تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها - من رأی می‌دهم

  

 ضمن عرض تشکر از آقای رئیس‌جمهـور که سبب شدند تا من بتوانم انتخاب نهایی خود را بین خوب و خوب‌تر انجام دهم، می‌خواهم طی نوشته‌ء ذیل، اولین و انشاا... آخرین پُست سی‌یاسی خود را نوشته و این یک عدد رأی مخفی خود را رونمایی کنم (چه کند بینوا چیز دیگه‌ای نداره رونمایی کنه!). 

از خواصِ هم‌سنِ حضرت خضر بودن، یکی هم آن است که آدم به یاد می‌آورد که بعضی‌ها چه شکلی بودند و چه شکلی شدند، بعضی‌‌ها چطوری حرف می‌زدند و چطوری حرف می‌زنند حالا، بعضی‌ها کدام طرفی می‌رفتند و حالا کدام طرفی می‌روند، یا بعضی جاها چه جوری بودند و چه جوری شدند. از آدم‌ها که بگذریم (چون من که از این اخلاق‌های ”فاطْمـه خانوم‌جونی“ ندارم که پته بریزم رو آب یا رو داریه یا رو میز یا حالا هر جا)، چی می‌گفتم؟ آهان بله، عرض می‌کردم از آدم‌ها که بگذریم... از این بعضی جاها مثلاً یکی‌ش همین پایِ‌‌تخت، بله، همین ”تهرونِ“ خودتون اینا، بعدِ ده یازده سال که از دگرگونی 57 می‌گذشت، شهر تهران به زباله‌دانی توریِ دردارِ جلو در منزل شما می‌گفت ”تو در نیا که من در اومدم.“ (یا همون زکی!).
بعد ناگهان شهر از این رو به آن رو شد. درست مثل اواخر فیلم و کارتون ”جادوگر شهر اُز“ که وقتی جادوگر از بین رفت، انگار دود و سیاهی و تیرگی از رو شهر کنار رفت و رنگین کمانی از رنگ و گُل و شادی روی تهران گسترده شد. به فاصلهء هر پنج قدم یک ”شهر ما، خانهء ما“ نصب شد (و بعضی‌ها مسخره کردند)، دیوارهای سیاه شستشو و تمیز شد (و بعضی‌ها اعتراض کردند که شعارهای یادگار انــقلاب‌مان را پاک نکنید!)، گل کاشتند (و به شهردار گفتند ”شهردار گلدونی“) اتوبوس‌های نو آوردند به جای اتوبوس‌های ناسیونال شرکت واحد (و گفتند آشغال‌های دست دوم اروپا رو می‌خره!) و... خلاصه آن بیغوله با کلی بزرگراه و پارک و فضای سبز و رنگ و گلدان تبدیل شد به تهرانی که کسانی تصورش را هم محال می‌دانستند، بلکه گناه کبیره. و این یک تغییر بزرگ بود، خیلی بزرگ.

اما داستان فقط همین نبود، وقتی مردم  به انداختن آشغال به ”شهر ما، خانهء ما“ عادت کردند (آموزش رفتار)، بعد یکی در میان سطل‌های آشغال برداشته شد (ولی رفتار باقی ماند). در راستای همین آموزش‌ها ”شهردار مدرسه“ به وجود آمد، تا بچه‌ها از همان کودکی مفهوم مسئولیت و مسئولیت‌پذیری را درک کنند. با قاطعیت از پولدارترها عوارض گرفته شد و هزینه شد تا کم‌پولدارها هم بهره ببرند، و در نهایت هم وقتی ”پرنس جان“ها دیدند که ”نه... این داره نظام توزیع سنتی رو هم به مدرن تغییر میده“ و آمده جلوی در بازار سنتی تهران می‌خواهد برج و فروشگاه توزیع‌کننده مدرن بزند و به فروشگاه‌های زنجیره‌ای رفاه و شهروندش راضی نیست، یک مسابقهء تیراندازی ترتیب دادند و گفتند ”برو باباجون، بذار باد بیاد“ و او رفت، اما رفتاری که آموخت تا حد زیادی در مردم و در اَخلافِ خودش باقی ماند و طوری استانداردها را بالا برد که کمتر از آن، دیگر موآخذه داشت. و این، تغییر اصلی بود: آموزش تمدن.

 مهاجرانی

این یکی سن خضر نمی‌خواهد، شما هم به یاد دارید که بعد از سریال‌های پربینندهء دادگاه کرباس‌چی و نوری، یکی دیگر از ”نمایش در نمایش“‌های* سی‌یاسیِ پرمخاطب که همه سعی داشتند از دستش ندهند (مثل همین مُنازِرزِرهای این شب‌ها)، سخنرانی عـطاا... مهاجـرانی بود در مجلس برای کسب رأی اعتماد. تازه آن، صبح برگزار و پخش می‌شد و این در ساعت پربینندهء تلویزیون.
و چنان تغییری در کل موضوعات فرهنگ و هنر رخ داد که در تاریخ بعد از انــقلاب‍ این مملکت سابقه نداشت. مطبوعات از شکل و شمایل تا عمقِ محتوا تغییر کردند (خدا رحمت کند احمد بورقـانی را)، سینمایی که سال‌ها ممیزی آن از تصویب فیلم‌نامه، آن هم نه کل آن، كه اول باید سیناپس آن تصویب می‌شد بعد خلاصهء شصت تا صد صفحه‌ای آن و بعد کل فیلم‌نامه، بعدش فیلمِ ساخته شده، آن وقت شاید اجازهء اکران می‌گرفت، ناگهان به یک اجازهء ساخت خلاصه شد (سلام آقای داد). جشنواره‌هاو گالری‌ها و شب شعرها و... چاپِ کتاب! چه کتاب‌هایی! کسی تصورش را هم نمی‌کرد کتاب‌هایی مثل ”جامعه‌شناسی نخبه کشی“ یا عالیجنابِ... فلان و فلان بتواند روی پیشخوان برود. یا این که به ناگهان تمامی کتاب‌های شاعرانی چون شاملو و اخوان و فروغ تجدید چاپ شود. تغییری که حداقل از لحاظ فرم خود، تبدیل به استاندارد شد.

 

طولانی می‌شود، پس خلاصه‌تر می گویم. افخمی هم یکی از سینماگران جسور و ایجادکنندهء تغییر است در رَوند بدنهء سینما که حداقل یک بار این را با ”عروس“ش ثابت کرده (در دورانی که چاپ تصویر بزرگ تمام رنگی زنان بر روی پوستر و پلاکارد سینما ممنوع بود و تصاویر زنان تنها می‌توانست به صورت مونوکروم و در پس‌زمینه چاپ شود) و یک بار هم با ”شوکران“ش که هر کدام مسیر جریان سینمای بدنه‌ای را تغییر دادند. سـروش هم با اینکه محل بحث بسیار است و لقمهء بزرگ‌تر از دهانش زیاد برداشته، ولی با برنامه یا بی‌برنامه، با حسن نیت یا با سوء‌نیت، کسی نمی‌تواند منکر ایجاد تغییر در دیدگاه بسیاری از دین‌اندیشان سنتی به دگراندیشی دینی از جانب او شود (با غلط و درست‌ش کاری ندارم فعلاً). یا همین قوچانی، گذشته از روابط سببی و نسبی وی، آیا کسی مقاله و مجله‌ای، مانند مطبوعه‌های او پیش از این دیده بود؟ زیدآبادی

 

از کدیور (همسر مهاجرانی) و محمدعلی نجفی و زیدآبادی و علي معلم (سردبير دنیای تصویر) و دیگران، دیگر نمی‌گویم و می‌گذارم به عهدهء خودتان.

تصاویر خاطره‌انگیز و زیبایی بود؟ پس ببینید این آدم‌ها امروز کجا هستند.

                                                        ***

 امروز آن متولد ماه مهر، از این متولد ماه مهر حمایت می‌کند، بسیار خوب، اما آیا این یکی هم مانند آن یکی چون‌آن کسانی را در کابینه یا تیم خود دارد؟ و اصولاً آیا چنین کسانی را می‌خواهد به دور خود جمع کند؟ اصلاً هیچ دقت کردید آن تغییرهایی که گفتم از کدام وضعیت به کدام وضعیت اتفاق افتادند؟ آن وضعیت الفی که آنها به وضعیت ب رساندند، بیشترش ماحَصَلِ سیاست‌های دولت همین جناب میرِ سبزپوش بود. بله درست است، جنگ بود، بحران بود، ولی آقای رفـسنـجانی که آمد، ایشان رفتند نشستند منزل‌شان نقاشی کشیدند، چرا؟ خیلی ساده چون ایشان سید اصول‌گرای متعصب بودند و چپ و دولت‌مدار و این تغییرات با روش‌های دولت‌مداری و دولت‌محوری اتفاق‌افتادنی نبود، حتی با روش راست‌گرایانهء ها.شمی هم نمی‌شد، برای همین هم شد که تکنو.کرات‌ها نیز از زیر عبای ها.شمی انشعاب دادند (هر جند زیاد دور نرفتند) تا بتوانند کار و سرمایه را کم‌کم از دولت به سمت بخش خصوصی ببرند.
حالا بعد از این همه تغییرات در این بیست ساله،‌ این ”میرِ“ ما دوباره از اقتصاد زمان جنگ می‌گوید و زیر بار پاسخ به چگونگی اجرای اصل 44 (همان خصوصی‌سازی) از جانب محسن‌خان نمی‌رود،‌ چون ”خصوصی یعنی چه؟“ می‌دانید به سرمایه‌گذاری که امروز به او کارآفرین هم گفته می‌شود در زمان جناب مهندس چه می‌گفتند؟ ”سرمایه‌دار زالو صفت“. بله، موسوی (شاید) صداقت دارد، ولی به درستی به او گفته‌اند جز راست نگو، ولی هر راست را هم نگو! برای همین برنامه‌های ایشان یا ارائه نمی‌شود یا بسیار مبهم و قابل تفسیر است. راستی می‌گویند میرحسین آقا،‌در این مدت نقاشی می‌کشیده (شما دیده‌اید؟)، می‌دانید هنر در زمان ایشان باید متعهد می‌بود؟ هنر و تعهد؟! می‌دانید سینمای زمان ایشان به روش (به تعبیر خودشان) ”حمایتی-هدایتی“ یا همان گلخانه‌ای اداره می‌شد؟ یعنی من حمایتت می‌کنم به شرط اینکه هدایت شوی، ای سینماگر! ای هنرمند! به شرط آنکه متعهد باشی... و چقدر من این واژهء منفور تعهد را در زمان ایشان شنیدم و خواندم و نوشتم که ”من متعهد می‌شوم از این پس با موی بلند و آستین کوتاه...“

 

من به کرباسچی و مهاجرانی و کدیور و نجفی و افخمی و... رأی می‌دهم چون می‌خواهم دوباره ایران تغییر کند، چه اگر کسی توانست تهران را که بزرگتر از اصفهان بود تغییر دهد، می‌تواند ایران را هم که بزرگ‌تر از تهران است تغییر دهد. اینها امتحان خود را پس داده‌اند ؛ آنها هم. فقط نتیجهء امتحان آنها را انگار کسی به یاد نمی‌آورد. و یک نفر نمایندهء این گروه است.

        

در ضمن چون می‌دانم نوشتهء من رأی کسی را عوض نمی‌کند و  اغلب شما تصمیم خود را گرفته‌اید و رأی خود را یا به مچ‌تان گره زده‌اید یا به گردن خود کراوات کرده‌اید یا با آن موهای خود را پوشانیده‌اید و فکر می‌کنید دارید تمرین دموکراسی می‌کنید (و گویا نمی‌دانید که دموکراسی از تحزّب شروع می‌شود، حتی اگر از بالا تشکیل شده باشد و یا فرمایشی باشد، چون به هر حال شما می‌توانید در آن عضو شوید و به آنها در برنامه‌ریزی کمک کنید)، بنابراین خطاب این نوشته‌ام به شمایی بود که تا الان نمی‌خواستید رأی دهید و احتمالاً یا تنبلی خِفت‌تان کرده بود یا می‌اندیشیدید که تحریم انتخابات نوعی پز است (حالا از هر نوعش)، یا هر چی. فقط این قدر بگویمت که فکر نکن اگر رأی ندهی اوضاع انقدر بد می‌شود که حکومت سقوط می‌کند یا امریکا حمله می‌کند یا مردم قیام می‌کنند. مردمش که یکی‌ش خود تویی که همان طور که می‌بینی همین الان هم قیام‌کرده‌ای، امریکا که در قاهره به برادران مسلمانش گفت ”السلام علیکم“، حکومت هم که همین‌جوری سقوط نمی‌کند مخصوصاً که خودشان باشند و خودشان، فقط این وسط سر من و تو است که بی‌کلاه می ماند، اگر همین وضع بماند و بماند تا ”طبق آمار“، چهار سال بعد وضع مان روی کاغذ بهتر شود و هسته‌ای‌تر شویم وسفره‌هامان نفتی‌تر.  

 

در پایان بار دیگر از جناب ضر.غا.می و رئیس‌جمــهور مخبوب تشکر می‌کنم که باعث شدند بفهمیم از نظر جابجا كردن پول و دور زدن قانون همه با هم برابرند و از طرفین معادله ساده می‌شوند. و این که سیاست با صداقت سازگاری ندارد. و این که به ما فهماندند سیاست نه تنها پدر و مادر ندارد، بلکه ناموس هم ندارد.

 

در جهنم عقرب‌هایی هست که باید از آنها به مار غاشیه پناه برد.

  

                                                                        والسلامُ‌علیکم و رحمة‌ا... و برکاتُه

 

 

* چون از نظر من کل سیاست یک نمایش بزرگ است برای مردم.

 پ.ن۱: استثنائاً این نوشته را هر کس خواست می‌تواند با لینک یا بی‌لینک کپی پیست کند در سایت یا وبلاگ خودش یا بفرستد به بالاترین یا هر جای دیگر، حتی به نام خودش، حلال است!

  پ.ن۲: اینها را هم از دیگران بخوانیم بد نیست، باعث می‌شود سلول‌های خاکستری‌مان خمیازه‌ای بکشند:


چگونه «کوکب خانم» راضی شد در انتخابات شرکت کند؟

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

تمجیدگر سال 75 هاشمی و تخریب‌گر سال ۸۸

به جای زهرا رهنورد از زهرا بنی یعقوب می گفتی!

ثروت محصولی ، علی آبادی و سعید لو از مجموعه دولت های گذشته بیشتر است

پاسخ روحانی به دولت درباره عملکرد هسته‌ای

ارتباط کروبی با سران نظام و جناح های مختلف، بگونه ای است که باعث می شود تا تنش های موجود در داخل کشور کاهش یافته و به نظر می رسد کابینه کروبی، کابینه ای فراجناحی و کارآمد خواهد بود

 قيطريه نشينان تهران

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:50 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed