چند وقت پیش كتابی به دستم رسید به نام ”چهل روزِ موسیداغ“ نوشتهٔ ”فرانتز وِرفِل“. هنوز آن را نخواندهام اما كتاب، به نوشتهٔ ناشرش ”یكی از شاهكارهای مسلّم رمان تاریخیِ مدرن است و زمان وقوع آن مقارن با جنگ جهانی است. در آن جنگ امپراطوری عثمانی، علیه آلمان است. در 1915 در حال و هوای ناسازگار و سنگینی كه بر اثر شكستهای ناگوار در قفقاز پیدا كردهاند، تركهای جوان شروع به تصفیهٔ ساكنان نخبهٔ ارمنی كه قبلاً خلع سلاحشان كردهاند میكنند.در آن هنگام در تمامی سرزمین كشور عثمانی سازمانهایی برای تبعید ساكنان ارمنی تشكیل میدهند، و آن بیچارگان در طول نخستین كشتار قرن بیستم در بین راه نابود میشوند. در شمال غربی سوریهٔ عثمانی روستائیان ارمنی كه در دامنههای ”كوه موسیداغ“ گرد هم آمدهاند تن به زیر بار تبعید نمیدهند، به بالای كوه پناه میبرند، و در آنجا بیش از یك ماه در برابر حملات مكرر سپاهیان عثمانی مقاومت میكنند تا سرانجام سررسیدن معجزهآسای كشتیهای فرانسوی و انگلیسی به سواحل خلیج اسكندرون به دادشان میرسد و آنان را از آن مخمصهٔ مهلك نجات میدهد.“
در 1929 فرانتز ورفل در طول اقامتی كه در دمشق داشت و به دنبال دیدن منظرهٔ فرزندان آوارهٔ پناهندگانی كه در یك كارگاه قالیبافی كار میكردند و با نقص عضو و گرسنگی از پا افتاده بودند، مصمم شد تا خاطرهٔ سرنوشت حیرتانگیز ملت ارمنی را كه تا به آن دم در تاریكی گذشتِ زمان محو شده بود، دوباره زنده كند.كتاب در 1933 اندكی پیش از به قدرت رسیدن هیتلر به پایان رسید.
اما هدف من از این نوشته بیشتر اشاره به اتفاقی است كه در زندگی نویسندهٔ این كتاب رخ داده است.
![]()
فرانتز ورفل
(Franz Werfel) شاعر، نمایشنامهنویس، و رماننویس اهل چك، یك آلمانیزبانِ یهودی بود، همزمان و هممیهن فرانتس كافكا و مَكس براد، كه مانند اشتفان تسوایك و آرتور شینتْسْلر به نسل نویسندگان مشهور امپراطوری اطریش-مجارستان تعلق داشت.بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، ورفل تا زمان آنشلوس (Anschluss) یعنی الحاق اطریش به آلمان هیتلری در سال 1938، در اطریش زندگی میكرد، اما پس از آن مجبور به جلای وطن شد و به پاریس مهاجرت كرد. در 1940 این نویسندهٔ ضدنازی به همراه همسرش آلما مالر (Alma Mahler) از دست اشغالگران نازی، از پاریس به سوی اسپانیا گریخت. در راه رسیدن به اسپانیا مدتی تحت حمایت ”نیروی مقاومت“ در شهر لورد (Lourdes) فرانسه اقامت داشتند، آنها هر روز در آنجا به زیارت قدیسهٔ لورد ”سَن برنادت“ میرفتند چرا كه ورفل در آن محل تسلی خاطر عجیبی مییافت. همانجا بود كه ورفل نذر كرد كه اگر بتوانند از چنگ نازیها فرار كنند و به ایالات متحده برسند، داستان ”برنادت سوبیرو“ را در قالب كتابی برای جهانیان تعریف كند.
سرانجام آنها توانستند به اسپانیا و از آنجا هم به آمریكا بروند، و ورفل با نوشتن رُمان ”آواز برنادت“(The Song of Bernadette) در 1941 نذر خود را به برنادت ادا كرد.
در 1943 این كتاب به یك اثر سینمایی موفق تبدیل شد كه توانست از بین دوازده كاندیدایی كه بود، چهار جایزهٔ اسكار را نیز از آن خود كند. آن هم در برابر رقبایی همچون كازابلانكا، زنگها برای كه به صدا در میآیند، شبح اپرا، حادثهٔ آكسبو و...
ورفل اعتقاد داشت كه در نهایت پیروزی از آنِ ارزشهای روحانی و معنوی خواهد بود، و این همان پِیرنگی است كه در داستان برنادت هم آن را دنبال میكند. او در دیباچهٔٔ رُمانش توضیح میدهد كه هدفش در این كتاب این بوده كه اسرار الهی و تقدس نوع بشر را و اهمیت آن را بیشتر نشان بدهد.
وی در آگوست 1945 در بورلی هیلز كالیفرنیا درگذشت.


