تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها - چيزهايي همچون شعر 62

 

 

مسیح

 

 

 آهای تو!

تویی که یه زمون کوچه‌های خوابام راه تو بود٬

تویی که یه زمون زیر-بارونَ‌م مال تو بود٬

دیگه دیره

واسهء یه شام دیگه

واسهء اون شام آخر

واسهء امید به.... هر چی.

 

حالا که دیگه حالی برام نمونده

حالا که یه مشت دروغِ راست هم

تو لُپِ هیچ دخترکی نمونده

 

حالا اومدی میگی

دوباره بریم خیس بشیم؟!

چترامونو ببندیم و تندیسِ بارون بشیم؟!

 

حالا که دیگه سالی برام نمونده

حالا که باید رَهام کنی توی جوب

به خروسه میگی چرا تا حالا نخونده؟!

 

اونم میگه: من می‌تونم بشمرم تا سه٬

قو

قو

قولی!

 

و ساعتم زنگ می‌زنه

مثل همیشه هول هولی!

درست وقتی که...

               

               بالی برام نمونده.

 

 

17 آبان 1387

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 4:50 توسط آرش | موضوع: |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed