تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

ادامهء مصاحبهء مجلهء شپیگل با خانم هلن فیشر، محقق و انسان‌شناس آمریکایی.

لینک بخش اول 

 

 

بخش دوم:

 

 

 شپیگل : آیا ما واقعاً اینقدر در برابر عشق بی‌اراده هستیم؟ تا چه حد آزادی انتخاب پارتنر خود را داریم؟

 

فیشر: ما حداقل این توانایی را داریم که از عاشق شدن خود جلوگیری کنیم. تصور کنید شما تازه صاحب فرزندی شده‌اید، همسر خود را دوست دارید و در عین حال شخصی را در محل کار خود بسیار جذاب می‌یابید. شما قادر هستید به خود بگویید: "نه، من خوشبخت هستم، این شخص هم متأهل است، رابطهء ما، موفق نخواهد بود". چنین صرف نظر کردنی مشکل، ولی ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خیلی ساده‌تر هم هست. من فکر می‌کنم ما مرتب با کسانی برخورد می‌کنیم که مایل هستیم آنها را تکان دهیم (با آنها رابطهء جنـ.سی داشته باشیم)، ولی در نهایت تنها دست آنها را تکان می‌دهیم.

 

شپیگل: آیا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟

 

فیشر: قاعدتاً بله. قسمتهای مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستی و هوس هستند، می‌توانند موازی هم کار کنند. ما حتی قادریم با کسی زندگی کنیم و در عین حال عاشق شخص دیگری شویم. این توانایی از نظر تئوری تکامل هم قابل توضیح است، چرا که این کار یک استراتژی دوبل برای تولید مثل به حساب می‌آید: در یک سو رابطهء دراز مدت که باعث ثبات اجتماعی می‌شود، از سوی دیگر پارتنر جدید با بچه‌های بیشتر، امکان انتقال ژنهای بهتر به نسل بعدی را بیشتر می‌کند. واقعیت این است که حتی در رابطه‌های موفق نیز، ما شب‌ها در تخت خوابیده‌ایم و از خود سوال می‌کنیم که آیا نمی‌توانستیم انتخاب بهتری داشته باشیم. این یک نیروی تخریب کنندهء مغز ماست...

 

 

شپیگل: و وقتی این نیروی تخریب کننده زمانی باعث جدایی شود، درد آن جدایی تقریباً به همان شدت شادابی زمان عاشق بودن است. آیا این اشخاص را هم تحت نظر داشته‌اید؟ در مورد آنها چه مشاهداتی داشتید؟

 

فیشر: در این اشخاص دو حس به شدید ترین شکل خود دیده میشود: خشم و ناامیدی. این دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد می‌آید: بعد از جدایی ابتدا زمان خشم یا اعتراض است، شخص سعی می‌کند پارتنر خود را دوباره به دست بیاورد. سیستم ترشحی دوپامین ، بسیار فعال میشود ،چون مغز باز هم "پاداشی" دریافت نمی‌کند. انرژی‌ای که در این زمان صرف می‌شود بسیار زیاد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چیز می‌شود و حس عشق باز هم قوی‌تر می‌گردد. در موارد حاد حتی این ممکن است تبدیل به حس نفرت هم بشود.

 

شپیگل: ...حس نفرت برای به دست آوردن دوباره پارتنر کمی عجیب به نظر می‌آید.

 

فیشر: این آخرین تلاش است. هر چه باشد، اینجا یک نفر دارد بر سر آیندهء ژن‌های خود مبارزه می‌کند! و در واقع گاهی این روش کارساز نیز هست. گاهی دو نفر دوباره به سوی هم بر می‌گردند و یکی از آنها دیگری را تحت فشار سخت احساسی قرار می‌دهد، مثلاً اگر زنی پارتنر سابق خود را تهدید به خودکشی کند.

 

شپیگل: ولی سوال این است که جنین ارتباطی [که با این روش دوباره بر قرار شود] باز هم تا کی می‌تواند ادامه پیدا کند.

 

فیشر: قبول دارم. ولی خشم و نفرت می‌تواند کمکی هم باشد برای اینکه شخص خود را راحت‌تر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جدید باشد. البته قبل از آن فاز افسردگی شدید سر می‌رسد. تمام دنیا خاکستری می‌شود، کسی زنگ نمی‌زند و شخص دچار افسردگی می‌شود. (5)

 

شپیگل: چرا طبیعت جدایی را برای ما اینقدر مشکل کرده است؟ آیا بهتر نبود که خیلی راحت تر با نیرو و انرژی دوباره به زندگی بر می‌گشتیم؟

 

فیشر: من فکر می‌کنم که این افسردگی هم فایده‌های خودش را دارد. کسی که ترک می‌شود، احتیاج به کمک دارد، چرا که همیاری پارتنر او به یک‌باره از بین رفته است. مسلماً کسی که با لبان خندان به سوی دوستان برای کمک خواستن می‌رود، زیاد قابل باور نیست. افسردگی یک نشانهء خیلی خوب برای اطرافیان است که یک مشکل بزرگ این وسط وجود دارد. در ضمن، یک افسردگی خفیف در این موقعیت می‌تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعی‌تر ببیند.

 

شپیگل: آیا راه‌هایی وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحت‌تر فراموش کنیم؟

 

فیشر: من روش دوازده مرحله‌ای گروه‌های AA (=Anonymus Alcoholics) (مشابه گروه‌های NA) را برای افراد آسیب‌دیده بسیار می پسندم و آن این که هر چیزی که ما را به یاد او می‌اندازد، از بین ببریم و یا از زندگی خود دور کنیم. نامه‌ها، عکس‌ها، کارت‌ها، و البته هرگز به او تلفن نکنیم...

 

 

شپیگل: پس عشق یک جور مادّه نشئه‌زا است؟

 

فیشر: دقیقاً، و بنابراین دیگران را از نشئه‌جات خود دور نگه دارید. نشانه‌های ترک اعتیاد عشق خیلی شبیه به ترک کوکائین است: خواستن بسیار شدید، غم و اندوه، خستگی، اضطراب و گیجی. البته تفاوت‌هایی هم وجود دارد. کسی که کوکائین گیرش نمی‌آید، خودش را نمی‌کشد. این کمی با مورد عشقی متفاوت است. به عبارت دیگر کسی به نظر می‌رسد وابستگی به مخدر عشق دورهء کمتری دارد. کسی که کوکائین استفاده می‌کند، میزان درخواستش همان میزان روز قبل و حتی بیشتر از آن است، در حالی که کسی که به عشق خود رسیده باشد، اکثراً بعد از مدتی دیگر این نیاز را احساس نمی‌کند که هر روز پارتنر خود را ببیند. (6)

 

شپیگل: شما برای درمان درد عشق تجویز قرص را نیز پیشنهاد می‌کنید؟چیزی که بیشتر آلمانی‌ها خوابش را می‌بینند

 

فیشر: خوب، دسترسی آمریکایی‌ها به دارو بسیار بیشتر از اروپایی‌‌هاست. بیش از هفت میلیون آمریکایی قرص‌هایی می‌خورند که میزان سروتونین را در مغز بالا می‌برد و در نتیجه با افسردگی مبارزه می‌کند. چرا برای مقابله با درد عشق (Love Sickness) نباید از این روش استفاده شود؟ البته احتمالاً شما با این کار قادر نخواهید بود یک رابطه را نجات دهید، ولی می‌شود با این کار مثلاً جلوی خودکشی از سر عشق را گرفت. البته من اخطار می‌دهم که از این داروها به مدت طولانی استفاده نشود، این داروها ترشح دوپامین و سروتونین در مغز را کم می‌کنند، و در دراز مدت این می‌تواند باعث شود که شخص میل به پیدا کردن رابطهء جدید و میل به ارتباط جنـ.سی را هم از دست بدهد.

 

شپیگل: برای استفاده از دارو تا کجا می‌توان پیش رفت؟ مثلاً می‌توان برای کسانی که به دنبال عشق از دست رفتهء خود تا حد مزاحمت پیش می‌روند (به اصطلاح: استاکر Stalker هستند) هم درمان با دارو را تجویز کرد؟

 

فیشر: چرا که نه؟ این که مواد شیمیایی چقدر رفتار ما را تغییر می‌دهند را هر کسی که یک لیوان آبجو هم خورده باشد، می‌داند. البته نباید فراموش کرد که در مورد استاکر‌ها، اختلالات رفتاری دیگر نیز به مسئله اضافه می‌شود. من فکر می‌کنم که هر کسی دلش می‌خواهد به دنبال عشق از دست رفته‌اش برود، ولی این کار را نمی‌کند چون یاد گرفته است که نباید این کار را بکند، ولی استاکرها قادر به کنترل این کشش خود نیستند.

 

شپیگل: داروهایی که میل جنـ.سی را تشدید می‌کنند ، مدت‌هاست که ساخته شده‌اند. آیا زمانی علم قادر به ساختن مادّه‌ای برای ایجاد عشق و برقراری یا تشدید آن خواهد بود؟

 

فیشر: فرم‌های مخصوصی از مادّهء روان‌گردان LSD باعث می‌شود که شخص راحت‌تر عاشق شود. البته من به کسی پیشنهاد نمی‌کند برود برای این که عاشق کسی بشود (که او عاشق وی نیست) LSD‌ مصرف کند! اما در کل من احتمال نمی‌دهم که چنین دارویی در آینده واقعاً ساخته شود. باید پارامترهای مختلفی کنار هم جمع شوند که شخصی عاشق شود: زمان مناسب و تحریکات حسی مختلفی که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکی ما شکل گرفته است. البته فکر می‌کنم مادّه‌ای ساخته خواهد شد که میزان ترشح دوپامین و نورآدرنالین را در مغز افزایش دهد و با اینکار آمادگی مغز را برای عاشق شدن بالا ببرد.

 

شپیگل: آیا ممکن است این آماده‌سازی مغز بدون دارو نیز انجام گیرد؟

 

فیشر: بله ، البته. من به تمام جوانانی که دلشان می‌خواهد عاشق شوند توصیه می‌کنم: به سوی دنیای بیرون بروید، به دیگران نشان دهید که دنبال عشق هستید، و بازی عشق را انجام دهید. آماده سازی مغز، بر پایه به تحرک در آوردن سیستم ترشحی دوپامین است، وقتی کسی را پیدا می‌کنید که فکر می‌کنید می‌تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهای جدید، مهیج و حتی کمی خطرناک انجام دهید. نزدیکی نیز میزان ترشح دوپامین را در مغز بالا می‌برد چرا که تستوسترون تولید دوپامین را تحریک می‌کند، برای همین من همیشه به دانشجویان خود می‌گویم با کسی به رختخواب نروید که از او خوش‌تان نمی‌آید، چون ممکن است عاشقش بشوید! (7)

 

شپیگل: آیا حقه‌های دیگری برای ایجاد عشق به ذهن‌تان می‌رسد؟

 

 

فیشر: همانطور که بودلر (شاعر فرانسوی) گفته است، "ما زنان را هر چه غریبه‌تر باشند، بیشتر دوست داریم"، من به زنان توصیه می‌کنم که کمی مرموز باقی بمانند. و کلاً این راه موثری است که علاقه‌های طرف مقابل را پیش‌بینی و ارضا کنیم. همان‌طور که مردان در هیچ زمان دیگری به اندازهء چند هفتهء اول عاشق بودنِ خود، میل به صحبت کردن ندارند، یا زنان هیچ زمان دیگری به اندازهء آن زمان با شریک خود فوتبال تماشا نمی‌کنند!... البته ما متوجه شدیم که کار سیستم مغزی مردان در این دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمت‌هایی از مغز که مربوط به تحریکات بینایی می‌شوند بیشتر فعال است.

 

شپیگل: و این تعجب آور نیست، درست است؟

 

فیشر: درست است. ولی پیش‌زمینهء تکامل در این مورد جالب است. مردان به زنانی نگاه می‌کنند که قابلیت زایش داشته باشند (8) به همین دلیل زنان هم در تمام دوران زندگی‌شان سعی داشته‌اند تا برای مردان، خوب و زیبا به نظر برسند. در مقابل اگر زنان بخاهند بدانند که آیا پارنتر آنها می‌تواند از پس نگهداری از بچه‌ها خوب بر بیاید، سعی در شناختن شخصیت او دارند. این‌کار به مراتب مشکل‌تر است و پیش از همه احتیاج به داشتن حافظه‌ای قوی دارد. برای همین زنان مرتب با دوستان خود از این صحبت می‌کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاری داشته است و چه کار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال است .

 

شپیگل: اما خاطرات به تنهایی آتش عشق را روشن نگه نمی‌دارند.

 

فیشر: نه، در دراز مدت احتیاج به کار کردن دائمی روی رابطه هست.

 

شپیگل: توصیه شما در این مورد دقیقاً چیست؟

 

فیشر: در اصل الان باید می‌گفتم سالی یک بار از پارتنر خود جدا شوید، رابطه‌های دیگری را تجربه کنید و بعد سعی کنید دوباره از اول شروع کنید! درگیر یک رابطهء زیبا و گذرا شوید. در این بین، پارتنر شما متنفر خواهد شد، در عین حال او متنفر خواهد شد [خانم فیشر در این جا و بیشتر جاها از ضمیر مذکر استفاده می‌کند، اما فکر می‌کنم این به علت آن است که خودش را به جای قهرمان داستانش می‌گذارد و از طرفی مصاحبه‌کننده مرد است و در نهایت توصیه‌اش متوجه جنس خاصی نیست. م] ،ولی با این حال او [he] عاشق شما خواهد بود، طوری که هیچ وقت نبوده است.

 

 

شپیگل: این را جدی نمی‌گویید!

 

فیشر: البته که نه. مسلم است که کسی نمی‌خواهد واقعاً اینطوری زندگی کند (9). این حقه خواهد گرفت، اگر طرف مقابل [he] دوباره پا پیش بگذارد. اما توصیه من این است که از اول انتخاب درست انجام دهید، شخصی را انتخاب کنید که برای‌تان در دراز مدت جالب باشد، به شیوهء خاص خودش به طرف پارتنر خود بروید، با او صحبت کنید و به حرف‌هایش گوش دهید، از او سوال کنید، سعی کنید جذاب باقی بمانید و نیازهای خود را بیان کنید. البته با وجود همهء اینها تضمینی وجود ندارد، چرا که متاسفانه واقعیت این است که ما به این دلیل در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم، ما در این دنیا هستیم تا تولید مثل کنیم.

 

شپیگل: از شما برای این مصاحبه متشکرم.

 

 

 

پانوشت‌ها:

 

5) آنچه هلن فیشر دارد سعی می‌کند آن را توجیه کند، در واقع همان واکنش سوگ است. این مسائل (خشم و نفرت و افسردگی و...) در کسانی می‌تواند اتفاق بیفتد که یا پارتنر خود را مایملک خود می‌دانسته‌اند و یا به نوعی هویت خود را در او و با او می‌دیده‌اند.

6) به همین دلیل هم می‌خواهد یکی دیگر را ببیند. این مبحثِ شباهت عشق به اعتیاد و فیزیولوژی آن نیاز به مجال بیشتری دارد. در ضمن این نکته‌ای که خانم فیشر به آن اشاره می‌کند ظاهراً به قسمت Passion ماجرا مربوط است.

7) ایضاً بنده هم همین توصیه را می‌کنم، ولی نه به آن دلیل بلکه به این دلیل که ممکن است از به رحتحواب رفتن برای همیشه پشیمان شوید!

8) احتمالاً منظور خانم دکتر این است که اگر این طور است که بیشتر مردان، زنان واجد برجستگی‌های متناسب سیـ.نه و باسـن را بیشتر می‌پسندند، به طور غریزی دارند به قابلیت‌های شیردهی و اندازهء لگن آنها برای زایش توجه می‌کنند (من بی‌تقصیرم بخدا!)

9) احتمالاً هلن فیشر در اصل می‌خواسته به جای نمی‌خواهد بگوید نمی‌تواند! البته به دلایل فرهنگی و عرفی.

 

          غوره خانوم، دختر پونه خانوم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 12:50 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 مطلب زیر به صورت تکه‌تکه و با اشتباهاتی در چند فروم و وب‌سایت آمده است که پس از ویرایش و سر هم کردن آنها و مقابلهء آن با متن ترجمه شدهء آلمانی از اشپیگل به انگلیسی آن، در ادامهء مطالب ... و اما عشق تقدیم می‌شود.

 

  هلن فیشر

هلن فیشر (Helen Fisher) ، محقق و انسان‌شناس از دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناس‌ترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده است، از جمله آناتومی عشق (1992) و جنس قوی (1999) که به نقش زنان در جامعه می‌پردازد. کتاب جدید او با عنوان چرا عاشق می‌شویم به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمون‌ها در این مورد می‌پردازد.

مصاحبهء زیر توسط مجلهء آلمانی اشپیگل با خانم هلن فیشر انجام شده است. سئوالات زیرکانه و هوشمندانهء مصاحبه‌کننده قابل تحسین است. گاهی کاملاً مشخص است که خانم فیشر در تلاش برای فرار مخمصه به توجیهاتی هم متوسل می‌شود، ولی اشپیگل ادب را هم حفظ می‌کند. به خاطر طولانی بودن این مصاحبه آن را در دو قسمت تقدیم می‌کنم.

 

 

بخش اول:

 

 

شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می‌دهند. طبق گفته شما ولی معمولاً بعد از 4 سال این قول به جدایی می‌انجامد. (1)

 

فیشر: بله. من به مدارک جمع شده از 58 کشور نگاه کرده‌ام، در آنها دیده می‌شود که نیمی از کسانی که از یکدیگر جدا می‌شوند، این کار را طی 4 سال اول ازدواج خود انجام می‌دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جدید هستند. مجلهء اشپیگل

 

شپیگل: این نیاز به عوض کردن پارتنر از کجا می‌آید؟

 

فیشر: در واقع باید سوال شما بر عکس باشد: اصولاً چرا ما به مدت طولانی با هم می‌مانیم؟  97% از پستانداران چنین تیم‌های دو نفره‌ای تشکیل نمی‌دهند. پس چرا انسان؟ این مسئلهء ساده که ما یکدیگر را به عنوان پارتنر پیدا کرده و کاملاً به هم وفادار هستیم، واقعاً یک حادثهء شگفت‌انگیز است، و دلیلش این جاذبهء غریبی است که به آن عشق می‌گوییم.

 

شپیگل: شما در مورد پدیده عشق تحقیق می‌کنید، این کار را چگونه انجام می‌دهید؟

 

فیشر: ما تعدادی از زنان و مردانی را که در آنها نشانه‌های عاشق بودن دیده می‌شود توسط دستگاه MRI (دستگاهی که از لایه‌های مختلف مغز یا هر جای دیگر بدن عکس‌برداری می‌کند) بررسی کرده‌ایم، تا بفهمیم احساس عشق در کدام قسمت مغز جای دارد.

 

شپیگل: از کجا می‌فهمید که کسی واقعاً عاشق است یا نه؟

 

فیشر: در این مورد کافی‌ست که از او بپرسم در طول روز چه مدّت به معشوق خود فکر می‌کند. معمولاً جواب، حدود 95% از وقت روز است، چون عشق همین مسخ شدن خالص است. این تمایل شدید و این جوشش، هستهء اصلی عاشق بودن است. عشق. بسیار سرکش و به ندرت قابل کنترل است و بسیار به سختی می‌توان به آن پایان داد. به نظر من عشق قوی‌ترین میل جهان است، بسیار قوی‌تر از میل به سکس. کسی که از رختخواب شریک جنـ.سی خود رانده می‌شود، دست به قتل او نمی‌زند، اما تعداد کسانی که شریک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده‌اند زیاد است، به خصوص در مردان (2).

 

شپیگل: شما نوشته‌اید از هر سه زن مقتول در آمریکا یکی از آنها از سوی پارتنر سابق خود به قتل رسیده است. اما تعداد مردان مقتول از سوی شریک سابق آنها تنها 4% است. آیا زنان هنگام شکست در عشق بیشتر دست به خودکشی می‌زنند؟

 

فیشر: نه، در مورد خودکشی هم تعداد مردان بیشتر است. سه چهارم کسانی که به خاطر سرخوردگی در عشق خودکشی کرده‌اند، مردان هستند. زنان معمولاً رابطه بهتری با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحرانی از سوی آنها بهتر پشتیبانی می‌شوند. بر عکس مردان معمولاً وابستگی شدیدی به رابطه با آن یک شخص خاص دارند که این می‌تواند نتایج خطرناکی داشته باشد، ولی در زنان هم خودکشی از روی عشق دیده می‌شود. من از افراد تحت معاینهء خود سوال کرده‌ام که آیا حاضرند برای عشق خود بمیرند یا نه. بسیاری از آنان، به خصوص جوانان در گروه سنی حدود 20 سال، به این سوال پاسخ مثبت دادند، فکر می‌کنم خود من نیز در آن مقطع زندگی همین پاسخ را می‌دادم.

 

شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می‌افتد؟

 

فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRI قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار عکس یک غریبه را نشان دادیم و تصویر‌های مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می‌آید دو ناحیه در مغز را که مسئول احساس عشق هستند، شناسایی کرد باشیم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین (Noradrenalin) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال‌کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجهء ترشح این سوپِ هورمونی است.

 

شپیگل: هومر (Hommer) هم به این نتیجه رسیده بود که که درون آن چیزی به جز قدرت بلند شدن نبود*.“ این همه دیوانگی چه معنایی می‌دهد؟

 

فیشر: خود من هم مدت‌ها تصور می‌کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می‌کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود. (3)

       

شپیگل: آیا میل جنـ.سی برای این منظور کافی نبود؟

 

فیشر: نه، میل جنـ.سی به تنهایی توجه ما را به سوی شریک‌های متعددی جلب می‌کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می‌شود. میزان بالای ترشح هورمون دوپامین باعث ترشح شدیدتر هورمون جنـ.سی تستسترون هم می‌شود. به همین دلیل است که عشاق میل به ترک اطاق خواب ندارند!

 

 

شپیگل: علت این شدت احساسات چیست؟ همانطور که در کتاب خودتان نوشته‌اید، موش‌های صحرایی فقط برای چند ثانیه جلب یکدیگر می‌شوند، فیل‌ها مدت چند روز. حتی در شامپانزه‌ها نیز دوان عشق کوتاه است. چطور این احساس در ما تا به این حد پیش میرود که حتی حاضر به مرگ برای دیگری هستیم؟

 

فیشر: من تصور می‌کنم که راه رفتن بر روی دو پا همه چیز را در ما تغییر داد. تا قبل از اینکه نیاکان ما (که احتمالاً شبیه شامپانزه‌های امروز بوده‌اند) راه رفتن روی دو پا را بیاموزند، ماده‌ها فرزندان خود را به پشت حمل می‌کردند، دستان‌شان آزاد بود و احتیاج به نر‌ها برای حفاظت و همراهی نداشتند. ولی از حدود 6 تا 7 میلیون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روی دو پا کرد، مشکل آغاز شد، چرا که حالا ماده‌ها باید فرزندان خود را بغل می‌گرفتند و من نمی‌توانم تصور کنم که آنها می‌توانستند با یک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست دیگر به دنبال آذوقه بگردند و یا از خود دفاع کنند، پس به یک شریک برای بزرگ کردن فرزندان خود احتیاج داشتند.

 

شپیگل: و مردان؟

 

فیشر: برای آنها هم تمرکز به روی یک شریک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظیفهء محافظت از چند شریک برای آنها هم کار سختی بوده است. بچه‌هایی که از سوی یک جفت محافظت می‌شده‌اند، شانس بهتری برای زنده ماندن پیدا می‌کردند و از همانجا ارتباط‌های سلول‌های عصبی برای ایجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است. (4)

 

شپیگل: مدت زمان عاشقی در انسان چقدر است؟

 

 

فیشر: طبق تحقیقات ما بین 18 ماه تا سه سال. البته اگر در برابر رابطه عشقی موانعی وجود داشته باشد، مثلاً اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگی کنند یا یکی از آنها متأهل باشد این مدت زمان می‌تواند طولانی‌تر هم بشود. این نیز از خصوصیات سیستم ترشحی دوپامین است: اگر مغز پاداشی دریافت نکند، این سیستم خیلی فعال‌تر میشود...

 

شپیگل: ...و با ترشح بیشتر قابلیت رنج‌بری را بالا می‌برد.

 

فیشر: بله. البته کار این سیستم به هیچ وجه همیشگی نیست. اگر خوش شانس باشیم، این حس عاشقی تبدیل به دوست داشتن می‌شود. در آن صورت هورمون‌های دیگری کارگردانی را به عهده می‌گیرند: اوکسی‌توسین (Oxytocin) و وازوپرسین (Vasopressin) که باعث حس نزدیکی و رابطهء نزدیک (Intimacy) هستند و ترشح هورمون‌های دوپامین و تستسترون را کم می‌کنند. و این خوب هم هست. کسی که صاحب فرزندی می‌شود، نمی‌تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!

 

شپیگل: ولی برای بسیاری از زوج‌ها دقیقاً همین از دست رفتن رابطهء جنـ.سی یک مشکل بزرگ است.

 

 

فیشر: برای همین من توصیه می‌کنم در رابطه‌های دراز مدت (مثل ازدواج) برنامهء منظمی برای سکس داشته باشد و به آن عمل شود. ما جانورانی هستیم که قرار است به طور مرتب با هم آمیزش داشته باشیم [برخلاف بیشتر جانوران دیگر که این کار را فقط در فصل جفت‌گیری انجام می‌دهند. م.]. انسان‌هایی که به صورت قبیله‌ای زندگی می‌کنند، اکثراً روزانه با یکدیگر رابطه جنـ.سی دارند. ترشح هورمون تستوسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامین هم می‌شود که به برقراری رابطه کمک می‌کند. البته من زوج‌هایی را هم می‌شناسم که بدون این ارتباط نزدیک جنـ.سی هم با یکدیگر زندگی می‌کنند. کیفیت داشتن ارتباط نزدیک کمی دست کم گرفته می‌شود. ما عاشق ِ عشق رمانتیک هستیم، که میلی ساده و یک جور دیوانگی کور است. احساس رابطهء نزدیک، ولی با یک حس بسیار رنگارنگ، مانند نقش‌های یک قالی شرقی است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.

 

شپیگل: و با این همه، این سیستم می‌تواند به سادگی متلاشی شود.

 

فیشر: درست است و قابل توضیح هم هست: این در طبیعت انسان است که تا زمانی با شریک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهای قبیله‌ای در جنوب آفریقا هر چهار سال یک بار بچه دار می‌شوند و هر بار از مردی دیگر. در جامعه مدرن این مساله به شکل بالاتر رفتن میزان طلاق به خصوص در دوران 4 سال اول شکل پیدا می‌کند. به نظر می‌آید طبیعت انسان برای این ساخته شده است که با شریک خود فرزندی داشته باشد، و بعد از مدتی برود. و من فکر می‌کنم زندگی ما کم کم به زندگی نیاکان‌مان شبیه‌تر می‌شود.

 

شپیگل: چرا؟

 

فیشر: در دوران زندگی قبیله‌ای، زنان 80% آذوقه را تامین می‌کردند. به این ترتیب آنها قدرت "اقتصادی" داشتند و به همین خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر یک رئیس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصیلات یا در آمدی ندارد، همسرش را ترک نمی‌کند چون از نظر اقتصادی قادر به این کار نیست. ولی در بسیاری از جوامع دنیا این موقعیت تغییر می‌کند، زنان بیشتر صاحب استقلال اقتصادی می‌شوند و بیشتر توانایی آنرا پیدا می‌کنند که به رابطه‌های ناخواسته پایان دهند...

 

شپیگل: یا بیشتر رابطه‌های موازی داشته باشند؟

 

فیشر: نه، نه الزاماً. جالب اینجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه‌های موازی دیده می‌شود ، یکی به خاطر اینکه این امکان بیشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه‌های متعدد خود را داشته باشند، و یکی دیگر به این دلیل که رابطه‌ها امروزی کوتاه‌تر شده است.

 

شپیگل: آیا این جریان در آینده ادامه پیدا می‌کند؟ آیا آمار طلاق بالاتر نیز می‌رود؟

 

فیشر: بله، در این مورد شک ندارم. و البته شکل‌های جدید با هم زندگی کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال یک نوع ازدواج‌هایی که بعد از مدت زمان خاصی خود به خود لغو می‌شوند. در آن صورت دو طرف تلاش بیشتری برای حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسان‌ها در آینده نیز همچنان ازدواج خواهند کرد، حتی دوباره و سه باره. این به معنای پیروزی امید بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهیم کرد. تقصیر به گردن سیستم عصبی و هورمونی ماست!

 

 


 

پانوشت‌ها:

 

* where inside was Libeskraft”    ترجمهء انگلیسی شعر هومر 

 

1) آمارهای رسمی ارائه شده در ایران هم همین مطلب را تأیید می‌کنند که در ایران هم حدود 60 درصد طلاق‌ها در طول چهار سال اول پس از ازدواج رخ می‌دهد.

2) البته همان‌طور که می‌دانید این نوع از عشق که ایشان دارد به آن اشاره می‌کند همان عشق احمقانه است که قبلاً توضیح آمد.

3)  به نظر می‌رسد این دلیل برای وجود عشق (Passion) کافی و حتی منطقی نباشد و انتخاب طبیعی در جهت تکامل گونهء انسانی بتواند دلیل موجه‌تری باشد.

4) خانم دکتر فیشر ظاهراً فراموش کرده‌اند که اولاً در بسیاری از پستانداران جنس نر وظیفه‌ای در محافظت شریک خود ندارد، ثانیاً در بیشتر جانواران و همینطور پستانداران جفت‌گیری فصل دارد و اگر وظیفهء محافظتی هم دربین باشد در حد همان یک فصل است و بعد، سال نو و جفت نو فراخواهد رسید.

 

 

بخش دوم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 8:41 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

Fatuous

 

 

 هیچ وقت نمی‌توانستم دو رفتار را در رابطه با عشق در بعضی آدم‌ها درک کنم، ولی با استفاده از مثلث عشق تا حدود زیادی توانستم مکانیسم این رفتارها را بفهمم، در هر صورت این فهمیدن هنوز هم نمی‌تواند دلیل بر این شود تا این رفتارها را بـِهَنـجار و نرمال به حساب آوریم.

 

یکی این دو رفتار که این طور که از اخبار برمی‌آید بیشتر در مردان شایع است و احتمالاً نوع نَرم آن هم به شیوهء خاص خود در زنان هست، این است که شخص به صورت یک طرفه عاشق کسی می شود و هم‌زمان او را متعلق به خودش می‌داند ولاغیر، بدون توجه و اهمیت دادن به این که طرفِ مورد نظر (مثلاً معشوق!) اصلاً به او هیچ عشق، علاقه یا حتی توجه مثبتی دارد یا نه.
نتیجهء چنین عشق احمقانه‌ای می‌شود کتک زدن خواستگارهای او، به هم زدن ازدواجش به روش‌های مختلف و ظالمانه‌ترین و احمقانه‌ترین و حیوانی‌ترین و کثیف‌ترین کار ِ ممکنه... اسیدپاشی‌.

 

نوع دیگر این عشق احمقانه (رفتار دوم) که باز آن گونه که از اخبار و احادیث برمی‌آید، این یکی بیشتر در زنان شیوع بیشتری دارد، آن رفتاری است که مبتنی بر عقیده به تعهد و تعلق به همسر است تا به آخر، علی‌رغم نبودِ صمیمیت، علاقه، اشتراکاتِ فکری و سلائق و علائق مشترک و حتی حرف و احساسی که از طرف مقابل فهم، درک و پذیرفته شود. اما این ظاهر قضیه است در زیر پوست این تعهد، علی‌رغم تنفر (یا حداقل بی‌تفاوتی)، ارضای میلی وجود دارد که اولاً  کاچی به از هیچی است، ثانیاً با وجود آن باور و عقیده به تعهد و تعلق تا آخر (همان لباس سفید و کفن سفید و این حرف‌ها)، مگر کار دیگری هم می‌شود کرد؟! .

 

عشق احمقانه

 

همان طور که ملاحظه می‌کنید جمع بین Passion و Commitment منهای Intimacy منجر می‌شود به نوعی از حماقت که خودش را در نقش عشق جا زده است. شاید بگویید که معلوم است که این عشق نیست،‌ ولی باور کنید که از دیدگاه خودِ آن اشخاص خیلی هم عشق است و چون همانطور که گفتیم پارادایم ما باید جامع و مانع باشد پس ناچاریم وجود این نوعش را هم بپذیریم، حتی اگر این وجه آن مضر و آسیب‌زا باشد. این باور غلط که چنین رفتارهایی را عشق می‌داند ناشی از چیزی نیست به جز آموزش غلط.
یکی این آموزه که به
هر چه تعهد دادی (چه به خودت چه به دیگری) باید تا پایان پایبند باشی (چه خوب چه بد) و آموزهء دیگری که می‌گویدعشق یعنی وصال.

 

این عشق، معشوق را شیء می‌بیند،‌ او را مال خود می‌داند و نه هیچ کس دیگر. او را صاحب درک و شعور و احساس نمی‌داند، اگر هم بداند برای آن درک و شعور و احساس، ارزشی قائل نیست. این نوع عشق باوری است که از جوامع سنتی متعلق به عصر فئودالیته و کشاورزی به عصر صنعتی به ارث رسیده و با اندکی تغییر هم چنان بقایابش باقی مانده است. عشقی که در آن تبادل اطلاعات مفید و احساس، علائق و گفتمان هیچ نقشی ندارد.

 

برای این وجه از عشق، هم واژهء Fatuous (احمقانه) گفته شده و هم Furious را دیده‌ام که به معنی خشمناک و متعصبانه است. از آن جایی که دومی را می‌توان زیرمجموعهء اولی دانست، همان Fatuous (با تلفظ فَچو ئـْس) را برای این ضلع مثلث انتخاب کردم. حماقت و نادانی به خشم و غضب و تعصب هم می‌انجامد و اصولاًّ علت و دلیل آن است.

آیا عشق‌های احمقانهء دیگری هم می‌شناسید؟

 

 

دنباله از اینجا

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 15:10 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

Compassionate

 

 عشقی است که پر از شفقت و رحم و دلسوزی و مهربانی و همدلی بی‌چشم‌داشت است. عشق مادر به فرزند خود نمونهء تیپیک و بارز این وجه از عشق است. و اساساً این عشق ِ خانوادگی است، به جز عشق زن و شوهر به هم، شامل عشق برادر-خواهری و والد و فرزندی می‌شود. در سطحی بالاتر در کل خانواده و فامیل هم می‌تواند وجود داشته باشد که البته در این سطح ممکن است بعداً عشق‌های دیگری هم اضافه بشود.
عشق مشفقانه
(Compassionate) به صورتی که در حال حاضر خانواده معمول است، بایستی درست روی ضلع بین Commitment (سرسپردگی) و Intimacy (صمیمیت و محرمیت) قرار داشته باشد، گذشته از اینکه ممکن است در یک خانواده به یکی از این دو قطب تمایل بیشتری وجود داشته باشد.

 

 

عشقی که آرامش می‌بخشد و در آینده‌ای نزدیک و دور، افتخار. عشقی که روانشناسی را به جامعه‌شناسی پیوند می‌زند. خانوادهء ایدئال، نخستین نهاد اجتماعی که انسان همیشه خودش را متعلق به آن می‌داند و شفای خود را از دردها و ناراحتی‌ها در کانون آن می‌جوید، بدون احساس نگرانی و خطری.

 

این عشق هم اگر دو سویه نباشد ایراداتی در آن وارد می‌شود. اگر قطبِ صمیمیت آن یک‌طرفه باشد یکی از طرفین به باج‌خواهی عاطفی دچار خواهد شد و طرف دیگر ممکن است احساس کند عشقش را در چاهی خالی می‌کند و قدرش دانسته نمی‌شود. در این صورت شاید تنها وفاداری این عشق را سر پا نگه دارد.

 

این عشق را همان عشق افلاطونی هم دانسته‌اند. عشقی که سرشار از مهر و محبت و صمیمت و وفاداری است. عشقی که با دوست داشتن می‌آموزد و هم‌زمان دوست داشتن را می‌آموزد. این عشق ِ استادی افلاطون‌وار است. این عشق هیچ نوع چشم‌داشتی ندارد و نباید هم داشته باشد و الا تعریف خودش را نقض می‌کند. این عشقی است منهای شور جنسی.

از همین جا می‌توان دریافت که یک استاد معنوی واقعی هم نمی‌تواند در قبال آموزشی که می‌دهد، هیچ گونه چشم‌داشتی اَعَم از پول و شهریه یا انجام خدمات یا انتظار دوست داشتن متقابل حتی داشته باشد. اگرچه وفاداری شرط شاگردی است و اگر روزی شاگرد از دروسی که آموخته رویگردان شد، باید اعلام تبرّی از استاد سابق بکند و مسئولیت حرف‌ها و اعمالش را خود به عهده بگیرد.

 

در عشق مشفقانه تو همه را دوست می‌داری و تو را هم، همه. در اینجا عشق تنها سکهء رایج است که رد و بدل می‌شود. این عشق است که رحمٰن و رحیم است، که اگر در قبال همه کس به آن برسی یک نیمه‌خدایی.
و البته که ما انسانیم و یک نیمهء حَیـَوانی هم داریم. بر اساس مثلث عشقی که داشتیم، می‌توانیم ببینیم که اگر کسی بخواهد هر چه یشتر
Compassionate باشد رمز آن در دور شدن هر چه بیشتر از کلیهء شیفتگی‌هاست؛ و بالعکس درمان کسی که بی‌گاهان مشفق و دلسوز مردم شده و هنوز وظایفش را نسبت به خودش کامل نکرده، ترکِ دنیا کرده (اگر درمانی لازم باشد)، در بیدار کردن شیفتگی‌های اوست. خواهیم گفت که برخی زوج‌ها در مرحله‌ای از ازدواج خود به مرحلهء زندگی مشفقانهء صرف می‌رسند و یکی یا هر دو طرف از این وضعیت ناراضی‌اند که این می‌تواند بتدریج در Commitment آنها خلل ایجاد کند و مشخص است که درمان این وضعیت تنها در بیداری Passion است.

 

 

     

 

 

کلنجار: در ادامهء کلنجار قبلی باید بگویم بله، با نظر پ.ن عزیز موافقم که اعضای یک Fan Club به دلیل یک علاقهء مشترک گرد هم جمع شده‌اند. البته اغلب چنین نیست که این اعضاء جایی دور هم جمع شوند، مگر کنسرتی یا جشنی در رابطه با Role Model (مرسی ماهورجان از توضیحاتت) در کار باشد. چیزی هم که مد نظر من بود این گونه بود، جامعه‌ای که همگی با شیفتگی خود به یک Role Model (خواننده، هنرپیشه یا بازیکن فوتبال) به هم پیوسته‌اند. در نهایت من دلایل زیر را برای یک سری از نهادهای اجتماعی پیدا کردم، شما چطور؟

 

اجبار: مدرسه‌ء اجباری و دانشگاه اجباری در مقایسه با زندان و سربازی (نهادهای اجتماعی اجباری)

علاقمندی‌ها: فن‌کلاب‌ها، ان جی او ها،

تعهد و سرسپردگی: محافل و مکاتب زیرزمینی و گروه‌های مافیایی و...

شفقت: خانواده و گروه‌های امداد و کمک‌رسانی

شیفتگی: خانواده‌های چندوالدی یا کامیونیتی‌های چند همسرانه.

 

               *                    *                 *

 

            

 

 

 

دنباله از اینجا

ادامه دارد... 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:59 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

Romance

 

 شانزده هفده سال پیش بود که برای اولین بار عاشق شدم. یک شب تا به صبح با هم حرف زدیم و در چشم‌های هم زل زدیم. نزدیکی‌های صبح که خواستیم بخوابیم، هر کدام به رختخواب خود رفتیم. یک اصطلاحی دارند بعضی همدانی‌ها که تا صبح روی سرش راه می‌رفت، این را مثلاً مادری در توصیف وضع بچه‌اش می‌گوید که تا صبح بی‌قراری کرده بود و احتمالاً تب هم داشته. این حکایت من بود که آن شب تا صبح روی سرم راه رفتم. مدام از حالت طاق‌باز به دمر و از دمر به وضعیتی شبیه به سجده و بعد فرو افتادن به وضعیت جنینی و بعد دوباره از اول. برای همین این اصطلاح همدانی را کاملاً درک می‌کردم. در فیلملئون یا حرفه‌ای اثر زیبای کارگردان فرانسوی لوک بسون، سکانسی هست که ماتیلدا دختر نه ساله‌ای که به یک آدمکش حرفه‌ای حدوداً چهل ساله‌ای (لئون) پناه آورده، بعد از مدتی عاشق لئون شده و می‌گوید احساس می‌کند پروانه‌ای در شکمش پَرپَر می‌زند. وقتی این فیلم را می‌دیدم خوب می‌فهمیدم ماتیلدا چه می‌گوید. پروانه‌ای که فردای آن شب وقتی او رفت، در اطراف نافم احساس می‌کردم. با تمام وجود می‌خواستم که برگردد... و برگشت، انگار زنجیرهایی زرین ما را به هم بسته بودند، زنجیرهایی که در آن لحظات بیشتر شبیه به کش بودند تا زنجیر.
قبل و بعد از آن شب کذایی، همه چیزمان را برای هم تعریف کرده بودیم. غصه‌ها و شادی‌هایمان و رازها و درددل‌هایمان، همه چیز، جز آنچه چشم‌هایمان به هم می‌گفتند.  

 

 

رومَنس دنیا را رنگی می‌کند با کیفیت Full HD، احساس خوبت به همه سرایت می‌کند. رومنس تو را شجاع می‌کند و دلیر. تو را بر قله‌ای می‌نشاند تا پادشاهی کنی، ولی پادشاهی مهربان و بخشنده. از همین بخشندگی شاهانه است که هر چه معشوق بخواهد بلافاصله بر کف داری برای او. هیچ رازی برای او نداری و هر چه در دل داری و در خاطر، گویی فرقی ندارد که در دل و ذهن تو بماند یا او، که من و تویی وجود ندارد واقعاً.

عشق رمانتیک 

 

رومَنس ترکیبی از Passion و Intimacy است و روی ضلع بین آن دو قرار می‌گیرد در مثلث عشق. آغاز یک عشق رمانتیک به این صورت است که ابتدا جرقهء آن در درون یکی از طرفین به شکل Passion (شیفتگی، دل‌باختگی) زده می‌شود و مسائل فیزیولوژیک در آن بسیار نقش دارد، منتها این احساس کنترل‌ناپذیر در درون باقی نمانده و اگر وقتی که به یار ابراز می‌شود، پاسخ بگیرد (از هر نوع و با هر کیفتی از توجه) اینجاست که این احساس متقابل و دوسویه شده و پای Intimacy (صمیمیت) هم وسط خواهد آمد (که درمانَش تو باشی) و یک عشق رومانتیک زیبا شکل خواهد گرفت.
آغاز معکوس آن بعید به نظرم می‌رسد، این که بین دو نفر که
Just Friend هستند (فقط با Intimacy) بعد از مدّت‌ها ناگهان Passion (دل باختگی) به وجود بیاید (دوستان بچگی را مشمول این اتفاق نمی‌دانم که بعد از بزرگسالی و مدت‌ها ندیدن یکدیگر ممکن است چنین اتفاقی برای‌شان بیفتد).

 

می‌گویند عشاق به هم نمی‌رسند. باید اضافه کنم البته به جز در فیلم‌های هالیوودی!. بی‌عیب و نقص‌ترین رومنس‌ها را می‌توان در اغلب فیلم‌های عشقی هالیوودی دید و صد البته با یک Happy End کلاسیک.
عشق رمانتیک در یک کلمه همان عشق سینمایی است. و اغلب در بین
BFها و GFها (دوست‌پسرها و دوست‌دخترها) جریان دارد (یا حداقل انتظار داریم داشته باشد!).

از آنجایی که در این عشق، از سمت Passion آن، جسم درگیر است و از سوی Intimacy آن، احساسات و علاقمندی‌های مشترک، بنابراین طبیعی است که انتظار داشته باشیم با ضعیف شدن هر یک از این جنبه‌ها آتش رمانس هم ضعیف شود.
از دل برود هر آن که از دیده برفت. در این جا معنی دارد که دل جایگاه احساسات است و دیده در جسم. به وجود آمدن نقائص جسمانی یا متوجه به آن شدن بعد از مدتی، هم می‌تواند انرژی رمانس را از آن بگیرد.
از طرف دیگر اگر بعد از مدتی دو طرف بتدریج متوجه شدند و که اشتراکات بسیار محدودی دارند و یا بدتر از آن حتی در مواردی علاقمندی‌های متضادی (یا تضاد منافع) با هم دارند، نیز با کاهش یافتن
Intimacy، می‌توان افول زودهنگام Romance را برای آنها پیش‌بینی کرد.

خاستگاه عشق رمانتیک

 

با استفاده از مثلث عشق، می‌توان گفت در رمانس، دو نیاز Living و Loving به شدت فعال‌ند ولی تا حد زیادی از نیاز  Learning غفلت می شود. اتفاقی که اگر رخ دهد، هر دو نفر هم از طرف مقابل خود می‌آموزند و هم از عشق خود می‌آموزند و هم آنچه را به آن نیاز دارند برای ادامهء عشق، یعنی سرسپردگی و وفاداری را خواهند آموخت. (اگر چه به نظر من این آموختن، باید خودش به دنبال آن دو بیاید والّا اجباراً نمی‌شود). پس اگر دو عاشق رمانتیک بتوانند خود را به Commitment (تعهد و سرسپردگی) برسانند و مفهوم آن را درک کنند و مشکلات و موانعی آن چنانی هم در ابعادِ Bio و Social خود نداشته باشند،‌ می‌توانند یک عشق کامل و واقعی را تجربه کنند.

 

                                    *          *          *

 

 

ادامهء کلنجار :

در مورد مثالی برای نهاد اجتماعی شیفتگی (Passion) فکر کردم شاید بشود Fan Club‌هایی را که برای خواننده‌ها و هنرپیشه‌ها و بازیکنان فوتبال (در دیار فرنگ البته) وجود دارد را به حساب آورد، شاید.


ماهورجان در مورد این
Role Model که گفتی یه خرده توضیح می‌دی؟ این چیه من از معنی‌ش که چیزی متوجه نشدم.

 

 

دنباله از اینجا

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:10 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

با فاصله‌ای که بین پیک‌های این مقاله افتاد،‌بد نیست پیش از ادامهء مطلب مروری داشته باشیم بر آنچه تا به اینجا گفته شد و ببینیم چه می‌توان به آنها افزود.

 

 

 ارائهء یک پارادایم هم باید مانند یک تعریف، تا حد امکان جامع و مانع باشد، یعنی بتواند جمیع مواردی را که به نوعی موضوع مورد بحث را در برمی‌گیرد (در اینجا عشق) را شامل شود و مانع از ورود مواردی بشود که شاید صرفاً تشابهاتی با موضوع دارند. به همین دلیل من سعی کردم تعاریفی از وجوه مورد اشارهء استرنبرگ را بیشتر مد نظر قرار دهم و در تعریف عشق لحاظ کنم که بشود به آن گفت عشق و نه چیز دیگر. به عنوان مثال رابرت استرنبرگ، Intimacy را دوستی (Friendship) می‌داند، در حالی که با توجه به معنی واقعی Intimacy که گفته شد، هر دوستی، Intimate نیست. یا صِرفِ یک تعهد یا وفاداری مسلماً عشق نیست، اما سرسپردگی و تابعیتی که به دنبال تحسین و نگاهِ عاشقانه به کمال، می‌آید را می‌توان نوعی از عشق دانست (حداقل در فرهنگ‌های شرقی).
از طرفی نمی‌توانم موارد گفته شده و آنچه خواهم گفت را از انواع عشق بدانم، بلکه با توجه به اینکه با برتری هر کدام یا هر چند تا از این شش مورد، نمی‌توان موارد دیگر را در حد صفر دانست، بهتر است این شش مورد را شش وجه یا جنبه از عشق بدانیم تا شش نوع عشق (در این مورد توضیح خواهم داد).

 

آنچه تا بدین‌جا گفته شد در واقع جنبه‌های اصلی بود در عشق، به همین دلیل هم می‌توان آنها را در سه رأس مثلث عشق جای داد. 

رئوس مثلث عشق 

 

و گفتیم که هر یک از این وجوه را می‌توان زیرمجموعهء یکی از نیازهای اصلی انسان برشمرد.

مثلث نیازها

 

و دانستیم که هر کدام از این نیازها نیز خود از بستر یکی از ابعاد وجودی انسان برخاسته‌اند.

سه بعد انسانی

 

شاید بد نباشد همین جا به مدل چهاربُعدی شخصیت هم اشاره‌ای داشته باشیم

مدل چهار بعدی انسان

 

که گفتیم استفن کاوی برای هر بُعد آن نیازی پیدا کرده، از جمله نیاز به باقی گذاشتن یک یادگاری پایدار، یک افسانهء شخصی، چیزی که مانند خود روح، جاویدان باشد.

چهارمین نیاز انسان

 

البته کاوی در کتاب هشتمین عادت از این چهار بُعد تحت عنوان جسم، دل، عقل و روح یاد می‌کند. فعلاً از این می‌گذریم.

 

برگردیم به عشق خودمان! حالا هر کدام از این سه جنبهء عشق را در وقت بروز از کجا بشناسیم و یا علائم آن چیست؟
کسی که بیشتر دچار
Passion شده است، دوست دارد عشقش را جار بزند، آن را به هر وسیله‌ای ابراز کند، مدام حرفش را بزند، با نگاه و اطوارش آن را نشان دهد، آن را بریزد در موسیقی یا نقاشی و یا شعر و... . در واقع جوشش این عشق چنان است که کنترل کردن آن هم خود باز، ابراز کردن است.
کسی که عشقش
Commitment است، به عشقش افتخار می‌کند و هر چه طولانی‌تر هم باشد، بیشتر افتخار می‌کند و حتی دوست دارد برای آن جشن بگیرد و سالگرد، او همیشه آغاز عشقش را به یاد خواهد داشت.
کسانی که با هم انتیم هستند و محرم دل، نزد هم راحت‌ند دارند. علامت
Intimacy آرامش برخاسته از اعتماد است.

 علائم عشق

 

 

هر جنبه از عشق به دنبال چیزی است:
Passion به دنبال وصال است با معشوق.
Commitment به دنبال تعلق است به یار.
و
Intimacy به دنبال شفا است.

اهداف عشق

نمی‌دانم استرنبرگ هم به مواردی که در بالا برشمردم در کتاب خود “Triangle of Love” اشاره‌ای داشته است یا نه، اما او به هر حال برای عشق شش نوع یا شاید بهتر باشد بگوییم شش وجه مختلف تعریف کرده است. با اندک تفاوتی با آنچه او گفته است و در سایت‌های مختلف از وی دیده‌ام، تا اینجا در بارهء سه وجه اصلی عشق صحبت کردیم و حالا آماده می‌شویم برای بقیهء آن.

*   *   *

 

الگوی هندسی برای یک پارادایم فوائدی دارد که یکی از آنها جدا ساختن اصل‌ها و رکن‌ها با گذاشتن آنها بر رئوس آن شکل (که در اینجا مثلث است) و بررسی ترکیب‌های امکان‌پذیر آنها بر روی اضلاع آن. بهترین و بیشترین شکل مورد استفاده هم در این زمینه مثلث می‌تواند باشد، چرا که ترکیب‌های رأس‌ها مشخص و معین هستند و امکان ترکیب کردن به شیوه‌ء دیگری وجود ندارد.
مثلث عشق ما هم با ترکیب‌های خودش به این ترتیب خواهد بود:

 

شش وجه عشق

 

Passion + Intimacy = Romantic Love                      عشق رمانتیک

Intimacy + Commitment = Compasionate Love     عشق مشفقانه

Commitment + Passion = Fatuous Love                  عشق احمقانه

 

 

 

                                           *     *     * 

 

مطلب را با عشق رمانتیک دنبال خواهم کرد (نوشته‌ام آماده است)، اما فعلاً بیایید باز هم با مثلث فعلی‌مان کمی دست‌ و پنجه نرم کنیم. از اینجا به بعد را دارم بلند بلند فکر می‌کنم و در برخی از آنها هنوز به نتیجهء دلچسبی (حداقل برای خودم) نرسیده‌ام.

اول از همه متوجه شدم این سه موردی را که تا اینجا گفتم با چیزی که از خیلی سال پیش از این به آن اعتقاد داشتم هماهنگ است، با اندکی تفاوت. من همیشه معتقد بودم که سه نحوهء ارتباط بین دو نفر غیر هم‌جنس می‌تواند دوستی، عشق و ازدواج باشد. حالا می‌بینم که این به ترتیب با شیفتگی، صمیمیت و تعهدی که استرنبرگ می‌گوید، هم‌خوانی دارد. معتقد بودم و هستم که ازدواج جنبه‌ای اجتماعی دارد و آنچه هر کسی در تمام دنیا به نام ازدواج می‌نامد بدون وجود یک قرارداد و سند کتبی و امضاء و شاهد امکان‌پذیر نیست. آمدم با خودم فکر کردم که اگر خانواده را به عنوان نهاد اجتماعی و تجسم اجتماعی عشق Commitment بدانیم، برای مثلاً Intimacy چه نهادی را می‌توانیم معادل اجتماعی آن بدانیم؟ از آنجایی که در Intimacy باید پای یک (یا چند) علاقمندی ِ مشترک در میان باشد، به نظرم رسید انجمن‌ها و گروه‌های اجتماعی (مثل NGOها) بهترین تجسم اجتماعی عشق همدلانه و دوستانهء Intimacy هستند.

در این مرحله به مواردی مانند احزاب فکر کردم. به نظرم رسید در احزاب بیشتر نوعی تعهد نقش دارد تا صرفاً دوستی و علائق مشترک، در آنجا هدفی مشترک وجود دارد که اعضاء برای رسیدن به آن متعهد می شوند. همین‌طور تعهد و وفاداری و سرسپردگی بیشتر از این را در محافل و مکاتب زیرزمینی و خفیه یافتم، مثل مثلاً فـرماسـونری، یا انجمن اخوان‌الصفا،‌ انواع محافل صوفی‌گری و یا مافیـا. اینها خودشان هم خودشان را یک خانوادهء بزرگ می‌دانند، بنابراین بهتر دیدم که این نوع محافل را هم در کنار خانواده، به عنوان تجسم اجتماعی عشق
Commitment در نظر بگیرم.

مسئلهء جالب در اینجا بود که اگر آن دو وجه از عشق، هر کدام نهاد یا نهادهایی را به عنوان معادل اجتماعی خود دارند، تجسم اجتماعی
Passion کدام نهاد است؟! کجاست که چند نفر عاشق و شیفتهء یک یا چند نفر دیگرند؟ کتاب‌های تاریخ و جغرافیای خودمان را بگردیم.

 

 

در حاشیه به این کلنجارهای خود نیز ادامه خواهیم داد.

 

دنباله از اینجا

 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 12:22 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

Intimacy

 

 شاید شما هم از قدیمی‌ترها اصطلاح اَنتیم شدن را شنیده باشید. این اصطلاح، تلفظ فرانسوی ِ فعل اینتیـمِـیت (to intimate) است که چون تحصیلات آکادمیک ما اول بار از فرانسه وارد ایران شد (توسط امیرکبیر) این هم مثل بسیاری از اصطلاحات دیگر زبان فرانسه قاطی زبان ما شد و جا خوش کرد، اما بعداً آرام آرام فراموش شد. این فعل و مصدرش را در فارسی به صمیمیت، محرمیت، رابطهء نـامش‍.ـروع ِ جنـ.سی، مطلبی را رساندن، ‌خودمانی شدن یا خودمانی ساختن و معنی دادن هم ترجمه کرده‌اند.

 

بعد از عشق‌های مرتبط با جسم و روان می‌رسیم به بُعدِ اجتماعی انسان.

روابط اجتماعی ما می‌تواند به دو گروه کلی تقسیم شوند: - کاری

                                                                        - احساسی

 

روابط کاری ما، یا مبتنی بر امر و اطاعت است، مثل روابط رئیس و کارمند، یا بر اساس خواست و اجابت است، مانند رابطهء ارباب‌رجوع و کارمند (یا بین دو همکار اداری)، و یا صرفاً یک داد و ستد است، مثل رابطهء فروشنده و مشتری مغازه‌اش. این نوع از روابط برای گذران زندگی بوده و می‌تواند در همان محدودهء خودش هم محدود شود و محدود بماند. نیاز ما به این نوع از روابط اجتماعی ربطی به عشق و عاطفه و احساس ندارد و اغلب بدون درگیری احساسی و عاطفی می‌توانیم آن را ترک کنیم و اگر موانعی باشد، از نوع دیگری است. بنابراین فعلاً روابط کاری را کنار می‌گذاریم.
روابط احساسی اما، آن روابطی است که مربوط به بحث ما می‌شود. در اینجا باید ابتدا به دو مطلب اشاره کنم، یکی علاقمندی‌ها و دیگری باج دادن یا باج‌گیری عاطفی.

 

به دوستان خود فکر کنید، به تک‌تک آنها، دوستان نزدیک، دوستان دورتر، دوستان قدیمی و دوستان خیلی صمیمی. از هر کدام یک مورد را انتخاب کنید (اگر روی کاغذ بنویسید که چقدر بهتر می‌شود)، حالا در ذهن خود یا روی کاغذ جلوی اسم او یک فلش بکشید و بنویسید که روز اول چطور شد که با او دوست شدید.
شاید در مورد بعضی از دوستان‌تان، مخصوصاً قدیمی‌ترها، دیگر به یاد نیاورید که چطور شد که با هم دوست شدید، اما هر اتفاقی که باعث آشنایی و دوستی شما شده باشد، می‌توانید مطمئن باشید که ادامهء‌ آن علتی نداشته مگر یک یا چند چیز که هر دو در آن مشترک بوده‌اید.

 

انسان دوستانش را بر اساس اشتراکات پیدا می‌کند. شاید برای همین باشد که از اولین چیزهایی که دو نفر در ابتدای دوستی می‌خواهند از آنها در دیگری باخبر شوند، این است که از چه کتابی خوشت میاد؟ ، چه آهنگی گوش میدی؟ ، کدوم هنرپیشه رو دوست داری؟ ، آخرین فیلمی که دیدی چی بود؟ یا چه رنگی را دوست داری؟ و چه جور غذایی و چه جایی برای مسافرت رفتن و یا حتی چه فلسفهء فکری‌ای یا چه مشرَب سی‍.اسی و غیره و غیره. در تمام اینها ما به دنبال علاقمندی‌های "دیگری" می‌گردیم تا ببینیم با کدام علاقمندی‌های ما جور است و در نهایت اگر علاقمندی‌های مشترکی داشتیم، امکان دوستی مهیاست. گاهی هم موضوع مورد اشتراک ممکن است به جای علاقمندی‌ها، مشکلات و رنج‌ها باشد. این موارد پایدار نیست و با پایان مشکلات تمام می‌شود، مگر این که مشترکات مورد علاقه‌ای جایگزین شود. در مورد برخی دوستان قدیمی‌مان هم ممکن است تنها، خاطره‌های مشترک باعث حفظ ارتباط شده باشد. بگذریم.

 

این نیاز انسان به داشتن رابطهء انسانی است که او را مجبور می‌کند تا کسی را بیابد که بتواند علاقمندی‌های خودش را با او به اشتراک بگذارد. ولی چرا با او؟ شاید خیلی‌های دیگر هم باشند که علاقمندی‌های ما را با خود داشته باشند، حتی بیشتر. جواب این است که، چون او کسی است که می‌توانیم به او اعتماد کنیم و اعتماد او را هم به خود جلب کرده‌ایم. چرا که در صورتِ این اعتمادِ متقابل است که ما توانسته‌ایم به آن نیاز خودمان به داشتن رابطهء انسانی دست پیدا کنیم و اگر ما (یا او) به جای رفع این نیاز به روابط انسانی، در پی رفع نیاز خود به آن علاقمندی‌ها باشیم، این رابطه یا یک داد و ستد خواهد بود که به جای پول، احساس و عاطفه در آن خرج شده و در مقابل علاقمندی خریداری می‌شود؛ و یا یک باج‌گیری احساسی است.

 

در باج‌گیری، یک طرف می‌داند و مطمئن است که طرف دیگر آن قَدَر به او علاقه دارد که او هر کاری بکند او نمی‌رَمَد. فرزندی که به دلایلی خیلی عزیز کرده است و هر کار اشتباهی می‌کند و در صورت امکان تنبیه، قهر می‌کند، تهدید به فرار یا خودکشی می‌کند، یا حتی دست به فرار یا خودکشی نمایشی می‌زند. یا به عنوان مثالی دیگر، کسی که به خواست خانواده به شغلی یا ازدواجی تن داده که ظاهراً خودش نمی‌خواسته، و حالا مدام انواع باج‌ها را از خانواده می‌گیرد و منت آن پذیرش را بر سر آنها می‌گذارد و یا تهدید به خروج از آن وضعیت (طلاق یا استعفا یا...) می‌کند. مثال موارد باج‌گیری فراوان است، در واقع تمام فرزندان و (دوستان) و همسران لوس مشغول باج‌گیری هستند (البته لوس واقعی، منظور من کمی ناز کردن نیست، شخصیتاً لوس باشد).

 

برگردیم به Intimacy. این نوع عشق برخلاف دو مورد قبلی، Passion و Commitment، نمی‌تواند صرفاً احساسی باشد تنها در درون خود فرد، بدون آن که دیگری از آن بی‌خبر باشد، چون این عشق ذاتاً به دنبال ایجاد و داشتن و حفظ رابطه با دیگری است. برای همین هم هست که این عشق با بخش Social شخصیت انسان هم‌پوشانی پیدا می‌کند. در این عشق هر چه علاقمندی‌های مشترک بیشتر باشد، صمیمت هم بیشتر خواهد بود. در این عشق نقش بازی کردن نیست، باج دادن و باج گرفتن نیست. سوء‌استفاده کردن نیست. این عشق از شخص خارج می‌شود و سرایت می‌کند. اطمینان و آرامش خاطر، متعلق به این عشق است. این عشق شفابخش است.
و این عشق بسیار کمیاب است.

 

 

همان طور که گفته بودم استفان کاوی، برای هر یک از ابعاد وجودی انسان یک نیاز تعریف می‌کند که با حرف L آغاز می شود و نیاز بُعد اجتماعی ما را هم یک کلمهء ال‌دار می‌داند و آن هم Loving است. بنابراین عشقی که کاوی، برای انسان می‌شناسد از نوع Intimacy است.

 

ما خیلی چیزها را مرده می‌پنداریم و در درونی‌ترین جای درون‌مان دفن می‌کنیم، خیلی وقت‌ها هم به همراه آن موضوعات و احساساتِ (به زعم ما) مرده، چیزهای دیگری را هم در کنار آن در مقبرهء دل‌مان می‌گذاریم و رویش را هم (ظاهراً) می‌پوشانیم. در حالی که قُلُنبگی آن در همهء رفتار و اطوار و گفتار و لحن ِ زندگی‌مان جاری است.
زمین یا خاک در لاتین ِ خیلی قدیم می‌شد
 Terra و in + terra  = interrare (یعنی کنار گذاشتن یا دفن کردن چیزی در زمین) --< inter (در میان ِ ، در درون ِ) --< interus (داخلی) --< intemus (درونی‌ترین) --< intimare (آشکار کردن) --< intimatus [لاتین] --< Intimate .

 

Intimacy یعنی کسی را پیدا کنی که بتوانی، بدون هیچ ترس و نگرانی،‌ بدون هیچ عاقبت‌اندیشی، هر چه را در درونی‌ترین مقبرهء دلت دفن کرده‌ای با او آشکار کنی. مرده‌هایش خاک می‌شوند و به خاک برمی‌گردند و هر آنچه به دردخور باشد و لازم، که به همراه آن زیر خاک بوده، باز به دست می‌آید.
و آن قلنبگی که بدتر از قلنبگی‌های بـاسن و شکم در چشم همه پیدا بود و عیب بود، به ناگهان غیب می‌شود، و ما زیبا می‌شویم. 
و
Intimacy یعنی بتوانی به او کمک کنی تا درونی‌ترین دردهایش را با تو بگوید تا مثل مه در گرمای خورشید ِ عشق، محو شود و ناپدید.

 

 

Intimacy یعنی محرمیت.

 

 

 

 

ادامه از اینجا

 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 10:49 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

Commitment

 

 اول، تکمله‌ای بر پیک Passion:

در مطلب پیشین Passion را هدایتگر میل جنسی دانستم، ولی مسلماً کسی که دچار شیفتگی (Passion) می‌شود، خودش در خودش عشقی متعالی و حتی شاید مقدس را سراغ می‌کند و می‌یابد. حتی به احتمال زیاد او در ابتدا از تصور عمل جنسی با معشوق نیز در نزد خود احساس گناه می‌کند. می‌توان گفت حداقل یک علت این قضیه هم تفاوتِ هورمون‌های درگیر می‌باشد. همان طور که گفتم در شیفتگی، بالانس هورمونی دوپامین-سروتونین به هم می‌خورد، در حالی که برای برانگیخته شدن میل جنسی، هورمون‌های جنسی و در رأس آنها تستوسترون و پروژسنترون کافی است (گذشته از سیستم اعصاب سمپاتیک-پاراسمپاتیک که در هر دو کاملاً فعالانه نقش خود را ایفا می‌کند).
برای همین یک بچهء نابالغ هم که هنوز ترشح تستوسترون یا پروژسترون کافی ندارد، می‌تواند عاشق (شیفته) شود، چون در مغز خود دوپامین و سروتونین لازمه را دارد.

اینکه طبیعت، روزگار، خدا، ژنوم انسانی، نیروی برتر،‌ضمیر ناخودآگاه جمعی یا هر اسمی که دوست دارید بر آن بگذارید، بر چه اساس تصمیم دارد تا صفتی را (که من در پیک قبلی برایش هوش را مثال زدم) حفظ کند و تداوم ببخشد را کسی نمی‌داند و ما تنها می‌توانیم گمانه‌زنی کنیم و آن گمانه‌ها را امتحان و ارزیابی کنیم، همین. پس احتمال این که آلبرت از جنیفر خوشش بیاید هم با در نظر گرفتن صفاتی دیگر کم نیست.

 

دو دیگر اینکه آنچه من قصد دارم در توصیف انواع عشق بگویم، در واقع بازگویی ساده و هم‌زمان دو الگو، مدل یا پارادایم است که من بر اساس ارتباطی که بین آنها پیدا کرده‌ام، در حال بیان هر دو با هم هستم، به علاوهء کمی توضیحات و تغییراتی در آنها. یکی الگوی مثلث عاطفی (یا عشقی) اِستـِرْنبرگ است و دیگری مدل سه بعدی شخصیت از فرانتس الکساندر با مطالبی که استفان آر کاوی به آن افزوده از جمله نیازهای آن ابعاد. بنابراین من هیچ یک از این دو الگو را از دیگری نتیجه نمی‌گیرم بلکه قصدم اول بیان و سپس نشان دادن ارتباط میان آنهاست.
برای مثلث عاطفی استرنبرگ، من کتابی به زبان فارسی سراغ ندارم (اگر کسی کتابی می‌شناسد، خوشحال می‌شوم به من هم معرفی کند)، ولی الگوی انسان کامل
کاوی در کتاب هشتمین عادت او آمده است (البته کتاب کلاً دربارهء موضوع دیگری است).

 

 

سرسپردگی (Commitment)

 

یکی از استادان کلاس هیپنوتیزمم از یکی از دوستانش خاطره‌ای تعریف می‌کرد که یک پزشک افغانی بود و متخصص اطفال. می‌گفت این پزشک در همان اوایل انقـلاب، که در افغانستان حکومت کمونیـستی ِ بَبرک کارْمَل بر سر کار آمده بود و بعد هم نیروهای شوروی سابق افغانستان را اشغال کردند، به همراه پدر پیرش از افغانستان به ایران مهاجرت کرده بود. بعد از مدتی با کمک و حمایت دوستانش بورس خوبی در یکی از دانشگاه‌های معتبر امریکا برایش فراهم می‌شود. این آقای دکتر، ماجرا را با پدرش در میان می‌گذارد و از او می‌خواهد که با هم به امریکا بروند. پدر او را می‌خواند که بچه! (افغان‌ها پسر خود را بچه خطاب می‌کنند، بدون تشدید (به درستی) و دختر را دختربچه! من دیگر پیرم و توان این همه سفر را ندارم و همین‌جا هم راحتم. دیگه انقدر منو این طرف و اون طرف نکش، بذار همین‌جا بمانیم. این پزشک افغان هم از همهء امکانات بالفعل و بالقوه‌ای که می‌توانست به دست آورد چشم‌پوشی می‌کند و به خاطر آسایش پدر، همین جا می‌ماند. لازم به گفتن نیست که در اینجا مسیر رشد و ترقی ِ بیشتر، برای یک تبعهء خارجی چندان مهیا نیست و این پزشک با علم به این که نمی‌تواند در ایران، به طور مثال عضو هیئت علمی دانشگاهی شود، به خواستهء پدر تن داد و این طور که استادمان می‌گفت، ‌او به این عمل خود هم‌چنان افتخار می‌کند.

 

وقتی کسی در درون خود و برای خود این گونه تعریف می‌کند و می‌پذیرد که من او را دوست دارم، ‌پس هر آنچه او می‌خواهد و هر چه او را خوش می‌آید، خوشآیند من است و همان را انجام می‌دهم و عکسش را نه، حتی اگر به ضرر من باشد. ، یعنی او عاشق و سرسپردهء آن دیگری است. این عشق معمولاً بین مرید و مرادها وجود دارد، ولی می‌تواند بین هر دو نفر دیگری هم باشد مثلاً نزد مردی برای معشوقش یا فرزندی برای پدر یا مادرش، برادر یا خواهری برای برادر یا خواهری و یا حتی دوستی برای یک دوست.
توجه داشته باشید که در اینجا هم مانند شیفتگی
(Passion)، این نوع عشق می‌تواند کاملاً یک‌طرفه باشد، که اغلب هم هست. این هم یک موضوع درونی در فرد است. شخص با خودش قرار سرسپردگی می‌گذارد و لزوماً تعهد شفاهی، عملی، آئینی یا مکتوبی ممکن است در کار نباشد.

 

Commitment ریشه‌اش می‌رسد به فعل لاتین committere به معنی وصل و واگذار کردن، یعنی تفویض، یعنی هر چی تو بگی، یعنی خواست تو خواست من است. ، Committere= com + mittere (=send).

 

از طرفی استفان (یا استیون) کاوی برای بُعد روان انسان (Psycho) نیاز به آموختن (Learning) را تعریف می‌کند. روان انسان حتی پیش از به دنیا آمدن در حال آموختن است و همین آموختن‌هاست که آن را شکل می‌دهد و حتی بعضی معتقدند آموزش‌ها در شکل‌دهی به مغز ِ در حال رشد جنین و نوزاد هم تأثیرگذارند (نرم‌افزارهایی که سخت‌افزار را شکل می‌دهند.).
متعهد بودن و سرسپردگی هم چیزی آموختنی است. اگر کودکی از ابتدا ذهنش درگیر مسئله‌ای به نام التزام و تعهد نبوده باشد، به او مسئولیتی سپرده نشده باشد و یا در قبال انجام یا عدم انجام آن مورد بازخواست و تشویق و تنبیه قرار نگرفته باشد، مفهوم تعهد داشتن کلاً برایش غریبه و ناآشنا بوده و یا در ذهنش هر تعهدی به راحتی قابل شکستن خواهد بود، چون برای آن ارزشی قائل نیست. و البته همه می‌دانیم مؤثرترین آموزش، آموزش عملی و دیدن آن رفتار در والدین و اطرافیان و افراد جامعه است.

علاوه بر این، ما نه تنها تعهد و سرسپردگی را می‌آموزیم، بلکه خود Commitment به دنبال آموختن چیزی ایجاد می‌شود. شاید درست‌تر این باشد که بگوییم در عشق ِ سرسپرده، شخص در وافع عاشق یک موضوع انتزاعی می‌شود، مثل جوانمردی، علم، عشق، هوش، ولایت، فتوت، قدرت، استقامت و...، سپس در عالم ِ واقع، عاشق کسی می‌شود که از دیدگاه او تجسم تمام و کمال آن صفت یا ویژگی است و یا دست کم مقام والایی در آن موضوع دارد. مثل زنی که عاشق عشق ِ مردش می شود. مثال‌های دیگر از این نوع عشق، اگر مدعیانش صادق باشند، در جامعهء ما فراوان است.

 

 

 

دنباله از اینجا     ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:9 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

Passion

 

 شاید هفت یا هشت سالم بود که عاشق دختری شدم، بزرگ‌تر از خودم. او هم در همان اتوبوسی بود که ما داشتیم با آن به مشهد می‌رفتیم. شاید به نظر دور از ذهن برسد، شاید هم خنده‌دار، ولی همین الان هم که باز حال و روز خودم را در آن زمان بررسی می‌کنم می‌بینم تمام مؤلفه‌ها و خصوصیت‌های یکی از همین عاشقی‌های در یک نگاه را داشتم. دوست داشتم مدام به او نگاه کنم، به او که همیشه خندان بود و سبزه‌رو با موهای کوتاه و چالی رو گونه و چهره‌ای پذیرا. دوست داشتم همه‌ش به او لبخند بزنم. برایش دست تکان دادم و او خندید. شاید فکر کنید این کارها برای یک بچهء هفت هشت ساله عادی است، اگر هم باشد برای من نبود. می‌شد گفت من تا حدودی خجالتی هم بودم. این جور کارها هم اصلاً در عرف ما نبود. من خواهر ندارم و در تمام فامیل نسبتاً شلوغ ما هم فقط یک دختردایی و یک دخترعمه در حدود سنی خودم داشتم که با آنها هم زیاد سر و کاری نداشتم.
از شانس بود یا هر چی به طور کاملاً اتفاقی در مشهد به آن بزرگی، خانوادهء آن دختر هم آمدند و در همان خانه‌ای که ما یک اتاق کرایه کرده بودیم، یک اتاق گرفتند. سعی داشتم با او دوست شوم و با هم بازی کنیم. گذشته از این که او خودش را می‌گرفت یا مرا بچه حساب می‌کرد ولی من باز هم او را دوست داشتم، شدیداً. هر چه خوردنی داشتم، دوست داشتم با او بخورم، مدام توی راهرو پرسه می‌زدم تا بلکه او را ببینم. و من اصلاً از این عادت‌ها نداشتم و هنوز هم ندارم، ولی نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. حتی شب که می‌خواستم بخوابم، صورتش از پیش چشمم کنار نمی‌رفت، شاید باور نکنید که همین الان هم عین همان روز تصویر او را که برگشته و از بالای شانه به من نگاه می‌کند و می‌خندد و آن چال روی لُپ‌ش را به طور واضح جلوی چشمم دارم. یادم هست که چقدر غمگین بودم وقتی آنها می‌خواستند بروند. اصلاً از بقیهء سفرمان دیگر چیزی نفهمیدم. هیچ گاه او را فراموش نخواهم کرد.

 

 

لغت Passion (پَشِن) از آن لغت‌هاست که ترجمه کردن آن در فارسی، آن طور که دقیقاً عمق ِ مفهوم و منظور گوینده‌ش را برساند، بسیار مشکل است. بعضی وقت‌ها آن را عشق، گاهی شور یا شهوت، یا حتی خشم و یا خیلی ساده احساسات ترجمه می‌کنند. حالا بگذارید یک کمی این کلمه را بیشتر باز کنیم.
Passion در واقع به مفهوم احساس غالب، هیجان قوی، برانگیختگی شدید، فوران احساس (حتی خشم)، عواطف سوزان و... به خاطر کسی یا چیزی است. یک معنی خاص دیگر هم دارد، به معنی مصیبت و به طور اَخَص، در ادبیاتِ مسیحیت به درد و رنج و مصائب حضرت مسیح گفته می‌شود از بعد از شام آخر تا پایان مصلوب شدن وی.
بگذارید ببینیم جد و آباءِ این کلمه به کجاها می‌رسد. ریشهء
Passion می‌رسد به کلمهء passus در زبان لاتین که این خود، اسم مفعول از فعل pati است و این فعل یعنی suffer ، یعنی رنج کشیدن، تحمل کردن. فکر می‌کنید کلمهء انگلیسی دیگری که از همین فعل pati مشتق شده چیست؟ درسته، patient (شکیبا، صبور، متحمل،‌ بیمار).

 

به کار بردن یک کلمهء پدر مادردار در یک زبان، برای گویندهء آن زبان (آگاهانه یا ناآگاهانه) بار معنایی تمام تاریخچهء آن را با خود دارد، چه بخواهد، چه نخواهد؛ وقتی علما و حکمای یونان باستان می‌گفتند کسی که عاشق می‌شود، رنج می‌برد و باید صبور و شکیبا باشد، یا اینکه برخی عاشق را بیمار و عشق را بیماری برشمردند، مطمئناً از این شجره‌نامه باخبر بودند. شاید هم برعکس، با چون‌آن تعبیر و تفسیری از عشق، چون‌این نامی بر آن نهادند تا حق مطلبی را که می‌خواستند، ادا شود.

 

هر کدام که باشد در اصل مطلب تفاوتی نمی‌کند که نوعی از عشق وجود دارد که:

ناگهانی است، بر تمامی احساسات دیگر غلبه می‌کند و در اولویت قرار می‌گیرد، شدیداً شخص را برانگیخته می‌کند، به دنبال وصال است، غیر قابل کنترل است، صاحبش را به رنج می‌اندازد و او از درون درد می‌کشد و چاره‌ای به جز تحمل ندارد و باید شکیبا باشد. مهم‌تر از همه اینکه این احساسی است که در درون همان فرد به وجود می‌آید، بدون توجه و ارتباط به این موضوع که آیا پاسخ مناسبی هم از طرف مقابل می‌گیرد یا خیر.

 

 

هر نگاه تو مرا به بهشت می‌برد و هر بی‌توجهی تو از صد آتش جهنم برایم سوزاننده‌تر است. اگر به من لبخند بزنی در یک آن مرا صد بار می‌کشی و باز زنده می‌کنی. در تنهاییم هزار حرف برایت دارم و هزاران بوسه برایت می‌فرستم و چون می‌بینمت چنان مسخ می‌شوم که دانسته‌ها و ندانسته‌هایم را گم می‌کنم. از شرم، سر می‌اندازم و چون نمی‌توانم و نمی‌خواهم فرصت دیدنت را از دست بدهم، دوباره سر بلند می‌کنم و دوباره و دوباره و... و تو به این حال من می‌خندی. بخند، من لذت می‌برم و در همان حال رنج می‌کشم.

 

یا رب مرا به عشق شکیبا کن                        یا عاشقی به مردِ شکیبا دِه

                                                                                    اورمزدی

 

ای عشق، به خویشتن بلا خواسته‌ام              آنگه که به آرزو تو را خواسته‌ام

ابوالفرج رونی

 

مسلماً عشق‌های گفته آمده در اشعار بالا، با توصیفاتی که از آن شده از نوع Passion است که درد و لذت را با هم دارد. دانشمندان معلوم کرده‌اند که در هنگام چنین عشقی، میزان دوپامین و نوراپی‌نفرین مغز بالا رفته و میزان سروتونین در آن پایین می‌آید. نمی‌دانم که این باعثِ آن می شود یا آن باعث این یا هر دو، اما به هر جهت امروزه دیگر دانشمندان Passion را کاملاً یک روندِ بیولوژیک می‌دانند.

 

استیون کاویبرای هر بُعد از ابعاد شخصیتی انسان یک نیاز تعریف می‌کند که هر کدام با یک حرفِ L شروع می‌شوند. او برای بُعد Bio نیازِ Living را تعریف می‌کند. می‌گوید قبل از هر چیز این جسم انسان است که نیاز به زندگی دارد. پس ما به خوردن، آشامیدن، خوابیدن، فعالیت و حرکت کردن و همهء غرایز اولیه‌ای مثل ترسیدن، فرار از خطر، خشم،‌ جنگیدن با متخاصم نیاز داریم تا زنده بمانیم، اما به غریزهء جنسی چه نیازی هست؟ این نیاز را هم طبیعت در موجودات تعبیه کرده چون زندگی هم می‌خواهد زنده بماند. پس یک نوع از چیزی که ما آن را به طور عمومی عشق می‌نامیم به نام Passion، از نیاز به زندگی(Living) سرچشمه می‌گیرد که این نیاز مربوط به بخش بیولوژیک (Bio) یا زیستی انسان است.

 

 

آیا Passion همان میل جنسی است؟
اگر می‌گویند
دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید. در واقع می‌خواهند بگویند هر کسی از کسی مانند خودش خوشش می‌آید. طبیعت نیاز دارد تا ژن‌های خوبِ خود را حفظ کند و به همین طریق هم نیاز دارد تا ژن‌های معیوب خود را حذف کند، بنابراین طوری برنامه‌ریزی شده تا دو نفر (مثلاً) با IQ پایین و احتمالاً با نقص ژنتیکی به هم جذب شوند و دو تا باهوش و نابغه به هم. بدین ترتیب فرزند آن دو نفری که نقص ژنتیک دارند احتمالاً یا به دنیا نخواهد آمد یا چنان معیوب است که توان ادامهء حیات ندارد و یا عقیم است، ولی ژن خوبِ نبوغ ِ آن دیگری در چرخهء حیات همچنان باقی خواهد ماند.
اما در این بین مانعی هم می‌تواند وجود داشته باشد. افراد خیلی باهوش ممکن است به دلیل مشغلهء بیشتر از معمول یا هوش و درک بالای خود، خود را از مشکلات درگیر شدن در یک ازدواج دور نگه دارند، اینجاست که طبیعت برنامهء
Passion را اجرا می‌کند تا او را به دام بیندازد. برای همین است که Passion بعد از اتمام مأموریتش (وصال) معمولاً پی ِ کار خود می‌رود.

می‌توان گفت Passion هدایت‌کنندهء میل جنسی است، وگرنه برای برطرف کردن میل جنسی، روش و محل فراوان است.

 

 

 

پس آن سرخکی که هر کس یک بار در زندگی خود به آن مبتلا می‌شود، همان عشق پرشور ِ تب‌‌آلود و پر از درد و رنجی است که طالب وصال است و بیگانه لغت دقیق‌تری برای آن دارد و به آن Passion می‌گوید.

 

 

 

 

 

 

دنباله از اینجا                     ادامه دارد... 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 12:44 توسط آرش | موضوع: ... و اما عشق |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed