تبليغاتX
‌یکی از همین آرش‌ها - یک روزنوشت

 

 

فهمیدم اشکال کجاست اما فقط جاش مشکل را حل نمیکنه!!!

 

 

(بنا بود این نوشته دیروز (سه‌شنبه) آپ شود اما به دلایلی که در خود متن هست نشد.)

 

من موندم  بعضی‌ها چطوری می‌تونند هر روز همهء کارهای روزانه‌شون رو تو وبلاگ‌هاشون یا قدیم‌ترها تو دفتر خاطرات بنویسند. حالا دفتر رو می‌گفتیم ممکنه همه جا همراه‌شون داشته باشند ولی کامپیوتر رو چی؟ همچین واو به واوِ کارایی که در طول روز انجام دادند و حرفایی که رد و بدل کردند رو می‌نویسند که آدم همینجور واج و هاج می‌مونه، بابا ای‌ول! دَمِ‌تون گرم با این حافظه، با این پشتکار و علاقه (علاقه به چی راستی؟)

حالا من که از این چیزا ندارم (یعنی حافظه و پشتکار و علاقه اینا) ولی گفتم حالا که این خانوم کوچیک همراهم هست بیام یه ذره ادای این جماعتِ میرزابنویس رو در بیارم ببینم چه جوریاس.

 

  خب از امروز شروع کنم؟ امروز که هنوز کاری نکردم! بهتره از دیروز بنویسم آخه یه جورایی روزای من بیشتر در شب‌ها می‌گذره. مثلاً دیروز صبح (!) ساعت 11 بیدار شدم و شروع کردم دنبالهء مطلب ماه رو نوشتن برای کلاس آسترولوژیم. منم که انقدر وسواس دارم برای اینکه که مطلب رو کامل ارائه کنم، آخرش ساعت 3 و ربع بود که دیگه از جام بلند شدم. دیر شده بود کلاس ساعت سه و نیم بود، حالا من کجام؟ رسالت، کلاس کجاست؟ سر یخچال (شریعتی)! دیگه بلند شدم و تند تند ریشی زدیم و صفایی دادیم و در حین لباس عوض کردن ناهاری خوردیم و سرمون رو کشیدیم به شونه و زنگ زدم به یکی از بچه‌ها و گفتم من کمی (!) تأخیر دارم بگو بچه‌ها یه کم تمرین کنند و یه ستاره‌ای رو بندازند تو یه برجی و تفسیر کنند، من ایکّیس اونجام. ساعت چنده حالا؟ 3 و نیم!

خانوم کوچیک رو برداشتم زدم بیرون. رسیدم میدون رسالت، یه ماشین، سیدخندان. راننده وایساده داد می‌زنه یه نفر سیدخندان ! یه نفر سیدخندان! میگم بشین بریم باباجان دونفر حساب کن و در همین هاگیر واگیر یاد اون آقاهه می‌افتم که داشت از تاکسی پیاده می‌شد و دوستش رو اون ور خیابون می‌بینه و بعد از سلام علیک باهاش به راننده می‌گه دو نفر حساب کن. (خودمم نمی‌دونم چه ربطی داشت ولی خب اومد به ذهنم دیگه!)

میرسم سیدخندان. ساعت 3 و چهل. میگم اینطوری با ترافیک شریعتی نمیرسم... آهان!

یکی داره رد میشه! ”موتور؟!“ ”آره“ می‌پرم بالا!

طرف جوون باحالیه، میگم چقدر می‌گیری تا سریخچال؟ میگه بده دیگه سه چهار هزار تومن، پنج شیش تومن... میگم نه دیگه هزار تومن، پونصد تومن،...! میگه خب هزار تومن،  شما هم پونصد هم واسه خوش‌تیپیت بذار روش! با کُندی میگم باشه. بعد میگه پونصد تام واسه خوشحالی من بده! با خنده می‌گم همینجوری پیش بری می‌رسیم به همون پنج تومنی که گفتی، نه؟ می‌خنده. ولی خداییش خوب رفت از لابلای ماشینا و کنار چراغ‌قرمز و از تو پیاده رو و خلاصه رسیدیم. سر یخچال رو هم که بستند، نمی‌دونم دارند واسه مترو هواکش می‌ذارند چه کار می‌کنند. مجبور شدم پیاده بشم بقیه‌شو خالی خالی برم. دو تومن بهش دادم چون خوب اومده بود، ده دقیقه‌ای رسونده بود منو. رسیدم اونجا 5 دقیقه به چهار بود و اونا هنوز شروع نکرده بودند! گفتند چه جوری رسیدی؟! گفتم با جت شخصیم، الانم بستمش جلو در.

 

بعدش هم که برگشتم خونه و دیگه چه کار کردم؟ یه دوری تو وب زدم، یه چیزی خوردم. یه زنگی زدم (به کی؟) یه فیلم نگاه کردم که نمی‌گم چی بود (فکر بد نکنیدا!) حوصلهء نوشتن نداشتم. دیگه ساعت 4 بود (صبح) که رفتم بخوابم. کولر رو هم از دیشب راه انداخته بودم حالا بدون پتو سرده، میرم زیر پتو گرمه! نمی‌دونم آخرش چه جوری خوابیدم.

 

صبح باید می‌رفتم مطب. ساعت ده دیگه باید اونجا باشم، آخه زودترش معمولاً کسی نمیاد. اصولاً غیر از کارمند جماعت و دانش‌آموز مگه کس دیگه‌ای هم کلهء صبح سحر بیدار میشه؟ مغازه‌ها زودتر از نه و نیم ده باز نمی‌کنند. مردم همه تا لنگ ظهر می‌خوابند. مملکت باحالی داریم.

امروز یه کم دیر شد. ساعت ده و نیم رسیدم، یه سه چهار نفری نشسته بودند. در حالی که تو دلم کله‌قند می‌سابیدند، دو تا رو ویزیت کردم و یکی رو حجامت کردم و روزنامه رو باز کردم اول نیازمندی‌های همشهری. خونه اجاره‌ای، اول، تا 50 متری‌ها. می‌خوام به یه ایستگاه مترو نزدیک باشه. نیست. برای ثبت در تاریخ اجارهء چند تا رو محض نمونه اینجا بنویسم تا 2000 سال دیگه که از کرات دیگه اومدن به زمین، در حفاری‌هایی که انجام می‌دهند بفهمند چرا نوع بشر نسلش منقرض شد، اگه دایناسورها هم این کار رو می‌کردند (وبلاگ می‌نوشتند) الان این همه تئوری درست نمی‌شد که چه می‌دونم به تیر غیب دچار شدن و اینا. آره خلاصه.... بیا مثلاً  ”آزادی، خوش، 45متر، 2 میلیون پیش، 320 اجاره“ یا این یکی : ”تجریش، دربند، 50 متر همکف، 23 میلیون رهن کامل“ یا ”رسالت، کرمان، ط اول، بدون مالک، بسیار تمیز (!)، 13 پیش، 200 اجاره“ ....

خب خونه که پیدا نشد، بریم ببینیم کار چی، پیدا میشه؟ تو صفحه استخدام، ”فوری! به سه نفر پزشک عمومی و متخصص در ساختمان پزشکان در تهران‌پارس نیازمندیم“ بعدی ”پزشک عمومی ترجیحاً آشنایی و مدرک طب سوزنی در محدودهء نیاوران (انشاء مطلب از خودشه!) و... اینم از این.

خب یه چایی بخوریم... بَهَ! این دختره چرا اینطوری شد؟ از اتاق تزریقات صدا می‌زنند دکتر! دکتر! می‌دوئم بیرون ببینم چه خبر شده، یه دختر 14، 15 ساله که پنی‌سیلین زده باباش رو صدا می‌زنه (حالا مامانش بالا سرشه‌ها!) ترسیده! هیچی دیگه یه ذره آب به صورتش زدیم و پاهاش رو بالا گرفتیم بهتر شد ولی مامانش بدتر از خود دختره بود، دیدم تیریپ‌شون می‌خوره، گفتم یه چند تا صلوات بفرستین، الان خوب میشه. البته نه اینکه بی‌تأثیر باشه‌ها ولی اون موقع تأثیر روانیش بیشتر مد نظرم بود تا چیزای دیگه‌اش. هیچی دیگه برگشتم و اومدم تا اینجای داستان رو نوشتم و یه کمی هم خود روزنامه رو نگاه کردم. سردار رحیم صفوی خبر از احتمال جنگ و آمادگی ایران می‌داد با احتمال وقوع از اردیبهشت تا آبان (دقت رو حال می‌کنید؟!) وزیر رفاه که می‌گه ما خط فقر رو فقط به مسئولین میگیم! باز خوبه بالاخره اصلاً قبول کرد که یه چیزی به نام خط فقر هم داریم، تا چند وقت پیش که یه خط جدید راه انداخته بود، اسمش رو هم گذاشته بود ”خط بقا“! هی اون اول انفلاب از تلویزیون راز بقا نشون دادند، اینم اثراتش. وزارت نیرو هم که جلسهء ویژه گذاشته واسه تأمین آب و برق تابستان (نگفتم سال موش خاکه؟ گوش نمی‌دن دیگه!) یه نفر گفته می‌توان با 5+1 گفتگو کرد! چطوریش رو نمی‌دونم ولی ظاهراً از طریق یه بسته‌ای چیزی، چی شده تازگیا حرفاشونو بسته‌بندی می‌کنند؟ نه به اون که می‌گفتند صنعت بسته‌بندی‌مون ضعیفه نه به اینکه دیگه حرفامونم بسته‌بندی می‌کنیم، تازه این بسته‌ها رو رونمایی هم می‌کنند!!

تو میامی یه مَرده به زنش گفته چرا هویج‌ها رو خوب پوست نمی‌کنی؟ بعد هم یه هویج پرت کرده طرف زنش، بعد مجبور شدن چشم زنه رو تخلیه کنند (اون وقت می‌گن هویج برای چشم خوبه!).

نون که همینطور داره گرون میشه. آی اعصابم خورد میشه! نون مردم رو هر جور که می خوان (به قول خودشون) خودسرانه گرون می‌کنند هیشکی صداش در نمیاد، اون وقت به اندازهء تورم 20 درصدی پارسال حق ویزیت بخش خصوصی ما رو بالا بردند داشتند خودشونو جر می‌دادند که آآآآآی! به مردم‌مون فشار اومد آآآآآآآخ! (ما که البته مردم نیستیم خب!)

 

(از اینجا به بعد این نوشته رو قرار بود وقتی برگشتم خونه تموم کنم و آپ کنم، آمّا... افتاد مشکل‌ها!)

 

آره بابا قبول! واقعاً سخته این روزانه نویسی، من که نتونستم برگشتم خونه، رفتم دوش بگیرم دیدم ای دل غافل! این ماشین لباسشویی بیچاره‌م رو دیشب خوابوندمش و دامنش رو زدم بالا و همونجور ولش کردم به امان خدا. نشستم و اول یه ذره موتور اونو کشیدم اینورتر تا تسمه‌ش یه کم سفت‌تر بشه و دامن توریش رو آوردم پایین و بلندش کردم. بعد خسته بودم حال نداشتم دوش بگیرم. ناهار رو که سر راه خورده بودم، سنگین. یه سر و صورتی شستم و گفتم یه خرده دراز بکشم که خوابم برد. عصری بلند شدم دوش و نماز و تلفن و یه کم دیگه روزنامه و این دفعه ”اعتماد“ بود، بانک مسکن باز نشاشیده (ببخشید) اعلام کرده وام مسکن رو 25 میلیون می‌کنه! پس منتظر گرون‌تر‌تر شدن قیمت خونه باشید! از اون طرف هم گفتن دیگه نمیشه وام رو از شهری به شهری منتقل کرد، در جهت مبارزه با خرید و فروش وام!! خب می‌دونید نمیشه مستقیماً خرید و فروش وام رو ممنوع کرد که باید از این کارها کرد تا مردم مجبور بشند وام‌شون رو در این شهر بفروشند برند اون یکی شهر دوباره بخرند! به این می‌گن مبارزه! حوصله ندارم و فقط تیترها رو نگاه می‌کنم: ”خروج مصباح یزدی از ترکیب شورای عالی قم“ ”روح‌الله حسینیان (همون که رسوایی برنامهء چراغ رو چندین سال پیش راه انداخته بود): ملی شدن صنعت نفت از آیت‌الله کاشانی است.“ ! و اینکه اصفهانی‌ها به احمدی‌نژاد نامه نوشته‌اند که اسم خیابان دکتر فاطمی رو که تغییرش دادن به شهید دکتر باهنر، برش گردونند.

نمایشگاه کتاب هم که از فردا (چهارشنبه) افتتاح میشه و باز هم با همون پررویی در همون محل نماز خوندنی که نماز در اون خونده نمیشه! وزیر ارشاد هم در نشست خبری به همین مناسبت فرموده‌اند که از مواردی که باعث نگرفتن مجوز چاپ توسط ناشر می‌شود این است که: ”اگر نویسنده‌ای به شرح جزیی‌ترین روابط یک زن و مرد و توصیف خلوت آنها بپردازد، چه رابطه حرام باشد و چه حلال باشد، و بخواهد آن را منتشر کند تا به دست فرزند من و شما برسد، وزارت ارشاد جلوی انتشار این کتاب را می‌گیرد.“ من نمی‌دانم فرزند جناب وزیر چند سالشه و همینطور فرزند اون خبرنگار پرسش‌گر، ولی من چی؟ منم نمی‌تونم اون کتاب رو بخونم؟ من که فرزند هیچ کدوم نیستم! تازه‌شم خب رو کتاب بنویسند مثلاً این کتاب برای گروه سنی بین 34 سال تا 54 سال تهیه شده و مثلاً میشه گروه سنی ”کاف“! و بالاخره دیگه از این به بعد جرم سیاسی  هم داریم و احتمالاً من همین الآن در حال ارتکابشم و شاید شما هم که این متن رو خوندید تا اینجاش رسیدید دیگه آلوده شدین. فاتحه! (به من‌چه می‌خواستین اول، به آخر نوشته یه نگاه بندازین!)

 

هیچی دیگه قصهء امروز ما به سر رسید و ما هم که به خونه‌ای که می خواستیم نرسیدیم تا فردا چی بشه. الان هم اینو آپ کنم و بشینم یه فیلمی چیزی ببینم و یوخده وب‌گردی و اینا. اعصاب ندارم و این جور موقع‌ها حوصلهء هیچ‌گونه مکالمه‌ای رو هم ندارم. نه تلفن، نه چت، نه حتی ایمیل، تعطیلِ تعطیل. چی ببینم حالا 60 فیلم ندیده دارم، بدبختی هی!

 

پ.ن: این متن رو می‌تونید تا اطلاع ثانوی با کمی کم و زیاد برای هر روز من در نظر بگیرید! تا اتفاق خاص بعدی که احتمالاً رحلت بنده می‌باشد روزنگاشت دیگری نخواهم داشت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 0:1 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed