Intimacy
شاید شما هم از قدیمیترها اصطلاح ”اَنتیم شدن“ را شنیده باشید. این اصطلاح، تلفظ فرانسوی ِ فعل ”اینتیـمِـیت“ (to intimate) است که چون تحصیلات آکادمیک ما اول بار از فرانسه وارد ایران شد (توسط امیرکبیر) این هم مثل بسیاری از اصطلاحات دیگر زبان فرانسه قاطی زبان ما شد و جا خوش کرد، اما بعداً آرام آرام فراموش شد. این فعل و مصدرش را در فارسی به ”صمیمیت، محرمیت، رابطهء نـامش.ـروع ِ جنـ.سی، مطلبی را رساندن، خودمانی شدن یا خودمانی ساختن و معنی دادن“ هم ترجمه کردهاند.
بعد از عشقهای مرتبط با جسم و روان میرسیم به بُعدِ اجتماعی انسان.
روابط اجتماعی ما میتواند به دو گروه کلی تقسیم شوند: - کاری
- احساسی
روابط کاری ما، یا مبتنی بر ”امر و اطاعت“ است، مثل روابط رئیس و کارمند، یا بر اساس ”خواست و اجابت“ است، مانند رابطهء اربابرجوع و کارمند (یا بین دو همکار اداری)، و یا صرفاً یک ”داد و ستد“ است، مثل رابطهء فروشنده و مشتری مغازهاش. این نوع از روابط برای گذران زندگی بوده و میتواند در همان محدودهء خودش هم محدود شود و محدود بماند. نیاز ما به این نوع از روابط اجتماعی ربطی به عشق و عاطفه و احساس ندارد و اغلب بدون درگیری احساسی و عاطفی میتوانیم آن را ترک کنیم و اگر موانعی باشد، از نوع دیگری است. بنابراین فعلاً روابط کاری را کنار میگذاریم.
روابط احساسی اما، آن روابطی است که مربوط به بحث ما میشود. در اینجا باید ابتدا به دو مطلب اشاره کنم، یکی علاقمندیها و دیگری باج دادن یا باجگیری عاطفی.
به دوستان خود فکر کنید، به تکتک آنها، دوستان نزدیک، دوستان دورتر، دوستان قدیمی و دوستان خیلی صمیمی. از هر کدام یک مورد را انتخاب کنید (اگر روی کاغذ بنویسید که چقدر بهتر میشود)، حالا در ذهن خود یا روی کاغذ جلوی اسم او یک فلش بکشید و بنویسید که روز اول چطور شد که با او دوست شدید.
شاید در مورد بعضی از دوستانتان، مخصوصاً قدیمیترها، دیگر به یاد نیاورید که چطور شد که با هم دوست شدید، اما هر اتفاقی که باعث آشنایی و دوستی شما شده باشد، میتوانید مطمئن باشید که ادامهء آن علتی نداشته مگر یک یا چند چیز که هر دو در آن مشترک بودهاید.
انسان دوستانش را بر اساس ”اشتراکات“ پیدا میکند. شاید برای همین باشد که از اولین چیزهایی که دو نفر در ابتدای دوستی میخواهند از آنها در دیگری باخبر شوند، این است که ”از چه کتابی خوشت میاد؟“ ، ”چه آهنگی گوش میدی؟“ ، ”کدوم هنرپیشه رو دوست داری؟“ ، ”آخرین فیلمی که دیدی چی بود؟“ یا چه رنگی را دوست داری؟ و چه جور غذایی و چه جایی برای مسافرت رفتن و یا حتی چه فلسفهء فکریای یا چه مشرَب سی.اسی و غیره و غیره. در تمام اینها ما به دنبال علاقمندیهای "دیگری" میگردیم تا ببینیم با کدام علاقمندیهای ما جور است و در نهایت اگر علاقمندیهای مشترکی داشتیم، امکان دوستی مهیاست. گاهی هم موضوع مورد اشتراک ممکن است به جای علاقمندیها، مشکلات و رنجها باشد. این موارد پایدار نیست و با پایان مشکلات تمام میشود، مگر این که مشترکات مورد علاقهای جایگزین شود. در مورد برخی دوستان قدیمیمان هم ممکن است تنها، خاطرههای مشترک باعث حفظ ارتباط شده باشد. بگذریم.
این نیاز انسان به ”داشتن رابطهء انسانی“ است که او را مجبور میکند تا کسی را بیابد که بتواند ”علاقمندیها“ی خودش را با او ”به اشتراک بگذارد“. ولی ”چرا با او؟“ شاید خیلیهای دیگر هم باشند که علاقمندیهای ما را با خود داشته باشند، حتی بیشتر. جواب این است که، چون ”او“ کسی است که میتوانیم به او اعتماد کنیم و اعتماد او را هم به خود جلب کردهایم. چرا که در صورتِ این اعتمادِ متقابل است که ما توانستهایم به آن نیاز خودمان به ”داشتن رابطهء انسانی“ دست پیدا کنیم و اگر ما (یا او) به جای رفع این نیاز به روابط انسانی، در پی رفع نیاز خود به آن ”علاقمندیها“ باشیم، این رابطه یا یک ”داد و ستد“ خواهد بود که به جای پول، احساس و عاطفه در آن خرج شده و در مقابل ”علاقمندی“ خریداری میشود؛ و یا یک باجگیری احساسی است.
در باجگیری، یک طرف میداند و مطمئن است که طرف دیگر آن قَدَر به او علاقه دارد که او هر کاری بکند او نمیرَمَد. فرزندی که به دلایلی خیلی ”عزیز کرده“ است و هر کار اشتباهی میکند و در صورت امکان تنبیه، قهر میکند، تهدید به فرار یا خودکشی میکند، یا حتی دست به فرار یا خودکشی نمایشی میزند. یا به عنوان مثالی دیگر، کسی که به خواست خانواده به شغلی یا ازدواجی تن داده که ظاهراً خودش نمیخواسته، و حالا مدام انواع باجها را از خانواده میگیرد و منت آن ”پذیرش“ را بر سر آنها میگذارد و یا تهدید به خروج از آن وضعیت (طلاق یا استعفا یا...) میکند. مثال موارد باجگیری فراوان است، در واقع تمام فرزندان و (دوستان) و همسران ”لوس“ مشغول باجگیری هستند (البته لوس واقعی، منظور من ”کمی ناز کردن“ نیست، شخصیتاً لوس باشد).
برگردیم به Intimacy. این نوع عشق برخلاف دو مورد قبلی، Passion و Commitment، نمیتواند صرفاً احساسی باشد تنها در درون خود فرد، بدون آن که ”دیگری“ از آن بیخبر باشد، چون این عشق ذاتاً به دنبال ایجاد و داشتن و حفظ رابطه با ”دیگری“ است. برای همین هم هست که این عشق با بخش Social شخصیت انسان همپوشانی پیدا میکند. در این عشق هر چه علاقمندیهای مشترک بیشتر باشد، صمیمت هم بیشتر خواهد بود. در این عشق نقش بازی کردن نیست، باج دادن و باج گرفتن نیست. سوءاستفاده کردن نیست. این عشق از شخص خارج میشود و سرایت میکند. اطمینان و آرامش خاطر، متعلق به این عشق است. این عشق شفابخش است.
و این عشق بسیار کمیاب است.
همان طور که گفته بودم استفان کاوی، برای هر یک از ابعاد وجودی انسان یک نیاز تعریف میکند که با حرف ” L “ آغاز می شود و نیاز بُعد اجتماعی ما را هم یک کلمهء الدار میداند و آن هم Loving است. بنابراین عشقی که کاوی، برای انسان میشناسد از نوع Intimacy است.
ما خیلی چیزها را مرده میپنداریم و در درونیترین جای درونمان دفن میکنیم، خیلی وقتها هم به همراه آن موضوعات و احساساتِ (به زعم ما) مرده، چیزهای دیگری را هم در کنار آن در مقبرهء دلمان میگذاریم و رویش را هم (ظاهراً) میپوشانیم. در حالی که قُلُنبگی آن در همهء رفتار و اطوار و گفتار و لحن ِ زندگیمان جاری است.
زمین یا خاک در لاتین ِ خیلی قدیم میشد Terra و in + terra = interrare (یعنی کنار گذاشتن یا دفن کردن چیزی در زمین) --< inter (در میان ِ ، در درون ِ) --< interus (داخلی) --< intemus (درونیترین) --< intimare (آشکار کردن) --< intimatus [لاتین] --< Intimate .
Intimacy یعنی کسی را پیدا کنی که بتوانی، بدون هیچ ترس و نگرانی، بدون هیچ عاقبتاندیشی، هر چه را در درونیترین مقبرهء دلت دفن کردهای با او آشکار کنی. مردههایش خاک میشوند و به خاک برمیگردند و هر آنچه به دردخور باشد و لازم، که به همراه آن زیر خاک بوده، باز به دست میآید.
و آن قلنبگی که بدتر از قلنبگیهای بـاسن و شکم در چشم همه پیدا بود و عیب بود، به ناگهان غیب میشود، و ما زیبا میشویم.
و Intimacy یعنی بتوانی به ”او“ کمک کنی تا درونیترین دردهایش را با تو بگوید تا مثل مه در گرمای خورشید ِ عشق، محو شود و ناپدید.
Intimacy یعنی محرمیت.

