در دوردست
بطری به دست ایستادهام بر آستانه
بر آستان این جزیرهء سرگردانی که جزئی از آن شدهام.
نامهای از مستی دیشب
در بطن بطری برایت گذاشتهام
به بطالت امّا،
که این مَدّ را مدتهاست که جَزری نیست.
جزء به جزء به زیر آب میرود
به خیال زیرآبی رفتن
امّا
غرق میشود
این جزیره
فرو.
بطری به دست ایستادهام بر آستانه
نامهای در بطری بسپارم برایت به...
...
ولی دریایی نیست، رودی نیست،
نه،
حتی طُرفه جویی نیست.
کاش بودی
کاش خودت بودی و این همه را نمینوشتم
کاش بودی و مستی ”سینما پارادیزو“ را به هم سلام میدادیم
کاش بودی و قصههای روسی را جان میبخشیدی
کاش بودی و رقص مَجار را پرواز میدادی
تا ماه
که دیشب کامل بود.
تو هم نگاهش میکردی آیا؟
خیابانها و جادهها
از یاد بردهاند تکلیف خود را
دیگر تو را به من نخواهند رسانید، میدانم.
من،
بی تو
گم شدهام.
بطرینامهام را به رود خیابان میسپرم.
□
دیده بر دوردست
ایستاده است بر آستانه هنوز
تنهاست.
دوم اردیبهشت 87
چند روز پیش كه از جلوی سینما عصر جدید می گذشتم، تُنـُك، كسانی را دیدم كه سرگشته و بیهدف آنجا پرسه میزدند. یكی جدول برنامههای جشنواره را در دست داشت و دیگری منتظر آمدنِ دوستی شاید. دو سه نفری هم جلوی گیشه ایستاده بودند به گپ.
همانطور كه در خیابان طالقانی به طرف سینما فلسطین میرفتم به یاد میآوردم سالهایی را كه با چه شوری ساعتها و ساعتها منتظر رسیدن فیلم محبوبمان بودیم. دوستان جشنوارهای كه بعضی را فقط سال به سال در همان جشنواره میدیدم، كسانی كه بعضی از شهرهای دور میآمدند مثل چند سال پیشترك خودم.
یاد آن روز جمعه افتادم كه نماز جمعه كه تمام شد ما كه پشت دیوار خیابان سرپرست صف تشكیل داده بودیم، آرام آرام به طرف سینما رفتیم آن هم با اجازهء آقای سیگارودی عزیز و همراه ايشان. منتظر ماندیم تا چادر برزنتی جداكنندهء خواهرهایمان را جمع كنند كه یك معمّم بسیار جوانتر از ما جلو آمد و... كه چرا اینجا ایستادهاید و مگر خودتان... و آن مردك موحنایی دیگر كه سیلی ناقصی به صورت من فرود آورد. آه كجایی فرشاد یا فرشید عزیز، كه چقدر دستم را فشار دادی و مرا با خود كشیدی و چقدر سعی كردی آرامم كنی كه بلوایی و دردسری برای خودم درست نكنم. تو كه تازه از سر صف فیلم قبلی، ”بودای كوچك“، با من آشنا شده بودی.

و همهء اینها تنها برای یك فیلم بود، ”براكا“. ولی وقتی در صندلی سالنِ یك، فرو رفتم و طلوع و غروب خورشید را از این سوی سالن به آن سوی سالن در فیلم هفتاد متری به نظاره نشستم كه دیگر اگر در همان حال سیلی كه سهل بود، گلوله هم میخوردم از آن حال بیرون نمیآمدم.
همان سالها بود كه مهندسی كه تنها كتابش در بارهء مكانیك و موتورهای درونسوز بود، میرسلیـم را میگویم، چنان فرهنگ را ارشاد كرده بود كه تاریخ سنماتوغراف در ایران به خود ندیده بود.
دیروز كه این را دیدم به یاد این خاطرات افتادم. به یاد آوردم كه برای عشق آن سالهایم، سینما را میگویم، مثلاً شعری هم گفته بودم. محض خاطره میآورمش:
سوگوارهء زجر
سرد است و سفید
سوز آفتاب میوزد
حلقههای پریشانِ بیحوصلگی و سكوت در صفهای دیگرند:
صف حیرت
صف دوری از تأمل
صفِ نفرت.
درون،
تصویرهای خاكستری بریده بریده
بیرون،
واقعیت بینور منتظر است.
منتظر نسیمی
كه بوی چای داغ و صفهای گُله به گُله را با خود بیاورد.
منتظر گپ زدن حلقهها در صفِ امید
به آن نیمدایرهء بریده
كه بهای عشقمان را بپردازیم.
و ما منتظریم
منتظر بازیهای آن ستونِ آبی نور
در میان تاریكی
منتظر تابش همان باران همیشهایم
كه بر ما گرم میبارید.
و ما بیهوده منتظریم،
منتظر بوی خوش دوبارهء جشن.
21 بهمن 75
نا-راحتی
جوابهایت را ربودهاند
و میگویند
سئوالهایت را گم كردهای!
روحم فشرده میشود و
رؤیاهایم باریك.
و قلبم همیشه درد میكند.
دیگر نمیتوان رقصید،
ارتفاع لبخند آسودگی
به قدر همهء مردم دنیا
زیاد است.
21 فروردین 76
بهشت بر فراز تهران؟
سپید
سرد
سیال
سقوط میكنم٬ سبُك
سقوطِ فرشته
سُریدنِ برف است پنداری.
خوشا خوشا به حال تو آدمی!
كه شاد میشوی
حتی از سُریدنِ سردِ من
هنگام كه به صورتْ سقوط میكنمِ سبك
به رویت.
من شادی سردم را به تو میبوسم و
گرمی عشقت را میمكم ساكت،
تو به اشك مینشانیم از شور.
از شور عشقی كه ندارم
من
دلش را ندارم٬
نه٬
دلی برایش ندارم.
16 دی 1386

دری كه میپرید
اگر در بسته باشد و
بسته پرنده٬
پرنده در نیست و نمیرود در.
آه...
ای كاش در باز بود و
باز پرنده بودم و
باز پرنده بود و من در
آسمان
میپریدم
باز.
19 آبان 86
عاشقانه
شهر در شال سیاه شب میلرزد و من
در شال سپید عشقم٬ میترسم
با این حال میروم.
میروم
تا برسم به تهِ راهِ یقین
كه هم از كوچهء شك میگذرد.
میروم
تا لب آن سروِ خموش بوسه زند بر لب ماه
و نبیند هیچكس جز من و او رازش را.
میروم
تا خطر كردنِ آن بندِ بلند
كه بندبازِ دیوانه بر آن میرقصد.
میرسم تا بوسه
میرسم تا آنجا
كه به من مینگرد و به او مینگرم
و نبیند هیچكس
رازمان را از عشق
جز ماه و آن سروِ خموش
كه به ما مینگرند
و زِ ما میگذرند.
بهمن 74
معرفت
در دامان این كوه سبز
بارانی از بام باریده است.
حیاطها بر بامها گستردهاند و
بامها در حیاطها نشسته.
حرف و حدیثی اگر دارد حیاط پایینی
نردبانی به گوشِ بامِ بالا میرساند.
فقط تو!
ای دختر سادهء كوهسار!
- كه آرام از نردبان بالا میروی –
یادت نرود
این نردبان را هم با خود ببری.
30 آبان 75
دعوت
بند
بند
بند
بند، بندِ آشنایی است و
بندیست آشنا:
بند خویشان
بند همسر
بند فرزند
و حتی پدر و مادرت.
تورینهٔ سیاهِ عنكبوتِ جامعه
كه خود را در پس اشكهای شبنم پوشانده،
و آن طزف
ستاره-نور سپید رهایی
كه بازوان آبیش را
به سویت گشوده
و تو از بیم بندها
اما به نام احترامشان
- این سو -
در حسرتِ
آبی آغوشش
میتپی.