که بکنم یه کمی. هم یه سفر کاری بود و یه روزه بود، هم الآن یک دوره کلاس هست که هر روز میرم از صبح تا دو، هم اون یکی دکتر درمانگاه رفته مکه و یکی از شیفت‌هاش هم به من اضافه شده. (در همین بین دو تا مریض هم ویزیت کردم که از عجایب روزگار هیچ کدوم شون نه سرماخورده بودند و نه فکر می کردند آنفلونزای خوکی گرفته‌ند! دومیش یه دختر خانوم بیست ساله بود که دکتر قبلی که دیده بودش به شدت ترسونده بودش بی‌خود و بی‌جهت، بعضی‌ها انگار مرض دارند!)

 

پریروز یه آقایی رو رو هیپنوز کرده بودم که برای ترک سیگار اومده بود. تو شرح‌حالش ازش پرسیده بودم تو طبیعت از کجاها خوشت میاد، گفته بود از کوهستان برفی، من هم بردمش به یه کوه برفی در یه روز آفتابی روشن. کارمون که تموم شد و برگشت، (سه تا مریض دیگه هم همین الان دیدم ، تازه امشب مثلاً خلوته! ساعتم حدودای 11 است.) آره وقتی آقاهه چشماش رو باز کرد، دستاش از سرما نه تنها کرخت و سِر شده بود بلکه قرمز هم شده بود و این در حالی بود که من هیچ حرفی راجع به سوز و سرما و اینا نزده بودم و ظاهراً خودش کوه سردی رو تجسم کرده بود. باید یادم باشه از این به بعد حتماً بگم در این جور موارد که لباس گرم و دستکش هم پوشیده باشی. برای خودم جالب بود از این نظر که بدون تلقین و اشارهء مستقیم به سوز و سرما هم، این جور به صورت واضح و شدید اثراتش بروز کرد.

 

راستی از کسانی که سئوالاتی از من پرسیده بودند در پیام‌گیر قبلی و قبل‌ترش هم عذر می‌خوام که جواب ندادم، چون در این مدت اصولاً خیلی کم اومدم تو اینترنت و فقط گاهی یه چکی می‌کردم ببینم خدای نکرده رهگذری غریبه‌ای، کسی حرف نامربوطی نزده باشه، که خوشبختانه اینجا همه اهل محل‌ند. (دیگه نمی‌نویسم که همینطور داره مریض میاد. ساعت شد 11 و نیم)

 

امیدوارم بتونم به زودی بقیهء اون مطلب عشق رو بنویسم و قالش رو بکَنم. می‌خوام از رو همون کازابلانکا مثال‌هاش رو بزنم و بعد هم یه چیز دیگه و بعدشم تمام. امیدوارم حال همهء شما خوب باشه. مرسی که به یادم هستید.

 

فعلاً

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 8:18 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed