تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

 در درون همه‌مون اتاق‌های زیادی هست. تو هر اتاقی هم یک چیزی از یک زمانی هست. یکی از چیزهایی که همهء ما داریم، یک هیولاست . ما همه‌مون یه هیولا داریم که رفته توی یک اتاق تاریک قایم شده. آره قایم شده، برای این که نتونیم پیداش کنیم، در رو هم از تو قفل کرده. برای این که ما نتونیم اون چیزی رو که خیلی وقت پیش از ما دزدیده، ازش پس بگیریم.

 

ولی من فکر می‌کنم تو قدرتش رو داری و راهش رو هم بلدی. تو می‌دونی که اون اتاق کجاست و چطوری باید اون در رو باز کنی. تو می‌تونی. تو می‌خوای که بری و اون در رو باز کنی. تو می‌خوای که با اون هیولا روبه‌رو بشی، و وقتی با اون روبه‌رو بشی، اون وقت می‌بینی که اون هیولا چیزی نیست به جز یک سایهء سیاه که افتاده گوشهء اتاق. ولی وقتی دقت کنی یه جعبهء کادویی رو توی اون سایه می‌بینی.
حالا می‌تونی شجاعانه بری جلو و اون جعبهء خوشگل رو برداری. اون مال توئه. برو !

 

توی این جعبه تمام اون چیزیه که تو رو زیبا می‌کنه. هیجانِ گرفتن یک قاصدک، لذت چرخیدن فرفرهء کاغذی‌ت وقتی می‌دویدی، نوازش موج دریا وقتی از روی پاهات عقب می‌کشید، چسبونکی شدن لبات وقتی آب‌نبات لیسی می‌خوردی، شادی دیدن کف دست‌هات وقتی گِلی شده بودند و تمام شادی‌های ساده و کوچولوت توی اون جعبهء خوشگل ِ کادوپیچ‌شده است، نگاه کن، لبخندِ تو ، توی این جعبه است. و این تمام اون چیزیه که تو رو زیبا می‌کنه.

.

.

.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 20:23 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 

 خب البته من ترجیحم اینه که اولی دختر باشه و دومی پسر، آخه دختر برای بابا شیرین‌تره و منم خودخواه دلم می‌خواد اول زندگی از شیرین‌زبونی‌های دختر کوچولوم لذت ببرم. در ضمن دختر تا یه سنی از پسر عقلاً بزرگتره و می‌تونه در بزرگ کردن و تربیت پسره کمک حال مامانش هم باشه. سومی هم پسر باشه، چهارمی دختر بشه دوباره خوبه، و خوبه که جنس‌مون جور میشه، یعنی از هر کدوم جفت بیاد، اون وقت جایزه هم داره، یعنی باید دوباره بریزم (تاس رو می‌گم! طاس نه ها، تاس.).من هم که دختر دوست دارم خب، بقیه‌شون هم زیاد تفاوتی نداره فقط سالم باشند همه‌شون!

 

این قدیمیا راست می‌گفتند که اولین کامنت‌ها به بقیه هم خط می‌ده، نه؟ همه‌ش زیر سر این امیده، من می‌دونم دیگه، آره، :D

 

تو این هاگیر واگیر، یکی دیگه از همین آرش‌ها (راستی تو چرا الف‌ت سرکش نداره؟! چه معنی میده؟ حالا همون، آمدی ، آی باکلاه یا هر چی. آره جناب ارش خان یه سئوال پرسیده و تهدید کرده که اگه جوابم رو صریح و پوست‌کنده ندی،.... می‌دم ببرنت اونجا که کَه یا همون کاه می‌ریزند، ذره به ذره، (کاه‌ریزک بوده؟ یا کاریز کوچک؟). میگه که:

 

فرض کن عاشق دختری هستی و قبل از ازدواج بهت میگه باکره نیست (به بادش داده). بر مبنای دل عمل میکنی و می بری ولی یه عمر طعنه دیگران رو تحمل میکنی . کسانی که از ماجرا خبر دارن. یا بر مبنای عقل دور اندیش عمل میکنی و رهاش میکنی و حس خیانت به خودت رو برای همیشه برای خودت می خری؟

 

خب بذار این وضعیت رو قدم به قدم، ریز ریز کنیم و بریم جلو، ‌ببینیم چی میشه. اول از همه فرض رو گذاشتی بر عاشقیّت، که اگه راس‌راسکی باشه که از همین جا تکلیفت روشنه، همون طور که دوست‌مون ساناز گفت، اصولاً به حرف دلت می‌کنی و اصلاً با کسی مشورت اینا نمی‌کنی. پس قضیه همون فرض است، چون داری از من سئوال می‌کنی، این یک. اما عشق و عاشقی هم مثل انـقـ.لاب می‌مونه، میاد و زیر و رو می‌کنه و تموم میشه و میره و بعدش (بعد از ازدواج) باید یک نظام پایدار ایجاد بشه و کارش رو انجام بده و اگه زور زورکی هم بخواد طول بکشه یا به عبارتی طولش بدهند، هیچ وقت اوضاع طبیعی نخواهد شد و روی روال نخواهد افتاد، و در عین حال عشق هم نخواهد بود وهمه چیزش میشه ظاهرسازی و لاپوشونی.

من همین جا باید دوباره برای دوستان تازه، تز فکریم رو بگم که از نظر من عشق مقوله‌ای از جنس احساس و هیجان است با ریشه‌های فیزیولوژیک و هورمونی، ولی ازدواج از مقولهء مسائل اجتماعی و یک قرارداد (عقد) است. خیلی خوبه و در واقع ایدئاله که عشقی حقیقی به ازدواجی مناسب و موفق منجر بشه، ولی خب آمار ایدئال‌ها معمولاً پایینه. بنابراین شما وقتی حرف ازدواج به میون میاد باید با عقل خودت یا دیگران هم مشورت کنی.

 

حالا ببینیم عقل (عقل من) در این مورد چی میگه. من فکر می‌کنم، بر اساس اون چه از جامعه‌مون می‌دونم البته، که اون هم به خاطر نوع شغلم و اطلاعاتی که در سمینارها و منابع خودمون و دوستان همکار و اینها می‌بینم و می‌شنوم و می‌خونم، این روزه روز، تعداد دخترانی که بی‌خیال بکری و بکرات (اشتباه عمدی است) شده‌اند، خیلی زیاد شده، شاید هم بوده حالا بیشتر خبردار شده‌ایم. و در کنار اون، هر روز بیشتر از دیروز، از پسرانی باخبر می‌شم که اون‌ها هم کم‌کم با این وضعیت جدید دارند بیشتر و بیشتر کنار میان. فقط یه چیز می‌مونه: دیگران (یا همون خانواده و اجتماع اطراف).


حالا یا این دیگران هم با موضوع کنار اومده‌اند و یه جوری قضیه رو قبول می‌کنند، که این مورد احتمالاً در ایران خیلی کمه (من که هنوز با همچین خانواده‌هایی برخورد نکرده‌ام) و یا نه، و انقدر در گوش پسر می‌خوانند و می‌خوانند تا اونو به ستوه بیارن و باور بکنه که سرش
کلاه رفته، مثل این سریاله، خورشید پنجم که با این که انوش‌خان خیلی هم عاشق مریم‌خانوم بود، با این حال انقدر پسرش تو گوشش خوند تا ورقش برگشت. و این تقریباً اجتناب‌ناپذیره.

یه حالت دیگه می‌مونه و اون این که کسی از این موضوع خبر نداشته باشه، حداقل از اطرافیان پسر و در آینده هم نتونند با خبر بشوند. حالا این خود پسره که اگه با این موضوع واقعاً و ریشه‌ای و براساس شناخت مسئله بتونه کنار بیاد، خب، چه اشکالی داره؟ اگه دختر معروفه و مشهوره نباشه، و به قول معروف این کاره نباشه، خب اونم مثل هر پسری غریزه‌ای داشته و دوست داشته لذت ببره، چرا نبره؟ (بگذریم از بعضی‌ها که با معروفه بودن طرف هم کنار میان).

 

حالا اگه داری نظر من رو در این مورد می‌پرسی، بله. اگه شرایطی که گفتم در مورد دختری که من عاشقش باشم صادق باشه، مشکلی در ازدواج باهاش ندارم و اصولاً انقدر من برای گیر دادن، مسائل و موضوعات دیگه دارم که تا بخواد به این برسه شب میشه.

ولی با توجه به اون اصطلاح به کار برده شدهء شما در این مورد، به نظر می‌رسه اگر نه در خودآگاهت بلکه حداقل در ناخودآگاهت، شما معتقدی که اون چین مخاطی که علوم آناتومی و فیزیولوژی تا به حال براش هیچ ارزش وجودی‌ای پیدا نکرده‌اند، برای یک دختر هم‌چون گنـجی است که باید در حفظ آن مانند یک جنگجو کوشا باشد و اگر نه آن را به باد خواهد داد.
پس من توصیه‌م به شما اینه که حتی اگه عاشق هم‌چین دختری هم شُدید، هرگز ، با او ازدواج نکنید.

 

خوب شد این پیک مال سه سال پیش بود! شانس آوردم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:25 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

تئو آنجلوپلوس را می‌شناسید؟ فیلم‌ساز جایزه‌برده و مشهورشدهء یونانی، سازندهء فیلم گام معلق لک‌لک. تئو، برادر وَنسان را چطور؟ منطورم تئو ونگوف یا ونگوق، یا آن طوری که ما می‌گوییم ونگوگ. خانهء کعبه را که دیگر حتماً می‌شناسید، اما ممکن است بعضی‌ها هنوز اسم آمادئوس موتسارت به گوش‌شان نخورده باشد، همان موسیقی‌دان مشهور. حالا همهء این‌ها به هم چه ربطی دارند؟ ربط اینها در ادامهء موضوع دیوار و دیوان و دیوانه است. (از بس استقبال کردید خب!)

 

شاید وقتی اسم دیو می‌آید شما تصویری که در ذهن مجسم می‌کنید، برگرفته از کتاب‌های داستان مصوری که خوانده‌اید یا دیده‌اید، مثل داستان‌های شاهنامه، یک موجود غول‌پیکر ایستاده بر دو پا باشد با دو شاخ بر سر و دُمی بر پشت و بدنی پشم‌آلود به رنگ کبود و یا در مورد برخی از آنها سفید (اکوان دیو یا خودِ دیو سفید مازندران). برای این دیو‌ها قدرت بسیار زیاد جسمانی تصور می‌شد به اضافهء قدرت‌ها غیر جسمانی مثل پرواز کردن و به هوا رفتن (فولادزره دیو در داستان امیرارسلان نامدار) یا طی‌الارض (دیوی که می‌خواست تختِ ملکهء صبا را برای سلیمان در چشم بر هم زدنی بیاورد). و موضوع پذیرفته شدهء دیگر در مورد دیوها این است که آنها اسم دارند، چه ما بدانیم چه ندانیم. اگرچه در اغلب داستان‌ها این موجودات جزو آدم‌بدهای قصه دسته‌بندی می‌شوند، ولی گویی همیشه و همه‌جا هم بد نیستند، مثل همان داستان سلیمان نبی یا گاهی در شاهنامه‌ها. البته با دقت بیشتر متوجه می‌شویم که هر گاه اینها از آدمی در جنگی شکست بخورند یا به هر طریقی متوجه شوند که او بر آنها مسلط است، قدرت‌های خود را در اختیار او قرار داده و مطیع او خواهند بود.

 رستم در برابر دیو سپید

 

اما همین دیو با تلفظ دِئو (Deo) در سانسکریت یا دیوس (Deus) در زبان لاتین به معنی ایزد یا خدا بوده است. خودِ این دیوس لاتین از تئوس(Theos)  یونانی به معنای خدا گرفته شده است. کلمات deity (خدا) و divine (الهی) و حتی کلمهء Day (به معنی روز) در انگلیسی امروز هم از همین جاها ریشه گرفته است. حالا شاید این پرسش به ذهن شما برسد که چرا این کلمه در اینجا به موجودی منفی اطلاق می‌شود و در آنجا به موجودی مثبت. گذشته از موارد مشترک این هر دو، مانند قدرت بسیار زیاد، علت آن را باید باز هم در ریشه‌ها جُست. کلمهء دِئو* در اصل از ریشهء سانسکریت بوده که هنوز هم هندوها خدایان مختلف خود آن را در حالت کلی به این نام می‌خوانند. این کلمه با همین بار معنایی ظاهراً از طریق پرتغالی‌ها به اروپا برده شده و در آنجا هم با همین بار معنایی رنگ فرهنگ‌های همان‌ جا را به خود پذیرفته است، (اگرچه فرضیهء ضعیفی هم وجود دارد مبنی بر اینکه Deus یا Theos از Zeus (خدای خدایان یونانی) گرفته شده باشد)؛ ولی وقتی همین کلمه می‌خواسته وارد ایران شود، به عنوان خدایان بیگانه و در نتیجه پلید معرفی و در نظر گرفته شده است، در برابر خدای واحد ایرانیان (اهورا). با این حال گاهی در ادبیات عرفانی ما با توجه به معنی اصلی و ریشه‌ای این کلمه از دیوانه و دیوانگی و دیوانه‌سَری در معنای سری یا کسی که خدای‌گونه شده هم استفاده شده است (مثالش را شما بزنید). در همین معنای خدایی برای دیو، می‌توان دیوار را سد و حجابی دانست که خدا در برابر انسان آورده تا انسان با تلاش خود از آنها گذر کرده و به عالم نادیدنی برسد. (در این مورد باز هم خواهم گفت).
دیوان هم دفتر یا محل اداره کردن است، جایی که کسی که قدرت ادارهء امور را دارد، از آنجا اراده‌اش را جاری می‌کند.
معبد پانتئون

در انگلیسی امروز تئو گاهی به تنهایی و گاهی به عنوان مخفف تئودور برای نام مردان به کار می‌رود. آمادئوس (Amadeus) هم به معنی برای عشق خداوند است (The name "Amadeus" prefixes a conjugation of Amo (love) to mean for love of God).

 

راستی شاید بپرسید خانهء کعبه چه ربطی به این داستان‌ها داشت؟ در لاتین پانتئون** (pan+theon) یعنی جای همهء خداها و عملاً معبدی بود که در آن مجسمهء همهء خدایان روم (یا هفت خدای اصلی) را در آن نگه‌داری می‌کردند. خانهء کعبه هم تا پیش از اسلام محل نگهداری همهء خدایان قبیله‌های عرب و حتی غیر عرب بود و بنابراین به نوعی آن هم یک پَنتـئون بود که در این بین، الله که برایش مجسمه‌ای در آنجا نبود،‌ آمد و بقیه را بیرون ریخت.

 

 

 

 

           خانهء کعبه

 

 

        داخل خانهء‌کعبه

 

*Deo

[Hindu] Originally, any one of the 33 great divinities of Hinduism.

 

**pantheon

temple for the gods; building in which the famous dead of a nation are entombed or commemorated


 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:24 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

اومدمیهپیکبالابندازم،دیدمایدلغافل!(هورا،یه،راهی،پیدا،کردم،،می‌تونم،ویرگول،و،نقطه،بذارم!،و،همینطور،علامت،تعجب!).انگار.یه.چیزی.رفته.زیر.این.کلید.اسپیس.لپ.تاپ.مان.و.نمیذاره.بین.کلمات
.فاصله.بذاریم.

بنابراین.امروز.فقط.جملهء.زیر.را.داشته.باشید.تا.من.ببینم.می‌تونم.این.خرده.نون.رو.از.زیر.این
.کلید.فاصله‌انداز.دربیارم.یا.نه:

جمله:

منمشتعلعشقعلیمچهکنم

:D

 

شایدم-به-جاش-بهتره-یه-عکس-آپ-کنم:

 

 شستن.شعارها.بعد.از.کودتای28مرداد

و.بعد.از.چهل.سال!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11:23 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




شعر چهل و یک

 

 

 در انتهای شبی که نمی‌دانم کجاست

تنها صدای باقی مانده

طعم رفاقتِ دم‌کشیده‌ای است

در لابلای آهنگی قدیمی

آغشته می سازد

شیشه‌های عینکم

شوری دریا

پاپیون.

 

 

*   *   * 

 

شعر هفده

 

شتابان

قرار می‌گیرند

به نوبت

در گذری زرد

نعره می‌کشد

آرامش

به شرط چاقو.

 

 

دو شعر از کتاب چهل و هشت

از هدایت امینیان

 

 

 

 

 

پ.ن: بالاخره درآوردن و چیدن کتاب‌ها توی کتابخونه یه خاصیت‌هایی هم داره!

 

پ.ن۲: کامنت‌های پیک قبل رو هم همراهی کردم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 8:56 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 زن نصف‌شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست، پا شد تا ببینه کجا رفته. شوهرش رو در حالی که پیدا کرد که توی آشپزخانه نشسته بود و زل زده بود به دیوار روبروش و عمیقاً تو فکر بود و قطره اشکی هم از گونه‌ش سرازیر بود. یه لیوان چایی هم جلوش بود. زن در حالی‌ که وارد آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم، این موقع شب چرا اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش رو از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقت‌ها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگه رو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هاش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه...

شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم رفته مسافرت، ما رو توی اتاق تو غافلگیر کرد؟

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار همین دیروز بود!

مرد بغضش را فرو داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ شکاری‌ش رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندون تا آب خنک بخوری؟!

زن با لبخند گفت: آره عزیزم، اینم یادمه که یک ساعت بعدش رفتیم محضر و...!

مرد نتونست جلوی گریه‌ش رو بگیره و گفت: اگه رفته بودم زندان، امروز آزاد می‌شدم...  

 

فعلاً !

        

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 5:43 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




وقتی خوک‌ها به پرواز درمی‌آیند!

 احساسم بهم میگه که دیگه باید این جملهء مگه دکترا هم مریض میشن؟! رو فراموش کنم و کمی هم احساس خطر کنم. شاید هم علتش این مریض‌ها باشند که هر کدوم‌شون که با سرماخوردگی هم میان پیشم با یه لبخند الکی می‌پرسند دکتر از این آنفلونزای خوکی که نگرفتم؟ و منم با یه لبخند الکی‌تر می‌گم نه، انفلونزای خوکی کجا بود!
البته بعد از معاینه می‌گم به‌شون که این سرماخوردگیه یا گلودرد چرکیه، ولی اگه کسی علائم آنفلونزا داشته باشه، همین‌طوری نمیشه فهمید خوکیه یا از همون معمولی‌های هر سالهء خودمون و باید بره آزمایشگاه‌های مجهز.

 

حالا چه کوفتی هست این بی‌صاحاب‌مونده؟ آخه زشت نیست تو مملکت اسلامی مریضی خوک‌ها شایع بشه؟ اونم کی‌ها واردش کنند، حاجی‌ها و کَبلایی‌ها، از مکه و عتبات!
نه اینش زشت نیست البته، اونش زشته که ملمکت، انگار هیشکی رو موقع ورود چک نمی‌کنه (از این نظر البته)، هیچ قرنطینه‌ای هم نداریم، حتی داوطلبانه‌ش رو.  البته اولین مورد ابتلا که در ایران تأئید شد، نوجوانی بود ایرانی‌تبار مقیم آمریکا
که اواخر خردادماه به همراه خانواده‌ش وارد تهران شد که اون رو موقع ورود به کشور مورد معاینه و آزمایش قرار دادند که بعد از آزمایش، آلودگی این نوجوان ۱۶ ساله به ویروس H1N1 قطعی شد و درمان رو براش شروع کردند. اما هنوز چند هفته نگذشته بود که وزیر بهداشت از 23 نفر مبتلا به آنفلوانزای خوکی در ایران خبر داد.

 استفاده از دوربین‌های مادون قرمز در مبادی کشور می‌تواند افراد تب‌دار را نشان دهد.

جهت اطلاع دیپلمه‌های غیرتجربی عرض کنم که ویروس کلاً یک موجودیه که هنوز نمی‌دونند اونو بذارن جزو جانداران یا بی‌جانان! بنابراین فعلاً شما یه میکروارگانیزم نیمه‌جاندار حسابش بکن. این موجود تا بیرون از یک جاندار است، بی‌جانه و هیچ علائمی از حیات بروز نمی‌ده و همین‌طوری عین یه ذره گرد و غبارِ تن‌لش، یه گوشه میفته ولی اگه یه روز بره تو تن یه جاندار همچی شروع به فعالیت اونم از نوع تولید مثل می‌کنه که بیا ببین!

 

حالا چرا وقتی ویروس که می‌گن همه انقدر می‌ترسند؟
واسه اینکه در مورد اکثر اینها هیچی به‌شون کارگر نیست، چرا؟ چون اونها ژنوم خودشون رو (که از نوع
RNA هم هست) هی تغییر می‌دند، انگار هر روز شما رمز گاوصندوق‌ت رو عوض کنی، دیگه دسترسی بهش امکان‌پذیر نیست. از اون طرف خوشبختانه بیشترشون هم زیاد کشنده نیستند اونایی هم که اذیت‌کن بودند رو تا حالا برای بیشترشون یه واکسنی چیزی پیدا کرده‌ن، غیر از ویروس مستطاب سرماخوردگی و HIV و این خوکیه، H1N1 و البته چندین‌تای دیگه. البته یه داروهایی هم برای ویروس‌ها هست زیاد نگران نشید.

 

حالا چرا به این میگن خوکی یا به اون یکی می‌گن مرغی؟
خب معلومه، مگه خوک‌ها و مرغ‌ها دل ندارن؟ اونام دل‌شون می‌خواد پاییز که میشه یه کم آنفلونزا بگیرند خب! پس آنفلونزای خوکی، آنفلونزاییه که خوک‌ها تو خودشون می‌گیرند، آدم‌ها تو خودشون آنفلونزای انسانی می‌گیرند، مرغ‌ها هم تو خودشون آنفلونزای مرغی می‌گیرند، خب؟ آدم هم نمی‌تونه از خوک آنفلونزای خوکی بگیره، خب؟ حالا بدبختی از اونجایی شروع میشه که
اگه این خوک‌های مبتلا به آنفلوانزای خوکی، هم‌زمان به آنفلوانزای انسانی یا پرندگان هم مبتلا بِشند، این ویروس‌ها می‌تونند توی بدن خوک، دل بدن و قلوه بگیرند، یعنی همون ژن‌های خودشون رو  عوض کنند. و بدین‌ترتیب، نوع جدیدی از ویروس به ‌وجود میاد که ژن‌های هر دو نوع ویروس رو تو خودش داره. در نتیجه حالا آدم‌ها هم می‌تونند این آنفلونزای نوع جدید رو که حالا مخلوط شده رو از جنابِ خوک دریافت بدارند. البته نه با خوردن گوشت ایشون بلکه با مجالست و نشست و برخاست کردن با ایشون. در ضمن آنفلونزای خوکی برای خود خوک خطرناک نیست، همون طور که آنفلونزای انسانی برای انسان.

 خطر آنفلوآنزای خوکی!

حالا خطرش چیه؟

هیچی، غیر از اینکه ممکنه آدم یه خورده بمیره، بعدش خودش خودبه‌خود خوب میشه، مثل همهء بیماری‌های ویروسی باید دوره‌ش رو طی کنه. ولی رییس مركز مدیریت بیماری‌های واگیردار وزارت بهداشت، شایع‌ترین عارضه آنفلوآنزای خوكی را ذات‌الریه [ما بهش می‌گیم پنومونی] عنوان كرد و گفت: به این منظور موارد ذات‌الریه را در تمام بیمارستان‌های كشور بررسی می‌كنیم. از طرف دیگر مواردی كه به علت آنفلوآنزای خوكی جان خود را از دست داده‌اند بیشتر با تابلوی نارسایی شدید تنفسی و نارسایی كلیوی و شوك [این شوک تقریباً یعنی نارسایی جریان خون به هر علت و افت شدید و ناگهانی فشار خون] جان خود را از دست داده‌اند. همچنین اكثریت موارد شدید این بیماری در گروه‌های خاص از جمله افراد دارای بیماریهای زمینه‌ای [مثل دیابت و نارسایی کلیوی و...] بوده است.
فارسی‌ش یعنی ممکنه کسی که آنفلونزای خوکی می‌گیره مریضی‌ش انقدر شدید بشه که دچار تنگی‌نفس و تب شدیدی بشه که مجبور بشند تو بیمارستان بستری‌ش کنند و خدای نکرده چون آنتی‌بیوتیک‌ها روی ویروس‌ها جواب نمی‌دهند،... نه، خدا نکنه، داروش هست، البته دکتر لنکرانی گفته داریم، وا... و اعلم.

چهار تا داروی ضد ویروس مختلف وجود داره كه براى استفاده در ایالات متحده براى معالجه آنفلوانزا پروانه‌دار هستند (به قول معروف FDA Approve هستند) : آمانتادین(Amantadine) ، ریمانتادین (Rimantadin)، اوسِل‌تامیویر (Oseltamivir) و زانامیویر (Zanamivir).
تا زمانیکه ویروس ها به این چهار دارو حساس بودند، می‌شد از هر چهار دارو استفاده کرد، اما ویروس‌هاى آنفلوانزاى خوکی‌ای که جدیداً از  انسان‌ها جدا كرده‌اند، به آمانتادین و ریمانتادین مقاوم بودند. حالا اداره سلامت امریکا،
CDC ، استفاده از اوسِل‌تامیویر

زانامیویر رو برای درمان و یا پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی پیشنهاد کرده. بر اساس اعلام CDC، دو داروی Tamiflu (همون نام تجاری اُسل‌تامیویر) و Relenza كه داروهای رایج برای مقابله با آنفلوانزا هستند، برای مقابله با تمام گونه‌های كنونی آنفلوانزای خوكی نیز مؤثرند.

دكتر لنكرانی، وزیر بهداشت هم با اشاره به وجود مقادیر كافی داروی مورد نیاز آنفلوانزای نوع آ (H1N1) اُسلتامیویر (تامیفلو) در کشور گفت: برخی از كشورها از این داروها برای پیشگیری از این بیماری استفاده كرده‌اند و هم‌اكنون با بحران مقاومت به دارو مواجه شده‌اند، از این رو تاكید ما بر مصرف دارو تحت پروتكل درمانی است، البته داروی رده سومی به نام (رلنزا) هم به مقادیر مورد نیاز سفارش داده‌ شده است.

 !

واکسن هم داره؟

واكسن‌های مختلفی در دسترس است كه خوك‌ها را در مقابل آنفلوانزاى خوکی ایمن می‌کند .اما در حال حاضر هنوز هیچ واكسنی كه بتواند برای انسانها در مقابل آنفلوآنزای خوکی ایمنی ایجاد کند در دسترس نیست، اگرچه بعضی‌ها (مثل کُره، مثلاً) یه حرف‌هایی زده‌اند.

 واكسن آنفلوانزاى فصلى مطمئناً به ایمنی و پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی نوع H۱N۱  کمک نخواهد کرد. مقامات سازمان جهانی بهداشت در این زمینه گفته‌اند که احتمالاً ۴ تا ۶ ماه طول می‌کشد تا اولین واکسن برای مبارزه با این ویروس عرضه شود.

با این حال من فکر می‌کنم، ‌امسال تزریق واکسن آنفلونزای معمولی (نوع A انسانی) از این جهت مفید باشه که اولاً هم‌زمان دچار هر دو نوع آنفلونزای انسانی و خوکی نشیم و ثانیاً اگه علی‌رغم تزریق واکسن آنفلونزا باز هم دچار شدیم، می‌فهمیم که به احتمال قوی مبتلا به نوع خوکی‌ش شدیم و زودتر در پی اقداماتِ تشخیصی و درمانی خواهیم رفت.


تشخیص‌ش چه جوریه؟

 نشانه‌هاى قابل‌انتظار آنفولانزاى خوكی در انسان‌ها عین علائم آنفلوانزاى فصلى انسانیه: حملهء ناگهانى تب، بی‌حالی، احساس خستگی و کوفتگی، در خود فرورفتن (کِسلی)، بى‌اشتهایى و سرفه كردن. همینطور دیده شده که تعدادی از افراد آلوده به آنفولانزاى خوكی دچار سردرد، سرماخوردگی، گلودرد، درد مفاصل، عطسه‌، احساس سرما و لرز، ناراحتی تنفسی، سرخ شدن یا التهاب و آبریزش از بینی هم می‌شوند. در مواردی (گلاب بریزم به روتون) تهوع و استفراغ و اسهال هم گزارش شده. اسهال همزمان با تهوع در آنفلوانزای خوکی شدیدتر از انواع دیگر است.

 

باتوجه به شباهت علائم بالینی به آنفلوانزای معمولی، تشخیص قطعی آنفلوانزای خوکی به‌سادگی ممکن نیست و فقط با انجام تست‌های آزمایشگاهی خاص می‌توان تشخیص قطعی داد. براى تشخیص دادن یك آلودگى، عموماً به نمونه تنفسى احتیاج است. نمونه‌ها باید در ۴ تا ۵ روز اول بیمارى جمع بشوند.

 

چه کار کنیم تا بتوانیم به خوبی یک آنفلونزای خوکی بگیریم؟
آنفلوآنزای خوکی از دهان و بینی منتقل می‌شه و یک بیماری تنفسی است، با این وجود دانشمندان هنوز نفهمیده‌اند که گونهء تازه
H1N1  که در مکزیک پیدا شد، چه جوری به انسان منتقل شد. (احتمالاً توسط خوک سبز مکزیکی!)

 ویروس‌هاى آنفلوانزای خوکی می‌تونند به طور مستقیم از خوك‌ها به انسان‌ها سرایت کنند که خوشبختانه ما تو ایران این موردش رو یا نداریم یا خیلی کم داریم.
 
اونی که مهمه  انتقال انسان به انسانه که به همون طریق آنفلوانزاى فصلى انسان‌ها اتفاق می‌افتد و انتقال انسان به انسان اساساً رو در رو و به وسیلهء عطسه یا سرفه كردنِ آدم‌های آلوده به ویروس تو صورت آدم‌های هنوز سالم اتفاق می‌افتد .
شما می‌تونید با دست زدن به چیزهایی که با ویروس انفلوانزای خوکی آلوده است و سپس زدن همان دست (دقت کنید، همان دست) به دهان‌تان آلوده شوید. (برای موفق شدن در این راه باید حتماً از قبل تمرین داشته باشید، که حتماً دارید.)
روبوسی بهداشتی
البته محققان که هنوز اطلاعات کاملی را از نحوه انتقال ویروس آنفلوآنزای خوکی به دست نیاورده‌اند، معتقدند که اگر با کسی در تماس هستید که سرماخوردگی دارد، با او دست ندهید و روبوسی نکنید. ویروس آنفلوآنزا در اماکن عمومی وجود دارد و تماس با سطوحی مانند دستگیره اتوبوس و صفحه کلید کامپیوتر به راحتی شما را آلوده می‌کند. اگر دستان خود را به دستگیره در یا اتوبوس زده‌اید، آن را به دهان و بینی خود نزنید (ولی شما گوش نکنید).
 
دانشمندان هنوز نمی‌دانند كه ویروس این بیماری در صورت تماس زیاد و طولانی مدت از بیمار به افراد سالم انتقال می‌یابد یا اینكه حتی كوچكترین تماس می‌تواند باعث انتقال ویروس شود. ویروس‌های آنفلوآنزا کلاً می‌توانند تا چندین ساعت روی سطوح باقی بمانند و از دست و صورت بیماران منتقل شوند. طریقهء شیوع این بیماری به هر صورت که باشد نتیجه این است که در حال حاضر بسیاری از کشورهای دنیا را در بر گرفته و انتظار می رود که تمامی کشورها را هم در بر بگیرد.

 بر اساس اعلام مركز پیشگیری از بیماری های واگیر ایالات متحده امریکا، آنفلوانزای خوكی از راه مواد غذایی منتقل نمی‌شود.

با این حال بهتره غذاهای سرد در خارج از منزل مصرف نکنید (مثل ساندویچ‌های سرد) چون که احتمال اینکه جناب ساندویچ‌میکر آنفلوانزای خوکی گرفته باشه و خودش هنوز خبر نداشته باشه وجود داره و از اون بیشتر این احتمال وجود داره که ایشون روی ساندویچ شما یه عطسه یا سرفه‌ای فرموده باشند محض چاشنی غذا، حالا البته باز هم می‌تونید باز هم به حرف همون مرکز پیشگیری فلان امریکا گوش بدید، خودتون می‌دونید. ویروس آنفلوآنزای خوکی در برابر حرارت ناپایدار است و در دمای 70 درجه سانتی‌گراد از بین می‌رود.

در ضمن چون بیشتر موارد این مریضی فعلاً داره به وسیلهء حجاج وارد میشه و باتوجه به اینکه ممکنه تا یک هفته هم نهفته باشه، اگه خواستید برید حاجی‌دیدن ، بهتره تا یک هفته صبر کنید.

بهترین زمان برای تزریق واکسن آنفلوانزا (همون انسانی‌ش)، قبل از شیوع اون هست یعنی حدودای اواسط شهریور اون موقع‌ها.

 

 خوکی که پا در کفش گاو می‌کند

خلاصه‌ش اینکه وقتی میرسید به اداره یا مدرسه یا دانشگاه یا هر محل کار دیگه‌تون (!) اول دست‌هاتون رو به دقت با آب و صابون بشویید، و همین‌طور بالعکس (یعنی وقتی از اون‌جاها برمی‌گردید خونه!). علائمی رو که گفته شد رو جدی بگیرید (یادم میاد این جدی بگیریدها رو تو طالع سال گاو خاک هم برای امسال گفته بودم). بیرون هم که هستید به هیچی دست نزنید. مخصوصاً سطوح صاف. به صورت خودتون هم دست نزنید، دستهای خودتون  رو از غشاهای مخاطی ( چشم- دهان - بینی ) دور نگه دارید چون ویروس از این راه ها وارد بدن می‌شه. سرفه و عطسه هم خواستید بکنید یا تو دستمال یه بار مصرف بفرمایید و بندازیدش دور یا توی آرنج بسته‌تون (نه تو دست‌تون).

اگر هم یه وقت خدای نکرده مبتلا شدید در خانه بمانید و استراحت کنید (راه نیفتید سهم بقیه رو هم بدید). مایعات فراوون بخورید، خودتون رو گرم نگه دارید و داروهای تجویزشده توسط پزشک‌تون رو میل کنید، هوای خونه رو مرطوب نگه دارید. به خانم‌های حامله نزدیک هم نشوید (خطر نقص بچه).


همچنین اگر کودکی به آنفلوانزا مبتلا شد باید در منزل بماند و مراقبت‌هایی مثل ابتلا به سایر آنفلوانزاها برای او صورت بگیرد. باید مقدار زیادی مایعات بنوشند و در استراحت کامل به سر ببرند. با دستور پزشک داروهایی نیز باید مصرف کنند. البته مصرف آنتی‌ویروس‌ها برای کودکان تنها در صورتی مؤثر خواهد بود که فقط 48 ساعت از شروع علایم اولیه بیماری گذشته باشد. از آنجایی که آنتی‌ویروس‌ها دارای عوارض جانبی نیز هستند فقط در صورت تجویز پزشک باید به کودکان داده شوند.

 پاییز امسال از لحاظ آنفلوآنزای خوكی بسیار هولناك خواهد بود.

 

در حال حاضر بعد از مکزیکو سیتی‌ ملبورن به  “پایتخت آنفلوآنزای خوکی جهان”  بدل شده است.

 

در مورد استفاده از ماسک برای پیشگیری از ابتلا و جلوگیری از شیوع این بیماری ‌مركز كنترل و پیشگیری امراض آمریكا معتقد است شواهد علمی كافی وجود نداره كه تأیید بكنه كه ماسك واقعاً در خارج از تأسیسات مراقبت‌های بهداشتی كاربرد داره.

با این حال برای دیدن مدل‌های متنوع ماسک‌های ما از طبقهء پایین دیدن بفرمایید (یعنی برید به ادامهء مطلب)

 

          ماسک‌فروشی

 

خسته نباشید

 

 

پ.ن: این هم سایت اختصاصی اآنفلوآنزای خوکی (فارسی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 8:16 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 یکی می‌گفت خاله‌م داره میاد

گفتم همون خاله باحاله؟ اسمش چیه؟

هاله

خالَ‌م داره؟

آره، چطو مگه؟

فک کن... خاله هاله، همون خاله باخاله،‌ همون خاله باحاله...!“

(چشمای شمام داره می‌چرخه؟)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 15:46 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




به خاطر اشکالات بلاگفا و اینترنت، هر دو این پیک با تأخیر بیش از حد پست شد.

 

 

 اگر چه حالا دیگه از دهن افتاده ولی خب، باید کلید هر آزمونی هم ارائه شود. در ضمن همانطور که در عنوان قید شده بود این صرفاً نمونه‌سئوالات بود نه امتحان،‌بنابراین دوستان خودشان بر حسب کلید به خودشون نمره بدهند. با این حال پاسخ‌های زیبا و جالب هم در کنار کلید سئوالات آورده شده است. با تشکر

 

 

1. ابزارهای قدرت را نام ببرید. (5/1نمره)

 

کلید آزمون: پول، پارتی، پررویی، پدر و Power (در کل همان زر و زور و تزویر) تمامی پاسخ‌های معادل نیز صحیح است.

 

پاسخ‌های جالب:
مرجان (ازقلب کویر) : سيلى، جيغ، قهر، گريه، هوار، به اجرا گذاشتن مهريه، در آوردن پدر طرف (البته چون فقط نیمی از جمعیت را در نظر گرفته، نصف نمره رو می‌گیره)

 

2. چرا زن‌ها نمی‌دانند که مردها چه چیزهایی را نمی‌دانند؟ (1نمره)

 

کلید آزمون: چون مردها می‌دانند چیزهایی را که نمی‌دانند چطور قایم کنند.

 

پاسخ‌های جالب:
امید: اگه میدونستن که دیگه زن نبودن !

3. قسمت خشن یک شیرینی لطیفه کجای آنجاست؟ (نیم نمره)

 

کلید آزمون: آنجایی‌ش که مو دارد.

 

پاسخ‌های جالب:
صندوقچه:
وقتی بفهمی مخاطبش خودتی.

 

4. در ضرب المثلِ تا نباشد چیزها، مردم نگویند چیزکی، نقش مردم چیست؟ (2‌نمره)

 

کلید آزمون: در اینجا مردم نقش آخرین دریافت‌کنندهء آخرین قطرهء اطلاعات از پشت پرده‌ها را دارند.

 

پاسخ‌های جالب:
ندا.ح:
مردم نهاد جمله است که فاعل میباشد یعنی نقش مردم گوینده و پخش کننده خیر میباشد.

 

5. کسانی که طرح خواب و بیداری آنها، چکاوکی، جغدی و خفاشی است، به ترتیب، چه خواب‌هایی می‌بینند؟ (3نمره)

 

کلید آزمون: چکاوکی‌ها چون شب‌ها زود می خوابند (حدود ساعت نه و ده شب) اگر صبح‌ها هم به همین نسبت زود بیدار شوند، چیزی از خواب‌های‌شان به یاد ندارند و اگر دیر بپاشند، کسل و افسرده و دمغ خواهند بود، شاید خواب‌های بدی هم ببینند.
جغدها چون دیر می‌خوابند (حدود یک و دوی شب)، اگر مجبور باشند صبح‌ها زود بیدار شوند خواب‌های خود را به یاد خواهند داشت و احتمالاً خواب‌های باحالی هم می‌بینند، ولی اگر تا لنگ ظهر بخوابند، همینطور فیلم‌سینمایی است که در خواب می‌بینند.
خفاش‌ها که اصولاً با طلوع خورشید می‌روند و می‌خوابند و با غروب آن هم بیدار می‌شوند، خواب ناآرامی دارند و مخلوطی از جغد و چکاوک هستند در زمینهء رؤیابینی.

 

پاسخ‌های جالب:
پونه:
چکاوکی ها خواب های" کابو"س میبینند. جغدی ها خواب "کابوسی" میبینند خفاشی ها خواب کا"بوس" ی میبینند.
علیرضا: چکاوک خواب موسیقیدان شدن-جغد خواب عقاب شدن- خفاش خواب پرنده شدن.


6. چهار حالت ماده را نام ببرید. (1نمره)

 

کلید آزمون: چهار حالت مادّه (با تشدید): جامد، مایع گاز و پلاسما است و
چهار حالت ماده (بدون تشدید):
PMS، پریود، سردرد، دردسر

 


بهار:
ماده’ سلطه گر- ماده’ مهربان( مادرگون عموما) - ماده’سلطه خواه- ماده بیمار( عموما پارانوئید) البته حالتهای ماده از 4 بیشتره
مرجان:
شل و ول و وارفته، يبس و خشك و نچسب، افاده اى، پزى
پونه: مایع- جامد- گاز- ماست
آندرلاین: خارش، کرنش، خورش، دهش
؟ : جامد. مایع. گاز. مخدر
تازه‌‌وارد: جامد، مایع، گاز (حالت چهارم: بستگی به حالت نر دارد.)

7. پشتِ مدرنیسم، چه چیزی خوابیده است؟ (1 نمره)

 

کلید آزمون: بسته به اینکه از کدام طرف نگاه کنیم: سنت (نگاه از جلو)، پست‌مدرنیسم (نگاه از عقب)، زندگی هو‌ل‌هولکی و استرس (نگاه از بالا)، ... (وقتی اون زیر هستید بهتره دیگه نگاه نکنید!)

 

پاسخ‌های جالب:
تازه‌وارد:
توطئه دشمن
آندرلاین: علی شیر قصاب (شیرعلی‌قصاب)

 

8. توهم را تعریف کنید، بدون مثال. (1نمره)

 

کلید آزمون: ادراک بدون محرک را توهم گویند.

 

پاسخ‌های جالب:
؟ :
یک حالتی که انسان همه را خس و خاشاک می بیند! (البته در ورانپزشکی به این می‌گن Illusion)

 

9. اگر قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، خوب باشند، بچه‌های خوب برای چه کسانی خوب هستند؟ (1نمره)

 

کلید آزمون: بچه‌های خوب برای همه خوبند.

 

پاسخ‌های جالب:
مرجان:
براى قزويني‌ها
آندرلاین (یک قزوینی):
ای جان. گفتی بچه و کردی کبابم.  
پونه:
برای اوین

10. رابطه‌ء مرگ مایکل جکسون و مادر صمدآقا، از چه نوعی است؟ (1نمره)

 

کلید آزمون: رابطه و وجه مشترک اینها، ماه تیر است. ظاهراً تیرماه تبدیل شده به ماه از دست رفتن هنرمندان: خسرو شکیبایی، احمد شاملو، اسماعیل فصیح، محمد حقوقی، مایکل جکسون، فرخ‌لقا هوشمند و...

 

پاسخ‌های جالب:
ناشناس:
هر دو از نوع ترک این دنیا هستند.
تازه‌وارد: رابطه دونه های تسبیح با هم (به قول منصور خواننده پاپ ایرانی : دونه دونه ...) شبیه به هم ولی متفاوت در مکان و زمان.


11. روزهایی از هفته که به سینما رفتن ربط دارند، کدام‌ها هستند؟ (5/1نمره)

 

کلید آزمون: سه‌شنبه رو که همهء مرفهین بی‌درد به آن اشاره کردند (نیم‌بها بودن بلیط) (ظاهراً شنبه‌ها دیگه نیم‌بها نیست، هست؟)، عصر و شبِ پنجشنبه و جمعه هم که وقت سینما رفتن ازواج و خانواده‌هاست. ظهرهای جمعه هم که مال سربازان جان‌بر‌کفِ وظیفه است. چهارشنبه هم که کسی به آن اشاره نکرد، روز عوض شدن اکران سینماهاست.

 

پاسخ‌های جالب:
آندرلاین:
شبهاشون!

12. اگر کسی چهار سال خربزه بخورد (از قرار کیلویی هر چندی)، چه مدت باید پای لرز آن هم بنشیند؟ و آیا این دل را خنک می‌کند، یا گرم و یا می‌سوزاند؟ (سئوال انتخابی، 2نمره)

 

کلید آزمون: لرز بعد از خوردن خربزه، بستگی داره به اینکه کی اونو بخوره. اینی که ما می‌بینیم اگر لرزی هم براش در کار باشه، احتمالاً اولش دل ما رو خنک می‌کنه، ولی بعدش کم‌کم می‌سوزونه.

 

پاسخ‌های جالب:
آندرلاین:
بستگی داره که خرها بز را چطوری بسته باشن و میخش رو کجا فرو کرده باشن. فکر میکنم درد داشته باشه. آیم درد داره.
امید:
همان چهار سال . اول میخنکاند بعدش احتمالن سوزش داشته باشد
علیرضا: نمی شیند. میسوزاند.


13. چهار حالت نر را نام ببرید. (1نمره)

 

کلید آزمون: خوردن، خوابیدن، کار کردن و کردن

 

پاسخ‌های جالب:
پونه:
خور و خواب و خشم و شهوت
مرجان: ايستاده از پشت تو بغل، ايستاده از جلو تو بغل، خوابيده طاقباز زير، خوابيده دمر رو.

امید: من ، تو ، ما ، شوما ، اوشون
بهار: خشم- محبتهای پاچه خوارانه’ بییبه تابلو - مهربانی پدرانه - توهم-...
ندا.ح: نر بد - نر بدتر - نر افتضاح - نر فاجعه

صندوقچه: خوابیده، در حال خوردن، در حال دید زدن و....

 

14. اس‌ام‌اس کیلویی چند است؟ (5/1نمره)

 

کلید آزمون: سیستم پیام کوتاهی که کار نکنه رو فکر می‌کنید کسی می‌خره؟

 

پاسخ‌های جالب:
رها:
هم وزن خواهر مادر و وزیر ارتباطات!
ندا.ح: از سر کوچه ما اگه بخری خیلی ارزونه

15. یک نفر قرار وبلاگی را برای یک نفر تعریف کند. (سئوال انتخابی، 2نمره)

 

کلید آزمون: جمع شدن تعدادی وبلاگ‌نویس سر قرار.

 

پاسخ‌های جالب:
آندرلاین:
یه نفره نمیشه. حداقل دو نفر لازمه.
ندا.ح: عبارت است از قراری که دوستان وبلاگی با هم میگذارند و هر کس دم دستشان بود را هم دعوت میکنند تا بهشان خیلی خوش بگذرد.
پونه: قرار وبلاگی یعنی مصیبت لو رفتن و راحت ننوشتن.
تازه‌وارد:
I am the blackboard
صندوقچه: تبدیل نوشتار به گفتار و دیدار.گاهی اوقات موحبات شوک را در طرفین به علت عدم تطابق نوشتار و رفتار فراهم میکند.

16. جملهء اول شدن چه آسون، آخر شدن چه مشکل از کیست؟ (1نمره)

 

کلید آزمون: تمام پاسخ‌ها مورد قبول است.

 

پاسخ‌های جالب:
آندرلاین: از ماست که بر ماست
علیرضا: کسایی که همیشه آخر میشن؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 16:2 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




  

 پیک قبلی را در راستای کمی از حال دل‌مردگی و حزن‌آلودگی درآمدن نوشته بودم که خوشبختانه با استقبال خلاقانهء دوستان عزیزم هم مواجه شد، ولی مثل این که هنوز این چیزها به ما نیومده. انفجار هواپیمای توپولف روسی و کشته شدن 168 نفر انسان، که شامل نوجوانان امیدواری که به آیندهء خود در ورزش نظر دوخته بودند و نیز هم‌وطنان ارمنی ما می‌شد، خبر ناگواری بود که ادامهء پیک پیشین را (پاسخنامه) کمی به تعویق می‌اندازد. روح‌شان شاد باد و قرین رحمت.

 

 

 

پ.ن1: راستی شعار مرگ بر روسیهای که این روزها می‌شنوید (من که نشنیدم)، به خاطر توپولف‌های قاتلش است یا قاتل‌های توپولی که آمورش می‌دهد؟ (منظورم تو کشور خودشونه، سعی کنید اشتباه برداشت نکنید لطفاً)

پ.ن2: اگه وقت داشتم خیلی دوست داشتم کتاب زیبای پل امیل اردمن رو برای بار چندم بخونم. شما جای من یه بار دیگه بخونیدش، ثواب داره: سقوط 79 .

پ.ن3: دقت کردید فیلم‌هایی که این روزها از سیماجون پخش و پلا میشه، داره یه چیزهایی رو میگه و نشون میده که غیر از صحبت‌های رسمی‌شه؟ مثلاً دیشب فیلم آیا پاریس می‌سوزد؟ رنه کلمان رو نشون می‌داد یا کلی فیلم دزدی‌های برنامه‌ریزی شده مثل فیلم جالب و پرمعنای The Job که به نام سرقت از بانک نمایش دادند، با یه خروار قیچی‌کاری. من مشکوکم.

پ.ن4: سایتی برای دیدن آمار هواپیماهای ساقط‌شده در سال‌های مختلف: Aviation-safety آمار سال‌های مختلف در دیتابیس آن است زیر جدول اولی.

پ.ن5: این روزها همه.... نه ببخشید، این روزها من دست‌رسی به این تر نت‌م خیلی سخت و اعصاب‌خردکن شده، یه خرده دیر میشه، شما به بزرگی خودتون،... آره. امیدوارم بعدی فردا باشه، بگو ایشالا.

فعلاً

 

پ.ن۶ (بعدتر نوشت): این پیک خانم زیگ‌زاگ هم خیلی باحال و خلاقانه است، محمد و علی و حسین و مهدی زمانه. لابد محسن هم سقط شده و همگی هم از نتایج جد مشترک‌شون هاشم‌.ی اند!!

پ.ن۷: (قول نمی‌دم دیگه آخریش باشه!) این پیک شیوا رو هم بخونید، خوبه.

 

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 7:7 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

1. ابزارهای قدرت را نام ببرید. (5/1نمره)

2. چرا زن‌ها نمی‌دانند که مردها چه چیزهایی را نمی‌دانند؟ (1نمره)

3. قسمت خشن یک شیرینی لطیفه کجای آنجاست؟ (نیم نمره)

4. در ضرب المثلِ تا نباشد چیزها، مردم نگویند چیزکی، نقش مردم چیست؟ (2‌نمره)

5. کسانی که طرح خواب و بیداری آنها، چکاوکی، جغدی و خفاشی است، به ترتیب، چه خواب‌هایی می‌بینند؟ (3نمره)

6. چهار حالت ماده را نام ببرید. (1نمره)

7. پشتِ مدرنیسم، چه چیزی خوابیده است؟ (1 نمره)

8. توهم را تعریف کنید، بدون مثال. (1نمره)

9. اگر قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، خوب باشند، بچه‌های خوب برای چه کسانی خوب هستند؟ (1نمره)

10. رابطه‌ء مرگ مایکل جکسون و مادر صمدآقا، از چه نوعی است؟ (1نمره)

11. روزهایی از هفته که به سینما رفتن ربط دارند، کدام‌ها هستند؟ (5/1نمره)

12. اگر کسی چهار سال خربزه بخورد (از قرار کیلویی هر چندی)، چه مدت باید پای لرز آن هم بنشیند؟ و آیا این، دل را خنک می‌کند، گرم می‌کند و یا می‌سوزاند؟ (سئوال انتخابی، 2نمره)

13. چهار حالت نر را نام ببرید. (1نمره)

14. اس‌ام‌اس کیلویی چند است؟ (5/1نمره)

15. یک نفر قرار وبلاگی را برای یک نفر تعریف کند. (سئوال انتخابی، 2نمره)

16. جملهء اول شدن چه آسون، آخر شدن چه مشکل از کیست؟ (1نمره)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:42 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 اگر یکی از دلایل وجود و ساختن زندان در کشورها، حتی کشورهایی مثل سوئد، این باشد که مردم احساس کنند آزادند،
شاید یکی از دلایل وجودیِ ما هم این باشد که بقیهء دنیا احساس کند که...

... خوش به حال‌شون.

 

 

           

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 19:4 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




  

 ضمن عرض تشکر از آقای رئیس‌جمهـور که سبب شدند تا من بتوانم انتخاب نهایی خود را بین خوب و خوب‌تر انجام دهم، می‌خواهم طی نوشته‌ء ذیل، اولین و انشاا... آخرین پُست سی‌یاسی خود را نوشته و این یک عدد رأی مخفی خود را رونمایی کنم (چه کند بینوا چیز دیگه‌ای نداره رونمایی کنه!). 

از خواصِ هم‌سنِ حضرت خضر بودن، یکی هم آن است که آدم به یاد می‌آورد که بعضی‌ها چه شکلی بودند و چه شکلی شدند، بعضی‌‌ها چطوری حرف می‌زدند و چطوری حرف می‌زنند حالا، بعضی‌ها کدام طرفی می‌رفتند و حالا کدام طرفی می‌روند، یا بعضی جاها چه جوری بودند و چه جوری شدند. از آدم‌ها که بگذریم (چون من که از این اخلاق‌های ”فاطْمـه خانوم‌جونی“ ندارم که پته بریزم رو آب یا رو داریه یا رو میز یا حالا هر جا)، چی می‌گفتم؟ آهان بله، عرض می‌کردم از آدم‌ها که بگذریم... از این بعضی جاها مثلاً یکی‌ش همین پایِ‌‌تخت، بله، همین ”تهرونِ“ خودتون اینا، بعدِ ده یازده سال که از دگرگونی 57 می‌گذشت، شهر تهران به زباله‌دانی توریِ دردارِ جلو در منزل شما می‌گفت ”تو در نیا که من در اومدم.“ (یا همون زکی!).
بعد ناگهان شهر از این رو به آن رو شد. درست مثل اواخر فیلم و کارتون ”جادوگر شهر اُز“ که وقتی جادوگر از بین رفت، انگار دود و سیاهی و تیرگی از رو شهر کنار رفت و رنگین کمانی از رنگ و گُل و شادی روی تهران گسترده شد. به فاصلهء هر پنج قدم یک ”شهر ما، خانهء ما“ نصب شد (و بعضی‌ها مسخره کردند)، دیوارهای سیاه شستشو و تمیز شد (و بعضی‌ها اعتراض کردند که شعارهای یادگار انــقلاب‌مان را پاک نکنید!)، گل کاشتند (و به شهردار گفتند ”شهردار گلدونی“) اتوبوس‌های نو آوردند به جای اتوبوس‌های ناسیونال شرکت واحد (و گفتند آشغال‌های دست دوم اروپا رو می‌خره!) و... خلاصه آن بیغوله با کلی بزرگراه و پارک و فضای سبز و رنگ و گلدان تبدیل شد به تهرانی که کسانی تصورش را هم محال می‌دانستند، بلکه گناه کبیره. و این یک تغییر بزرگ بود، خیلی بزرگ.

اما داستان فقط همین نبود، وقتی مردم  به انداختن آشغال به ”شهر ما، خانهء ما“ عادت کردند (آموزش رفتار)، بعد یکی در میان سطل‌های آشغال برداشته شد (ولی رفتار باقی ماند). در راستای همین آموزش‌ها ”شهردار مدرسه“ به وجود آمد، تا بچه‌ها از همان کودکی مفهوم مسئولیت و مسئولیت‌پذیری را درک کنند. با قاطعیت از پولدارترها عوارض گرفته شد و هزینه شد تا کم‌پولدارها هم بهره ببرند، و در نهایت هم وقتی ”پرنس جان“ها دیدند که ”نه... این داره نظام توزیع سنتی رو هم به مدرن تغییر میده“ و آمده جلوی در بازار سنتی تهران می‌خواهد برج و فروشگاه توزیع‌کننده مدرن بزند و به فروشگاه‌های زنجیره‌ای رفاه و شهروندش راضی نیست، یک مسابقهء تیراندازی ترتیب دادند و گفتند ”برو باباجون، بذار باد بیاد“ و او رفت، اما رفتاری که آموخت تا حد زیادی در مردم و در اَخلافِ خودش باقی ماند و طوری استانداردها را بالا برد که کمتر از آن، دیگر موآخذه داشت. و این، تغییر اصلی بود: آموزش تمدن.

 مهاجرانی

این یکی سن خضر نمی‌خواهد، شما هم به یاد دارید که بعد از سریال‌های پربینندهء دادگاه کرباس‌چی و نوری، یکی دیگر از ”نمایش در نمایش“‌های* سی‌یاسیِ پرمخاطب که همه سعی داشتند از دستش ندهند (مثل همین مُنازِرزِرهای این شب‌ها)، سخنرانی عـطاا... مهاجـرانی بود در مجلس برای کسب رأی اعتماد. تازه آن، صبح برگزار و پخش می‌شد و این در ساعت پربینندهء تلویزیون.
و چنان تغییری در کل موضوعات فرهنگ و هنر رخ داد که در تاریخ بعد از انــقلاب‍ این مملکت سابقه نداشت. مطبوعات از شکل و شمایل تا عمقِ محتوا تغییر کردند (خدا رحمت کند احمد بورقـانی را)، سینمایی که سال‌ها ممیزی آن از تصویب فیلم‌نامه، آن هم نه کل آن، كه اول باید سیناپس آن تصویب می‌شد بعد خلاصهء شصت تا صد صفحه‌ای آن و بعد کل فیلم‌نامه، بعدش فیلمِ ساخته شده، آن وقت شاید اجازهء اکران می‌گرفت، ناگهان به یک اجازهء ساخت خلاصه شد (سلام آقای داد). جشنواره‌هاو گالری‌ها و شب شعرها و... چاپِ کتاب! چه کتاب‌هایی! کسی تصورش را هم نمی‌کرد کتاب‌هایی مثل ”جامعه‌شناسی نخبه کشی“ یا عالیجنابِ... فلان و فلان بتواند روی پیشخوان برود. یا این که به ناگهان تمامی کتاب‌های شاعرانی چون شاملو و اخوان و فروغ تجدید چاپ شود. تغییری که حداقل از لحاظ فرم خود، تبدیل به استاندارد شد.

 

طولانی می‌شود، پس خلاصه‌تر می گویم. افخمی هم یکی از سینماگران جسور و ایجادکنندهء تغییر است در رَوند بدنهء سینما که حداقل یک بار این را با ”عروس“ش ثابت کرده (در دورانی که چاپ تصویر بزرگ تمام رنگی زنان بر روی پوستر و پلاکارد سینما ممنوع بود و تصاویر زنان تنها می‌توانست به صورت مونوکروم و در پس‌زمینه چاپ شود) و یک بار هم با ”شوکران“ش که هر کدام مسیر جریان سینمای بدنه‌ای را تغییر دادند. سـروش هم با اینکه محل بحث بسیار است و لقمهء بزرگ‌تر از دهانش زیاد برداشته، ولی با برنامه یا بی‌برنامه، با حسن نیت یا با سوء‌نیت، کسی نمی‌تواند منکر ایجاد تغییر در دیدگاه بسیاری از دین‌اندیشان سنتی به دگراندیشی دینی از جانب او شود (با غلط و درست‌ش کاری ندارم فعلاً). یا همین قوچانی، گذشته از روابط سببی و نسبی وی، آیا کسی مقاله و مجله‌ای، مانند مطبوعه‌های او پیش از این دیده بود؟ زیدآبادی

 

از کدیور (همسر مهاجرانی) و محمدعلی نجفی و زیدآبادی و علي معلم (سردبير دنیای تصویر) و دیگران، دیگر نمی‌گویم و می‌گذارم به عهدهء خودتان.

تصاویر خاطره‌انگیز و زیبایی بود؟ پس ببینید این آدم‌ها امروز کجا هستند.

                                                        ***

 امروز آن متولد ماه مهر، از این متولد ماه مهر حمایت می‌کند، بسیار خوب، اما آیا این یکی هم مانند آن یکی چون‌آن کسانی را در کابینه یا تیم خود دارد؟ و اصولاً آیا چنین کسانی را می‌خواهد به دور خود جمع کند؟ اصلاً هیچ دقت کردید آن تغییرهایی که گفتم از کدام وضعیت به کدام وضعیت اتفاق افتادند؟ آن وضعیت الفی که آنها به وضعیت ب رساندند، بیشترش ماحَصَلِ سیاست‌های دولت همین جناب میرِ سبزپوش بود. بله درست است، جنگ بود، بحران بود، ولی آقای رفـسنـجانی که آمد، ایشان رفتند نشستند منزل‌شان نقاشی کشیدند، چرا؟ خیلی ساده چون ایشان سید اصول‌گرای متعصب بودند و چپ و دولت‌مدار و این تغییرات با روش‌های دولت‌مداری و دولت‌محوری اتفاق‌افتادنی نبود، حتی با روش راست‌گرایانهء ها.شمی هم نمی‌شد، برای همین هم شد که تکنو.کرات‌ها نیز از زیر عبای ها.شمی انشعاب دادند (هر جند زیاد دور نرفتند) تا بتوانند کار و سرمایه را کم‌کم از دولت به سمت بخش خصوصی ببرند.
حالا بعد از این همه تغییرات در این بیست ساله،‌ این ”میرِ“ ما دوباره از اقتصاد زمان جنگ می‌گوید و زیر بار پاسخ به چگونگی اجرای اصل 44 (همان خصوصی‌سازی) از جانب محسن‌خان نمی‌رود،‌ چون ”خصوصی یعنی چه؟“ می‌دانید به سرمایه‌گذاری که امروز به او کارآفرین هم گفته می‌شود در زمان جناب مهندس چه می‌گفتند؟ ”سرمایه‌دار زالو صفت“. بله، موسوی (شاید) صداقت دارد، ولی به درستی به او گفته‌اند جز راست نگو، ولی هر راست را هم نگو! برای همین برنامه‌های ایشان یا ارائه نمی‌شود یا بسیار مبهم و قابل تفسیر است. راستی می‌گویند میرحسین آقا،‌در این مدت نقاشی می‌کشیده (شما دیده‌اید؟)، می‌دانید هنر در زمان ایشان باید متعهد می‌بود؟ هنر و تعهد؟! می‌دانید سینمای زمان ایشان به روش (به تعبیر خودشان) ”حمایتی-هدایتی“ یا همان گلخانه‌ای اداره می‌شد؟ یعنی من حمایتت می‌کنم به شرط اینکه هدایت شوی، ای سینماگر! ای هنرمند! به شرط آنکه متعهد باشی... و چقدر من این واژهء منفور تعهد را در زمان ایشان شنیدم و خواندم و نوشتم که ”من متعهد می‌شوم از این پس با موی بلند و آستین کوتاه...“

 

من به کرباسچی و مهاجرانی و کدیور و نجفی و افخمی و... رأی می‌دهم چون می‌خواهم دوباره ایران تغییر کند، چه اگر کسی توانست تهران را که بزرگتر از اصفهان بود تغییر دهد، می‌تواند ایران را هم که بزرگ‌تر از تهران است تغییر دهد. اینها امتحان خود را پس داده‌اند ؛ آنها هم. فقط نتیجهء امتحان آنها را انگار کسی به یاد نمی‌آورد. و یک نفر نمایندهء این گروه است.

        

در ضمن چون می‌دانم نوشتهء من رأی کسی را عوض نمی‌کند و  اغلب شما تصمیم خود را گرفته‌اید و رأی خود را یا به مچ‌تان گره زده‌اید یا به گردن خود کراوات کرده‌اید یا با آن موهای خود را پوشانیده‌اید و فکر می‌کنید دارید تمرین دموکراسی می‌کنید (و گویا نمی‌دانید که دموکراسی از تحزّب شروع می‌شود، حتی اگر از بالا تشکیل شده باشد و یا فرمایشی باشد، چون به هر حال شما می‌توانید در آن عضو شوید و به آنها در برنامه‌ریزی کمک کنید)، بنابراین خطاب این نوشته‌ام به شمایی بود که تا الان نمی‌خواستید رأی دهید و احتمالاً یا تنبلی خِفت‌تان کرده بود یا می‌اندیشیدید که تحریم انتخابات نوعی پز است (حالا از هر نوعش)، یا هر چی. فقط این قدر بگویمت که فکر نکن اگر رأی ندهی اوضاع انقدر بد می‌شود که حکومت سقوط می‌کند یا امریکا حمله می‌کند یا مردم قیام می‌کنند. مردمش که یکی‌ش خود تویی که همان طور که می‌بینی همین الان هم قیام‌کرده‌ای، امریکا که در قاهره به برادران مسلمانش گفت ”السلام علیکم“، حکومت هم که همین‌جوری سقوط نمی‌کند مخصوصاً که خودشان باشند و خودشان، فقط این وسط سر من و تو است که بی‌کلاه می ماند، اگر همین وضع بماند و بماند تا ”طبق آمار“، چهار سال بعد وضع مان روی کاغذ بهتر شود و هسته‌ای‌تر شویم وسفره‌هامان نفتی‌تر.  

 

در پایان بار دیگر از جناب ضر.غا.می و رئیس‌جمــهور مخبوب تشکر می‌کنم که باعث شدند بفهمیم از نظر جابجا كردن پول و دور زدن قانون همه با هم برابرند و از طرفین معادله ساده می‌شوند. و این که سیاست با صداقت سازگاری ندارد. و این که به ما فهماندند سیاست نه تنها پدر و مادر ندارد، بلکه ناموس هم ندارد.

 

در جهنم عقرب‌هایی هست که باید از آنها به مار غاشیه پناه برد.

  

                                                                        والسلامُ‌علیکم و رحمة‌ا... و برکاتُه

 

 

* چون از نظر من کل سیاست یک نمایش بزرگ است برای مردم.

 پ.ن۱: استثنائاً این نوشته را هر کس خواست می‌تواند با لینک یا بی‌لینک کپی پیست کند در سایت یا وبلاگ خودش یا بفرستد به بالاترین یا هر جای دیگر، حتی به نام خودش، حلال است!

  پ.ن۲: اینها را هم از دیگران بخوانیم بد نیست، باعث می‌شود سلول‌های خاکستری‌مان خمیازه‌ای بکشند:


چگونه «کوکب خانم» راضی شد در انتخابات شرکت کند؟

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

تمجیدگر سال 75 هاشمی و تخریب‌گر سال ۸۸

به جای زهرا رهنورد از زهرا بنی یعقوب می گفتی!

ثروت محصولی ، علی آبادی و سعید لو از مجموعه دولت های گذشته بیشتر است

پاسخ روحانی به دولت درباره عملکرد هسته‌ای

ارتباط کروبی با سران نظام و جناح های مختلف، بگونه ای است که باعث می شود تا تنش های موجود در داخل کشور کاهش یافته و به نظر می رسد کابینه کروبی، کابینه ای فراجناحی و کارآمد خواهد بود

 قيطريه نشينان تهران

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:50 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




پیش‌نوشت: با تشکر از لطف شما دوستان در راهنمایی بنده، با توجه به شرایط پیش‌آمده در مناظره‌های این چند شب و صحبت‌هایی که اخیراً در رابطه با جریانات انقلاب فرهنگی در دههء شصت شروع شده است، ترجیح می‌دهم مناظرهء کروبی را هم با کاندیدای دیگر بشنوم تا بعد از آن بهتر تصمیم بگیرم. تا آن زمان هم‌چنان در پیامگیر پیک پیش جویای نظرات شما هستم.
ولی فعلاً گفتیم با یک داستانک کمی فضا را تلطیف بکنیم:

 

 

 

 

 از خیابان وارد به میدان نشده‌ام هنوز، ایستاده‌ام، پایی بر رکاب و پایی بر زمین. دوچرخه‌ام جلب توجه چند بچه را کرده است. تو به لبهء آبنمای معروف شهر تکیه داده‌ای و بنای قدیمی هتل در برابر دوربینت ژست می‌گیرد زیر آفتاب. چه لبخند دلنشینی لم داده بر صورتت.
کمی کم است بلوز چسبانِ یقه‌بازی که پوشیده‌ای در خنکای اواخر سپتامبر، خاصه آن که هر چشمی می‌بیند تو را به صاحبش بگوید چه خوب که به زیر آن هیچ چیز نپوشیده است!

 

نمی‌دانم تحسینم بین لبانت در حرکت بود و یا داشت به زیر سیاهیِِ موهای کوتاه‌ت می‌‌لغزید از پشت آن گردن بلند، هنگام که رو به من شدی ناگهان.
بی‌خود از خود، لبخندی به لبخندت پاسخ می‌فرستم و تو به سویم نشانه می‌روی. می‌خندیدم وقتی خودم را نشانم می‌دادی که خیس بر بند آویخته بودم، در یکی مشتاق، در دیگری مبهوت.
نور سرخ، لب‌های قرمز را بیشتر عاشق نشان می‌دهد.

 

 

          

 

 

پی‌نوشت: Aix-en-Provence شهری در جنوب فرانسه در سی کیلومتری بندر مارسی که به خاطر چشمه‌های آب گرمش ساخته و معروف شده است.

 

+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 7:7 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

می‌شود لطف کنید و طرف‌دار هر کدام که هستید، سه نقطهء قوت، سه امتیاز، یا سه دلیل را در رابطه با نامزد مورد نظر خود بیان بفرمایید؟
فقط با یک شرط، و آن اینکه دلیل، ویژگی یا نقطهء قوتی که ذکر می‌فرمایید قائم به شخص مورد نظر باشد و صفت
او باشد. به طور مثال بگویید ”من فلانی رو انتخاب می‌کنم چون ویژگی (1) و صفت (2) و امتیاز (3) رو داره.“

مرا راهنمایی بفرمایید. متشکرم.

 

پ.ن: این درخواست خیلی هم جدی است، من از شما راهنمایی می‌خواهم.

پ.ن۲: راستی اسم نامزد مورد نظر، یادتون نره!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 21:27 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 توتانخامون یا ”توت آنخ آمون“ یکی از بزرگترین فراعنهء مصر، پسر ”آمن هوتپ چهارم“ (به روایت موثق‌ترماسک مومیایی توتانخامون) است با بزرگ‌ترین هرم در اهرام جیزه و مرموزترین داستان‌ها در اطراف خود، ولی در اینجا نمی‌خواهم در مورد فراعنه یا اهرام ثلاثه صحبت کنم.
نام ”توت‌آنخ‌آمون“ در ابتدا ”توت‌آنخ‌آتِن“ بود
٬ چرا که پدرش ”آمن هوتپ“ دین خود و مردمش را از پرستش ”آمون-را“ و دیگر خدایان مصر باستان به یگانه‌پرستی برگردانده بود و فرمان داده بود تا همهء مردم مانند خودش ”آتن“ خدای خورشید را بپرستند که زندگی می‌بخشد. بعد از این اتفاق نام خود را هم از آمن هوتپ به ”آخناتِن“ تغییر داد و وقتی بچه‌دار شد نام او را نیز ”توت آنخ آتن“ گذاشت به معنی ”صورت زندهء آتن“.
اما بعد از اینکه ”آخناتن“ مُرد، کاهنان معبد آمون (در این زمان ”آمون-را“ خوانده می شد) که او باعث بیکاری و بی‌قدرتی آنها شده بود، ”توتانخاتِنِ“ نه یا ده ساله را فرعون کرده و با ترفند و حیل دوباره آمون را به خدایی مردم برگرداندند و نام توت‌آنخ‌آتن را هم به توت‌آنخ‌آمون برگرداندند و حالا او شده بود ”صورت زندهء آمون“. تمام تاریخ را هم از نام ”آخن‌آتن“ پاک کردند. اما هدف من از این مقدمه‌چینی صحبت در مورد ”آنخ“ بود.آنخ در دست آمون-را

 

 

آنخ (Ankh) (با تلفظ  آنْک در انگلیسی) در اصل یک هیروگلیف مصری به معنای ”زندگی جاوید“ است. این گلایف یا نشانه را ما همیشه در نقاشی‌ها و حجاری‌های مصر باستان در دستان خدایان می‌بینیم که یا آن را از قسمت حلقهء آن در دست داشته و حمل می‌کنند، به نشانهء دارنده و حامی آن، و یا آن را به سوی دهان یا سر کسی (معمولاً پادشاهان) نگه داشته‌اند تا به او زندگی (جاودان) ببخشند. تنهای جای دیگری که آنخ دیده می‌شود (به جز نوشته‌ها) در دستان مومیایی فراعنه است که یک آنخ را از قسمت پایین آن (بخش مستقیم) در هر دست نگه داشته‌اند در حالی که دست‌ها را بر سینه به صورت صلیب قرار داده‌اند. شاید به همین دلایل آن را ”کلید زندگی“ نیز نام داده‌اند.

 


تفاسیر مختلفی از این نماد شده است مانند این که سمبل آنخ ترکیب نمادین شکلی از آلت تناسلی مرد و زن است و به همین دلیل لقاح را نشان می‌دهد. یا شکل نمادین طلوع (و نیز غروب) خورشید (=زندگی) است بر فراز رود نیل.


باور بر این بوده که هر کس یک آنخ با خود داشته باشد، آن برایش مانند یک آنتن عمل کرده و انرژی حیات  و قدرت الهی را برایش جذب کرده و او را در برابر نیروهای شر حفظ می‌کند (نقش طلسمی برای انسان) و همینطور جلوی پوسیدن و زوال جسد او را می‌گیرد. آنخ را هیچ گاه از نقره نمی‌ساختند، معمولاً از طلا (فلز خورشید) یا از مس درخشان.

 

آنخ یعنی زندگی، زندگی پاینده.

 

 

آنخ در دست مجسمه است

 

پ.ن: "خب کی چی" نداره! به یه چیزی ربط داره لابد.

 

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 12:28 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

فکر کردم شاید نگاهی به اتفاقات شصت سال پیش که سال گاو خاک قبلی بوده، برای حدس زدن وقایع پیش رو در این یک سال خاک (1388) بد نباشد. پس حوصله کنید و نگاهی به لینک‌های زیر بیندازید، بد نیست.

 

شروع ساخت مقبره بوعلی سینا در همدان توسط مهندس سیحون (1328)

تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران و پیامدهای آن (15 بهمن 1327)

اصلاح اصل 48 متمم قانون اساسی توسط مجلس مؤسسان. با این تغییرات قدرت شاه در مداخله در امور قانونی کشور به طور چشمگیری افزایش یافت و از صورت یک پادشاه بی مسئولیت به شکل حاکمی مقتدر و دارای حق دخالت در امور مملکت در آمد. (30 تیر 1328)

وقایع مهر تا اسفند ماه 1328 (اعتراض مردم به نبود انتخابات آزاد و صحیح مجلس تا پیروزی آنان)

در سال 1328 امتیاز روزنامه یومیه باختر امروز به نام حسین فاطمی صادر شد

اعلام‌ تشکیل‌ جبهه‌ ملی‌ ایران‌ پس‌ از ترور عبدالحسین‌ هژیر وزیر دربار توسط امامی (تروریست احمد کسروی) (21 آبان‌ماه‌ 1328)

چاپ متن استعفای مصدق توسط حسین مكی در روزنامه دکتر حسین فاطمی (باختر امروز) 

تبعید دکتر مصدق به‌ حومه‌ احمدآباد (آبان 1328). 

تأسیس دانشگاه فردوسی مشهد (1328)

 

لندن در سال 1949

 

قدیمترین فرش دستبافت ایرانی در سال 1949 در دومین مرحله کاوشهای باستان شناس روسی، رودنکو در منطقه پازیریک کشف و به نام فرش پازیریک نامیده شد.

مصر در سال 1949 کانال سوئز را به روی کشتی های اسراییلی بست.

اولین حادثهء انهدام هواپیما در تاریخ 7 مِی سال 1949، در خطوط هوایی فیلیپین.

دومین حادثهء انهدام هواپیما در تاریخ 9 سپتامبر 1949، زمانی که یک هواپیمای 3- DC خطوط هوایی کانادا در فاصلهء 40 مایلی منطقهء کبک در حال پرواز بود، به وقوع پیوست.

تاسیس جمهوری خلق چین در سال 1949 میلادی.

دسامبر سال 1949 میلادی ژنرال چیانگ كای چك ، رهبر ملی گرایان كومینتانگ چین پس از شكست از نیروهای كمونیست تحت رهبری مائوتسه تونگ به جزیره فرمز (تایوان امروزی) فرار كرد.

تاسیس شورای اروپا در سال 1949 ٬ قدیمی ترین سازمانی است که برای همبستگی کشورهای اروپایی برپا شده است.

در سال 1949 میلادی عملاً پیمان نظامی آتلانتیک شمالی ناتو به مرحله اجرا در آمد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 16:57 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

می‌خوام چند تا وبلاگ معرفی کنم كه به نظرم جالب و كاربردی اومدند. یه تعداد از لینک‌هایی رو هم که برای بخش لینک‌های روز کنار گذاشته بودم و تا الان فرصت نشده بود بذارم‌شون رو امروز کار کنم.

 

کار رو با معرفی یه وبلاگ نوپا شروع می‌کنم که فکرمی‌کنم خیلی به دردخور باشه اگرچه مشابهاتی در وبلاگستان داره ولی خب اینم جالبه و درضمن بلاگفایی هم هست و میشه با گذاشتن‌ش در قسمت ”وبلاگ دوستان“ در مدیریت وبلاگ‌تون از آپ شدنش باخبر بشید.
کافه‌های خوبی رو که می‌شناسید رو در  وبلاگ ”
کافه“ معرفی کنید.

از وبلاگ‌های مشابه و با قدمت بیشتر در این زمینه می‌تونم وبلاگ ”سفالینه-شکمینه“ رو هم اسم ببرم که احتمالاً بعضی از شما دوستان از قبل می‌شناسینش.

و نیز وبلاگ ”میز غذا“ ، بخصوص این مطلبش رو از دست ندید.

در رابطه‌ با کافه رستوران‌های تهران این مطلب هم جالب است، بخوانید. (لینک‌دونیش هم پر از وبلاگ‌های آشپزیه)

 

وبلاگ بعدی که خواهر یکی از دوستان است، بیشتر به درد خانم‌ها می‌خوره. وبلاگ ”آرایش‌سرا“ با سوتیتر ” نکات و توصیه های زیبایی“ . به نظر من که نکات جالبی رو مطرح کرده و تا جایی که من از مسائل پوست و مو خبر دارم (من دورهء Skin Care گذرانده‌م!) مطالبی که در رابطه با شامپوها و مسائل بهداشتی مو مطرح کرده اشتباه نیست.  سئوالات خودتون رو از ایشون بپرسید و اگه دوست دارید لینکش کنید.

 

این شیرین‌خانمی که تازگی‌ها به جمع‌مون اضافه شده هم همین دیروز پریروزها یه وبلاگ زده به اسم ”کنج خلوت“ من مطالب جالبی در زمینه زبان و ادبیات و فرهنگ عرب‌هی مختلف در این وبلاگ دیدم که برام جالب بود و نمی‌دونستم. اعتراف می‌کنم که به خاطر ”خوشم نمیاد از عرب‌ها“ هیچ وقت هم سعی نکردم اطلاعاتی در موردشون داشته باشم. شاید این وبلاگ افکارم رو کمی تعدیل کنه؟! به هر حال خوش‌آمدید شیرین خانم.

 

در این سایت، issue شما هزاران نشریه رو می‌بینید که می‌تونید اون‌ها رو داشته باشید یا آن‌لاین بخونید (خیلی توپه!)

احتمالاً سایت اسکرایبد رو هم بشناسید، سایتی که که علاوه بر اینکه می‌تونید در اون کتاب‌ها و ای-بوک‌هایی رو پیدا و دانلود کنید، می‌تونید با دریافت کُدی اونها رو تو وبلاگ یا سایت‌تون هم بگذارید. درضمن خودتون هم می‌تونید فایل‌های متنی‌تون رو در این سایت آپلود کرده و یا به اشتراک بگذارید. امتحان کنید، چیز خوبیه. این سایت از کلیهء فرمت‌های زیر پشتیبانی می‌کند:

    • Adobe PDF (.pdf)
    • Adobe PostScript (.ps)
    • Microsoft Word (.doc, .docx)
    • Microsoft PowerPoint (.ppt, .pps, .pptx)
    • Microsoft Excel (.xls, .xlsx)
    • OpenOffice Text Document (.odt, .sxw)
    • OpenOffice Presentation Document (.odp, .sxi)
    • OpenOffice Spreadsheet (.ods, .sxc)
    • All OpenDocument formats
    • StarOffice Documents
    • Plain text (.txt)
    • Rich text format (.rtf)

 

 

 

 

  لینک‌های روز

وبلاگ s h o r t o u g h t s (طنز) (یه کمی شونزده پلاس است!)

اشیاء پرنده ناشناس در آسمان نیوجرسی

سه نوع برخورد با ازدواج‌هاي پيامبر

نقد و تفسير فيلم‌هاى دنباله‏دار (يادداشتی بر فيلم های دنباله دار از اُمبرتو اِكو)

در طراحی لوگوی یک شرکت کامپیوتری به چه نکاتی باید دقت کرد

آمار نگران‌کننده از همجنس‌‌گرایی در کشور

چگونه هر آنچه مورد نیازمان است را با فایل های PDF انجام دهیم؟ [نکات و ترفندها]

اختراعات و ابتکاراتی جالب در دنیای دیجیتال

 آدرنالین تو را فرا می‌خواند

اینم کار فلش جالب (هر کدوم از اون لامپ‌ها یه مدل شکل درست  می‌کنند)  

اینها هم انگار پاهاشون می‌خاره!! (فیلم تبلیغاتی کوتاه)

وضعیت زندگی در کشورهای مختلف

آشنایی با جراحی روحی و...

تازه می فهمم که چرا به خانه و کوچه و شهر و وطن پشت می کنیم ، ترک می کنیم ، کوچ می کنیم...

صدمین میمون

این شکلات‌ها هم منتظر شما هستند!

 

اینم آهنگ خاله از TM Bax: دانلود با کیفیت خوب 

  لینک دانلود از 4shared                                 

 

     گروه تی ام بنکس

 

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:5 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

دیشب خواب دیدید که یک فضانورد هستید، یک فضانورد آمریکایی. برای یک مأموریت یک هفته‌ای به ماه فرستاده شده‌اید و همین یک ساعت پیش تازه فرود آمده‌اید، الان هم کاسه کوزه‌تون رو برداشتید و اومدید روی سطح ماه و دارید در عین اینکه گوشه چشمی به منظرهء طلوع زمین دارید، دنبال یک جای مناسب می‌گردید که صندلی‌تون رو بگذارید و رو به منظرهء زمین یه استراحتی بکنید که ناگهان....

 

می‌بینید یک چیزی از طرف راست شما اومد و زارْپ خورد به زمین، یعنی کرهء زمین، و سْشوف! از اون طرفش دراومد.
در حالی که مات و مبهوت مانده‌اید که دهه! چی شد؟ بعد از چند لحظه هم شاهد انفجارات کوچک و بزرگ دیگری بر روی زمین هستید و بعد هم...

 

مهم نیست که دیگر بعدش از زمین چه باقی می‌ماند. یک تکه زغال خاموش یا یک تکهء گداختهء آن، شما بعد از پایان این نمایش در سکوت مطلق (در فضا صدا منتشر نمی‌شود)، صندلی‌تون رو باز می‌کنید و روی آن لم می‌دهید و دلتان می‌خواهد پیپی بکشید شاید، یا یک لیوان چای (یا اگه خانم هستید لابد هات چاکلت!) و به این فکر کنید الان شما تنها فرد روی... نه، توی... جهان هستید!

 

 

 

 

پ.ن: خب دیگه بیدار شید!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 3:22 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

خب، خب، یه کم فضا رو عوض کنیم. میگن عید هم که هست. من دیشب فهمیدم داشتم می‌رفتم برای کلاس آسترولوژیم دیدم خیلی خیابون شلوغه، وقتی سوار شدم بعد از بیست دقیقه منتظر یه موتور ناقابل شدم (تاکسی مردونه!) از آقای راننده پرسیدم ”چرا انقدر شلوغه؟“ گفت ”عیده دیگه!“ گفتم ”چه عیدی؟“ طرف یه کم مکث کرد و گفت ”عید قربان!“ ... ”آهان!“
جالب اینکه امروز صبح هم باز یادم رفته بود که عیده و تعطیله و ساعتم، بدبخت هی زنگ زد و هی من زدم تو سرش. آخرش پا شدم زنگ زدم بگم امروز نمیام، دیدم کسی جواب نمی‌ده، اون یکی شماره بازم کسی جواب نمیده! فکر کردم چرا نیستند اینا؟! بعد یه هو... بومب! یادم افتاد زمین و سر من هم به دنبالش افتاد رو بالش! آی حال داد، آی حال داد!

 

خب حالا یه کم تفریح و یه سری لینک‌های روز که مدت‌هاست جمع شده و دیگه وقتشه بذارم‌شون اینجا تا شما هم از تعطیلات استفاده کرده و یه وبگردی هم با کفش‌های من بکنید.

 

این عکس‌ها هم تبلیغ یه دوربین نیکون است (پا تو کفش مِستر اُلد فَشِن) که میگه همهء  صورت‌های تو قاب رو حتماً پیدا می‌کنه!

 

 سیو کنید و تصویر درشت‌تر را ببینید.

حتی صورت آدم‌خواران که در لای شاخ و برگ‌ها پنهان شده‌اند...

 

سیو کنید و تصویر درشت‌تر را ببینید.

حتی صورت ارواح در هر حالتی که باشند...

 

سیو کنید و تصویر درشت‌تر را ببینید.

و حتی تمام چشم‌چرون‌ها!

 

 ***

 

این هم تلفیق چند خوردنی با جنگ!

 

          

 

          

 

           

 

 

  لینک‌های روز

 

میگه که: ”مشترک گرامی..." ببینید.

کامپیوترهای قدیمی بعضی با 20 هزار دلار قیمت یا با 24 کیلو وزن!

سکه‌های یورو یک طرفِ ثابت دارند و یک طرفِ اختصاصی ِ هر کشور تصویرِ روی اختصاصی

یک سایت خوب در جامعه‌شناسی

نصب فلش‌پلیر به صورت دستی روی گوگل‌کروم

ویندوز 7

هتلی به شکل کتابخانه

 انتصاب دکتر کردان به ریاست ستاد ساماندهی سایتهای کشور

عکس‌هایی از ایران از دید دیگران

از لاست چه خبر؟

در کادر بالا جملهء انگلیسی را تایپ یا paste کنید و بعد در پایین کادر دکمهء ترجمه کنید را بزنید

معتاد! برو اینو بخون شاید درمان شدی!

تعریف اروتیسیسم

مردان خیانت کار : روشنفکران گوگولی یا جوادهای بازاری

صفحه‌ای از کتاب جهاد

قابلیت پیش بینی مغز

فلسفه در لاست

تصویر یه سری کتاب خطی قدیمی در همهء زمینه‌ها از کتاب‌های طالع‌بینی تا دیوان حافظ و کلیات سعدی

داستانی از سروش صحت به همراه دو داستان دیگر

تاثیر اینترنت و تلفن همراه در روابط خانوادگی

روانشناسی بعضی‌ها!

 

پ.ن: ما بریم هیپنوتیزم‌مون رو بخونیم که جمعه امتحان تئوری‌ش رو داریم. (عملی‌ش رو پاس کردم )

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 15:32 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




              

 

 يك وبلاگ پيدا كردم، خیلی توپ آخر خنده و خلاقیت، فقط یه کم بی‌ادبیه، در واقع بالای هیجده است، کافی، کافی نیست. دیگه خود دانید. این یه نمونهء مودبانه‌ش است.

Ag : آقای هیدروژن آیا مایلید شما را به واکنش دوشیزه اکسیژن در شرایط متعارفی به مهریهء یک اتم دیگر از خودتان ، و به زاویه پیوندی 105 درجه با اوربیتال هیبریدی sp3 در آورم؟

H: بله ، ولی باید صبر کنیم ، اکسیژن هنوز از آرایشگاه الکترونی نیومده

Ag: پس تو بشین من کار بقیه رو را بندازم ...

آقای کیریپتون (Kr) ، آیا مایلید شما را به واکنش دوشیزه زیرکونیوم (Zr) ....

Kr: به مولا Al (آلومینیوم) من مایلم ، این خانواده نجیبمون نمیزارن، میگن با فلز جماعت نباید وصلت کرد ، سطح الکترونی شون به ما نمیخوره ، اوربیتال خالی هم زیاد دارن ، به یکی دو تا اتم هم رازی نمیشن

Ag: پیوند کووالانسی هم مخالفن؟

Kr: نه په! 6 ماهِ عناصر واسطه هر روز میان ، آرگون راضی شده ، نئون نمیزاره!

.

اکسیژن اومد.... اکسیژن اومد....

.

H: کجایی بابا چقد لفتش دادی؟

O: تقصیر این سوسن جون (Sn) بود ،یه ساعت هیبریداسیون میکرد

H: ببینم ایزوتوپ هات پایدار ِ ؟ وقت نداریما

O: آره ، تو چی ، همه چی خوبه؟ هلیا (He) نیومده؟

H: اومده ، الان تو بشر داره با Ag حرف میزنه

O: من یکم استرس دارم ، الکترو نگاتیو زدم!

H: بیخیال بابا ، یه واکنش سادس ، من قرار از دو طرف بهت بچسبم، حواسم بهت هست

O: عمو کربن میگفت آب میشید ، یعنی مایع میشید ، میریزید. من نمیفهمم اصلا

H: اینارو بیخیال ، یه ماده ی جدید میشیم ، میگن تو صفر تا 4 درجه کسخل میشیم خواص غیر عادی نشون میدیم ، تو 100 درجه گوز میشیم... بخار میشیم ...جان من پایه باش...

O: هستمت به مولا فقط میترسم حاجی (جیوه (Hgتیریپ اسیدی ور داره

H: به جفت الکترون چپت بابا ... ماحصل هم بریم انجماد

O: عالیه ، من که پایه ی آبم.

Ag: آقای هیدروژن آیا مایلید شما را به واکنش دوشیزه اکسیژن در شرایط متعارفی به مهریه ی یک اتم دیگر از خودتان ، و به زاویه پیوندی 105 درجه با اوربیتال هیبریدی sp3 در آورم؟

H: بعععععععله

He, Zr, Kr, C, Sn, Al, Hg: مبارکه... مبارکه

 

Ag ، عاقد ، عنصر چهل و هفتم

Kr ، چهارمین گاز نجیب فرزند آرگون و نوه ی نئون.

Sn عنصر پنجاهم ، قلع ، سوسن براشینگ.

He ، هلیوم ، هلیا ، خواهر هیدروژن ، گاز نجیب.

با تشکر از عناصر واسطه ، مندلیف و شرایط متعارفی.

 

 

پ.ن: اگه وقت کنم و هنوز رو مودش باشم دنبالهء بحث جنین و سقطش رو هم ادامه می‌دیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 19:56 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




                                                                                             : از سایت آوای آزاد

 

 شوهر: سلام، من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر: Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تأکید کرده بودم

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied.

زن: می‌دونی، ازدواج با تو واقعاً یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو یک موجود به‌درد نخور هستی!

شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full.

زن: ببینم می‌تونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟!

شوهر: Unknown Virus Detected.

زن: بله؟!! مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئیست؟

شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلاً منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم میرم خونهٔ بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to ShotDown .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 16:38 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

یه بازی دیگه (مرسی پونه‌جان).

 

 

نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم. از اونجایی که وقتی کوچیک بودم دلم می‌خواست زورو بودم یا اون وقت‌هایی که دلم می‌خواست بتمن باشم. ولی هر چی بود دلم می‌خواست یه جوری بود که می‌تونستم با یه قدرت و توانایی فوق‌العاده به دیگران درست همون موقعی که واقعاً لازم دارند و از همه جا بریده‌ن یک کمک اساسی بکنم. بتمن و زورو رو هم بیشتر از مثلاً سوپرمن دوست داشتم چون اونا آدم‌های معمولی بودند ولی سوپرمن یا موجوداتی مثل اون یه چیزهایی غیر از انسان‌های این کرهء خاک بودند و یا توانایی‌های اکتسابی یا عجیب غریب ذاتی داشتند٬ ولی اینا آدم بودند کاملاً معمولی.

 

ولی اگه من نامرئی بودم دلم می‌خواست کجا برم٬ دلم می‌خواست برم تو اون خونه‌های کثیفی که یکی گیر افتاده و دستش به هیچ جا بند نیست و داره با عجز و گریه از اون نامردی که دزدیدش یا می‌خواد بکشش یا می‌خواد شکنجه‌ش کنه٬ التماس می‌کنه که ازش بگذره. می‌رفتم اونجا و چنان بلایی به سر اون عوضی می‌آوردم که راه خونه‌شو دیگه یادش نیاد. یا کنار اون جاده‌هایی که طرف رو از ماشینش پیاده کرده‌ن و الانه که بکشنش و دار و ندارش رو ببرند.

می‌رفتم سر یه جلسهء امتحان و به اونی که هر چی فکر می‌کنه٬ اون چیزایی رو که دیشبش خونده یادش نمیاد٬ می‌رسوندم.

می‌رفتم بالای یه پشت بوم و در آخرین لحظه دست اونی رو که می‌خواد بپره می‌گرفتم و بعد با استفاده از همون نامرئی بودنم می‌رفتم و مشکلش رو حل می‌کردم.

می‌رفتم خونهء مردم و به جای یکی٬ برای اون یکی گل می‌ذاشتم رو میزش٬ تو گلدونش٬ تو ماشینش٬ و برای اون یکی هم یه گلی کادویی چیزی می‌ذاشتم و بعد می‌رفتم تو خلوت‌شون و از لبخندی که به هم بعد از مدّت‌ها می‌زدند لذت می‌بردم و بعد یواشکی می‌رفتم بیرون.

اگر می‌تونستم نامرئی بشم می‌رفتم توی اورژانس‌ها و وقتی دکتره از استرس زیاد و خستگی کشیک٬ یه کاری یا یه دارویی رو یادش رفته٬ تو گوشش پچپچه می‌کردم.

 

اما چرا پنهان کنم، یه کار دیگه هم دوست داشتم بکنم. پاشم برم به یکی از این کشورهای اسکاندیناویایی (البته به طور نامریی با هواپیمای مجانی!) و اونجا می‌رفتم به یه استخر زنونه و در حالی که با یه نی از لیوان آبمیوهء یه نفر هورررررررررت می‌کشیدم از تماشای زیبایی‌های طبیعت لذت می‌بردم (و نیز از جیغی که صاحاب لیوان می‌کشید!)

 

همین!

 

 


  لینک‌های روز

 
تیزر سیزن 5 لاست: اینجا و اینجا
یک شعر طنز باحال
این چرا هاله‌اش آتیش گرفته؟
در اینجا برای خودتان به صورت آن لاین قالب خود را بسازید
اینجا رو ببینید کی اوله!
یه سری اختراع جالب‌انگیز
بفرمایید عکس عروسی!
لیست کشورها به ترتیب امید به زندگی مردماشون لیست کشورها به ترتیب امید به زندگی مردم‌شون
شعری در فراق لاست (خیلی باحال بید)
اینم از اون قدیم ندیما
نامهء زن‌سان به بانو زلیخا (از اون نامه‌هاست که به درد زن‌ها و مردها همه می‌خوره البته به جز یوسف!
ده توهم صوتی
اینو یکی سرچ کرده بود به وبلاگ من رسیده بود!
یه دونه از اون چیزای به درد‌خور!
اینم یه آلبوم عکس از اوباما (نخصوزن یکیش خیلی خداست!)
توی اون کادره اسم یه خوانندهء خارجیکی رو تایپ کنید
یک وبلاگ جالب
مهرجويي را مجبور به سفركردند تابه ديداررئيس جمهور نرود
لاست‌ندیده‌ها می‌تونند اگه حال ندارند بخرند از این لیست رایگان دانلود کنند (نمی‌دونم زیرنویس دارند یا نه)
سان در لباسی زیبا روی فرش قرمز

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 6:56 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

تقديم به همهء خاطره‌ها

 

بشنويد (از گروه  Within Temptation آهنگ خاطرات Memories)               

 

 

 Within Temptation

 

 

 تو اين دنيا٬ تو تلاشِت رو کردی

[ولی] منو اینجا تنها گذاشتی.

دیگه چارهء دیگه‌ای نیست

از همهء خدایان تمنا می‌کنم که بذارن اون بمونه.

خاطراتَ‌‌ند که دردها رو آروم می‌کنند

[و] حالا می‌دونم چـــــرا.

 

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو لحظه‌های بی‌صدا

پيشم تو رو تصویر می‌کنند.

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو زمزمه‌های بی‌صدا ٬ [تو] سکوتِ اَشک‌هام.

 

ازم قول گرفتی که سعی کنم

راهم رو تو زندگی پیدا کنم.

امیدوارم یه راهی باشه

که به من خبر خوبی از تو بده.

دوباره بهم بگه كه همهء اینا ارزشش رو داشته٬

اون وقت خيالم راحت ميشه.

 

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو لحظه‌های بی‌صدا

پيشم تو رو تصویر می‌کنند.

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو زمزمه‌های بی‌صدا ٬ [تو] سکوتِ اَشک‌هام.

 

تو تموم این خاطراتی که با هم بودیم٬

لبخند تو رو می‌بینم.

تموم خاطراتی که برام عزیزند.

عزیزم می‌دونی که دوسِت خواهم داشت

تا آخر دنیــــــــــــــــا.

 

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو لحظه‌های بی‌صدا

پيشم تو رو تصویر می‌کنند.

تموم خاطراتم‌َند که تو رو پیش من نگه می‌دارند.

تو زمزمه‌های بی‌صدا ٬ [تو] سکوتِ اَشک‌هام.

 

 

تموم خاطراتم...

 

Memories

(Within Temptation)

 

 

In this world you tried,

Leaving me alone behind.

There's no other way,

I pray to the gods let him stay.

The memories cease the pain inside,

Now I know why.

 

All of my memories keep you near.

In silent moments,

Imagining you here.

All of my memories keep you near,

In silent whispers, silent tears

 

Made me promise I'd try,

To find my way back in this life.تزئینی

Hope there is a way,

To give me a sign you're okay.

Reminds me again it's worth it all,

So I can go home.

 

All of my memories keep you near.

In silent moments,

Imagining you here.

All of my memories keep you near.

In silent whispers, silent tears.

 

Together in all these memories,

I see your smile.

All of the memories I hold dear.

Darling you know I'll love you,

Till the end of time.

 

All of my memories keep you near

In silent moments,

Imagining you here.

All of my memories keep you near,

In silent whispers, silent tears.

 

All of my memories...

 


با كيفيت خوب دانلود كنيد     کلیپ این موسیقی در یوتیوب    اطلاعات این گروه در ویکی‌پدیا    سایت اختصاصی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 4:7 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




اين مطلب براي بچه‌هاي زير ۲۱ سال و كلاً خانم‌ها در همهء سنين مناسب نمي‌باشد (از ما گفتن بود!)

 

 یک زن و یک مرد بی‌خبر و برای اولین بار وارد مکانی شده‌اند. یه‌هو صاحبش میاد! اسلحه را می‌گیرد طرف آنها و مرد را وادار می‌کند تا زن را ببندد. و او را در اتاقی زندانی کند. زن خودش را آزاد می‌کند و برای نجات مرد از راه کانال تهویه سعی می‌کند از اتاق خارج شود. در حین کانال‌نوَردی از یکی از پنجره‌های تهویه می‌بیند که مردی که دوستش می‌دارد و بیرون از آن مکان منتظر آنها بود نیز وارد شده و روبروی دوست به گروگان‌گرفته‌اش ایستاده و خطر او را هم تهدید می‌کند. اسلحه نیز همچنان روی سر مردی است که همراهش بود. به کانال‌نوردی‌اش ادامه می‌دهد و از دریچه‌ای دیگر در اتاقی دیگر که تاریک است فرود می‌آید. دست به دیوار می‌کشد و چراغ را روشن می‌کند. می‌ببیند که داخل یک انبار مواد غذایی قرار دارد! همه چیز هم پیدا می‌شود٬ عین سوپربقالی‌های دریانی.
حالا درست است که این‌ها هم که یک ماه است هواپیمایشان سقوط کرده و غیر از میوه و گوشت گراز هیچی نخورده‌اند٬ اما توجه داشته باشید که آن طرفِ در هم حداقل یکی از دوستانش در معرض مرگ قرار دارد٬ همان دوستی که موقع بستن دست‌هایش یک هفت‌تیر به او داده و این خانم هم‌اکنون دارد از لای در همه چیز را می‌بیند و می‌شنود.

حالا فکر می‌کنید او چه کار می‌کنه؟

 نخییییییییییییییییر٬ اصلا و ابدا. اصولاً دارید مسیر را اشتباه می‌روید (البته اگر این سریال را ندیده باشید!) سرکار خانمِ قهرمان ما رفته سر کارتن شکلات‌ها و یکی را باز کرده و نیش می‌کشه٬ یکی دو تا را هم در جیب‌هاش می‌ذاره و می‌خواد بلند بشه که می‌بینه نه نمیشه٬... یه پنج شش تا هم بر می‌داره می‌ریزه تو لباسش و جاهای دیگرش!

 آخ که من می‌خواستم خفه کنم این زنک رو!!

 عكس‌ها تزئيني است                عكس‌ها تزئيني است

 این دیگه برای من شده بود یه مشکل. که یعنی چی که این خانم‌های محترمه تا یه شکلات می‌ذارند دهن‌شون آه و اوه‌شون میره هوا؟! دِ خجالت هم خوب چیزیه (نه والا؟) انگار که دارند... لااله‌الا...

به خاطر همین معضل رفتم آخرش توی این چیز (یعنی اینترنت) یه سرچی کردم دیدم به‌به٬ به‌به! دستش درد نکنه! چه می‌کنه این شکلات...

 این یکی میگه: ” شكلات حاوی موادی است كه توان مغز را تقويت مي‌كند.“ چرا؟ چون: ” برخی از شكلات‌ها شامل تئوبرومين، فِنتيلامين و كافئين هستند كه توان مغز را افزايش می‌‌دهند.“

 اون یکی میگه: ”شکلات تیره سبب می‌شود که ماهیچه‌های (!) اطراف رگ‌های خونی احساس راحتی کنند و باعث بهبود جریان خون به سمت مغز شود.“

 و یکی دیگه هم میگه: ” در بين مردم كنا از جزيره سان بلاس، دور از سواحل پاناما، سرعت ابتلا به بيماری‌‌هاي قلبی 9 برابر كمتر از مردم خود پاناما می‌‌باشد. و اما دليل؟! مردم كنا نوعي نوشيدنی كه سرشار از كاكائو می‌‌باشد به مقدار زياد مصرف می‌‌كنند. كاكائو منبعی غنی از فلانوول‌ها مي‌باشد كه سلامت عملكرد رگ‌های خونی را حفظ می‌‌كند و در نتيجه خطر ابتلا به فشار خون، ديابت نوع دو، بيماری‌‌های كليوی و ديوانگی را كاهش می‌‌دهد.“

 

میگن علتش ممکنه وجود ماده‌ای به نام تئوبرومین (آلکالوئیدی به معنی طعام خدایان)٬ تریپتوفان (پیش‌مادهء سروتونین٬ مادهء بیدارنگهدارنده و تا حدی سرخوشی‌آور در مغز)٬ فنتیل‌آمین و کافئین باشه.
اینها موادی هستند که یه بحث عمده بر سر آنها هست و اونَ‌م اینه که آیا اینها در برانگیختگی جنـسـی هم تأثیرگذارند یا نه؟

این مطلب اضافه می‌کنه که :”برانگیختگی درست از لحظه‌ای که عطر شکلات به غدد بویایی شما می‌رسد شروع می‌شود. این روند وقتی دوباره تشدید می‌شود که اولین تکهء شکلات روی زبان‌تان به نرمی ذوب می‌شود. تقریباً بلافاصله بعد از اولین گازی که به شکلات زدید مواد دگرگون‌کنندهء خُلق روی مغز اثر گذاشته و حتی یک احساس قوی‌تری از سرخوشی (همان نشئگی خودمان) را ایجاد می‌کنند.“

”حالا دیگر در اروپا خیلی‌ها باور دارند به اینکه شکلات یک آفرودیازیک (برانگیزانندهء جنـسـی) بوده و برای رسیدن به اُر گا سمِ بهتر و لذت بیشتر از شکلات استفاده می‌کنند. اولین مصرف‌کنندگان کاکائو یعنی اقوام مایا و آزتک پیش از مجالس اورگیِ (Orgy) [یا مجالس عیاشی‌های جنـسـیِ] خودشان کاکائو می‌نوشیدند. نخستین کاشفان آمریکای جنوبی شکلات را به عنوان یک اَفرودیازیک با خود به اروپا آوردند که در آنجا به سرعت همه‌گیر شد. در 1624 جان فرانسیسکوس از وین شکلات را به عنوان یک ”شعله‌ور کنندهء شهوت“ محکوم کرد و سعی کرد تا آن را در دیرها و صومعه‌ها تحریم و قدغن کند.“ کازانوای معروف هم که هر روز در کافه فلورینا شکلات می‌نوشید آن را ”اکسیر عشق“ می‌نامید و حتی آن را تحریک‌کننده‌تر از شامپاین می‌دانست. تا امروز هنوز شکلات را یک آفرودیازیک می‌دانند و در بسیاری از معاشقه‌ها و مراسم‌ها استفاده می‌کنند.

 

تا اینجای داستان رو شاید می‌دونستید٬ شاید هم نمی‌دونستید. اینش مهم نیست ولی قضیه از اینجا جالب میشه که نویسندهء همون مطلب اینطوری ادامه می‌ده که:

 طعنه‌آمیز به نظر می‌رسد که تحقیقات اخیر نشان می‌دهد که ظاهراً خوردن شکلات دارد جایگزین خود سـكـس می‌شود و نه برانگیزانندهء آن٬ مخصوصاً در زنان! در یکی نظرسنجی بیش از نیمی از زنان انگلستان پذیرفته‌اند که شکلات را به سـكـس ترجیح می‌دهند. در همین نظرسنجی 87 درصد از مردان سـكـس را به شکلات ترجیح داده‌اند (یعنی همهء مردان ترجیح نداده‌اند!)

 و در ادامه جالب‌ترین قسمت ماجرا٬

20 دلیلی که زنان شکلات را به سـكـس ترجیح می‌دهند:


1.  شما می‌توانید شکلات را به دست آورید.
2.  جملهء ”اگه من رو دوست داری٬ پس بخورش.“ در مورد شکلات واقعاً معنی میده.
3.  شکلات حتی وقتی شل شده بازم مزه میده.
4.  شما می‌تونید حتی در حال رانندگی هم شکلات بخورید٬ در کمال امنیت.
5.  شکلات خوردن رو می‌تونید هر چی دل‌تون می‌خواد طولش بِدید.
6.  حتی جلوی مادرتون هم می‌تونید شکلات بخورید.
7.  اگه محکم هم دانه‌های داخل شکلات را گاز بزنید٬ اون اهمیتی نمیده.
8.  آدم‌های هم‌جنس هم می‌تونن با هم شکلات بخورند بدون اینکه روشون اسم‌های کثیفی بذارند.
9.  لغت ”تعهد“ باعث نمیشه شکلات از ترس فرار کنه.
10. شما می‌تونید شکلات‌تون رو بذارید روی میز کارِتون بدون اینکه همکاراتون حال‌شون بد بشه.
11. می‌تونید از یه غریبه تقاضای شکلات کنید بدون اینکه بزنه تو گوش‌تون.
12. با شکلات٬ مو توی دهن‌تون نمیره.
13. شکلات رو مجبور نیستید یه جوری قایمش کنید.
14. شکلات شما رو حامله نمی‌کنه.
15. در هر زمان از ماه که باشید می‌تونید از شکلات استفاده کنید.
16. شکلات خوب٬ راحت پیدا میشه.
17. شما می‌تونید با هر چند نوع شکلاتی که بخواهید سر و کار داشته باشید.
18. شما هیچ وقت برای شکلات خیلی بچه٬ یا خیلی پیر نیستی.
19. وقتی شکلات می‌خورید٬ همسایه‌هاتون رو بیدار نمی‌کنید.
20. در مورد شکلات٬ اندازه اصلاً مهم نیست.

 

خب حالا برام معلوم شد که به اون خانمه توی سریالی که اول تعریف کردم چی گذشته بود که در اون لحظه وقتی اون همه شکلات رو دید از خود بی‌خود شد و خطر و دوستی و... همه‌چی یادش رفت.

 

 

خدا رو شکر٬ ما مَردیم.

 
 لطفاً به اين مطلب در بالاترين رأی بدهيد

 

  لینک‌های روز


رژیم غذایی و ام اس (ایشانان مجبورند کمتر شکلات بخورند!)
کلیدهای شورت‌کات برای استفاده راحت‌تر از گوگل‌ریدر
سکس و فلسفه
تو هم برو واسه همون عمه‌ت فیلم بساز!
سوتین سرطان زاست
ویکی‌محمودوپدیا
چرا حلقهء ازدواج را در انگشت چهارم می‌کنند؟ (ویدئوی کوتاه)
نه کتابی که ارزش خریدن دارند (به معرفی کتابلاگ)
اعتماد در اعتصاب
عروسک دیکتاتورهای جهان (اون پاییناش رو هم ببینید)
دربارهء معاون اوباما که بزرگ‌شدهء ایران است.
یک بازی فلش باحال (اول نحوهء کنترلش را بخوانید)
13 موبی‌زود (قسمت‌هایی برای موبایل) از سریال لاست که تاکنون ندیده‌اید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 10:20 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

(برای علیرضا: افراد بالای 15 سال این مطلب رو نخونند، لطفاً !)

  

 بعضی وقت‌ها چه الکی الکی آدم سرش شلوغ میشه. وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی هیچ کار خاصی هم نکردی. می‌خواستم یه چیزایی در مورد پیک قبلیم (همون سئوال آنی در مورد مشکل‌تون با مجردی و ازدواج و اینا) بویسم و همینطور جواب کامنت‌های بعضی دوستان رو بدم. دیدم از مودش خارج شدم (شما نشدین؟) گفتم خب نمیشه که بگذرم و همینجوری نیمه نصفه ولش کنم. پس برای اینکه برگردیم به اون مود یه آهنگ مشتی از ”بیلی جول“ Billy Joel گذاشتم و شعرش رو هم نشستم ترجمه کردم (که خداییش اصلاً آسون نبود) به نام A Matter of Trust که تو همین زمینه‌ها هم هست. اینو بریم تا بعدش. یک ٬ دو ٬ سه...

 

دانلود آهنگ با كيفيت خوب

اینم کلیپش در یوتیوب 

 

A Matter of Trust

 مسئله‌ای به نام اعتماد

 

Some love is just a lie of the heart

بعضی عشق‌ها فقط دروغی‌اند که دل بهت میگه

The cold remains of what began with a passionate start

از اونی که با یه مقدمهء داغ شروع شد٬ فقط سرما می‌مونه

And they may not want it to end

و اونا نمی‌خوان تمومش کنند

But it will, it's just a question of when

اما تموم میشه٬ فقط سئوال اینه که کِی؟

I've lived long enough to have learned

من انقدر زندگی کرده‌م که دیگه اینو فهمیده باشم

The closer you get to the fire the more you get burned

هر چی به آتیش نزدیک‌تر باشی٬ بیشتر می‌سوزی.

But that won't happen to us

اما واسه ما اینطوری نمیشه

'Cause it's always been a matter of trust

آخه اینجا همیشه مسئلهء ‌اعتماد مطرح بوده.

 

I know you're an emotional girl

می‌دونم که تو یه دختر احساساتی هستی

It took a lot for you to not lose your faith in this world

این خیلی سخته برات که ایمانت رو به این دنیا از دست ندی

I can't offer you proof

من نمی‌تونم دلیلی برات بیارم

But you're gonna face a moment of truth

ولی تو داری با یک لحظه از حقیقت روبرو میشی

It's hard when you're always afraid

این سخته٬ وقتی تو همیشه ترسانی

You just recover when another belief is betrayed

تو فقط وقتی دوباره حالت سر جاش میاد که یه باور دیگه هم فاش بشه

So break my heart if you must

پس دلم رو بشکن اگه لازمه

It's a matter of trust

 [اینجا] موضوع فقط اعتماده

 

You can't go the distance

تو نمی‌تونی راه زیادی رو طی کنی

With too much resistance

با این همه سرسختی و جنگندگی

I know you have doubts

می‌دونم که یه شک و تردیدهایی داری

But for God's sake don't shut me out

ولی به خاطر خدا از من قایم نشو

 

This time you've got nothing to lose

این دفعه تو چیزی واسه از دست دادن نداری

You can take it, you can leave it, whatever you choose

هر چی که خواستی می‌تونی برداری٬ می‌تونی بذاری

I won't hold back anything

من هیچ ممانعتی ندارم

And I'll walk away a fool or a king

و آخرش یا شیرم یا روباه *

Some love is just a lie of the mind

بعضی عشق‌ها فقط دروغی‌اند که عقل بهت میگه

It's make believe until it's only a matter of time

اینطوری به نظر می‌رسه٬ تا زمانی که وقتش برسه

And some might have learned to adjust

شاید هم بعضی‌ها یاد بگیرند که چطوری خودشون رو وفق بِدند

But then it never was a matter of trust

ولی اون‌وقت دیگه هیچ‌وقت قضیه٬ اعتماد نیست.

I'm sure you're aware love,

مطمئنم که تو از عشق با خبری

We've both had our share of

ما هر کدوم سهم خودمون رو از

believing too long

باور [به عشق‌مون] داشتیم٬ خیلی طولانی‌مدت

When the whole situation was wrong

وقتی که همه‌چی خراب بود.

 

 

Some love is just a lie of the soul

بعضی عشق‌ها فقط دروغی‌اند که روح بهت میگه

A constant battle for the ultimate state   of control

یه نبرد همیشگی برای به دست آوردن کنترل نهایی.

After you've heard lie upon lie

بعد از اینکه دروغ پشت دروغ شنیدی

There can hardly be a question of why

دیگه به سختی جایی برای ”چرا گفتن“ می‌مونه

Some love is just a lie of the heart

بعضی عشق‌ها فقط دروغی‌اند که دل بهت میگه

The cold remains of what began with a passionate start

از اونی که با یک مقدمهء داغ شروع شد٬ فقط سرما می‌مونه

But that can't happen to us

اما برای ما اینطوری نمیشه

'Cause it's always been a matter of trust

آخه اینجا همیشه موضوع ‌اعتماد مطرح بوده.

 

It's a matter of trust

موضوع فقط اعتماده

It's always been a matter of trust

همیشه موضوع اعتماد بوده

It's a matter of trust

موضوع٬ اعتماده.

  

* با تشکر از ترمه

  

آره.... عشق آتشین (دروغ اول که دلت بهت میگه) یه روز آتشش تموم میشه و از اونجا به بعد، به خودت به دروغ (دروغ دوم) می‌گی که  ”نه... هنوز ادامه داره. ما فقط باید بیشتر همدیگه رو بشناسیم. زمان می‌بره و...“ و اگه قضیه ادامه پیدا کنه می‌رسی به دروغ سوم٬ جنگ قدرت٬ بازی ”من برترم“ و از اینجا به بعد دیگه جریان دروغ‌ها ادامه داره و هر دو هم می‌دونند. اما فقط در همون عشق آتشینه که اعتماد و اطمینانی متقابل و بی‌چشم‌داشت وجود داشت. آره موضوع فقط اعتماده.

 

***

 من تو اون نوشتهء قبلیم شاید نتونستم خوب و درست منظورم رو برسونم٬ یه خرده قاطی کرده بودم. خب من یه مدت زیادی به این موضوع فکر می‌کردم که اصولاً آدم حالا و تو این عصر و زمونهء قرن بیست و یکمی دیگه چرا باید ازدواج کنه؟ این سئوال برام به طور کلی مطرح بود و نه در مورد جوانان ایرانی که هزار و یه مشکل دارند و با این حال خیلی‌هاشون باز هم انگار که رو نوار نقالهء خط تولید باشند وقتی می‌رسند به ”کارگاه ازدواج“ از یک ”موجود مجرد“ تبدیل می‌شند به یک ”موجود متأهل“.

 واقعاً ازدواج٬ چرا؟

بعد از اینکه یکی یکی دلایلی که آدما برام می‌آوردن رو بررسی و سپس رد کردم (که یه سری‌ش رو تو همون پیک قبلی گفتم) به تنها چیزی که رسیدم که جای دیگه با چیز دیگه و کس دیگه جبران نمی‌شد٬ یه مونس و همدم فهمیده و مهربان بود که برات آرامش و شادی بیاره.

این آرامش و شادی منتها خیلی حرف داره. خلاصه‌ش این میشه که باین آرامش باید عمیق باشه و بدون دغدغه و وقتی چنین آرامشی بود میشه شاد هم بود٬ البته همینجوری نمیشه شاد بود٬ برای اونم باید زحمت کشید. ولی به نظر من این شادی در این وانفسای مشکلات زندگی بیشتر از اون آرامشه ارزش نداشته باشه٬ کمتر هم نداره.

دوستانی از حس تعلق گفتند. نمی دونم شاید برای بعضی‌ها این مورد هم باشه ولی برای من حس تعلق معنی نداره. من هیچ وقت خودم رو متعلق به هیچ جا و هیچ کس و هیچ چی ندونستم و نمی‌دونم (کاری ندارم که در اصطلاح گفتاری مجبورم بگم مثلاً من مال فلان شهر یا کشورم ولی خودمو متعلق به اونجا نمی‌دونم). اصولاً من همیشه احساس یه غریبه رو داشتم تو این کرهء خاکی٬ انگار که مهمونم و باید برم. چه می‌دونم...

 دوستی گفته بود ” علم زیاد محدودیت میاره“شاید بهتر باشه بگیم پیش‌داوری میاره٬ اونم بر اساس قرائن و شواهد و آمار و اینا. همین چند روز پیش تو روزنامهء همشهری یه مقاله نوشته بودن در اعتراض به اون لایحهء کذایی و در مورد اون بند مالیات بر مهریه‌اش آمار داده بود که ”...و این در حالی است که طبق آمار قوهء قضاییه حدود 67 (یا 68 خوب یادم نیست) درصد از زنانی که درخواست طلاق می‌دهند مهریهء خود را می‌بخشند.“ (نقل به مضمون) خب این یعنی حدود 23درصد زنانی که طلاق می‌خواهند مهریه‌شون رو می‌گذارند اجرا و این یعنی از هر 5 زن یکی٬ این کمه٬ پونه خانوم که گفته بودی ”درسته که خیلی از دخترا اونجورین که گفتی ... ولی خیلیهاشون هم نیستن !!!
خوب نیگا کن !!!“ فکر نمی‌کنم با نیگا کردن بشه پیشگویی کرد.

اصلاً مشکل در ازدواج به سبک ایرانی، دختر و پسر نیستند٬ چرا به بیراهه می‌ریم؟ در ازدواج ایرانی این خانواده‌ها هستند که با هم ازدواج می‌کنند. همهء شرط و شروط‌ها و رعایت آداب و سنن و چشم و هم‌چشمی‌ها هم از اونجا شروع میشه. والا الان بیشتر دخترا می‌گن من که اصلاً به این مهریه و این چیزا اعتقاد ندارم٬ ولی وقتی کار جدی میشه.... اعتقاد ندارم تبدیل میشه به ”هر چی بابام بگه“ (یا هر چی بزرگترام بگن).

(الان به نظرم رسید که پس چرا من دارم بی‌خودی اینجا کیبورد حروم می‌کنم؟ چون اصولاً مخاطبین واقعی که اینجا رو نمی‌خونند. بعد فکر کردم شاید به درد پدر و مادرهای عروس و دامادهای بیست سال بعد بخوره. دیگران که نکاشتند٬ بذار ما بکاریم شاید به یکی چیزی رسید.)

 دیگری گفت ” اینجا متأهل بودن برای خیلی ‌ها.... یه امتیاز مثبته“ من امتیاز بودن ازدواج رو در جامعه‌مون قبول دارم. همین که در ادارات کارمنداشون رو مجبور می‌کنند به ازدواج و به هیچ مجردی هم حتی اگه بهش نیاز داشته باشند اجازه نمی‌دن مدیر بشه نشونه‌شه.

 راستی ببخشید٬ ”مهریه رو قسط می‌بندد و خلاص؟!“ بعد ماهی مثلاً سه تا سکه رو تا ابد کی باید بده؟!

 به مهریار (با تشکر از اینکه زحمت کشیدی و تا آخر مطلبم رو خوندی): اولاً منم کامنتت رو تا آخر خوندم٬ پس حساب بی‌حساب. هیچ‌م دور و برم شلوغ نیست خیلی هم خلوته. بعدش هم... کدوم پول‌ها؟!!

 و بالاخره به ناهید: همسایهء خوشگل هم داریم ولی دنبال دردسر نمی‌گردیم. (ظاهراً اونها نمی‌گردند!)

 راستی از بابت تبریکات‌تون برای روز پزشک هم ممنونم (دیر شد، بخشید. آخه من زیاد به این مناسبت‌ها اهمیت نمی‌دم).

 

 عكس بر عكس رو هم آپيده‌م.

 

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 5:27 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 به نظر می‌رسد وقت آن رسیده از شما دوستان خوبم که حدود دو سال و نیم است مرا تحمل کرده‌اید نظرخواهی کنم تا ببینم تا به حال از کدام نوع از مطالبی که در این وبلاگ گذاشته‌ام بیشتر خوش‌تان آمده و دوست دارید بیشتر در کدام مسیر ادامه دهم.
باید بگویم برای خودم چندان تفاوتی ندارد که بیشتر به چه مطالبی بپردازم و مطمئناً از این پس نیز هم‌چنان مطالب پیشین را خواهم داشت، تنها می‌خواهم بدانم بیشتر بر کدام موضوعات تکیه کنم و سلیقهء شما چیست.

با تشکر لطفاً در نظرسنجی زیر شرکت کنید تا وبلاگ بهتری را بخوانیم.

 

 

 

لینک‌های روز

وزارت بهداشت استفاده از دستگاه‌هاي برنزه كننده بدن را ممنوع اعلام كرد.

نامه کیارستمی به احمدی نژاد (سه سال پیش)

در تابستان هم می‌شود آدم‌برفی... نه آدم چیز ساخت!

بررسي مهاجرت پزشكان و پرستاران از كشورهاي فقير به كشورهاي ثروتمند

فیلمی که دیوید لینچ با دوربین برادران لومیر ساخته است!

مدونا: ”من نمی‌خوام از گای ریچی جدا بشم، کی گفته؟!“

حافظهء فلش خود را به رم کامپیوتر خود بیفزائید (XP)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 14:6 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 تعجب نمی‌کنید که امروز هم کلهء صبح آپ کردم؟! آره آخه چرخهء خوابم گردیده٬ تا چند وقت پیش تا ساعت 4 و 5 بیدار بودم بعدش می‌خوابیدم ولی الان دو روزه که برای اینکه سیکل خواب و بیداریم درست بشه صبح دیگه نمی‌خوابم. دیروز که آپ کردم و رفتم سر کار.
فيلم 36دیشب یعنی تا همین یک دقیقه پیش داشتم فیلم 36 رو می‌دیدم (فرانسویه و ژرار دپاردیو و دانیل اتول بازی می‌کنند) فیلم خوبی بود. بعد پا شدم برم دستشویی دیدم به! هوا روشن شده و ساعت شیشه! رفتم طرف پنجره
٬ بوی صبح می‌اومد. پنجره توری بسته بوده و منظرهء بیرون شطرنجی بود. احساس کردم زندونی‌م٬ گفتم خب بازش کن! گفتم پشه میاد تو... پشه‌هه رو هم داشتم می‌دیدم اون طرف توری. گفتم اگه مثل دانیل اتول تو زندون بودی حاظر بودی احتمالاً از اون طرف اژدها هم بیاد تو ولی یه ذقیقه این پنجره باز باشه و بتونی بدون مانع هوای ده سانت اون ورتر رو عمیــــــــــــق بکشی تو ریه‌هات. گفتم آره راست میگی و بازش کردم پشهء موذی هم فوراً بی‌تعارف اومد تو. در یه لحظه، دستِ من مثل زبون آفتاب‌پرست عمل کرد و کارش رو ساخت.
بعد سرم رو بردم بیرون و نفس کشیدم.

یادِ معدود صبح‌هایی افتادم که بیدار بودم. اغلبِ اونها موقع امتحانات بود که دیگه چاره‌ای نبود و یا به زور بیدارم می‌کردند و یا کلاً بیدار مونده بودم. جالبیش هم این بود که درست در همین لحظات بود که احساس می‌کردم کارم و وظیفه‌م رو انجام دادم و خیالم راحت می‌شد انگار نه انگار که باید برم تازه امتحان بدم٬ هیچ ربطی هم به مقدار درسی که خونده بودم نداشت حتی اگه مثلاً یه فصل از کتاب باقی مونده بود، هنوز .

یا صبح‌هایی که زمان دانشجویی تا صبح با بچه‌ها نشسته بودیم و حرف می‌زدیم٬ حرف‌های مهم یا درد دل‌های مهم و یا بازی می‌کردیم و می‌خندیدیم. بعد این موقع‌ها می‌رفتیم یه دست کله‌پاچه می‌خریدیم و می‌آوردیم صبحانه می‌خوردیم.

بعضی از این صبح‌ها هم که کم هم نبودند یا توی ترمینال اتوبوس‌ها بودم تا برم٬ یا توی خودِ اتوبوس و داشتم می‌اومدم. بوی گازوئیل و هوارِ شاگرد اتوبوس‌ها که واسه شهرها تبلیغ می‌کردند!

نمی‌دونم چرا یاد خیلی بچگی‌هام افتادم. اون وقت‌ها تابستون‌ها حتماً یه سر به مشهد هم می‌زدیم. عادت داشتیم خونه کرایه کنیم یا اتاقی از یه خونه. نمی‌دونم هنوز هم اونجا رسم هست یا نه. بعضی جاها راهی که به اون خونه منتهی می‌شد کوچه‌ای تنگ بود و ماشین نمی‌رفت. بعد یه چرخی (از این‌ها که یه چارچرخه دارند) می‌گفتیم می‌اومد بار و بندیل‌مون رو میذاشتیم رو چرخش تا اون خونه بیاره بعد من و برادرم می‌رفتیم رو بارها می‌نشستیم و می‌خندیدیم (دو تا بچهء شیش و چار ساله). فکر کنم بعضی‌هاش صبح بود.

برام خیلی جالبه. این عظمت خورشید که حدود یک ساعت قبل از اینکه اولین نقطه‌ش با خط افق مماس بشه آسمون رو روشن می‌کنه. می‌دونستید خورشید چقدر بزرگتر از زمینه؟ قطر خورشید 109 برابر زمینه٬ می‌دونید یعنی چی؟ یعنی یک میلیون و سیصدهزار تا از همین کرهء زمینی که آقای فاگ دورش رو در هشتاد روز گشت توی خورشید جا می‌گیره! فقط برای اینکه یه کم بازی بکنیم بگم که اگه شما یک میلیون و سیصدهزار تا سکه رو هم بچینید و تا یه ستونی از سکه داشته باشید با فرض اینکه قطر هر سکه دو میلیمتر باشه ارتفاع اون ستون سکه‌ای‌تون میشه به اندازهء تقریباً پنج تا برج میلاد که البته اين صبحانهء من نيست‌ها،‌مال اينترنته!بذاری‌شون رو هم.

آره صبح شده...

 

 

 

برم یه چایی بخورم.

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک‌های روز

 

مراسم و آئین‌های جشن ازدواج

آیا شما به راحتی دوست پیدا می‌کنید؟ (تست) (بيشتر آدم رو به ياد زمان مدرسه مي‌اندازه!)

روانشناسی رنگ چشم‌ها (فقط محض خنده، زياد مطمئن نيست)

بچه‌ها و خانم‌های باردار! دندان خود را با آمالگام پر نکنید!

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 6:58 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

فهمیدم اشکال کجاست اما فقط جاش مشکل را حل نمیکنه!!!

 

 

(بنا بود این نوشته دیروز (سه‌شنبه) آپ شود اما به دلایلی که در خود متن هست نشد.)

 

من موندم  بعضی‌ها چطوری می‌تونند هر روز همهء کارهای روزانه‌شون رو تو وبلاگ‌هاشون یا قدیم‌ترها تو دفتر خاطرات بنویسند. حالا دفتر رو می‌گفتیم ممکنه همه جا همراه‌شون داشته باشند ولی کامپیوتر رو چی؟ همچین واو به واوِ کارایی که در طول روز انجام دادند و حرفایی که رد و بدل کردند رو می‌نویسند که آدم همینجور واج و هاج می‌مونه، بابا ای‌ول! دَمِ‌تون گرم با این حافظه، با این پشتکار و علاقه (علاقه به چی راستی؟)

حالا من که از این چیزا ندارم (یعنی حافظه و پشتکار و علاقه اینا) ولی گفتم حالا که این خانوم کوچیک همراهم هست بیام یه ذره ادای این جماعتِ میرزابنویس رو در بیارم ببینم چه جوریاس.

 

  خب از امروز شروع کنم؟ امروز که هنوز کاری نکردم! بهتره از دیروز بنویسم آخه یه جورایی روزای من بیشتر در شب‌ها می‌گذره. مثلاً دیروز صبح (!) ساعت 11 بیدار شدم و شروع کردم دنبالهء مطلب ماه رو نوشتن برای کلاس آسترولوژیم. منم که انقدر وسواس دارم برای اینکه که مطلب رو کامل ارائه کنم، آخرش ساعت 3 و ربع بود که دیگه از جام بلند شدم. دیر شده بود کلاس ساعت سه و نیم بود، حالا من کجام؟ رسالت، کلاس کجاست؟ سر یخچال (شریعتی)! دیگه بلند شدم و تند تند ریشی زدیم و صفایی دادیم و در حین لباس عوض کردن ناهاری خوردیم و سرمون رو کشیدیم به شونه و زنگ زدم به یکی از بچه‌ها و گفتم من کمی (!) تأخیر دارم بگو بچه‌ها یه کم تمرین کنند و یه ستاره‌ای رو بندازند تو یه برجی و تفسیر کنند، من ایکّیس اونجام. ساعت چنده حالا؟ 3 و نیم!

خانوم کوچیک رو برداشتم زدم بیرون. رسیدم میدون رسالت، یه ماشین، سیدخندان. راننده وایساده داد می‌زنه یه نفر سیدخندان ! یه نفر سیدخندان! میگم بشین بریم باباجان دونفر حساب کن و در همین هاگیر واگیر یاد اون آقاهه می‌افتم که داشت از تاکسی پیاده می‌شد و دوستش رو اون ور خیابون می‌بینه و بعد از سلام علیک باهاش به راننده می‌گه دو نفر حساب کن. (خودمم نمی‌دونم چه ربطی داشت ولی خب اومد به ذهنم دیگه!)

میرسم سیدخندان. ساعت 3 و چهل. میگم اینطوری با ترافیک شریعتی نمیرسم... آهان!

یکی داره رد میشه! ”موتور؟!“ ”آره“ می‌پرم بالا!

طرف جوون باحالیه، میگم چقدر می‌گیری تا سریخچال؟ میگه بده دیگه سه چهار هزار تومن، پنج شیش تومن... میگم نه دیگه هزار تومن، پونصد تومن،...! میگه خب هزار تومن،  شما هم پونصد هم واسه خوش‌تیپیت بذار روش! با کُندی میگم باشه. بعد میگه پونصد تام واسه خوشحالی من بده! با خنده می‌گم همینجوری پیش بری می‌رسیم به همون پنج تومنی که گفتی، نه؟ می‌خنده. ولی خداییش خوب رفت از لابلای ماشینا و کنار چراغ‌قرمز و از تو پیاده رو و خلاصه رسیدیم. سر یخچال رو هم که بستند، نمی‌دونم دارند واسه مترو هواکش می‌ذارند چه کار می‌کنند. مجبور شدم پیاده بشم بقیه‌شو خالی خالی برم. دو تومن بهش دادم چون خوب اومده بود، ده دقیقه‌ای رسونده بود منو. رسیدم اونجا 5 دقیقه به چهار بود و اونا هنوز شروع نکرده بودند! گفتند چه جوری رسیدی؟! گفتم با جت شخصیم، الانم بستمش جلو در.

 

بعدش هم که برگشتم خونه و دیگه چه کار کردم؟ یه دوری تو وب زدم، یه چیزی خوردم. یه زنگی زدم (به کی؟) یه فیلم نگاه کردم که نمی‌گم چی بود (فکر بد نکنیدا!) حوصلهء نوشتن نداشتم. دیگه ساعت 4 بود (صبح) که رفتم بخوابم. کولر رو هم از دیشب راه انداخته بودم حالا بدون پتو سرده، میرم زیر پتو گرمه! نمی‌دونم آخرش چه جوری خوابیدم.

 

صبح باید می‌رفتم مطب. ساعت ده دیگه باید اونجا باشم، آخه زودترش معمولاً کسی نمیاد. اصولاً غیر از کارمند جماعت و دانش‌آموز مگه کس دیگه‌ای هم کلهء صبح سحر بیدار میشه؟ مغازه‌ها زودتر از نه و نیم ده باز نمی‌کنند. مردم همه تا لنگ ظهر می‌خوابند. مملکت باحالی داریم.

امروز یه کم دیر شد. ساعت ده و نیم رسیدم، یه سه چهار نفری نشسته بودند. در حالی که تو دلم کله‌قند می‌سابیدند، دو تا رو ویزیت کردم و یکی رو حجامت کردم و روزنامه رو باز کردم اول نیازمندی‌های همشهری. خونه اجاره‌ای، اول، تا 50 متری‌ها. می‌خوام به یه ایستگاه مترو نزدیک باشه. نیست. برای ثبت در تاریخ اجارهء چند تا رو محض نمونه اینجا بنویسم تا 2000 سال دیگه که از کرات دیگه اومدن به زمین، در حفاری‌هایی که انجام می‌دهند بفهمند چرا نوع بشر نسلش منقرض شد، اگه دایناسورها هم این کار رو می‌کردند (وبلاگ می‌نوشتند) الان این همه تئوری درست نمی‌شد که چه می‌دونم به تیر غیب دچار شدن و اینا. آره خلاصه.... بیا مثلاً  ”آزادی، خوش، 45متر، 2 میلیون پیش، 320 اجاره“ یا این یکی : ”تجریش، دربند، 50 متر همکف، 23 میلیون رهن کامل“ یا ”رسالت، کرمان، ط اول، بدون مالک، بسیار تمیز (!)، 13 پیش، 200 اجاره“ ....

خب خونه که پیدا نشد، بریم ببینیم کار چی، پیدا میشه؟ تو صفحه استخدام، ”فوری! به سه نفر پزشک عمومی و متخصص در ساختمان پزشکان در تهران‌پارس نیازمندیم“ بعدی ”پزشک عمومی ترجیحاً آشنایی و مدرک طب سوزنی در محدودهء نیاوران (انشاء مطلب از خودشه!) و... اینم از این.

خب یه چایی بخوریم... بَهَ! این دختره چرا اینطوری شد؟ از اتاق تزریقات صدا می‌زنند دکتر! دکتر! می‌دوئم بیرون ببینم چه خبر شده، یه دختر 14، 15 ساله که پنی‌سیلین زده باباش رو صدا می‌زنه (حالا مامانش بالا سرشه‌ها!) ترسیده! هیچی دیگه یه ذره آب به صورتش زدیم و پاهاش رو بالا گرفتیم بهتر شد ولی مامانش بدتر از خود دختره بود، دیدم تیریپ‌شون می‌خوره، گفتم یه چند تا صلوات بفرستین، الان خوب میشه. البته نه اینکه بی‌تأثیر باشه‌ها ولی اون موقع تأثیر روانیش بیشتر مد نظرم بود تا چیزای دیگه‌اش. هیچی دیگه برگشتم و اومدم تا اینجای داستان رو نوشتم و یه کمی هم خود روزنامه رو نگاه کردم. سردار رحیم صفوی خبر از احتمال جنگ و آمادگی ایران می‌داد با احتمال وقوع از اردیبهشت تا آبان (دقت رو حال می‌کنید؟!) وزیر رفاه که می‌گه ما خط فقر رو فقط به مسئولین میگیم! باز خوبه بالاخره اصلاً قبول کرد که یه چیزی به نام خط فقر هم داریم، تا چند وقت پیش که یه خط جدید راه انداخته بود، اسمش رو هم گذاشته بود ”خط بقا“! هی اون اول انفلاب از تلویزیون راز بقا نشون دادند، اینم اثراتش. وزارت نیرو هم که جلسهء ویژه گذاشته واسه تأمین آب و برق تابستان (نگفتم سال موش خاکه؟ گوش نمی‌دن دیگه!) یه نفر گفته می‌توان با 5+1 گفتگو کرد! چطوریش رو نمی‌دونم ولی ظاهراً از طریق یه بسته‌ای چیزی، چی شده تازگیا حرفاشونو بسته‌بندی می‌کنند؟ نه به اون که می‌گفتند صنعت بسته‌بندی‌مون ضعیفه نه به اینکه دیگه حرفامونم بسته‌بندی می‌کنیم، تازه این بسته‌ها رو رونمایی هم می‌کنند!!

تو میامی یه مَرده به زنش گفته چرا هویج‌ها رو خوب پوست نمی‌کنی؟ بعد هم یه هویج پرت کرده طرف زنش، بعد مجبور شدن چشم زنه رو تخلیه کنند (اون وقت می‌گن هویج برای چشم خوبه!).

نون که همینطور داره گرون میشه. آی اعصابم خورد میشه! نون مردم رو هر جور که می خوان (به قول خودشون) خودسرانه گرون می‌کنند هیشکی صداش در نمیاد، اون وقت به اندازهء تورم 20 درصدی پارسال حق ویزیت بخش خصوصی ما رو بالا بردند داشتند خودشونو جر می‌دادند که آآآآآی! به مردم‌مون فشار اومد آآآآآآآخ! (ما که البته مردم نیستیم خب!)

 

(از اینجا به بعد این نوشته رو قرار بود وقتی برگشتم خونه تموم کنم و آپ کنم، آمّا... افتاد مشکل‌ها!)

 

آره بابا قبول! واقعاً سخته این روزانه نویسی، من که نتونستم برگشتم خونه، رفتم دوش بگیرم دیدم ای دل غافل! این ماشین لباسشویی بیچاره‌م رو دیشب خوابوندمش و دامنش رو زدم بالا و همونجور ولش کردم به امان خدا. نشستم و اول یه ذره موتور اونو کشیدم اینورتر تا تسمه‌ش یه کم سفت‌تر بشه و دامن توریش رو آوردم پایین و بلندش کردم. بعد خسته بودم حال نداشتم دوش بگیرم. ناهار رو که سر راه خورده بودم، سنگین. یه سر و صورتی شستم و گفتم یه خرده دراز بکشم که خوابم برد. عصری بلند شدم دوش و نماز و تلفن و یه کم دیگه روزنامه و این دفعه ”اعتماد“ بود، بانک مسکن باز نشاشیده (ببخشید) اعلام کرده وام مسکن رو 25 میلیون می‌کنه! پس منتظر گرون‌تر‌تر شدن قیمت خونه باشید! از اون طرف هم گفتن دیگه نمیشه وام رو از شهری به شهری منتقل کرد، در جهت مبارزه با خرید و فروش وام!! خب می‌دونید نمیشه مستقیماً خرید و فروش وام رو ممنوع کرد که باید از این کارها کرد تا مردم مجبور بشند وام‌شون رو در این شهر بفروشند برند اون یکی شهر دوباره بخرند! به این می‌گن مبارزه! حوصله ندارم و فقط تیترها رو نگاه می‌کنم: ”خروج مصباح یزدی از ترکیب شورای عالی قم“ ”روح‌الله حسینیان (همون که رسوایی برنامهء چراغ رو چندین سال پیش راه انداخته بود): ملی شدن صنعت نفت از آیت‌الله کاشانی است.“ ! و اینکه اصفهانی‌ها به احمدی‌نژاد نامه نوشته‌اند که اسم خیابان دکتر فاطمی رو که تغییرش دادن به شهید دکتر باهنر، برش گردونند.

نمایشگاه کتاب هم که از فردا (چهارشنبه) افتتاح میشه و باز هم با همون پررویی در همون محل نماز خوندنی که نماز در اون خونده نمیشه! وزیر ارشاد هم در نشست خبری به همین مناسبت فرموده‌اند که از مواردی که باعث نگرفتن مجوز چاپ توسط ناشر می‌شود این است که: ”اگر نویسنده‌ای به شرح جزیی‌ترین روابط یک زن و مرد و توصیف خلوت آنها بپردازد، چه رابطه حرام باشد و چه حلال باشد، و بخواهد آن را منتشر کند تا به دست فرزند من و شما برسد، وزارت ارشاد جلوی انتشار این کتاب را می‌گیرد.“ من نمی‌دانم فرزند جناب وزیر چند سالشه و همینطور فرزند اون خبرنگار پرسش‌گر، ولی من چی؟ منم نمی‌تونم اون کتاب رو بخونم؟ من که فرزند هیچ کدوم نیستم! تازه‌شم خب رو کتاب بنویسند مثلاً این کتاب برای گروه سنی بین 34 سال تا 54 سال تهیه شده و مثلاً میشه گروه سنی ”کاف“! و بالاخره دیگه از این به بعد جرم سیاسی  هم داریم و احتمالاً من همین الآن در حال ارتکابشم و شاید شما هم که این متن رو خوندید تا اینجاش رسیدید دیگه آلوده شدین. فاتحه! (به من‌چه می‌خواستین اول، به آخر نوشته یه نگاه بندازین!)

 

هیچی دیگه قصهء امروز ما به سر رسید و ما هم که به خونه‌ای که می خواستیم نرسیدیم تا فردا چی بشه. الان هم اینو آپ کنم و بشینم یه فیلمی چیزی ببینم و یوخده وب‌گردی و اینا. اعصاب ندارم و این جور موقع‌ها حوصلهء هیچ‌گونه مکالمه‌ای رو هم ندارم. نه تلفن، نه چت، نه حتی ایمیل، تعطیلِ تعطیل. چی ببینم حالا 60 فیلم ندیده دارم، بدبختی هی!

 

پ.ن: این متن رو می‌تونید تا اطلاع ثانوی با کمی کم و زیاد برای هر روز من در نظر بگیرید! تا اتفاق خاص بعدی که احتمالاً رحلت بنده می‌باشد روزنگاشت دیگری نخواهم داشت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 0:1 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

اینجا یه مسابقه راه انداخته‌اند برای محبوب‌ترین وبلاگ: Persian Weblog

 

آدرس ۵ تا از محبوب‌ترین وبلاگ‌هایی را که می‌خوانید در باکس‌های بالای صفحه قرار دهید.

 

از آشناها آنی دالتون و زهرا و ویولت و البته علیرضاجان (یک پزشک) را می‌بینم.

 

سه انتخاب بعدی‌تون کیه؟

 

 

 

 

 

پ.ن: منظورم بعد از من و خودتونه دیگه!

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3:5 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

سه پلشك آید و زن زاید و مهمان عزیز هم برسد

عمه از قم برسد، خاله ز كاشان برسد

 

تلگراف خبر مرگ عمو از تبریز ،

كاغذ مردن دایی ، ز خراسان برسد

 

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف

این یكی رد نشده، پشت سرش آن برسد

 

طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج

به سراغش زن همسایه شتابان برسد

 

هر بلایی به زمین می‌رسد از دوُر سپهر

بهر ماتمزده‌ء بی سر و سامان برسد

 

اكبر از مدرسه با دیده‌ء گریان آید

وز پی‌اش فاطمه با ناله و افغان برسد

 

این كند گریه كه من دامن و ژاكت خواهم

آن كند ناله كه كی گیوه و تنبان برسد

 

كرده تعقیب ز هر سوی، طلبكار مرا

ترسم آخر كه ازین غم به لبم جان برسد

 

گاه از آن محكمه آید پی جلبم مأمور

گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد

 

من در این كشمكش افتاده كه ناگه میراب

وسط معركه، چون غول بیابان برسد

 

پول خواهند زمن، من كه ندارم یك غاز

هر كه خواهد برسد، این برسد، آن برسد

 

من گرفتار دو صد ماتم و روحانی گفت

سه پلشك آید و زن زاید و میهمان برسد

 

                                                      غلامرضا روحانی

 

 

 

پ.ن1: مدتها بود که من دنبال متن کامل این شعر بودم. تا بالاخره یک جایی پیدایش کردم:

 

 «پَلَشت» یا «پِلَشت» به معنای ناپاک و پلید و آلوده است.

 

روستایی در جنوب شرقی تهران بر جاده‌ی خاوران وجود داشت به نام «پلشت» که پس از انقلاب، شهرکی شد و به «پاکدشت» نام گردانده شد. زنده‌یاد «مهدی اخوان ثالث» شعرهایی دارد که جای سرودن آنها روستای پلشت است.

 

یکی از اصطلاح‌های عامیانه «سه پلشت» است که به اشتباه «سه پلشک» و یا حتا «زِپِرِشک» (!) نیز گفته می‌شود. ریشه‌ی آن از بازی عامیانه‌ی «سه قاپ» می‌آید و بدترین حالتی است که سه قاپ در کنار هم بنشینند.

«سه قاپ»، همان طور که از نام آن برمی‌آید، با سه قاپ (مفصل زانوی گاو یا گوسپند) بازی می‌شود و بیشتر در جنوب شهر تهران رایج بوده است. (امروزه که دیگر همه چیز بازی‌های کامپیوتری شده است! شاید قاپ بازی کامپیوتری هم ساختند!)

 

هر یک از چهار سوی قاپ نامی دارد که عبارتند از: اسب، خر، جیک و بوک. در این بازی، سه قاپ را در دست گرفته و به روی زمین بازی می‌اندازند.

حالتی که یک اسب با دو جیک، یا یک خر با دو بوک بنشیند بازیکن برنده است.

اما «سه پلشت» حالتی است که در آن دو اسب با یک خر یا دو خر با یک اسب بیاید که بازیکن بازنده می‌شود.

 

چند اصطلاح عامیانه‌ی دیگر که به قاپ‌بازی ربط دارد:

جیک و بوک چیزی را درآوردن: یعنی سر از کار کسی درآوردن.

شپش توی جیبش سه قاپ می‌اندازه یا بازی می‌کنه: تهی دست است. آه در بساط ندارد.

قاپ کسی را دزدیدن: دل کسی را بردن

بز آوردن یا بزبیاری: بد آوردن. حالتی است که یک اسب با دو بوک یا یک خر با دو جیک بنشیند.

 

جالب آن که در انگلیسی نیز اصطلاحی هست که می‌گویند: Bad things come in three یعنی چیزهای بدی سه تایی با هم می‌آیند یا روی می‌دهند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 3:17 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

آنی خانوم بنده را هم به صورت فله‌ای به همراه هر چی آرش دیگه که توی وبلاگش کامنت می‌گذارند به یه بازی دعوت کرده به نام آرزوهای محال. حالا که یه خرده خلاص شدم و تونستم برگردم اینجا و چیزی هم واسه آپیدن نداشتم دیدم با اینکه خیلی گذشته تقریباً، از دعوت ایشون با این حال کاچی به از هیچیه، یا همون بودن به از نبود شدن خاصه در بهار!

 
          آرزو

 

خب باید بگم مشابه این بازی رو قبلاً داشتیم و من هم آرزوهای محال و غیر محالم رو به عرض عموم حضار محترم رسانده بودم. در همان‌جا هم یکی دو تا آرزوی محال داشتم (آرزو مخفی البته!) ولی حالا که موضوع جدی‌تر شده و مشخصاً بازی بر سر آرزوی محال داشتن است باید بگم که به نظرم این قضیه یه جور پارادوکس به نظر می‌رسه. کسی نمی‌تونه آرزوی محال داشته باشه. فقط میشه آرزوی محال رو فرض کرد یا ساختش ولی نمیشه داشتش، چرا؟

همون طور که یه بار دیگه هم اشاره کرده بودم، ما چهار جور احساس می‌توانیم داشته باشیم در قبال داشتن یا نداشتن چیزی، لذت، رنج (یا حسرت)، ترس و بالاخره آرزو.:

لذت از داشتن چیزی كه داریم.

ترس از نداشتن چیزی كه داریم.

رنج از نداشتن چیزی كه نداریم.

و

آرزو در داشتن چیزی كه نداریم.

 

و مشخص است که چیزی را که (واقعاً) محال است را به هیچ وجه نمی‌توانیم داشته باشیم، بنابراین نمی‌توانیم آرزوی چیزی را بکنیم که نداریم و می دانیم نمی‌توانیم به هیچ وجه قابل تصوری هم آن را داشته باشیم. (یکی نیست بگه تو اگه یه لیوان آب هم بخوای این همه فلسفه‌بافی می‌کنی؟! نه خب یکی بگه دیگه! رودربایستی نکنین!)

 

خلاصه که میرفندرسکی می‌گفت:

 

نفْس‌ را این‌ آرزو در بند دارد در جهان‌

تا ببندد آرزوئی٬‌ بند، اَندر پاستی‌

 

خواهشی‌ اندر جهان،‌ هر خواهشی‌ را در پی ‌است‌

خواهشی‌ باید كه‌ بعد از وی‌ نباشد خواستی

 

که به نظر می‌رسد آرزوی محال همینه که این بابا می‌گه، خواهشی که پشت‌بندش خواهش دیگه‌ای نباشه.

پس بر اساس این فرمول شاید بشه چند آرزوی معدودِ اینطوری داشت:

 

۱. آدمیزاد دیگه هیچ مشکلی نداشته باشه.

۲. جای خدا و آدم عوض می‌شد (دقت داشته باشید بعد از این اتفاق آدم دیگه خواسته‌ای نخواهد داشت و فقط به خواسته‌ها و آرزوهای خدا گوش می‌کند و لبخند می‌زند، از اوناش که دندوناش برق می‌زنه و دینگی صدا میده!)

۳. من به هر آرزویی که می‌خواستم چه محال و چه ممکن می‌رسیدم (ببخشید بازی منه‌ها، بسه دیگه هر چی واسه نوع بشر آرزو  کردم.)

۴. از اون‌جایی که ممکن بود (این بود معادل would انگلیسی است!) بعد از آرزوی من یه آدم بدجنسی پیدا بشه و آرزو کنه که آرزوهای من باطل بشه، من پیش‌دستی می‌کنم (مجبورم دیگه ببخشید) هیچ کس دیگه بعد از من به آرزوهاش نرسه!

۵. ... می‌خواستم به عنوان آخرین آرزو بگم خدایا منو بکش! ، دیدم این هم می‌تونه بعدش آرزوی رفتن به بهشت یا جهنم یا هر قبرستون دیگه‌ای وجود داشته باشه. بنابراین این آرزو رو به این شکل تبدیل می‌کنم که خدایا منو به خودت ملحق کن! (اینجوری دیگه آدم جای پیشرفت بیشتری نداره!!)

 

و من هم به نوبهء خود جناب رئیس‌جمهور فعلی، رئیس‌جمهور قبلی، و رئیس‌جمهور اسبق و همینطور کلیهء رئیس‌جمهورهای آینده رو که بنده افتخار حضورشون در لینکدونی خودم دارم رو به بازی آرزوهای محال دعوت می‌کنم.

 
          آرزوی محال؟

 

 

 

پ.ن: راستی شما فکر می‌کنید این مدعوین (غیر از رؤسای جمهور آینده!) چه آرزوهای محالی داشته باشند؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 5:20 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 
كيبورد شكلاتی

 

"سوسکه داشت از کیبرد بالا می‌رفت، مادرش گفت قربون استعداد ویرچوالت برم"

این ضرب المثل درمورد خانم‌هایی بکار می‌رود که عکس بچه‌شان را در بلاگشان می‌گذارند و یک پست در میان قربان صدقه‌شان می‌روند.

 

"کافی‌نت گیرش نمیاد چت کنه، میگه بلاگم فیلترشده"

این ضرب المثل درمورد روشنفکران خالی‌بند تازه به دوران رسیده صدق می‌کند.

 

"با یه پینگ گرمیش می‌کنه با یه فیلتر سردیش"

این ضرب المثل درمورد بلاگرهای نازک نارنجی به کار می‌رود.

 

"لینک و پینگت بجا، دومِینِ دات‌کام یکی هفت‌صنار"

این ضرب المثل فروشندگان دومین و هاست است كه برای جلوگیری از توقع بیجای دوستان به کار می‌برند.

 

"دفتر منطقه پستی راهش نمیدادن، سراغ ای‌میلشو می‌گرفت"

این ضرب المثل در مورد کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت شده مصداق دارد.

 

"کارت اینترنت مفت گیرش بیاد لپ‌تاپش رو می‌سوزونه"

این ضرب‌المثل بدون شرح است.

 

"رم لپ‌تاپ پیشکشی را نمی‌شمارند"

این ضرب المثل نسخه دیجیتالی "مفت باشه کوفت باشه" به شمار می‌رود.

 

" لینک و کامنت هفت دست، پست و آپ خبري نيست"

این ضرب المثل درمورد بلاگرهایی است که سال تا سال آپ نمی‌کنند.

 

"شیپیش تو بلاگش کامنت می‌ذاره"

کنایه از وبلاگ‌های بی‌مخاطب

 

 

 

منبع : نق نقو!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 18:53 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

پونه خانومی منو به یه بازی دعوت کرده، یعنی در واقع دو تا بازی، بازی توصیف خود و دیگری تأثیرگذارترین آدم‌ها. در مورد اولی که باید بگم فکر کنم دوستان وبلاگی من دیگه منو می‌شناسند و دیگه نیازی به توصیف خودم نباشه و تازه‌شم از چه نظر توصیف کنم؟فیزیکال؟ کِمیکال؟ فانکشنال؟ سانتیمنتال؟ مِنتال؟ (چه جالب! تایپ این کلمهء منتال چه باحاله!! امتحان کنید!)

بازی دوم هم که چه کسانی در زندگی من بیشترین تأثیر رو من گذاشته‌اند، خب نام بردن یا اشاره به یه سری آدم که شما نمی‌شناسیدشون چه فایده‌ای داره؟ حالا خب... باشه واسه ثبت در تاریخ خودم سعی می‌کنم از کوچیکی تا بزرگی فکر کنم ببینم کیا انقدر رو من تأثیر داشته‌اند. خب بذار ببینم..... مسلماً قبل از همه و برای همه پدر و مادر بیشترین تأثیر رو بچه‌هاشون می‌گذارند و مادر یه کمی بیشتر و زودتر از پدر و معمولاً و در خانواده‌‌های معمولی و عادی این قضیه تا شیش هفت سال اول هست.. اما بعد از اینها.....

 

تو دوران مدرسه ابتدایی، آدم خاصی یادم نمیاد ولی خب یه معلم داشتیم کلاس پنجم به اسم آقای رعدصفت که یه جور دیگه بود سر کلاس با شوخی و شیطنت و آواز خوندن و اینا درس می‌داد و به خاطر این نامعمول بودنش من ازش خوشم میومد و چه قدر هم بقیهء معلم‌ها ازش خوش‌شون نمی‌اومد.

در مدرسهء راهنمایی هم با یه سری از بچه‌ها بُر خورده بودم که اهل موزیک غربی و اینا بودن که باعث شد که من کلاس سوم که رسیدم یه پا برک‌دنسر شده بودم و مایکل جکسون رو با اسم کوچیک صدا می‌کردم و عکس مدونا رو تی‌شرتم بود (توجه داشته باشید اینها مال سال شصت و دو و سه است‌ها، اون موقع‌ها تازه چیزی به اسم تی‌شرت در اومده بود و تصویر روی بلوز یه چیز خارق‌العاده بود، اونم عکس کی، مدونا!!)

دوران دبیرستان... بذار ببینم در بین دبیرها که الان آدم خاصی یادم نمیاد، در بین دوستام هم.... آهان همین آقای هدایت امینیان که دو سال بالاتر بود، ما اون موقع‌ها انقدر با هم حرف می‌زدیم که همه غر می‌زدند و البته این دوستی و حرافی‌ها هم‌چنان ادامه دارد فقط از یه موردش می‌گم شما باقیش رو خودتون مجسم کنید. یه فقره از مکالمات ما یه روز بود که ما از زرگنده تهران (بالاتر از قلهک) که دانشگاه من بود تا میدون پاستور پیاده رفتیم و در تمام مسیر حرف زدیم، اونم بحث‌ها !! خب باید بگم خیلی از افکار سیاسی اجتماعی اقتصادی من تحت تأثیر افکار هدایت بوده که بعده‌ها خودم کمی تعدیلش کردم (از اون دو نقطه دی‌ها!)

و اما دوران دانشگاهم... نمی‌دونم از آدم‌های مجازی و غیر دوست و اینها هم می‌تونم نام ببرم یا نه ولی خب اگه منظور از آدم تأثیرگذار کسی باشه که به نوعی الگوی آدم قرار می‌گیره نمی‌تونم حمید هامون رو در فیلم هامون مهرجویی نادیده بگیرم که این یکی تقریباً نسلی بوده. بعد دیگه جونم براتون بگه جناب شاملو که به قول پونه‌جان باید تندیس ادبی‌م رو بدم به یاد و خاطرهء ایشون (البته من هیچ‌وقت نسبت به هیچ کی تعصب ندارم، گرچه یه وقتی نسبت به بعضی‌ها داشتم).

تا بالاخره...

تا اینجا این آدم‌ها کسانی بودند که به هر حال به دلیل نوعی هم سلیقگی یا هم عقیدگی نسبی با هم دوست بودیم و احتمالاً تأثیراتی هم که بوده متقابل بوده حالا بیشتر یا کمتر و تقریباً انتخاب الگو هم تا حدود زیادی انتخابی و آگاهانه بوده (مثلاً می‌بینید شاملو چقدر از من تأثیر گرفته؟ J ) ولی یه کسایی هم هستند که میان و زندگیت رو زیر رو می‌کنند و کاملاً هَمِت می‌زنند و می‌رند. از این آدم‌ها من دو تا داشتم تو زندگی که البته یکیش رفته. یکی از این دو تا سپیده بود، دوستم و دیگری استاد انرژی‌درمانیم بود و هست البته خدا رو شکر.

مقادیر معتنابهی از آدمیت و انسانیتم رو و البته شعرهام رو من مدیون سپیدهء عزیز هستم که امیدوارم هر جا هست خدا نگهدارش باشد. امیدوارم با چنین کسی که تو زندگی‌تون حتی یه بار هم که شده، حتی کوتاه هم که شده برخورد کنید. کسی که می‌تونه زیبایی‌هاتون رو ببینه و بهتون بگه تا باور کنید که شما هم زیبا هستید، انسان هستید و می‌تونید خیلی بهتر از این باشید. یک بار که این اتفاق بیفته برای مدت زیادی حال‌تون خوب خواهد بود و دنیا براتون زیبا میشه و شما هم دیگران رو زیبا می‌کنید، من که یه چهار سالی این خوشبختی رو داشتم.

و دیگری استادم که اصلاً منو تبدیل به یکی دیگه کرد! (من اشتباهی بودم!). و بیشترین تأثیر ایشون رو که دارید تو همین وبلاگ می‌بینید، البته جاهای خوبش.

البته الان که نگاه می‌کنم این دوست خوبم رامین رحیمیان هم با رفتار و اخلاق انسانی‌ای که داشته و روش مدیریتی که دارد در شغل خودش، خیلی تونستم ازش چیز یاد بگیرم. مصداق اون خارجی‌هایی است که ما گاهی می‌گیم از ما مسلمون‌ترند یا اون‌ها مسلمون واقعی‌اند نه ما.

 

خب ظاهراً این یه جورایی جواب بازی اولی هم شد، نه؟

 

و همین.

 

هر کی هم که کامنت بذاره واسه این پیک دعوته به بازی. خود دانید. 

 

 

پ.ن: اینجا رو هم از ته وبلاگ آنی دالتون پیدا کردم.باحاله، ببینید

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:1 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed





یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت

 

از وبلاگ رسمی يدالله رؤيايی

  پ.ن۱: در اين كه شاملو اهل دود و دم بود و اين اواخر شديداً الكلی شك نكنيد كه اين يكی را من خودم از هم‌منقل پسرش سياوش شنيدم. اما به قول كورال عزيز زندگي خودشان بوده به ما چه. چه ربطي به شاعريش دارد؟ من اين را فقط از باب ربط و شباهتش به آن قسمت هنرمندان سريال "مرد هزار چهره" در اينجا آوردم.

پ.ن۲:اين يكي را هم ببينيد شايد... چه مي دانم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:28 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed





 

یک لحظه پیش

لبریز از آب

          و اعتماد به آتش

اینک

سر می روم

به سادگی

آتش خاموش

          می شود

 

خانم رهادوست

 

یادتونه در مورد عناصر چهاگانه باهاتون صحبت کرده بودم؟ یادتون نیست؟ خب چه کار کنم.

می دونید، یکی از چیزهایی که نشانهء جمع این چهار عنصر است و سمبلی از انسان، به عنوان محمِل بند کردن پای این چار مرغ فرّار، کوزه است و دیگری شمع.
کوزه از این جهت که خاک (مذکر) است و آب (مؤنث) که در آتش (امتحان مشکلات) پخته می شود و در هوا (ذهن و الهامات) خنک می شود و جا می افتد (فوت استاد هم که به جای خود).

اما شمع...

نمی دانم  در ادبیات عرفانی ما به شمع هم با این دیدگاه نگریسته شده یا نه ولی من وقتی داشتم شمعی آماده می کردم به این موضوع توجهم جلب شد.
متوجه شدم که یک شمع روشن هم تشکیل شده از چهار عنصر خاک، آب، هوا و آتش. به این صورت که پارافین شمع، یا هر چیز دیگری که در شمع به عنوان سوخت (فسیلی) مصرف می شود، در واقع عنصر خاک یک شمع را می سازد. این پارافین یا روغن ذوب می شود و به فرم سیال در می آید که نشانهء عنصر آب است و هوا را به کمک می گیرد تا آتش، شعله ای زیبا بر سر شمع برقصاند.

 

حالا با این حرف ها کاری ندارم. می خواستم ساخت نوعی شمع را در اینجا براتون بگم تا به راحتی چندین شمع زیبا بر سر سفرهء هفت سین یا دور تا دور اتاق یا تو حموم یا هر جای دیگهء خونه رو پر کنید از شمع.

 

آتشی روی آب

 

چیزهایی که برای ساختن این شمع لازم دارید عبارتند از: یک پیالهء ماست خوری بلوری (یا لیوان یا استکان یا هر ظرف شیشه ای دیگری)، یک کم پلاستیک شفاف که می توانید از یک لیوان یک بار مصرف شفاف یا ته یک بطری نوشابه روشن یا بریده ای از طلق پیراهن نویی که برای عید خریده اید یا یه چیزی مثل اینا استفاده کنید، و بالاخره دو سانت هم نخ شمع می خواهید که خانومایی که اهل شمع درست کردن بوده اند که از قبل دارند شماهایی هم که ندارید یه دونه شمع شکستهء قراضه از ته یه کشویی، بالای تاقچه ای، رو یخچالی، جایی پیدا کنید و نخش را بکشید بیرون، سعی کنید صاف و صوف بمونه و تابش هم باز نشود. آهان! راستی، یه مقدار آب و به قاعدهء دو سه قاشق هم روغن مایع یا روغن زیتون یا پارافین مایع یا هر چیز چرب و روان دیگری هم لازم دارید. 

وسايل شمع‌سازي

حالا اون لیوان پلاستیکیه رو بردارید و یه دایره به اندازهء یه دونه دو تومنی زمان شاه از تهش ببرید (اگه از اونا ندیدید مشکل خودتونه به من چه، به عکس توجه کنید خب!)
 بریدن طلق

حالا وسط این دایرهء طلقی رو سوراخ کنید (طلقی نه طفلی!)، زیاد گشاد نشه، قراره اون نخه ازش رد بشه و تا حدودی هم توش گیر بکنه. سوراخ کردن

نخ رو از تو سوراخ رد کنید به طوری که یک طرفش بیشتر از اون طرفش باشه. (به عکس نگاه کنین دیگه این همه زحمت کشیدم عکس و تفصیلات تهیه کردم خب...)
 نخ رد شده از طلق

حالا بردارید آب بریزید تو پیاله یا هر چی. یک سانت و خرده ای از لب ظرف خالی بذارید، بلکه هم بیشتر. بعضی ها شاید دلشون خواست اب رو رنگی کنند، خب بکنند به ما چه! آب بریزید!

حالا اون نخ توی سوراخ رو طوری بذارید روی سطح آب که طرف بیشترش توی اب باشه و کمتره بیرون. یه چیزی حدود یه سانت بالای آب نخ داشته باشید. دقت کنید!

قسمت حساس ماجرا اینجاست... روغن رو برمی دارید و خیــــــــــــــــــــــلی آروم روی سطح آب می ریزید انگار که دارید نیتروگلیسیرین می ریزید تو ظرف. اگه فکر می کنید که نمی تونید (که احتمالاً درست هم فکر می کنید) یه قاشق بردارید و اول روغن رو بریزید تو قاشق و بعد با قاشق بریزید روی آب. انقدر بریزید که یه لایه روغن روی تمام سطح  آب رو بگیره نه اینکه یه لکه روغن رو آب درست بشه. واسه خوشگلیش میگم وگرنه خود دانید. فکر کنید دارید نیتروگلیسیرین می ریزید!

ازکنار که نیگا کنین لایهء روغن رو روی آب می بینید (مال من یوخده زیاد شده). از کنار

خیلی خب بابا! تموم شد دیگه، چقدر هولید! پاشید برید یه کبریت بیارید شمع تونو رو روشن کنید، قبل از روشن کردن آروم با ته چوب کبریت، نخ رو درست در وسط پیاله قرار بدید. استارت بزنید.

اینم شمع ما: 

اینم شمع من

اینم از این زاویه: 

 

پ.ن1: خودتون بلد بودید؟ پس چرا از اول نگفتین؟ اصلاً حالا که اینطور شد این پست رو برش می دارم.

پ.ن2: من چرا اعصاب ندارم؟  L

+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 15:32 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

اون قدیما یه after shave بود به اسم Old Spice، البته هنوز هم هست‌ها ولی اون موقع‌ها شاید بیشتر تو بورس بود. یه دایی داشتم كه خوراكش این بود. فكر كنم ادكلن هم داشت. دیروز خوردم به یه آگهی از همین افترشیوه، خییییییییلی خدا بود. البته شاید خانوما زیاد خوش‌شون نیاد ولی باحاله، ببینین.

اینجاست.

توضیح اینكه با نگاه داشتن موس در موضع بیشتر میشه، روی سر و صورت هم كار می‌كنه!
و بعداز اينكه مدل خودتون رو (آقایون البته!) کشیدین دکمهء آنالایز رو اون کنار بزنید و...

 

 

پ.ن: اینم مدل پیشنهادی منه!! 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 13:5 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

واقعاً تو این همه سال كه گذروندم هیچ سالی انقدر بهم تبریك نگفته بودند. دیروز واقعاً روز تولد خوبی رو گذروندم كه با جشن گرفتن پونه‌جون در وبلاگ خودش شروع شد و با گذروندن دیروز با دوستی عزیز گذشت، و چه خوش گذشت. انقَدَر كه قاپ زدن كیفم هم نتونست زیاد ناراحتم كنه ، خب شاید هم یه علتش هم این بود كه زیاد چیز مهمی مثل اسناد و مدارك توش نبود.

یك بار دیگه از همهء دوستان و عزیزان كه با كامنت و اس‌ام‌اس منو شرمندهء لطف خودشون كردن تشكر می‌كنم و برای همهء آنان آرزوی روزهایی بسیار شاد و عمری تابنده دارم.

و اما، امروز داشتم دنبال یه چیز دیگه می‌گشتم كه طبق معمول یه چیزای دیگه‌ای كشف كردم. مثلاً شما می‌دونستید با مراجعه به اینجای ویكیپدیا می‌تونید تقریباً هر كسی رو كه در یك روز خاص، مثلاً روز تولد خودتون، به دنیا اومده رو پیدا كنید؟ و یا در اینجاش اتفاقات مهمی رو كه در این روز افتاده رو؟

هم‌تولدان خودمو كه در اینجا (پایین همون صفحهء وقایع) نگاه می‌كردم، دیدم چقدر توشون هنرپیشه  زیاده و همینطور اشراف و فرمانروا و فرمانده، مثل امپراطور توبای ژاپن و انواع دوك و ژنرال و سناتور و این چیزا. جستجو و یافتن هم‌تولدهای شما هم باید جالب باشه، نه؟ از كسانی كه هم تولد من بودند و می‌شناختم‌شون تقریباً، یكی استیو جابز بود، یكی از دو مؤسس كمپانی بزرگ اپل و از مسئولین ارشد كمپانی انیمیشن‌سازی پیكسار. كسی كه ابداعات زیادی رو در زمینهء دیجیتال و كامپیوتر به دنیا عرضه كرده از جمله: كامپیوتر شخصی یا همون PC، همونی كه الان من و شما پشتش نشستیم، و اختراع ديگری كه به قولی دنیای دیجیتال و دنیای موسیقی و دنیای جوانان و تین‌ایجرها رو با هم تكون داد، iPod، و چند وقت پیش هم كه iPhone

یكی دیگه ابن بطوطه سیاح بَربَر بود كه بربر بودن او با تعریف ویكی‌پدیا برام جالب بود، بربر مثل زین‌الدین زیدان!

برام جالب بود كه دیدم كریم باقری هم متولد 5 اسفنده البته ایشون متولد سال ببر تشریف دارند.

دو نفر هم پیدا كردم كه نه تنها متولد پنجم اسفند بودند كه دقیقاً در همون سالِ من هم به دنیا اومده بودند. یكی رانندهء مسابقات اتومبیل‌رانی فرمول یك بود و اسپانیایی، و اون یكی هم بازیكن هاكی روی یخ كانادایی بود.

 

در ضمن دیروز 5 اسفند در تایلند هم روز ملی هنرمندان بود و نیز روز استقلال كشور استونی.

 

روز مهندس نیز بر تمامی دوستان مهندسم مبارك باد!

 

 

پ.ن: راستي اون پيك بيچاره‌م، دختر بابِل رو هم بخونيد، گناه داره!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 14:20 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




امروز كه تعطيله، من بشينم اين ويندوزم رو فرمت كنم، هويجوري. انشالا تا شب يه چيزي آپ مي‌كنم. تو كار فيلم بابل هستم،  ححتماً ديدين ديگه.

فعلاً محض خالي نبودن عريضه:

               

 

پ.ن: لينكدوني‌مونم به روز كرديم!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 12:30 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

در اين كليپ زيبا شما خواهيد ديد كه چه راه‌هايی برای يك شكلاتِ تخم‌مرغی وجود دارد وقتي می‌خواهد خودكشی كند.

 

پ.ن۱: شكلات‌ها كارما ندارند!

پ.ن۲: از اينجا هم مي‌تونيد دانلودش كنيد با فرمت flv

پ.ن۳: ظاهراْ دانلودش مشکل دارهُ برای خودم هم دانلود نشد ولی برای دیدنش باید صبر بفرمایید تا بیاید. وقتی شروع به آمدن کرد Pause كنيد تا خط قرمز پر شود بعد Play كنيد. دوستاني كه مي‌بينند هم لااقل اعلام كنند!

پ.ن۴: ديگه از اين اشتباه‌ها نمي‌كنم.

پ.ن۵: تازه متوجه شدم كه منوِی سمت راست اينو كه بزنيد اون پايين يه كليپ خوشگل از Kylie Minogue توش هست به اسم شكلات.

پ.ن۶: هم لينك embed ش رو و هم لينك دانلودش رو عوض كردم اگه بازم نشد ديگه اين پست رو حذف نموده  و همانطور كه گفتم از اين اشتباهات هم مرتكب نمي‌شم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 15:54 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

فکر کنید یک روز در خانه نشسته‌اید و ناگهان زنگ خانه به صدا در می‌آید. پستچی است، یک نامه برای شما دارد. پشت نامه آدرس فرستنده ندارد. نامه را باز می‌کنید دست خط خیلی به نظر آشناست، نامه را که می‌خوانید متنش هم برای‌تان آشناست. به سراغ امضای پای نامه که می‌روید، چه می‌بینید؟ خودتان امضایش کرده‌اید! نامه را می‌خوانید،... کنجکاوی، لبخند، پوزخند، حلقهء اشک در چشم‌ها....

نامه را خود شما ده سال پیش برای امروز خودتان پست کرده بودید، حالا به یاد می‌آورید. در خودِ نامه نوشته‌اید که چگونه.

 

این کار را که نکرده‌اید، کرده‌اید؟ ولی اگر همین حالا بخواهید برای ده یا پانزده یا بیست سال دیگر خود نامه‌ای بنویسید چه می‌نویسید؟ خاطرات؟ (یعنی وقایع امروزتان را؟) نصیحت؟ (نصیحت یک کوچکتر به بزرگترش؟!) یادآوری؟ چه چیز را فکر می‌کنید ده پانزده سال دیگر فراموش می‌کنید و آنقدر مهم هست که باید به یادِ خود بزرگترتان بیاورید؟

 

خواهش می‌کنم حتماً حتماً این دفعه (علاوه بر عزیزانی که همیشه مرا رهین منت خود دارند و نظر می‌دهند) هر کس که حتی اگر گذری هم از اینجا رد می‌شود جواب این سئوالات را به من بگوید، بعد از اینکه در اینجا به طور کلی گفتید که به نظرتان چه چیز مهم است که به آیندهء خود بگویید، به اینجا بروید و نامه‌ای را که می‌خواهید به آیندهء خود بفرستید را، بفرستید.

زنده باشید.

 

 

 لطفاً پس از خواندن، به اين مطلب در بالاترين رأي دهيد. ممنون

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:15 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 عكس تزئيني است.

تازگی ها هر دفعه که سوار قطار مترو می شوم به یاد شنبه می افتم. حالا چرا شنبه، چرا جمعه نه؟ برای اینکه آقای جمعه دبیر فیزیک ما بود و دبیر بسیار خوبی هم بود اما شنبه یک پسر سیاه سوخته ای بود که در سال اول راهنمایی همکلاس من بود، از روستای قلعه حسن نزدیک گرگان.
این شنبه کلاً در درس هایش ضعیف بود، ولی در زبان انگلیسی افتضاح تر بود. طوری دروس انگلیسی را از روی کتاب روخوانی می کرد که انگار دارد نامهء پسر مش غلامحسین را برای خود مش غلامحسین می خواند. خلاصه اینکه آخرِ لهجهء بریتیش انگلیش بود!

چندی است در راستای حمایت از صنعت توریسم و گردشگری (احتمالاً)، به این خانمهء توی بلندگوهای قطارهای مترو گفته اند باید بعد از اعلام ایستگاه ها و ایستگاه بعدی، باید یک بار به انگلیسی سلیس و روان هم ایستگاه ها را اعلام کند، بله دیگر.....  انگار که نیمکت های قطار بگویند I am a blackboard! .

 

و حالا اصل مطلب، یک ایستگاه مانده به میدان حُر این خانمه می گوید Next station: Meidan-e Hor. هر چه فکر کردم که چرا نمی گوید Hor square، اولش که فکرم قدش نمی رسید به جایی ولی بالاخره با قدری پابلندی کردن فهمیدم.
این خانمه فکر کرده اگر بگوید
Hor square ، ممکن است گردشگرانِ کمی تا قسمتی محترم با توجه به ته لهجهء کمی که ایشان دارد یک وقت فکر کنند که او دارد اعلام می کند که ایستگاه بعدی “W h o r e Square” است و خلاصه این همانجاست که شبها و چه بسا روزها عمله، دسته دسته توی میدون نشسته، البته عملهء جنـسی. آن وقت سازمان میراث فرهنگی و بعدش گردشگریِ ما چگونه از خجالت این گمراه کردگیِ (!) آنان به درآید؟ که باباجان! آنجا که آنها می ایستند جاهای دیگری است که تازه اصلاً نه Square بلکه Bridge و Street است.

 
تزئينات است!

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 9:57 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

یه چیزایی را دقیقاً می‌دونی که چطور شد، کِی اومد کِی رفت و چی شد، انقدر کامله که دیگه برای چی اونا رو بنویسی؟

یه چیزایی را اصلاً نفهمیدی چی شد، کِی اومد کِی رفت و چطور شد، چرا اومد چرا رفت، می‌خوای بنویسی‌شون ، ولی نمی‌تونی.

یه چیزایی هم که بالکل مهم نیست که اومده یا رفته، طوری شده یا نشده، پس لزومی هم نداره که اونا رو بنویسی.

اما...

یه چیزایی هم هست که چه بخوای چه نخوای، چه بدونی چه ندونی، چه بتونی چه نتونی، نبــاید بنویسی. باید بذاری بره، بره، بره، بره...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 12:21 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 


تولد پونه جان مبارک!!


 

(اینو فعلاً داشته باش تا برگردم و مفصل تر جشن بگیریم)

و نیز کلیهء بهامنهء عزیز

کورال، سانی، نوشین، و...

                               علیرضای عزیز

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:21 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




من اين شبا و روزها بيشترش كشيكم.

ضمن گرامي داشت كاري كه جناب حسين پسر علي انجام داده‌اند نظر شما را به اين پُست از وبلاگ يادداشت‌هاي يك دختر ترشيده جلب مي‌كنم:

 


امروز نوبت خرج هرساله ای بود که در ایام محرم می‌دهیم وهمه فامیل به همین مناسبت در منزل عمو جمع شده بودیم .
امسال عروس و دامادهای جدیدی به جمع‌مان اضافه شده بودند.
یکی از نوعروس ها گفت:" شوهر من سیدِ حسینی است، مثل امام حسین نمی گذارد کسی حرف زور به او بزند." آن یکی گفت:" شوهر من هم سید است، اما نسبش به امام حسن می رسد، مثل آن امام، آرام و صلح‌جوست!" دیدم نمی شود کم آورد، گفتم:" نسب شوهرمن هم به امام زمان(عج) می رسد، چون مثل ایشان هنوز ظهور نکرده!"
 
+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 15:58 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 

دلم گرفته

 

دلم عجیب گرفته است

 

و هیچ چیز

 

نه این دقایق خوشبو  که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش.

 

نه این صداقتِ حرفی که در سکوت میان دو برگِ این گل شب‌بوست

 

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند..

 

و فکر می‌کنم

 

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 

شنیده خواهد شد.....

 

 

 

* نمی‌دانم از كیست ولی عجیب حس همین الان مرا می‌رسانْد.

 

 پي‌گذاشت(!): Angie Stone - Wish I Didn't Miss You

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 23:54 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 
                

 

یادش به خیر كوچولو بودیم یك كارتونی می‌داد به اسم "اسپید باگی" یكی از همین ماشین‌ها بود كه مثل این كارتون ”ماشین‌ها“ (Cars) كه تازگی‌ها درست كرده‌اند ، حرف می‌زد و چشم و دهن داشت. چهار تا دختر و پسر باهاش می‌رفتند دنبال ماجراجویی. این كامنتی است كه برای پونه گذاشتم......

این پیكِ آن سفركردهء ما٬ مرا برد به خاطرات دوری از كودكی. كودكی‌ای كه بیشترش پای تلویزیون صرف شد. من از آن بچه‌هایی نبودم كه از دیوار راست بالا می‌روند. تو كوچه و این حرف‌ها هم نداشتیم. من مهد و آمادگی و كودكستان و این چیزها هم نرفتم. همین شد كه دوستان دوران كودكیم تنها قهرمانان كارتون‌هایی بودند كه آن زمان تلویزیون ملی ایران پخش می‌كرد و امروز می‌دانم كه تقریباً بیشتر آنها را مدیون دو نفر هستم به نام‌های هانا و باربِرا. در زمان مرگ جو یادی از آنان كردم ولی فرصتی نشد تا كامل‌تر به دوستانی كه  آنها برایم خلق كردند بپردازم.

 

 

همین اسپید‌باگی كه اگر اشتباه نكنم ماشین اسباب‌بازیش را هم داشتم. چه سفرهایی كه با همین باگی نرفتم!

 

 

 

 

 

ببینید این كارتون چقدر جذابیت داشته كه یك نفر حتی ماشن واقعیش را ساخته و ایشان هم فرصت را از دست نداده و عكسی از آن برداشته:

 

خاطرهء این كارتون مرا به یاد بقیهء آن دوستان انداخت٬ دوستانی كه یا معصوم بودند با شیطنت‌های خاص خود یوگی و تمام دوستانش (كه در واقع هر كدام كارتونی جداگانه داشتند كه بیشترش را پیش از آن نشان داده بود تلویزیون)٬ یا قهرمان قهرمانان بودند مانند سوپرمن و بتمن (و البته دوستش رابین) و آكوامن و اسپایدرمن (كه آن زمان كارتونش به نام عنكبوت پخش می‌شد) و در نهایت همه‌شان با هم كه كارتونی داشتند به نام گروه ”شكست‌ناپذیر“.

 گشتی در این دنیای مجازی زدم و تصاویری از دوستان فراموش‌شده‌ام یافتم. شاید اینها دوستان بعضی از شما هم بوده باشند.

گروه شكست‌ناپذير

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بتمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 بتمن و رابين

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عنكبوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

آكوامن

 آكوامن

 

 

 اسكوبي‌دو

 

 

 

 

 

 

 

 

گوبر و تعقيب‌كنندگان روح

 


سوپرمن 

 

 

 

 

 

 مورچهء اتمي

 

 

 

 

 

 

 

كارتون "عصر حجر"

 

 كوئيك‌دراو مكگراو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هكلبري هاند

 

 

 يوگي خرسه و بوبو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسناگلپوس

 

وليگيتور

 

 

 

 

 

 

 

 شزن 

 

 

 

اوگي دوگي

 

 

 

 

 شزن

 

 

 

 

 

 

 

يوگی و دوستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وليگيتور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گوريل انگوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاپ كت

 

اسناگلپوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاپ كت

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 
وودي وود پكر

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 14:42 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

آقا تو اين برف مراقب باشيد موبايل‌تون خيس نشه!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 21:39 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

یه مدتیه نمی‌رسم بنویسم. هر دفه هم كه میام یه چیزی بذارم یه طوری میشه (چقدر یه طوری و یه چیزی و یه مدتی و یه یه شد!!). ولی انشالا داره یه جوریایی میشه كه دیگه بتونم مرتب آپ كنم (بی‌حرف پیش،‌گوش شیطان كر، دندش نرم). بلكه هم یه هو دیدید روزی چند بار آپیدم!

 

حالا، فعلاً سال نوی میلادی رو به همهء دوستان می‌تبریكونم! یادش به خیر شب‌های ژانویه‌های سال‌های دور در گرگان می‌نشستیم با دوستان تا تلویزیون شوروی اونوقتا ساعت سه و نیم نصف شب، یه ساعت و نیم شوی لایوْ پخش كنه از Peter’s Pop Show آلمان.
تولد امید‌جان خان رو هم می‌تركونیم، نه ببخشید می‌تبریكونیم (خودشون قبلاً تركوندن!) صد سال زنده باشی زیرسایهء خانواده‌تون. تولد وبلاگش هم، ایضاً.
دیگه چی داریم واسه تبریك؟... ها این برفِ یه روزه‌ای هم كه بارید را به زمین، به زمان و به همه تبریك می گوییم.

 

داشتم یه شعر از خودم در می‌كردم كه وسط راه فیوزام پرید. حالا ببینم چقدرش رو می‌تونم ریكاوری كنم.

 

دیگه اینكه توصیهء اكید و مؤكد می‌كنم به اونایی كه هنوز دارن از تو خونه با دایال آپ واصل می‌شند برن سراغ ADSL ، نه به هیچ دلیل دیگه‌ای غیر از اینكه ماهی سی چهل تومن جلو می‌افتند.

 

بعد هم اینكه یه نفر به من یه پلیر تحت وبِ بدون نیاز به مدیاپلیر و ریل‌پلیر كمك كنه،‌ خدا یك در دنیا... نه صد در دنیا و یك در آخرت بهتون عوض بده!

 

بذار ببینم رو هاردم چی دارم علی‌الحساب بذارم براتون تا بعد بیام، ولی بیاما...!

 

دست‌خط فروغ‌خانوم

 

پ.ن: در ضمن دي ماه، ماه تولد فروغ فرخزاد هم هست. با اين كه سالمرگش در بهمن است ولي در اينجا، فيلم كميابي از اولين مراسم سالگرد رفتنش را مي‌توانيد ببينيد، حتماً ببينيد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 15:42 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

بعضی وقت‌ها طوریه كه احساس می‌كنی امروز جات تو خونه است. نه فقط تو ها٬ نه٬... یه جوریه كه انگار  امروز هیشكی از خونه‌ش در نیومده و سكوت طوری همه جا رو گرفته كه انگار نه انگار ساعت مثلاً 5/9 ، 10 صبحه.
از اون طرف یه وقت‌هایی هم هست كه انگار یه چیزی تو هوا هست كه نمی‌ذاره بشینی٬ هی هولت میده این ور هی هولت میده اون ور. تا بالاخره كلافه بشی و حالیت بشه كه باید بری بیرون و امروز٬ روز خونه موندن نیست. كاری هم به این كارا نداره كه حسِش رو داری یا نه. آدم یادِ اون ترانه‌هه می‌افته كه خواننده‌ش داد می‌زد: ”جاده٬.... فریاد می‌زنه...... بی‍ـ.........یااااااااااااا!

(گوگوش بود٬ آره؟....نه؟ مهم نیست.)

 

 

Sade - Smooth Operator
 
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 3:14 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




پيش‌نوشت: در راستای معرفي وبلاگ‌های با حال و مفيد(!)

از وبلاگ لاغر:

 

...
دبلیو دبلیو دبلیو دات لبیک دات کام ،
لبیک اللهم دات کام ،
ان الحمد والنعمة لک دات کام ،
لا شریک لک دات کام ،
لا شریک لک دات کام ،
.
.
.
ای ... یو آل ل ل ...
دات کام .

 

***

 


 

خدایا ،

آنچه برای خود می پسندی برای من هم بپسند ،

و آنچه را برای خود نمی پسندی برای من هم نپسند ؛

خدایا ،

به گمانم دیگه الان کم آوردی و داری کله ت رو می خارونی ؛
فکری شدی که از کجا خوردی ... ؛ هان ؟
بیخیال، خدای عزیزم ،
زیاد جدی نگیر ،

سی ِ خودت باش که ما هم سی ِ خودمونیم ... ؛

 


پ.ن: خداييش خيلی خلاقانه بود، يه ساعت داشتم می‌خنديدم :))

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 18:39 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




از روزنامهء همشهري

 

   از همشهري

 

                    همشهري

 

  همشهري - ثنا ؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 9:35 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed





پیام رئیس جمهوری به مناسبت عید قربان


بدین وسیله تهنیت های خود را در این ایام تعطیلات به همه مسلمانانی که عید قربان را جشن می‌گیرند تقدیم می‌کنم
در ایام عید قربان مسلمانان درسرتاسر جهان ایمان تزلزل ناپذیر ابراهیم و توکل او را به خداوند هنگامی که از او خواست پسر خود را قربانی کند نمایندگی می‌کنند. این چهار روز برای مسلمانان فرصتی است تا اطاعت ابراهیم را از پروردگار همراه با خانواده و دوستان خود بزرگ بدارند و حق‌شناسی خود را به مناسبت موهبت‌های فراوانی که خداوند ارزانی داشته است ابراز دارند. این عید همچنین فرصت یاری‌بخشی است برای حصول اطمینان از این که ارزشهای همدردی و از خودگذشتگی به نسل‌های آینده انتقال می‌یابد.

آمریکا سرزمین تعدد ادیان است که شهروندان مسلمانمان به جامعه ما غنا بخشیده‌اند. مهربانی ، سخاوتمندی و حسن نیتی که چه در این ایام ویژه و چه در سرتاسر سال از سوی آمریکاییان مسلمان به ظهور می‌رسد به ملت ما نیرو و سرزندگی می‌بخشد. برای تمام کسانی که عید قربان را جشن می‌گیرند برخورداری از عشق و صمیمیتی را با این عید شادی بخش همراه است مسئلت دارم.

لورا و من بهترین آرزوهایی خود را به مناسبت این جشن به یاد ماندنی تقدیم می‌داریم.

جرج دبلیو بوش

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 1:35 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

صبح یكی از روزهای پاییزی سال‌ها پیش كمی پیش از بیدار شدنم٬ در خانه‌ای در جمال‌آباد تهران٬ رؤیایی می‌دیدم كه در آن بلبلی و گلی مشكی بر روی زمینهء كرم‌رنگی نقش می‌شدند همچون سایه و هم‌زمان صدایی دلنشین هم بر روی این كلیپ قرار داشت. تمام كه شد و چشم باز كردم٬ لبخند به لب داشتم طوری كه برای خودآگاهی‌م هم عجیب بود ولی سعی داشتم همچنان لبخند را به لب و خاطرهء آن رؤیای زیبا را به یاد نگه دارم. كمی كه بیشتر به خود آمدم دیدم آن صدا صدای ریزش آب باران در یك ناودان حلبی است٬ از دیشب باران گرفته بود.

صدایی كه حالا دیگر خیلی كم می‌شنویم.
صدای اغواكنندهء ریزش باران در ناودان‌های فلزی، نه لوله‌های پُلیكا.

 

آن ناودان‌های حلبی٬ از شیروانی‌هایی تغذیه می‌شدند كه اغلب شیب آهنی‌ آنها در نور آفتاب برق می‌زدنند و قدیم‌تر و بیشتر در شمال٬ بام‌های سفال‌پوش.

سفال‌های سرخ و قهوه‌ای به شكل نیم‌استوانه كه یكی رو و یكی در زیر، در آغوش هم آرمیده بودند. معمولاً ردیف جلویی در لبهء بام را با گچ در جای خود محكم می‌كردند. این تركیب سفید و سرخِِ جگری را بتدریج سبزی خزه‌ها و علف‌ها و گاهی هم گلهای كوچولوی وحشی تكمیل می‌كرد. گل‌هایی كه در خاك‌آب و لای جمع شده در بین سفال‌ها می‌روییدند.

به لطف همین رویش‌ها و عبور و مرور گربه‌های چاق و چالاك كم‌كم بعضی از سفال‌ها می‌شكستند یا از آغوش یار خود خارج می‌شدند و بتدریج آب باران به زیر نفوذ می‌كرد و چكه چكه در زیر شیروانی می‌ریخت جایی كه معمول بود كه سیب‌زمینی و پیاز پهن كنند.
از همین روی٬ هر از چند سالی كسی را می‌آوردند تا سفال‌ها را برگرداند٬ یعنی سفال‌های زیر را به رو آورده و روها را به زیر ببرد و سفال‌های بی‌یار را هم از تنهایی درآورد. درزهای احتمالی را با گچ گرفته و خلاصه ”
سفال‌برگردان“ كند.

 

 

در كودكیِ من٬ خانه‌ای داشتیم قدیمی با سقفی سفال‌پوش. داستانی دارد٬ از آن هم خواهم گفت برای‌تان.

 

از چندین سال پیش كه شركت مخابرات به بهانه‌های مختلف٬ مدام سوراخ مخصوص خودش را در زمین باز می‌كرد و دل و رودهء سیمی آن (زمين) را درمی‌آورد٬ اصطلاحی رایج شد به اسم ”كابل‌برگردانی“ كه احتمالاً كسی از روی اصطلاح ”سفال‌برگردانی“ ساخته بوده‌اش.

این بود قضیهء این حرف من در این پیك!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 17:36 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

”سه راه! سه راه، یه نفر! سه راه روی پل!“ چند روز پیش در تاكسی خطی نشسته بودم. مجری خانم رادیو جوان طنازی می‌كرد و من هم در حال خودم بودم. یك آن حواسم معطوف شد به رادیو كه شنیدم خانم مجری داشت با یك آقای باستان‌شناس كه نامش را متوجه نشدم٬ مصاحبهء تلفنی می‌كرد. مجری از فحوای متن كتیبهء تازه كشف شده‌ای در خارك می‌پرسید. آن جناب استاد هم با شور و هیجان خاصی كه جندان با سن و سال ایشان مطابقت نداشت از مدرك و سند دیگری داد سخن می‌داد در اثبات اینكه خلیج فارس همیشه فارس بوده (البته نمی‌دونم چرا فقط اینطور موقع‌ها فارس‌ها پارس می‌شوند!).
این كه چون این كتیبه مربوط به دوران هخامنشیان است٬ دیگر جای هیچ تردیدی در ادعای بی‌خود ممالك عربیه در نام‌گذاری جعلی این خلیج به نام خودشان نیست.

  

 

امروز تصادفاً در روزنامهء همشهری دیدم كه ”كتیبهء خارك زبان گشود“ :

”سنگ‌نبشتهء به دست آمده در خارك كه احتمال می‌رفت سندی بر باستانی بودن خلیج فارس باشد بر كشفِ آبِ شُرب در این جزیره تأكید داشته است...“


 

ببینم نكند همهء مدارك و اسناد تاریخی ما همین‌طوری باشد؟

این پیك هدایت هم جالب است. مرا به این فكر انداخت كه اگر بیابان‌های حجاز چیزی كه ارزش تحت سیطرهء امپراطوری ایران بودن را نداشته٬ ایران هم برای آنان ارزش حمله كردن و شیطنت كردن را نداشته؟ من كه تاریخم بدتر از جغرافیایم است٬ ای كسانی كه می‌دانید و با من كه نمی‌دانم برابر نیستید! آیا ایران و اعراب تا پیش از اسلام با هم جنگی درگیری‌ای چیزی داشته‌اند؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 7:16 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

سلام بر یكان یكانِ شما دوستانِ جان! پیشانی‌بلند و روی‌سپید و فراخ‌سینه! (به شیوهء این مردِ دوست‌داشتنی محمد صالح‌علاء)


من خوبم٬ شما خوبید٬ انشاءا... آنها هم خوب خواهند شد (خواهند شد؟)

این پُست٬ كمی گپ است و گفتن‌ی خودمانی‌تر.

 

 *

یكی می‌گفت ” تا زمانی که بین خودمان غضنفر داریم تلاش‌های دروازه‌بان بیهوده است.“

 

**

طرفای تویسركان كه بودم به مادر بچهء مریض می‌گفتم ”چشه؟“ می‌گفت ”تا صبح با سر راه میره.“

حالا دو سه شبه كه عملاً خودم دارم تا صبح دارم با سر راه میرم. نمی‌دونم چه خبره٬ یكی دو نفر دیگه هم تأیید كردند كه انگار چند شب جو سنگین شده٬ معلوم نیست گرمه؟ سرده؟ هی سرم رو میذارم جای پام٬ پاهام رو میذارم جای سرم و دوباره بالعكس. صبح كه بلند میشم تعادل ندارم٬ گیج گیج می‌زنم٬ تپش قلب و سنگینی تنفس. بعدش خوب میشه ولی معلومه كه مربوط به من نیست مال بیرونه. مریضا می‌گن یه هوایی اومده! شما اینطوری نشدین؟

 

***

Two hydrogen atoms bumped into each other recently.

One said: "Why do you look so sad?"

The other responded: "I lost an electron."

Concerned, One asked "Are you sure?"

The other replied "I'm positive."

 

****

 

از این جوك بی‌مزه كه بگذریم٬ شده تا به حال خوابِ (رؤیای) دیگری را ببینید؟ نه٬ منظورم خوابی است كه مال یك نفر دیگر باشد٬ آن وقت آن را شما ببینید! متوجه شدید؟ دیروز برای من این اتفاق افتاد بعد از ظهر خوابم برد (یعنی خواب آمد و مرا با خود برد) و در تمام مدت خواب می‌دانستم و مطمئن بودم اینی كه دارم می‌بینم اولاً یك رؤیا (خواب) است و ثانیاً مال من نیست و من دارم خوابی كه مال یك نفر دیگر است را می‌بینم! تا به حال چنین چیزی را نه دیده بودم نه شنیده بودم٬ البته الان كه بیش از یك روز از آن خواب می‌گذرد٬ كم‌كم دارم شك می‌كنم ولی یادم هست كه وقتی بیدار شدم٬ اتفاق دیگری هم برایم افتاد كه باعث شد آن قضیه خواب هم به یادم بماند.
وقتی بیدار شدم ولی هنوز چشمانم را باز نكرده بودم٬ و البته نمی‌توانستم باز كنم چون از این چیزا كه تو هواپیما رو چشم‌ها می‌بندند رو چشمام بود (شما بهش چی میگید؟)٬ باز یك اتفاق دیگری برایم افتاد كه آن هم تا به حال رخ نداده بود. وقتی دوباره
on شده بودم٬ یعنی بیدار شده بودم٬ احساس می‌كردم در آنِ واحد دو نفرم٬ یك زن و یك مرد! هر دو هویت را هم با هم درك می‌كردم. در هویت زن بودنم زنی قوی بودم كه خواسته‌هایش را به مردی تحمیل می‌كند٬ و در هویت مرد بودنم٬ مردی بودم توانا كه زن را دوست دارد ولی از دستش خسته شده است. جالبی قضیه احساسِ درك هر دو هویت به طور هم‌زمان بود.

بعله! خودم بعدش كه بالاخره اون چیزه رو از رو چشمام برداشتم و یه كم حالم سر جاش اومد همه جور تعبیرات روان‌شناسانه از این احتمالاً خواب كردم. شاید هم تا حدودی درست باشه٬ ولی برای من در این مورد درك دو هویت هم‌زمان مهم بود٬ خیلی جالب بود٬ خدا نصیب هر كی دوست داره بكنه!!

 

گفتم دیدن خوابی كه مال یكی دیگه است٬ یاد این دیوونهء عزیزم افتادم٬ دیوید لینچ رو می‌گم كه می‌تونه خواب‌هاش رو به ما نشون بده٬ خدا خیرش بده!

 

 

*****

قضیهء اون یارو كه یه دكمه پیدا می‌كنه٬ میده به خیاط میگه برای این دكمه یه كت‌شلوار بدوز رو كه حتماً شنیدین٬ حالا این شده حكایت بعضی‌ها و البته گاهی هم حكایت خود من.
از وقتی كنار خیابون پر شد از این
DVDهای با زیرنویس و بی‌زیرنویس٬ این پسرعموی ما شروع كرد به ساخت یك آرشیو از تمام فیلم‌هایی كه به نظر خودش یا من یا خانومش خوب بود٬ تا تعداد این فیلم‌ها رسید به سی‌صد٬ چهارصد٬ هفتصد... و نمی‌دونم دیگه الان شده چندتا. بعد دید دیگه نمیشه این فیلم‌ها رو تو مانیتور كامپیوتر دید٬ گفت باید یه DVDPlayer بخرم! و چون بهترینش رو می‌خواست٬ رفت و یه دونه از اینا كه خودش هارد داخلی هم داره و رایت هم می‌كنه خرید.
بعدش دید حالا كه می‌تونه برنامه
save بكنه بهتره یه سیستم دیش و رسیور هم داشته باشه و برنامه‌های باحال ماهواره رو هم برای خودش ذخیره كنه. یه رسیور توپ با سه تا دیش به همه طرف آسمون٬ آپ‌گرید شده هم اضافه شد.
ولی حالا دیگه تلویزون 21 دیگه جواب نمیده! باید رفت دنبال یه
LCD بزرگ٬ بعد خب تلویزیون بزرگ رو باید از دور دید٬ پس می‌ریم دنبال یه خونهء بزرگتر و الخ (یعنی الی آخر ولی چطوری الخ میشه مخفف الی آخر؟!)

یه ورژن گوچیكترش رو از خودم بگم. یه كراوات می‌بینم٬ چشمم رو میگیره٬ می‌خرمش. بعد می‌بینم پیرهن كه باهاش ست باشه ندارم٬ میرم براش پیرهن می‌گیرم. بعد مجبور می‌شم برای اون پیرهن كراوات یه دست كت‌شلوارِ سِت بردارم. خب كت‌شلوار٬ كفش و كمربند می‌خواد و جوراب و سنجاق‌كروات و احتمالاً دكمه سردست و...
خب حالا كه سِتَ‌م تكمیل شده یه مجلس لازم دارم كه بتونم بپوشمش. خب آدم مجلس مهمونی كه نمی‌تونه تنها بره٬ یه
partner لازم دارم٬ پارتنر پیدا كردنش كاری نداره نگهداری و سرویس‌دهی‌ش سخته.... اصلاً چشمم دیگه غلط می‌كنه یه كراوات رو بگیره!

 

 

******

ظاهراً امروز (دوشنبه) روز ملی دختر اعلام شده (!)٬ پس می‌تونیم٬ نه٬ باید دختران عزیز را بغل كرده بوسیده و بهترین تبریكات و شادباش‌ها را به ایشان عرضه كنیم!

 

 

*******

دو نفر كلاهبردار هستند كه مدام در پی برداشتن كلاه یكدیگرند٬ یكی از این دو پرویز پرستویی است و دیگری... فكر می‌كنید كی باشد٬ زور نزنید صد سال هم بگذرد نمی‌توانید حدس بزنید٬ دكتر ژیواگوی عزیز٬ یعنی٬ جناب عمر شریف٬ ایفاگر نقش او٬ بله عمر شریف پیرمرد٬ كلاهبردار دوم است (یا اول؟).

سن‌پترزبورگ٬ داستانی است كه پیمان قاسم‌خانی می‌نویسد تا كمال‌خان تبریزی آن را به تصویر بكشد. بَسه‌تونه!

 

 

 

خوانندگانِ جان٬ سپاسگزارم از این كه تا اكنون روبروی من بودید.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 3:22 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

من غلام قمرم٬ غير قمر هيچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری٬ رنج مبر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم٬ نعره مزن٬ جامه مَدر٬ هیچ مگو

 

گفتم ”ای عشق من از چیز دگر می ترسم“

گفت ” آن چیز دگر نیست دگر٬ هیچ مگو“

 

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی٬ جز که به سر هیچ مگو

 

قُمریِ جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر٬ هیچ مگو

 

گفتم ”ای دل چه مَه است این؟“دل اشارت می کرد

که ”نه اندازهء توست این، بگذر٬ هیچ مگو“

 

گفتم ”این روی فرشته است عجب یا بشر است؟!“

گفت این غیر فرشته است و بشر٬ هیچ مگو

 

گفتم ”این چیست٬ بگو٬ زیر و زبَر خواهم شد“

گفت می‌باش چنین زیر و زبر ٬ هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانهء پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو ٬ رخت ببر ٬ هیچ مگو

 

 

 

                                                                          ديوان شمس

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:5 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

احساس فوتبالیست‌ها را به خوبی درك می‌كنم وقتی...

 

 

الآن احساس می‌كنم كه در پایان یك بازیِ رُس‌كشِ فوتبال هستم. انگار نود سال دویده‌ام٬ یك گل زده‌ام٬ یك گل خورده‌ام٬ یك گل برده‌ام٬ ولی... گلی نیاورده‌ام.
چه فرصت‌هایی كه از دست دادم٬ چه خطرها كه از سرم گذشتند. چطور در كمال ناباوری خوردم به تیر دروازه. چطور داور گل‌هایی را آفساید اعلام كرد كه هم‌چنان باور دارم من پیش از ضربهء حریف خودم را جلو نینداخته بودم.

زمان بازی تمام شد و ما مساوی با مساوی٬ همه چیز علی‌السویه٬ همه چیز با همه چیز یكسان.
وقت اضافه‌ای هم كه دریافت كردیم٬... هیچی. پنالتی؟ اصلاً نزدیم و حالا....

 

نشسته بر زمین٬ در حلقهء بازوان چیزی نیست به جز سر زانوها. چشم‌ها٬ سرگردان از چمن‌های رویبرو به دروازه‌های دوردست.
چه فرصت‌هایی.... چه خطرهایی..... چه شانس‌هایی..... نه برده‌ایم٬ نه باخته‌ایم٬ فقط خسته‌ام٬. . . . . . . . خسته‌ام.

 

 

 

- بیا تكلیف را یك‌سره كنیم!

- پاشو٬ وقت‌های تلف‌شده را بازی كنیم!

 

 

بروم٬ نروم؟ دوباره بدویم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 21:21 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

چرا پیدا نمیشه؟!!

 

خسته شدم از گشتن

من می‌خوام، ... یكی از اون خوباش رو  هم می‌خوام،

می‌خوام كه

باریك باشه و ظریف

زیـــبا

محكم

سریع‌الانتقال

قـوی

با اندازه‌هایی متناسب

هر جا میرم پیشم باشه

تنها مال خودم

صفحه‌‌ش بدرخشه و...

باتریش هم حداقل ده ساعت دوام داشته باشه،

من یه Tablet PC می‌خوام.... توپ!

 

 

شما دوست دارید ... چطوری باشه؟ ;)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 15:57 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

هارون‌الرشید مشغول شكار بود و سگ‌های شكاریش دنبال چند آهو می‌دویدند. ناگهان آهوها به نقطه‌ای پناهنده شدند و سگ‌ها هم ایستادند. هارون متوجه رمز و راز خاصی در این مكان شد و در این مورد تحقیق كرد. او متوجه شد كه اینجا مكانی است كه بیش از یك قرن مخفی باقی مانده است٬ مزار حضرت علیع. هارون كه مثل بقیهء حاكمان عباسی سعی داشت خودش را از خاندان و نزدیكان پیامبر معرفی كند٬ در سال 175 هجری قمری اولین بقعه را بر سر مزار امام علیع بنا كرد. ضریحی كه هارون بر مزار امام علی بنا كرد از سنگ سفید و گنبد آن از گِل سرخی بود كه بالای آن علامت سبز رنگی نصب شده بود.

ماجرای پنهان ماندن مزار حضرت علیع٬ از وصیت او به امام حسنع شروع شد: ”مراسم غسل مرا مخفیانه و با حضور تنی چند از اصحاب خاص انجام دهید. سپس تو و برادرت (امام حسینع) فقط عقب تابوت را بلند كنید زیرا جلوی آن را ملائك مقرب الهی بلند خواهند كرد. از مسیری كه ملائك می‌روند پیروی كنید و هر كجا كه تابوت به زمین نشست٬ پس از اقامهء نماز میت٬ كمی خاك را كنار بزنید٬ قبری را كه حضرت نوحع برای من آماده كرده است خواهید یافت.“
امام حسنع و بقیه هم همین كار را می‌كنند. بیش از یك قرن تنها تعداد انگشت‌شماری از اصحاب خاص ائمه محل دقیق قبر ایشان را می‌دانستند. در روایات هم آمده كه قبر حضرت آدم ابوالبشر و حضرت نوحع و حضرت علیع هر سه در كنار هم هستند.

 

 

برگرفته از مجلهء همشهری جوان شمارهء 136

 

پ.ن.: در جستجویی كه در این مورد داشتم این روایت را نقل از ”شیخ مفید“ می‌دانند كه او خود از ”عبدالله بن حازم“ نقل می‌كند.

  

حضرت علىع به جز كنیه ابو الحسن به ابو تراب نیز معروف بود و این كنیه را حضرت رسولص به او داده بود و آن هنگامى بود كه او را بر روى خاك خوابیده دیده بود و او را بیدار كرده و گرد و خاك از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى. آن حضرت این كنیه را چون از جانب رسول اكرمص به او داده شده بود بسیار دوست مى‏داشت و آن را بر كنیه‏ها و القاب دیگر ترجیح مى‏داد.

ظاهراً به حضرت آدم هم ابوتراب گفته می‌شود٬ نه؟

 

مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى اَنساب نخستین زن هاشمى است كه به ازدواج یك مرد هاشمى یعنی ابوطالب درآمده است.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 22:24 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

آ

چند شب پیش مادری را در بیمارستان بستری كرده بودند كه بسیار فربه و چاق بود. دخترش را به همراه داشت كه برخلاف او بسیار نحیف و زار بود. تشخیص پزشك برای مادر كم‌كاری تیروئید بود، امّا مادر می‌گفت كه به پزشكان اعتماد نداشته و ندارد.
با ارائهء نتایج آزمایش‌ها و غیب‌گویی نشانه‌های وی از قبیل پرخوابی و ریزش مو و افزایش وزن بدون تغذیهء زیادی، به هر شكل ممكن بالاخره به او ثابت كردند و از آن مهم‌تر باوراندند كه به بیماری هایپوتیروئیدیسم مبتلا است و به سادگی و با مصرف یك داروی خوراكی به شكل قرص می‌تواند كلیهء مشكلاتش را حل كند.
اما بعدتر معلوم‌مان شد دخترش كه به نظر ده یازده ساله می‌رسید، در اصل شانزده ساله است و با كمی كنكاشِ بیشتر وضع تغذیهء نابه‌هنجار او بر ما آشكار می‌شود٬ كه برای مثال شامل برشی گوجه‌فرنگی و برگی كاهو می‌شد به عنوان ناهار. بعد از آزمایش‌های لازم سوء‌تغذیه دخترك محرز شد.
مادر مطابق روند معمول ابتدا انكار و سپس دفاع از عمل‌كرد خود می‌كند و درنهایت می‌پذیرد اما دلیل می‌آورد این است كه نمی‌خواسته دخترش هم مثل خودش به خاطر چاقی بیش از حد مورد تمسخر دوستانش در مدرسه و اجتماع قرار بگیرد و خلاصه رنجی كه خود كشیده متحمل نشود و تمام موارد كُندی و دیرفهمی و گوشه‌گیری و پوست خشك و عفونت‌های قارچی ناخن و رنگ‌پریدگی او را طبیعی می‌دانسته است. در واقع سعی می‌كرده كه طبیعی بداند چرا، چون ”به پزشكان اعتماد نداشته“ و باز هم چرا؟ احتمالاً به دلیل اینكه این باور مادرش یا پدرش بوده است كه به او منتقل شده بوده، همانطور كه دخترش هم وقتی به او ساندویچی تعارف می‌شود باور مادرش را به عنوان باور خودش نقل می‌كند، ”چاق می‌شوم“. 1

كسانی باورهایی دارند و بدون ارزش‌یابی مجدد، آنها را با چند باور غلط از خودشان همراه كرده و تحویل نسل بعد می‌دهند، آنها هم همچنان براساس آن باورها عمل می‌كنند و امانت خود را منتقل می‌كنند به نسل بعد. و در این بین آسیب‌ها و خساراتی هم به افراد می‌رسد و این رشته ادامه دارد تا كسی از آنان به خود بیاید یا دیگری مداخله كند. چه كسی مقصر است؟

 

ب

پدر می‌گوید: ”تو امكاناتی رو در اختیار داری كه من حتی خوابش رو هم نمی‌دیدم. تو باید بِری به هاروارد و دكتر بشی!“ 2 و پسر هیچ نمی‌گوید از اینكه در رابطه با بازیگری و هنر چه احساسی دارد. شاید چون آنها خرجش را می‌دهند یا شاید چون مثل یك حیوان دست‌آموز بزرگش كرده‌اند. آیا ما فرزندان خود را شرطی نمی‌كنیم؟ یك كار مورد پسند٬ یك لبخند رضایت یا یك نوازش دریافت می‌كند و یك عمل كه مورد قبول‌مان نیست٬ یك اخم یا روگردانی (حداقل).

جای سركشی گاهی خالی است. ولی سركشی معنی‌اش حذف كردن خود نیست. چه فایده‌ای برای ما دارد؟ سركشی هم هدف می‌خواهد.

 

ج

دوستی می‌گفت اگر فلانی این قدر كم‌طاقت و لوس بار آمده شاید علتش این است كه خانواده‌اش در غربت بوده‌اند و او تنها دختر بابا و مادرش اگر اخلاق تفاخر را منتقل كرده شاید از مشكلات ناشی از خانوادهء خودش بوده است.
حالا دختر در انزوای خودخواسته٬ دخترش را بزرگ می‌كند٬ تا بعدها در بارهء دخترش بگویند ”تقصیر او كه نیست٬ پدر و مادرش اینطور بارش آورده‌اند.“ و این قصه سر دراز دارد...

 

 

 

1. بخشی از داستان قسمت سه‌شنبه شب گذشته از سریال ”پرستاران“    

2. فیلم سینمایی ”انجمن شاعران مرده

                                                                         

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 15:35 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

پیش‌نوشت: خب خوشبختانه فعلاً ظاهراً به خیر گذشته، تا بعد.

 

 

 

- ”انگار اون سال‌ها (سال‌های 73 تا 77) سال‌های پرتلاطمی بوده برات“

- ”حاجی جوونی‌هات...“

- ”چرا همه‌ش مال اون قدیماست؟“

 

 

امشب به خاطر تماس دوستی، دفتری را به دلیلی باز كردم و در جایی از آن كه معمولاً كاری با آن نداشتم، دوباره....

 

باز تو آمدی و روح مرا از جا كندی با لبخندت و با نگاهی كه آواز اُرفئوس می‌خواند دلم را.

تقریباً از شعرهای آن سال‌ها دیگر چیزی باقی نمانده كه ننوشته باشم. چیزهایی هم هست كه سیاه‌مشقی بیش نیستند و مایهء عبرت! اما اگر اینهایی كه تا به حال خواندید از آن سال‌ها، به نظر لطف‌تان، قابل بوده‌اند، كلامی بوده كه در رزونانس و رفت و برگشت آوای بین دو روح شكل گرفته‌اند، دو روحی كه یكی به غایت آزاد بود دیگری به شدت بندی، بندی اگر نه كه زیر آوار مانده...

 

می‌‌دانم كه اجازه ندارم شعر دیگری را بدون اجازه‌اش نشر كنم ولی این را بگذارد به حساب خاطرهء من از او و البته آنكه مرا می‌شناسد می‌داند كه روح من در حد این اندازه‌ها نیست، آنكه او را می‌شناسد... می‌داند كه او اجازه می‌دهد... با لبخندی به وسعت نگاهش.

 

به او می‌گفتم بیا اینها را چاپ كن، طفره می‌رفت. ”روح فروغ در تو برگشته“ می‌خندید و ”...شاید.“

 

هر كجا هستی سلامت باشی و خوش، عزیزم.

 

 

 

 

دو تصویر از روح

 

 

(1)

 

در ماهِ بالا آمده

چهار مرد زانو زدند

و چهار دست، با چهار كلاه

به سوی دوشیزه دراز شد

                                - كه هیچ‌كدام‌شان را نمی‌خواست-

كلاهی از گل از سمت راست

كلاهی از سكه از سمت چپ

كلاهی خالی و كهنه از جلو

و كلاهی پر از خواب از عقب.

 

در طلوع فردا، خورشید به رنگِ خون بود

صبح، بوی حضوری تازه می‌داد

و در هوا چهار كلاه و یك دامن

به جای بادبادك‌ها چرخ می‌زدند،

بادبادك‌های چهار مردِ جوان

كه

        عاشق بازی بودند.

 

 

(2)

 

درست است

من هم در خط مقدم بودم

همهء شاعران را كشتند

و كلمه‌ها محاكمه شدند،

عالی‌رتبه‌ها را لاك گرفتند

و معمولی‌ها را به چاپخانه‌های درجه سه فروختند.

سخن از گلوله و نارنجك نیست

صحبت از میله كشیدن بر چشم شاعران آب و انتظار است

كه حالا به جای آنها

شعرهایشان، جایی میان سنگرها و گودال‌ها

گریه می‌كنند،

و سربازها غش‌غش می‌خندند

و این

فقط قسمتی از مصیبت ما بود.

 

دیگر كافی است

خداحافظ