
مسلماً کسانی که از فیلمهایی چون غرور و تعصب ٬ دوشس ٬ جِین شدن (یا درخور جین) و مانند اینها لذت بردهاند از فیلم تاوان هم لذت خواهند برد٬ چه بسا قطره اشکی هم نثارش کنند. به نظر من هم فیلم بدی نبود این Atonement. نه، نمیخواهم بگویم که فیلم بدی بود اما یکی دیگر از این فیلمها بود که از نظر زمانی در هم ریختهاند و
مدام در زمان به جلو و عقب میپرند، بعد برمیگردند و اتفاق موازیِ همان زمان را در جای دیگر نشان میدهند و بعد با یک فلاشفوروارد به جلوتر جهش میکنند و در یک پایان غافلگیرکننده برمیگردند و یک جای دیگر داستان را نشانمان میدهند٬ قسمتی که تنها برای هیجانانگیز شدن داستان بیمایه و معمولی خود قایمش کرده بودند. در این بین بعضی از این فیلمها گیجکنندهاند بعضی هم نه و برای این ژانگولربازیهای خود در منطق روایی داستان دلیلی دارند. اشتباه نکنید من مخالف اینگونه بازیهای زمانی نیستم٬ اما به نظر من هرگونه خلاقیت در نوع ساختار یا به عبارت ديگر انتخاب هر ظرفی برای محتوا باید دلیلی متناسب با آن محتوا داشته باشد و الا غیر از خودنمایی هنرمند چیز دیگری نیست. بگذريم از زمانی كه یک نفر دارد مشق میکند كه بحث دیگری است. ناگفته نماند در این بین البته هیچ كدام هم نتوانستهاند به جلودار خود در این عرصه در عصر اخیر سینما نرسیدهاند، منظورم فیلم Pulp Fiction (داستان عامهفهم) اثر زیبای کوئینتین تارانتینو است.1
اما تاوان به نظر من در بین فیلمهای خوشساختی چون اثر تارانتينو قرار نمیگیرد. واقعاً اگر این داستان را با این تدوین تودرتو نمیساختند به جز یک داستان نسبتاً معمولی و تکراری چه چیزی برای فیلم باقی میماند؟ آیا در نوع و محتوای داستان دلیلی وجود دارد که کارگردان را مجبور کند چنین ساختار و تدوینی را بر
ای روایت داستان فیلم انتخاب کند؟
اصولاً به نظر میرسد کارگردان (Joe Wright) خیلی دوست داشته کارش دیده شود و مورد توجه قرار بگیرد. ببینید چه لذتی برده از هنرنمایی کِرِین خرچنگیاش در آن صحنهء شلوغ تخلیهء سربازان از ساحل، یک سکانس سرگیجهآور و بیدلیل.

بازیهای فیلم هم چنگی به دل نمیزند. به جز بازی( Saoirse Ronan) که در نقش کودکیِ برایونی بازی کرد. تعجبی ندارد که بازی کایرا نایتلی (Keira Knightley) (که با تلفظ کـیرا هم شنیدهام) و جیمز مکآوُی (James McAvoy) ما را به یاد سریالهای ملودرام (Soap Opera) آمریکایی و مکزیکی میاندازد. حتی آن مونولوگ انتهایی ونسا ردگریو (Vanessa Redgrave) هم خیلی مصنوعی از آب در آمده بود. انگار این بازیگر قدیمی و جایزهبرده٬ سعی کرده بود به طریقی یک احسا
س پشیمانی را در حرفهایش بگنجاند اما نتیجه این شده بود که بیشتر به نظر میرسید مشغول مجاب کردن مجری برنامه است. با توجه به تجربهء خانم ردگریو و هنرنماییهای کارگردان من که بعید نمیبینم مداخلههای کارگردان باعث این بازی مصنوعی شده باشد.
تنها چیز خلاقانهای که یک دلیل وجودی در فیلم داشت، موسیقی جالب، زیبا و از همه مهمتر مرتبط آن بود. من زیاد از موسیقی سر در نمیآورم ولی از اینکه آهنگساز از صدای تایپ کردن با آن ماشین تایپ قدیمی به عنوان موتیف تکرارشوندهء موسیقی فیلم استفاده کرده بسیار لذت بردم، بویژه از صحنههایی که یا برایونی حضور داشت و یا داشتیم داستان را از دیدگاه او با از زبان او میدیدیم. مخصوصاً که اواخر فیلم متوجه میشویم که (کسانی که فیلم را ندیدهاند از اینجا به بعد را بهتر است نخوانند) در واقع ما تا آن موقع داشتیم آخرین و یا به قول نویسندهاش اولین رمان او را میدیدم و این صداهای ماشیننویسی روی فیلم در جریان نوشتن رمان تاوان توسط برایونیِ نویسنده بوده است.
و بالاخره سئوالی که در پایان فیلم به ذهن من رسید این بود که بالاخره چه کسی تاوان چه چیزی را داد؟ مگر تاوان به معنای پرداخت جزای خطایی نیست که کسی انجام میدهد؟ پس خواهر کوچکتر چگونه تاوان کارش را پرداخت کرد؟ یا شاید منظور کارگردان یا نویسندهء داستان اصلی، این زوج عاشق داستان بودند که باید تاوان عشق نسبتاً پنهان خود را میپرداختند؟!
1. تارانتینو آگاهانه برای این نوع ساختار، داستانش را عامدانه یک داستان معمولی نامیده ولی ما میبینیم که در واقع چندان هم با یک داستان معمولی عامهپسند روبرو نیستیم. جالب این که دیکشنری Pulp Fiction را اینگونه ترجمه کرده: “Novels with uncomplicated plots written for the general public” نوولی که ساختار پیچیدهای ندارد، درست برعکس این فیلم! من ساختار پالپ فیکشن را مانند ساختار (و نه البته محتوای) ”بوف کور“ دیدم، در مورد فیلم تارانتینو٬ شاید وقتی دیگر...

