در دوردست
بطری به دست ایستادهام بر آستانه
بر آستان این جزیرهء سرگردانی که جزئی از آن شدهام.
نامهای از مستی دیشب
در بطن بطری برایت گذاشتهام
به بطالت امّا،
که این مَدّ را مدتهاست که جَزری نیست.
جزء به جزء به زیر آب میرود
به خیال زیرآبی رفتن
امّا
غرق میشود
این جزیره
فرو.
بطری به دست ایستادهام بر آستانه
نامهای در بطری بسپارم برایت به...
...
ولی دریایی نیست، رودی نیست،
نه،
حتی طُرفه جویی نیست.
کاش بودی
کاش خودت بودی و این همه را نمینوشتم
کاش بودی و مستی ”سینما پارادیزو“ را به هم سلام میدادیم
کاش بودی و قصههای روسی را جان میبخشیدی
کاش بودی و رقص مَجار را پرواز میدادی
تا ماه
که دیشب کامل بود.
تو هم نگاهش میکردی آیا؟
خیابانها و جادهها
از یاد بردهاند تکلیف خود را
دیگر تو را به من نخواهند رسانید، میدانم.
من،
بی تو
گم شدهام.
بطرینامهام را به رود خیابان میسپرم.
□
دیده بر دوردست
ایستاده است بر آستانه هنوز
تنهاست.
دوم اردیبهشت 87
