(نوشته شده در 6 دی 85)

از کژال خانوم از بابت بذل محبتی كه فرمودند و بنده را هم دعوت کردند بسیار سپاسگزارم. و امّا بعد...
اول شرح ماجرای بازی از زبان سلمان (این بازی را سلمان، اولین بلاگر فارسی، به راه انداخته بود.)
بازی سادهای است: کسی شروع می کند و 5 نکته از چیزهایی که خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمیدانند را مینویسد و آخرش هم 5 نفر را معرفی میکند. آن 5 نفر هم به همین ترتیب بازی را ادامه میدهند.
و این هم پنج تا از خصوصیات من كه احتمالاً شما دوستان عزیز نمیدانستید:
1. فكر میكنم من زیادی به زیبایی اهمیت میدهم. طبیعتاً سلیقهٔ خودم را هم دارم ولی مسئله این است كه در این یك مورد نتوانستهام و نمیتوانم كوتاه بیایم هرچندی هم كه سعی كنم. البته این مشكل معمولاً وقتی پیش میآید كه بخواهم چیزی را برای خودم انتخاب كنم یا به سفارش كسی برای او انتخاب كنم.
شاید به نظر برسد که این مسئلهٔ چندان مهمی نباشد، ولی یك وقتهایی خیلی هم میتواند دردسرساز بشود، هر چه هم كه بگویند ”زیبایی و زشتی مال دو روزه“ و ”خیلی زود همه چی عادی میشه، به اخلاق و چه و چه توجه كن“، ولی در همان حین كه همهٔ آنها هم مهّماند ولی وقتی آنها مهّمند كه این یكی هم حضور داشته باشد. بالاخره دیگه... چه میدونم..
2. من تا همین چند سال پیش، حدود بیست و پنج سالگی، به كرگدن میگفتم ”كرگردن“ ! خودم هم تا آن موقع نفهمیده بودم! نه در شنیدن این كلمه و نه در خواندن این كلمه متوجه تلفظ صحیح آن نشده بودم. وقتی یه روز كه باز هم گفتم كرگردن! یكی از دوستام گفت ”منظورت كرگدنه؟“ من گفتم ”چرا میگی كرگدن؟“ گفت ”خب واسه این كه كرگدنه نه كرگردن!“ بعد من به چند تا نوشته مراجعه كردم كه دیدم بهبه! اینجا رو باش!
3. دلم برای عاشقی تنگ شده.... من یه بار تو زندگیم اونجوری عاشق شدم..... خوب بود ولی وقتش كم بود!
حالا دلم میخواد یكی پیدا بشه كه از همه نظر برام تحسینبرانگیز باشه تا بتونم عاشقش بشم. هـِی! روزگار! *
4. از حدودای سیزده سالگی من شدم عاشق سینما (این عاشقی به عاشقی بند قبلی ربطی نداره!). آن موقعها همین اكبر آقای عالمی (مجری فعلی سینما ماوراء) میاومد شبكهٔ دو با یه برنامهای به نام ”آن روی سكه“ و از فیلمسازی میگفت، سهشنبهها. من یه دفتر داشتم كه موقع این برنامه كه میشد میاومدم مینشستم جلوی تلویزیون و جزوه مینوشتم! (سال 63) برنامههای دیگری هم با همین حال و هوا پخش میشد مثل ”جادوی سینما“، ”فانوس پندار“، و برنامههایی در ارتباط با اخبار سینما مثل ”هنر و اندیشه“،”این سو و آن سوی سینما“ (غیر از برنامهای بود با نام مشابه كه سالها بعد در شبكهٔ تهران پخش میشد)، كه پای ثابت همهشون بودم... سرتون را درد نیارم، یه وقتی چشم باز كردم دیدم به جای اینكه زیر متون درسی پزشكیم را خط بكشم دارم زیر خطوط نوشتههای مجلهٔ فیلم و كتابهای فنی سینمایی دربارهٔ كارگردانی و طراحی صحنه و نورپردازی و فن بیان بازیگری و... خط میكشم. به كتابخونهم كه نگاه میكردی میدیدی كتابهای سینماییم از كتابهای پزشكیم بیشترند! مثل این یارو تو فیلم آماتور كیشلفسكی كه همه چی را تو كادر میدید. تا همین سه چهار سال پیش این وضع ادامه داشت كه بالاخره جنونش را استادم با انرژی درمانی از سرم انداخت. (اینكه میگم جنون فقط به یك موردش اشاره میكنم):
اوایل واسه جشنواره فجر باید میاومدم تهران (آن وقت من تهران نبودم) و از اونجایی كه با بچهها عادت داشتیم فقط فیلمهای خارجی را بریم و یكی دوتا از فیلمهای ایرانی از كارگردانها مورد علاقهمون، واسه فیلم پری داریوش مهرجویی مجبور شدم از ساعت هشت صبح تا یك نصف شب تو صف سینما آزادی مرحوم** بایستم، چون اینجا دیگه بچهها نبودن تا یه جوری تو صف جا داشته باشیم! البته تو صف هم صفای خودش را داشت گپهای سینمایی با افراد توی صف و دوستیهایی كه ایجاد میشد. آن شب باتوم هم خوردیم جای شما سبز!
5. خب رسیدیم به پنجمی. دیگه چی بگم؟ خب به نظرم من یك كمی زود عصبانی میشم ولی با این حال قابل تحملم! خودم دقت كردم دیدم این از كوره در رفتنهام مال موقعی است كه با كسی بحث میکنم كه واكنش که نشون میده، خیلی كمتر از اونیه كه ازش انتظار میره، (حالا سنی، تحصیلی، فرهنگی یا از هر نظری).
اما روی هم رفته در یك جمع ناسازگار، من مثل یه كاتالیزورم یا مثل یه جور سازگاركنندهٔ بقیه عمل میكنم، البته به طور ناخودآگاه. شاید به همین دلیل یكی از دوستام بهم میگفت تو خیلی سیاستمداری! ولی اصلاً هم نیستم! علاقهای هم به سیاست ندارم. ولی دیپلماسی چیز خوبیه كه باز هم من ندارم، آخه من خیلی رُكَ هستم و تازه دارم روی خودم كار میكنم تا یك كمی از این نظر تعدیل بشم! و بالاخره این كه من خیلی به شماها معتاد شدهام و این خیلی بده!
حالا من هم به نوبهٔ خودم باید پنج نفر را به ادامهٔ بازی دعوت كنم:
[دعوتیها امروز نوشته شدهاند و جدیدند. آنهایی که سال 85 دعوت شده بودند جوابهای خودشون رو دادهاند]
این منم، ماهور، دختر نارنج و ترنج، دیلماج، روانی و...
همهء شما دوستان عزیز

با توجه به استقبال دوستان میخواستم یک آهنگ دیگه در راستای همون هنر ایرانی دفعهء قبل بذارم ولی دیدم دیگه محرم شروع شده، گفتم فعلاً رعایت کنیم و آهنگهای جینگولمستونی رو بذاریم برای بعد. فعلاً این یکی رو بشنوید از خانم وَنِسا پارادایز همسر جانی دپ عزیز. این آهنگ رو وقتی دبیرستان میرفتم از رادیو مونتکارلوی عزیز می شنیدم. محصول سال 1987

بهشت بر فراز تهران؟
سپید
سرد
سیال
سقوط میكنم٬ سبُك.
سقوطِ فرشته
سُریدنِ برف است پنداری.
خوشا خوشا به حال تو آدمی!
كه دلشاد میشوی
حتی از سریدنِ سردِ من
هنگام كه به صورتْ سقوط میكنمِ سبك
به رویت.
من شادی سردم را به تو میبوسم و
گرمی عشقت را میمكم ساكت
تو به اشك مینشانیم از شور.
از شور عشقی كه ندارم
من
دلش را ندارم٬
نه٬ دلی برایش ندارم.
16 دی 1386
(نوشته شده در 28 و 29 مهر 1385)
این خانمی كه تصویرش را ملاحظه میفرمایید، زن اول جناب آدم است. بله، ایشان همسر اول آدام (Adam) یا همان حضرت آدم (ع) خودمان است.
لیلیت (Lilith) زنی بود بسیار زیبا، سفیدپوست و با موهای بلند و فردار، كه پیش از حوا (Eva) یا ایو (Eve) به همسری آدم درآمد. طبق روایتِ عهد عتیق (كتاب آفرینش: 1،27) پیش از آنكه خداوندْخدا (یهْوه) حوا را بیافریند، اسماء را به آدم آموخت (ایضاً قرآن: بقره 31-33) و به آدم گفت كه اسم تمام آفریدههایش را بگوید. پس قرار شد تا تمامی پرندگان و خزندگان و چرندگان و جنیان و دیوان و پریان و دیگر مخلوقات به نوبت و ب
ه همراه جفت خود از برابر آدم عبور كنند تا او آنها را به نامشان بخواند (بنامد؟).
بعد از این برنامه، آدم غمگین شده و بر خداوندْخدا شاكی میشود كه: ”آخر ای خداوند حكیم! چرا همه جفتند، ما تَكیم؟!“
یكی از دیوان مؤنث (به معنی دیو توجه داشته باشید)، این شِكوهٔ جناب آدم را میشنود و پا پیش میگذارد و حاضر میشود به عقد جناب آدم درآید.
اما...
كی بود گفت ”كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها“ ؟ آدم هم از همان اول داستان با این لیلیت خانم مشكل پیدا کرد. حالا دعوا سر چه بود؟ بر سر یك چیز شاید مسخره! و آن اینكه چه كسی باید زیر بخوابد!
بعد یك روز كه... نه ببخشید، قاعدتاً یك شب كه این دو تا طبق معمول باز سر این قضیهٔ زیر خوابیدن و رو خوابیدن دعوا (شما بخوانید عدم تفاهم) داشتند، لیلیت به آدم گفت: ”اصلاً چرا تو باید بالا و باشی و بر من مسلط باشی، و اختیار عمل هم دست تو باشه؟!“ آدم هم مثل همیشه بیسیاست هم برمیگردد (نه برنمیگردد!) و میگوید: ”برای اینكه خدا من را از غبار پاك آفریده و تو را از لجن و كثافاتِ رسوب كرده!“ این را كه میگوید لیلیت حسابی كفرش در میآید و اسم اعظم خدا را به زبان میآورد (حالا از کجا میدانسته خدا میداند) و باد میآید و لیلیت را به خواست او از همانجا به آسمان برده و حتی از باغ عَدَن (Eden) هم خارج میسازد. آدم هم همانطور میماند مات و حیران كه ”چی شد؟!“ بعد كه از حیرت خارج میشود بلند میشود میرود دست به دامان خدا میشود كه: ”یك كاری بكن خداجان، آبرویمان رفت!“ خدا هم فوری سه فروند فرشته را مأمور میكند تا بروند و همسر قهركردهٔ حضرت آدم را پیدا كرده و برگردانند. 
آنها بعد از جستجوی فراوان، خانم را در سواحل دریای سرخ پیدا میکنند. اما هر چه از فرشتهها اصرار، از لیلیت خانم انكار كه ”عمراً اگر برگردم.“ خلاصه آخرش فرشتهها به او میگویند: ”اگر برنگردی ما هر روزی كه اینجا بمانی، صد تا از بچههای پلید تو را خواهیم كشت!“ لیلیت هم كمی فكر میكند و نهایتاً حتی به این قیمت هم حاضر نمیشود كه برگردد و جنس دوم باشد. فرشتهها هم دست از پا درازتر برمیگردند و سرافكنده قضیه را برای آدم و خدای ایشان میگویند. خدا هم به آدم میگوید: ”اصلاً ولش كن! بیا جلوتر ببینم!“ و بعد بیهوا و یههویی یه كم از دندهٔ چپ او را برمیدارد و از همان یك ذره دنده، یك حوا درست میكند كه بیا و ببین! (البته مطابق تصاویر به جا مانده، حوا به پای لیلیت نمیرسد.)
از آن طرف بشنوید كه وقتی خبر افتتاح ِ اختراع ِ حوا به گوش لیلیت میرسد، او هم میگوید: ”خیلی خوب! حالا كه اینطور شد، من هم تا ابد از بچههای آدم و حوا شكار خواهم كرد.“
لیلیت در صحاری جنوب غربی بحرالمیت (Edom)، که محل سُكنای دیگر اهریمنان نیز بود میماند. بعداً ”سمائیل“ كه حوا و سپس آدم را میفریبد و از بهشتِ آسمان رانده میشود، نیز به آنجا آمده و لیلیت را به عنوان یكی از همسرانش برمیگزیند. فرزندان لیلیت از آدم را لیلین (Lilin) و فرزندان او از ابلیس (سمائیل سابق) را سوكوبوس Succubus و اینكوبوس Incubus م
یگویند. سوكوبوسها كه مؤنثاند وظیفه دارند در خواب به رؤیای مردان آمده و آنها را اغوا كنند و سیمـِن (semen) آنها را بدزدند (حالا به چه دردشان میخورد، خدا عالم است). اینكوبوسها هم که مذكرند مشابه همین وظیفه را در قبال زنان دارند، بخصوص اگر حامله باشند. ”فلج شدن در خواب“ را هم به گردن اینها میاندازند.
![]()
در موزهٔ اور.شلیم در اسرا.ئیل یك طلسم مربوط به قرن هژده یا نوزده میلادی نگهداری میشود كه لیلیت را در زنجیر نشان میدهد و زیر آن هم نوشته است: "Bind Lilith in chains". و ظاهراً این طلسمی برای محافظت از نوزادان پسر از شر لیلیت بوده است.
در بعضی نگارشهای اناجیل و همینطور در كتیبهٔ گیلگمش به دلیل مبهمی لیلیت را در ارتباط با جغد و صدای جیغ مانند شباهنگ آوردهاند. از سوی دیگر لیلیت را یك اهریمن شب دانسته و از نظر ریشهٔ لغت نیز آن را از ریشهٔ كلمهٔ سامی (ریشه¸زبان عبری و عربی) LYL به معنی شب (همان لِیل عربی) میدانند.
به نظر من دیو مؤنثی که در ایران ” آل“ نامیده میشود و معنقدند که میآید و نوزاد را میبرد (گاهی هم زائو را) نباید بیربط به لیلیت باشد.
در پایان میخواهم به یك موضوع دیگر نیز كه از دیشب ذهنم را به خود مشغول كرده، اشاره كنم. شهرنوش پارسیپور در كتاب جذاب و زیبای خودش ”طوبا و معنای شب“ قهرمان داستانی دارد به نام لیلا (كه میدانیم از همان ریشهٔ لیل عربی است، فكر میكنم به معنای دختری كه چشم و ابرویی به سیاهی شب دارد). در جایی از داستان معلوم میشود كه این لیلا همان زن اثیری كتاب ”بوف كور“ صادق هدایت است. ارتباط این لیلا و آن بوف (جغد) و آن طلسم ایرانی در آن موزه و نوع ارتباط دوگانهٔ راوی داستان بوف كور با زن اثیری/لكاتهاش به نظرم جای تأمل بیشتری دارد. اگر شما هم نظری در این رابطه دارید، مرا هم بینصیب نگذارید.
امروز نوشت1 : به نظرم نام لولیتا (Lolita) هم بیربط با لیلیت نباشد.
امروز نوشت2 : به طور اتفاقی در جستجوهای این پیک متوجه شدم که eve در انگلیسی به معنی شبِ عید یا شب عرفه هم هست.
امروز نوشت3 : عید شما هم مبارک.
بعداً نوشت: تو متن ویکی دیدم که لولو (Lulu) هم از همین ریشه است، میگم لولو بیاد بخوردتها! (لولو به معنی نفس اماره و هرزگی است.)
منبع: ویكیپدیا: اینجا
سر بزنید، مطمئناً چیزهای بیشتری گیرتون میاد.
از میان پیامها:
سارا : اینکه یک زن آزاد و مستقل تبدیل شده به یک شخصیت منفی و دزد بچهها یا از نظر شما دوست دانشمند و فرزانه، خود خودِ آل شاید دستکاری آقای آدم باشه در تاریخ..خوب خیلی زور داره بعد کلی دست و پا زدن و به وساطت گرفتن فرشته ها و ملائک باز هم یکی حاضر نشه باهات هم بستر شه...
تحریف واقعیت همه جا هست ..شما هم اگر جای آقای آدم بودین میگفتین پیف پیف لیلیت بوووووووووووووووو میده.

(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۸۵)

اواخر فیلم "دشمن پشت دروازه"، رفیق دانیلف به رفیق زایتسف میگوید (نقل به مضمون): "فكر میكردیم [ما كمونیستها] میتونیم عدالت رو به وجود بیاریم. جامعهای كه همسایه با همسایه برابر باشه و هیچكی به هیچكی حسادت نكنه."
معمولاً وقتی صحبت از عدالت میشود، مردم یا به یاد عدالت در دادگاهها میافتند و یا عدالت اجتماعی كه معمولاً با میزان فقر و توزیع برابر ثروت بین مردم سنجیده میشود، اما بر فرض محال اگر هم توانستیم همه را به زور در یك سطح از دارایی نگه داریم، آیا داراییهای دیگری برای حسادت باقی نمیماند؟ استعدادها، چهرهها، هوشها، فیزیك بدنی و و و... با این مقولاتِ از پیش داشته چه باید كرد؟
شاید، باید به فكر تغییر در تعریفهایمان از عدالت باشیم.
از میان پیامها:
مَنا : ...و عدالت ستم معتدلیست که درون رگ قانون جاریست...
رها : عدالت ظلم تو هستش به من، وقتی تو خدایی و منو در جایی، زمانی ، مکانی نباید...آفریدی....
امروزنوشتِ خودم:
من فکر میکنم بهترین عدالت آن باشد که دولتمردان هر جامعهای بستری فراهم آورند تا هر کس در جایی قرار بگیرد تا در همان حال که خودش و دیگران از تواناییهای بالفعل وی استفاده و لذت میبرند، استعدادهای بالقوهء او هم به فعل در بیاید تا شکوفاتر شود.
چه خوب است اگر از همان ابتدا کاتالوگ و راهنمای هر کسی را داشته باشیم و براساس آن کمک کنیم تا او به کامیابی برسد و همه احساس خوشحالی و خوشبختی و غرور کنند. این طوری دور میبینم انسان خوشبختی به انسان خوشبخت دیگری حسادت کند.
در قسمتهای اخیر سریال قهرمانان (Heroes) زنی ناشنوا وارد داستان شده است که توانایی ویژهای دارد. او میتواند هر صدایی را ببیند. این توانایی برخلاف بیشتر تواناییهای دیگری که در این سریال دیده شده در جهان واقعی هم وجود دارد و دیده شده است. تنها معدودی توانایی دیگر در این مجموعه هست که آنها هم مابهازای بیرونی دارند، مثل توانایی حرکت دادن اشیاء از دور (Telekinesis) و یا خواندن افکار دیگران و القای ذهنی (Telepathy).

(نوشته شده در 16 خرداد 85)
در دنیای واقعی، بث (Beth) از وقتی كه به یاد میآورد، نُتهای موسیقی را میدید، نه مثل دیگران بر خطوط حامل و روی كاغذ بلكه به شكل نوری رنگی كه با زدن هر كلاویه در پیش چشمانش ایجاد میشد و دیدن همین بازی رنگین نورها او را برای آموختن پیانو مشتاقتر میساخت.
الیزابت هم هر بار كه قاشق غذا را به دهان فرو میبرد دوایر و مثلثها و مربعهایی را میدید كه هر كدام به رنگی بودند. او میگوید كه این پدیده مشكلی برای او ایجاد نمیكند، در واقع او تصور میكند این بقیهء مردم هستند که نیمی از لذت غذا خوردن را درك نمیكنند!
چندین سال پیش، روزی به این مسئله فكر میكردم كه ما از كجا میتوانیم مطمئن باشیم كه دیگران هم دقیقاً مانند ما یك چیز را درك میكنند؟ آیا شما هم وقتی به یک برگ نگاه میکنید همان چیزی را در مغز خود میبینید که دیگری میبیند و به آن میگویید سبز؟ بعد از آن ناگهان به این فكر افتادم كه اگر میشد مثلاً با یك عمل جراحی جای اعصاب چشم و گوش را عوض میكردند، چه اتفاقی میافتاد؟ یعنی به طور مثال اگر میشد جایی در بین راهِ گوش تا مغز، عصب شنوایی را قطع میكردند و در محلی ما بین چشم تا مغز هم عصب بینایی را میبریدند و بعد بهصورت ضربدری دوباره آنها را پیوند میزدند به این صورت که عصب شنوایی پیامهای عصبی شنوایی را به بخش بینایی مغز میبرد و عصب بینایی پیامهای بینایی را به بخش شنوایی مغز!
از نظر تئوری در آن صورت شما باید دنیای اطراف خود را با چشمانتان میشنیدید و صداها را هم میدیدید!

از نظر عملی، هنوز چنین چیزی امكان پذیر نیست، ولی كسانی هستند كه ظاهراً اتفاق دیگری برایشان افتاده است یعنی بعضی از حسهایشان تاحدودی با هم آمیخته شدهاند، انگار که مثلاً عصب شنوایی، سر راه خودش یک عصب فرعی هم به عصب بینایی داده باشد. اینها، به طور مثال، علاوه بر اینكه نُتهای موسیقی را میشنوند آنها را بهصورت رنگهای خاصی هم میبینند یا مثلاً اعداد را رنگی میبینند. برخی دیگر از این افراد طعمها و مزهها را به شكل اشكال هندسی یا رنگها میبینند ، مثلاً مزهء شیرین را به شكل دایرهای صورتی درك میكنند، و یا مزه را بهطریقی لمس میكنند، مثلاً تندی را شبیه بُرندگی یا شوری مثل زبری. این گونه افراد دنیای ما را به روشهایی غیرمعمول و شاید هم هیجانانگیزتر تجربه می کنند و در واقع چنین به نظر میرسد که در دنیایی بین واقعیت و رؤیا زندگی میکنند. این حالت اصطلاحاً سینستزی (Synesthesia) نامیده میشود که از ریشه یونانی Syn به معنای باهم و aesthesis به معنای درک ساخته شده است.
تا مدتها این پدیده به عنوان موضوعی غیرواقعی تعبیر می شد، اما تحقیقات سالهای اخیر دانشمندان، واقعی بودن آن را آشکار کرده است. یک علت احتمالی كه برای بروز این حالت مطرح میشود وجود ارتباط متقاطع میان برخی نواحی ادراك حسی در مغز این گونه اشخاص است که قاعدتاً باید مانند مغز افراد عادی به صورت مجزا فعالیت کنند.

محققان نمیدانستند که اگر شخصی كه دچار سینستزی است و هنگام دیدن عدد 5، رنگ قرمز و با دیدن عدد 2، رنگ سبز را میبیند، به صورتهای دیگری این اعداد به او نشان داده شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به این منظور چندین عدد 2 را به اشكال متفاوت به نحوی که یک مثلث را تشکیل دهند کنار هم قرار دادند، با این فرض كه اگر این حالت واقعی باشد، افراد مورد بررسی میباید به راحتی مثلث را ببینند، زیرا آنها اعداد را رنگی میبینند و بنابراین مثلث مذکور براحتی دیده میشود. هنگامی که این آزمایش به انجام رسید، جواب کاملاً واضح بود برخلاف افراد عادی این قبیل افراد به طور کامل اَشکالی را که به وسیله اعداد مزبور تشکیل شده بود تا 90درصد براحتی دیدند. بنابراین دانشمندان نتیجه گرفتند که این پدیده امری واقعی است نه تخیلی.
تحقیق روی این پدیده دانشمندان را به دانستن مطالب جدید دیگری رهنمون شد كه به همین اندازه جالب و هیجانانگیز بودند.
برای مطالعهء بیشترمیتوانید به لینكهای زیر نیز مراجعه نمایید:
http://www.cnn.com/HEALTH/9511/synesthesia/
http://home.alphastar.de/Vilen01/
http://cytowic.net/Synesthesia/Synesth__Encyclo_/synesth__encyclo_.HTM
(نوشته شده در 12 مرداد 85)
”كلیله و دمنه“ را همه میشناسیم. همان مجموعه داستانی كه از هندی به پهلوی درآمد و از پهلوی به تازی و از تازی به پارسی. 
دادبه زردشتی از ”گور“ فارس در دستگاه حَجّاج یوسف، ستمكار تازی، به كار دیوانی ِ فارس و عراق میپرداخت. حجاج از كینهای كه به پارسیان داشت، او را بدنام كرد كه از باج ِ آن استانها دستبُرد مینمود. پس او را چنان شكنجه نمود كه دستانش لرزش گرفت.
روزبه، پسر دادبه، یكی از نویسندگان و دانشمندان خاوری به شمار میرفت كه سُفیان پسر معاویه كه فرمانروای بصره بود، به دستور منصور عباسی، به سال 143 هجری او را كه سی و شش سال بیشتر نداشت نامردانه بكشت.
روزبه را برای اینكه خوار نشان دهند ”ابن مقفع1“ خواندند.
و ما پس از حدود هزار و سیصد سال در كتابهای فارسی و تاریخ ادبیاتِ مدارسمان همچنان میخوانیم كه ”ابن مقفع“ ، کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی برگرداند.
یادت گرامی روزبه پسر دادبه.
1. مُقَفَّع، به معنی مردی كه همواره سرشكسته باشد، نیز تلویحاً اشاره دارد به كسی كه دستانش درهمكشیده و لرزان باشد. (المعجم)
* از پیشگفتار مُجمَلالحِكمَه (رسائل اِخوانالصفا) پژوهش دكتر محمدتقی دانشپژوه
از میان پیامهای این پیک:
نویسنده 1: ابوریحان بیرونی آورده ست که چون ابن مقفع کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به تازی نقل کرد باب برزویه را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد. و آنان را برای پذیرش آیین خود که دین مانی بود آماده سازد.
پ.ن: اینجا را هم ببینید
![]()
(نوشته شده در ۱۸ خرداد ۸۵)

دیروز پریروزها بعد از مدتها، برای چندمین بار باز هم نشستم و (به همراه مهمونهام،پسرعموجان و خانومش) ”كازابلانكا“ را نگاه كردم.
توصیه میكنم اونهایی كه فیلم را ندیدند، پیش از دیدن اصل ِ بدون سانسور فیلم به هیچ عنوان نسخهء سانسوری فیلم را نبینند كه موجب خُسران عُظما خواهد بود، و توصیهء مهم دیگری هم میكنم به اینكه حتماً سعی كنید دوبلهء اول ِ فیلم رو گیر بیارید و ببینید كه در آن مثل همیشه حسین عرفانی جای همفری بوگارت صحبت نمیكنه (فكر كنم ناصر طهماسب باشه، اُعجوبهء دوبلهء فارسی). و فقط در صورتی فیلم را به زبان اصلی ببینید كه انگلیسی زبون مادریتون باشه!!
اما بعد.
یادم میاد وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم و در جریان داستانش نبودم (كه این از عجایب بود، چون همیشه تو مجله فیلم كه مشتركش بودم یه جایی، یه جوری داستان خیلی از فیلمها لو میرفت كه خوب طبیعی بود و ...) وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم، همراه با پیشرفت داستان، هی طرف ”ریك“ (بوگارت) میشدم و به ”ایلزا“ (برگمن) بد و بیراه میگفتم، دو دقیقه بعد كه قضیه معلوم میشد كه چی بوده، میدیدم كه نه بابا! آن بیچاره هم حق داشته. بعدش یك كم جلوتر، میدیدم خب یه جورایی ”ویكتور لازلو“خان بدبخت (پل هنرید) هم ”حیوونی“ بوده! خلاصه آدم آخر این فیلم حداقل یه نتی
جهء اخلاقی میگیره و آن اینكه زود قضاوت نكنه! ( كه نمیدونم من بالاخره اینو یاد گرفتم یا نه!)
از این حرفها گذشته، از صحنههای قشنگ و تكنیكی فیلم كه من همیشه ازش لذت میبرم (غیر از كل داستان و صحنههای رمانتیك و دیالوگها و بازی با سایهها و ...)، یك جایی هست اوایل فیلم كه بعد از دستگیری كسی كه ورقههای عبور را پیش ”ریك“ میگذاره، یعنی ”هوگارت“ (پیتر لوره) یك كمی كافه شلوغ میشه، در اینجا بوگارت با آرامش و اعتماد به نفس در حالیكه داره برمیگرده توی كافه، به همه میگه ”دیگه تموم شد، همه چیز روبراهه.“ و در همان حال بدون اینكه نگاه كنه یك گیلاس واژگون شده را میایستونه و با این حركت ظریف در واقع دیالوگش را دراماتیزه (نمایشی) میكنه.
جالبتر اینكه مایكل كورتیز (كارگردان) از همین واژگون شدن لیوان در دو جای دیگهء فیلم به عنوان معادل شروع بر هم
خوردن اوضاع (درونی و بیرونی) استفاده میكنه. یكی در اولین شبی كه ”ریك“، ”اِلزا“ را بعد از مدتها توی كافهاش دیده و نشسته تا خرخره خورده و خاطرات پاریس را به یاد مییاره، دستش میخوره و لیوانش ولو میشه روی میز و مشروبش میریزه، كه نشاندهندهء به هم خوردن تعادل درونی شخصیتی ”ریك“ و ”نامرتب بودن همه چیزه“ ؛ و پیش از آن هم وقتی داره خاطرات پاریس را مرور میكنه، میبینیم كه روزی كه برای آخرین بار ”اِلزا“ را در پاریس میبینه و قرار ساعت پنجِ عصر رو باهاش میگذاره... (هی! طفلكی ریك!) آره اینجا هم دست ”اِلزا“ میخوره به گیلاس مشروب روی میز، كه تلویحاً خبر از به هم خوردن اوضاع رابطهء اون موقع ِ این دو تا میده.
خب شاید حالا دیگه این چیزها چندان هم شگرد هنرمندانهای به حساب نیاد ولی توجه داشته باشیم كه اولاً فیلم از اولش هم قرار نبوده یك فیلم ”هُنری“ بشه و جزو تولیدات هفتگی وارنر برادرز بوده كه بایستی برای سینماهای خودشون آمادهء پخش میكردند. با این حال چنین تیكههایی برای یه فیلم هالیوودی 64 سال پیش خیلی هم زیاد بوده، هنوز نه سینمای موج نویی و نه اَندی وارهولی و...
خانه = Casa
سفید = Blanca

(نوشته شده در ۲۵ مهر ۸۵)
ترس از نداشتن چیزی است كه داریم.
لذت در داشتن چیزی است كه داریم.
رنج در نداشتن چیزی است كه نداریم.
آرزو برای داشتن چیزی است كه نداریم.
...بهتر است بدانیم چه چیز داریم و چه چیزی نداریم.

هانی: و بهتر از اون اینه که داشته هامونو حفظ کنیم و سعی کنیم نداشته هامونو بدست بیاریم.
(نوشته شده در 25 اردیبهشت 85)
گاهی كتاب ”مقدس و نامقدس“ از میرچا الیاده را مزمزه میكنم. مطالبش سخت نیست ولی سخت نوشته شده، شاید هم زیاد خوب ترجمه نشده، نمیدانم به هر حال چون مطالب تفكربرانگیزی دارد نمیشود تندتند خواند و رد شد. بخشی از آن را كه فعلاً ذهنم را مشغول خود كرده در اینجا بازنویسی و به طور خلاصه میآورم:
یك كسی به نام ”رودُلف اُتو“ كتابی نوشت به نام ”مقدس“ كه دیدگاهی جدید و اساسی داشت، البته در سال 1917. اُتو آمد به جای بررسی عقاید دربارهء خدا و دین، كیفیات تجربهء مذهبی انسان را تحلیل كرد. او هم الهیاتشناس بود و هم تاریخنگار ادیان، امّا صرف نظر از جنبهء عُقلایی و نظری دین، عمدتاً خود را بر جنبهء غیرعقلایی دین متمركز ساخت. او فهمید كه عقیده به ”خدای زنده“ به چه معناست، خدایی كه با خدای فیلسوفانی چون اِراسموس فرق داشت. این یك تمثیل اخلاقی صِرف، یك خیال و پندار و یا فقط یك عقیده نبود (خدای زنده، چیزی مثل خدای ما). این، قدرت ترسآوری بود كه بیشتر و یا تماماً در خشم خدا متجلی میشد.
اینطور كه من از كتاب فهمیدم یا شاید نظری كه من ترجیح میدهم، این است كه تجربهء بشر در برابر آنچه كه او مقدس میشمارد دو مقولهء به هم تنیده و بافته به یكدیگر است:
ترس رازآمیز (mysterium teremendum) و
شیفتگی رازآمیز (mysterium fascinans)
كه این هردو با هم احساس نوعی احترام در برابر عظمت و قدرت را در شخص برمیانگیزند كه او (انسان) نام آن را تقدس میگذارد.
بگذارید مثالی بزنم. شخصی را مثل یك مدیر یا رییس خود در یك اداره، شركت یا سازمان، و یا یك معلم كلاس درنظر بگیرید كه به نظر شما تقریباً از همه نظر در نوع خود كامل است و او را تحسین میكنید و حتی بیشتر، كاملاً شیفتهء او هستید، در حدی كه او را الگوی خود قرار داده و تمام تلاش خود را مینمایید كه مانند او شوید. از طرف دیگر او در مقام و جایگاهی قرار دارد كه میدانید میتواند در صورت بروز خطایی از جانب شما، شما را تنبیه نماید و اگر چه تنبیه او میتواند سختترینها باشد، كه احتمالاً درمورد دیگران شاهد بودهاید (مثلاً اخراج یا جریمه و یا درمورد معلم شاید تنبیه بدنی)، ولی كمترینش برای شما روی خوش نشان ندادن و یا حتی روی گرداندن از شما خواهد بود، البته اگر شاگرد زرنگ و مورد توجه یا كارمند نمونه باشید. بنابراین این تقدس ناشی از عظمت همراه با نوعی از انواع قدرت است. این احساس را میتوانید در برابر یك بنای بزرگ و باعظمت كه از نظر معماری یك كار بینقص و زیبا و عالی به نظر برسد، هم داشته باشید (چند نمونه به ذهنتان میآید؟).
میرچا میگوید ”امر خدایی“ خود را همچون چیزی ”به كلی دیگر“، چیزی اساساً و كاملاً متفاوت ارائه میدهد. چیزی غیرانسانی و غیرطبیعی، چیزی كه انسان خود را دربرابر آن فقط یك مخلوق احساس میكند.
انسان از وجود مقدس آگاه میشود زیرا مقدس خود را همچون چیزی بهكلی متفاوت از نامقدس متجلی میسازد، خود را نشان میدهد.
با تجلی مقدس در هر شیء آن، ”چیزی دیگر“ میشود، در حینی كه همان كه بود نیز هست (به اینهمانی ِ خود ادامه میدهد.).
برای انسان باستانی تا جوامع پیش از عصر جدید، مقدس برابر بود با قدرت. مقدس با هستی اشباع شده است.
حالا بعضی از سئوالاتی كه فعلاً مشغولشانم:
چطور نامقدسی محل جلوهء مقدس میشود؟
مفهوم احترام چیست و ما چه كسی را محترم میدانیم؟
خودِ یك وجود قدسی چه احساسی دارد؟
از میان کامنتها:
ملینا: در مورد مقدس تعاريفي كه اينجا اومدن تقريبا درست بودن و از ديد من مقدس يعني موجودي شگفت انگيز و كشف نشده با جبروت و عظمت و كبريايي خارق العاده و زواياي وجودي رمز آلود كه در عين حال بسيار مهربان و عاري از هر كراهت و نازيباييست . و براي توانايي او حد و حصري نيست . قادر مطلق مهربان بخشنده با سعه صدر . اوج و نهايت زيبايي و نيكويي . كه در وجود انسان نوعي ترس آميخته به احترام و گشفتي رو برانگيخته مي كنه .
پ.ن: برای بیشتر خواندن
(نوشته شده در 24 خرداد 85)
”وودی آلن“ كارگردان و كمدین مشهور آمریكایی در فیلم ”آنی هال“ میپرسد چرا ما خودمان را به خاطر چیزهای پیچیده و مشكل و زجرآوری به نام روابط انسانی به دردسر میاندازیم؟ برای چی تلاش میكنیم تا چیزهایی دربارهء سایر انسانها بدانیم، و برایشان اهمیت قائل شویم، و محبتمان را نثارشان كنیم، از عشق آنها نیرو بگیریم، قدرشان را بدانیم، و به خاطرشان بجنگیم و عاشقانه دوستشان بداریم؟
و ”وودی“ خودش به سئوال خودش با یك شوخی اینگونه جواب میدهد که:
- برادرم دیوانه شده، فكر میكند یك مرغ است!
- پس چرا از سرت بازش نمیكنی؟
- چون میخواهم برایم تخم بگذارد.
روابط میان آدمها چیزی شبیه به این است.
از كتاب Astrology for lovers نوشتهء Liz Greene ویراست هفتم 1999 .
پ.ن (امروز): لینک بیربط
پ.ن۲: ترجمهء گوگلی لینک بالایی
پ.ن۳: بعضی از پیامها و سئوالات دوستان رو در این پیک و پیک قبلی همراهی کردم.
1. یادم میاد وقتی آموزشی بودیم (سربازی را میگم)، اواخر دوره بهمون میگفتن اگر رژهٔ روز آخر را درست نریم دور روز اضافه به همهمون میدهند، ما هم باور نمیكردیم. ولی وقتی روز رژه شد و یك عدهای از ته صف بد رژه رفتند و جناب سردار، گروهان ما را دو روز تمدید یا تنبیه كرد، باورمون شد.
كسانی كه سربازی رفتهاند میدونند كه از یكی دو هفته مونده به پایان دوره همه در هول و ولای این هستند كه كی تموم میشه. حالا وقتی روز آخر باشه و همه آمادهٔ رفتن و بقیهٔ گروهانها هم همه رفته باشند، نمیدونید این دو روز یعنی چی. البته برای من بیشتر از اینکه ناراحتکننده باشه، جالب بود چون از اولش نه بهم سخت گذشته بود و نه مدام تو فكر رفتن بود.
2. پریروز گفتم [پریروز سه سال پیش البته!] كه با توجه فاصلهٔ چهار درجهای ماه تا خورشید، دیروز، دوشنبه باید عید باشد [که نبود]. باید بگم خودم هم زیاد مطمئن نبودم به خاطر اینكه این مقدار، حداقلِ فاصله است و هلال ماه در این فاصله بسیار بسیار باریك است مثل یك نخ، و كمترین میزان غبار میتواند منجر به ندیدنش حتی از ارتفاع بالاتر ابرها بشود.
3. شاید برای خیلیها این سئوال باشد كه چرا مسلمانها گیر دادهاند به اینكه حتماً باید هلال ماه نو باید دیده شود، و مثلاً نمینشنینند و محاسبه نمیكنند ابتدای ماه جدید رو. شاید این یکی از جوابهای این سئوال باشد:
همانطور كه پیش از این هم گفتهام، هر روحی ”ستارهای“ دارد و هر ”ستاره“ در دنیای مادی ما حاكم و صاحب كُرهایست. در این میان بعضی از ارواح بزرگ و والامقام حاكم كواكب بیشتری هستند.
قبلاً اشارهای داشتهام كه علی جفت روحی محمد است و این دو معمولاً با هم به این دنیا آمدهاند و رفتهاند. علی همان شیث پسر آدم است و سام پسر نوح و اسماعیل پسر ابراهیم و هارون برادر موسی و یوشع حواری عیسی، بعد از علی آن روح قدسی در اشكال دیگر هم برگشته، از جمله در شكل مولوی یا خاقانی. من از كجا میدانم، بماند...
این روح بزرگ قدسی حاكم ماه نیز هست (علاوه بر زحل) و توانستن دیدن هلالِ ماه به وقتش، نشان از تأئید رژهٔ مردم بعد از دورهٔ آموزشی دارد، دورهٔ آموزشی یك سالهٔ گذشته.
علیرضا: سلام.
ببینم من برداشت می کنم که مولانا از علی کامل تر بوده.
آره؟
پ.ن امروزی: رفتم نگاه کردم تو ترمافزارم، فردا موقع غروب آفتاب اختلاف درجهء ماه و خورشید در تهران حدود یازده درجه است، بنابراین با اطنینان بالایی میشه گفت یکشنبه عیده.
(نوشته شده در 26 و ۳۱ خرداد 85)
مرحوم شریعتی راست میگفت1 كه یك جور عشق داریم كه مثل سرخك میماند، یعنی هركس یك بار در زندگی، و معمولاً در جوانی یا نوجوانی، به آن مبتلا میشود، تب تند دارد، بیقراری دارد، بعضیها واقعاً جوش و كهیر هم میزنند، اُفت و خیزهای نوبهای دارد، و بالاخره به عرق مینشیند و ... تمام!
در بیشتر ”ادبیات عشقی“ هم معمولاً به نوعی صحبت از همین نوع ”عشق“ است. شاید چون علائم دراماتیكش بیشتر به كار هنر و ادبیات میآید، بهاضافهء این كه تعداد مخاطبانش نیز بالنسبه زیاد است، یعنی تقریباً تمام انسانهای از بلوغ دررفته كه یا هنوز درگیرند و یا به هر حال خاطرهء درگیری با آن را دارند مخاطب این نوع ادبیات هستند، درنتیجه ”بازار“ هم دارد.
مسئله این است كه بسیاری از اشخاص در همین مرحله میمانند، تفاوتی هم ندارد كه بعد از آن ”عشق سرخكی“ چه كرده باشند، تعداد بسیار معدودی ممكن است به معشوق خود برسند و این كه بعد از رسیدن چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد خود حدیثی دیگر است، آن اكثریتی كه به عشق و معشوق خود نمیرسند هم بسته به اینكه دلیلش چه بوده باشد، یا به دنبال احساس ”عشق گمشدهء“ خود مدام معشوق عوض میكنند، یا كلاً جنس دیگر را بدجنس، حقیر، خودخواه، فرصتطلب و سوءاستفادهچی و چه و چه فرض میكنند و بدتر از آن با همه بر اساس همین تصویر ذهنی پیشساخته رفتار میكنند یا در نظر خود از آن جنس، انتقام میگیرند، شاید هم سعی كنند احساسات خود را، كه معمولاً از نوع مأیوسانه و سرخوردگی، انزواطلبانه است، در یكی از قالبهای هنری، پیاده كنند. و چه بسیار از شاهكارهای هنری و ادبی دنیا با همین انگیزهها خلق شدهاند (و البته لازم به گفتن نیست كه انگیزهء تنها هم موجب خلق هیچ اثر هنرمندانهای نشده و نخواهد شد.) از بین ”به معشوق نرسیدهها“ عدّهای هم هیچ كاری نمیكنند به جز پس راندن آن خاطره و سعی در ادامهء ”معقول“ زندگی.
اما واقعاً بعد از عبور از مرحلهء عشق سرخكی و دوران نقاهت آن چه میشود، یا بهتر بگوییم چه باید كرد؟
حالا كسی هست كه عاشق اشعار شاملو است و با خواندن هر شعر او تا چند ثانیه محو زبان غنی و قوی او میشود و در موسیقی كلام و استعارات زیبای او غور میكند، با مبارزان همراه میشود، درشور عشق ”شبانهها“ غرق میشود و...، از طرف دیگر كسی هم هست كه شعر شاملو را میخواند و فقط میگوید ”قشنگ بود!“ و بعد میرود سراغ شعری دیگر و چیزی دیگر، این دو چه فرقی با هم دارند؟ كسی كه هر وقت، فرصتی بهدست میآورد سر از موزهء هنرهای معاصر در میآورد و چند ساعتی به یكی از آثار ”رنه ماگریت“ زل میزند، چه مشكلی دارد؟ تفاوت آن پسری كه تمام وقت دور و بر دختری كه دوستش دارد میپلكد و شبها هم زیر پنجرهء خانهء اوست، به امید لبخندی، نگاهی، یا حتی ناسزایی، با آن دیگری كه در حین صحبت با او مدام در ذهنش رفتار و گفتار و اندیشهء او را و شاید وَجنات او را تحسین میكند و با اینكه دوست ندارد آن دقایق با او بودن و آموختن و لذت بردن به پایان برسد، به او و خواستِ او احترام میگذارد، در چیست؟
به نظر من ”عشق سرخكی“ در اصل و اصلاً عشق واقعی نیست، چیزی است غریزهای و فیزیولوژیک كه تمام موجودات مادون انسانی هم دارا هستند و در روند تكامل، انسان هم به نوبهء خود به ارث برده است. ”عشق انسانی“ باید كه مختص انسانها باشد، منشاء گرفته از نواحی بالاتر مغز (قشر مخ)، كه به دنبال خودش احساسی را در شخص به وجود میآورد كه نمیتوان به جز عشق نامی بر آن گذاشت.
این احساس عشق هنگامی به وجود میآید كه چیزی یا كسی در شما حسی از تحسین برانگیزد. هرچه این صفات تحسینبرانگیز (برای شخص شما) در سوژه بیشتر باشد، شما بیشتر عاشق آن سوژه خواهید بود.
امّا با اینكه تقریباً هركس، چیزی یا كسی را تحسین میكند چرا ما احساس میكنیم نمیتوانیم بر آنها نام عاشق بگذاریم؟
با اینكه نمیتوانم به این عشق، ”عشق معقول“ بگویم ولی به نظرم به پختگی و نوع شخصیت و معقول بودنِ مدعی عشق بسیار مربوط است. اینكه مثلاً چه صفاتی برای او تحسینبرانگیز بودهاند و یا سوژهء تحسین شده، یک انسان است یا یک شیء، و یا اساساً فرد به سوژه به عنوان هدف نگاه میكند یا یک وسیله و یا شاید هیچكدام.
نكتهای هست كه میخواهم در اینجا به آن اشارهای داشته باشم، اگر سوژهء مورد تحسین قرارگرفته شیء باشد و یا صفتی مادی مورد تحسین قرار گرفته باشد، حس عاشقانهای كه به آن خواهیم داشت نهایتاً منجر به احساس نیاز به تملك آن خواهد شد مانند آن کسی كه عاشق یك تابلو از یک نقاش محبوبش است، مثل كسی كه عاشق یك گلدان زیبا، یک مجسمه، یک مبلمان یا یک ساختمان خاص شده است، و او كه از یك زن، تنها زیباییاش را تحسین میكند و او را ”چیزی“ صرفاً برای لذت شخصی، و یا تفاخر میداند، همه و همه میخواهند او (یا آن) را ”داشته باشند“ و دیگر هیچ.
به نظر میرسد اصولاً صفات تحسینبرانگیز مادی، عشقی متملكانه برمیانگیزند. در مقابل، صفات تحسینبرانگیز غیر مادی، مثلاً صفات موجود در شخصیت یك نفر، به نوعی احساس نیاز به ”مانند او شدن“ و در نهایت نیاز به ”یكی شدن“ با معشوق را ایجاد میکنند.
1. این كتابش را زمانی در دست دوستم دیده و تاحدودی خوانده بودم و گمان میكنم كه كتاب ”نامهها“ شمارهء نهم بود.
از کامنتها:
باز هم سلام به آقای مهربون بداخلاق
کاملا با نکته آخر موافقم که عشق به احتمال زیاد منجر می شه به حس تملک ...
و در آخر عشقی که این همه خوشگله، باعث می شه که کلی محدودیت و مسئولیت های ناخواسته پیش بیاد و طرف حسابی له بشه ... اصلا حس خوبی نیست هرچند برای جوون ها یه ذره نیاز هست!!!!
پینوشت امروز: تصمیم دارم (بی حرف پیش!) بیشتر در مورد انواع عشق صحبت کنم، استریندبرگ و کاوی و خودم! (البته در صورت مودِ (mood) مناسبِ خودم و شما.
(نوشته شده در 24 شهریور 85)
انتخاب، انتخاب چیزی است كه ظاهراً تنها انسان حق آن را دارد* ، اما این انتخاب معمولاً بین دو یا چند راهحل عقلانی اتفاق نمیافتد، بین راهحلهایی كه دل پیشنهاد میكند هم اتفاق نمیافتد، در واقع میتوان گفت كه راهحل پیشنهادی دل همیشه یكی است. اگر هم عقل به پیش از یك راهحل برسد، انسان در انتخاب یكی از آنها چندان مشكلی ندارد، در نهایت حتی با یك شیر یا خط ساده میتواند با خیال راحت به یكی از آنها تن در دهد. مشكل آنجاست كه در اغلب اوقات انسان مجبور به انتخاب بین راه پیشنهادی عقل از یك سو و راه دل از سوی دیگر است. مراد از عقل در اینجا ”عقل معاش“ است عقل عافیتاندیش، و دل هم احساس اصیلی است كه در آن لحظه، شخص را در برگرفته است. بنابراین در مقابل كلمهٔ ظاهراً زیبای ”انتخاب“ میتوان كلمهٔ شاید ناخوشایند ”تردید“ را قرار داد. در نتیجهٔ آیا همانطور كه انتخاب یك حق قلمداد میشود، از ریشهٔ حقیقت، تردید را هم باید یك ”آنتیحق“ یا ضدحق در نظر گرفت و در نتیجه غیرحقیقی؟
اما چنین نیست. در اصل ”تردید“ آن روی سكهٔ ”انتخاب“ است. تردید از جنس احساس است كه در لحظهٔ ”عمل“ به انتخاب، به سراغ انسان میآید، انتخابی ابدی بین عقل و دل. اگر بین دوراهی عقل و دل قرار گرفتی و عقل را انتخاب كردی، حس خیانت به خود را شاید برای همیشه برای خودت خریدهای، و اگر دل را انتخاب كردی....
به همان اندازه كه دلت آموخته و آزموده باشد بُردهای. اما اگر تنها چیزی كه در دلت پیدا میشود، ”هوس“ بود، ”كینه“ بود و ”خشم“ بود، آن وقت باید تا همیشه سركوفتهای عقلت را تحمل كنی.
پس دلت را برای روز انتخاب آماده كن.
* و همین طور پریماتها (انسانریختها) تا حدودی
یکی از کامنتها (امیرکیهان) :
آرش جانم درست میگی. اما به نظر من تمام پیشرفتهای مادی و معنوی بشر حاصل تفکر و تصمیم عقلایی است . نه تصمیم احساسی.
راستی پریمات را بنظرم بهتر باشه انسان ریخت ترجمه کنی .البته حس می کنم که بهتر باشه ها.
پینوشت (امروز):
من خوبم، فقط از حال رفتهم! مرسی از احوالپرسیهاتون. مرسی محبوبجان که در نبود من با تحلیل خوبت اینجا رو باز نگه داشتی.
درضمن برای جناب آندرلاین، ضمن تشکر از رئوفت شما، من هیچ کامنتی رو حذف نکردهم و در واقع در دو سه روز اخیر اصلاً سر کامپیوتر و نت نیومدهم. حتمال داره یا کامنتتون ثبت نشده باشه یا اشتباهاً در پیامگیر دیگری رفته باشه. تکرارش کنید ممنون هم میشویم.
تا بعد...
(نوشته شده در ۲۳ بهمن ۸۵ )
متولد میانهٔ قرن
بیست و نه سالگیام نزدیك است.
اما دیدن خوابهای هفت سالگیام
از همین پَریشبها باز
آغاز شده است،
و چون سایهروشنِ سقفِ یك گلخانه
كه در ناوهایش گِل نشسته باشد
یك در میان تاریكاَند:
در طاقِ گرمیِ یك ظهر تابستان دور
شلنگی آب بود و خیسی و خنده،
و در گودیِ گوشهٔ دنج یك كرسی
خُرخُر خواب بیخبریِ پدر بود و در حیاط
برف و سرما و سُر خوردنِ ما.
آن روزها كوچك بودم و قد من نمیرسید،
من آنسوی بزرگترها را نمیدیدم و
آنها همین سوی مرا هم نه!
آنقَدَر میدیدم كه كسانی مشت بر آسمان میكوبیدند.
پدرم در خانه با كسی شطرنج بازی میكرد،
-- همیشه بازی میكرد--
و من آن روز نمیدانستم
كه چرا پدرم شاه را خوابانید
و برای همیشه مات شد.
اما حالا میدانم
چون به مدرسه رفتهام
همان روزها بود كه به مدرسه رفتم،
و یاد گرفتم برای هر چیزی
باید اجازه گرفت
حتی برای دستشویی رفتن
حتی برای حرف زدن...
□
آن روزها به مدرسه میرفتیم
و بین زنگهای تفریح
به ما میگفتند خوب به خطوط كجو كولهٔ زیر عكسهای كتابهایمان نگاه كنیم
و صدای آنها را از گلویمان بشنویم.
اما وقتی خواستم صدای خودم را بشنوم كه چه میخواهد
شنیدم كه دیگر فقط میگفت:
”اجازه؟“
حتی همیشه.
□
پدرم مات مانده بود: ”مگر میشود؟!“
- ”حالا تو سیاهی!“
پدرم مات مانده بود.
”بالاخره كسی هم باید غفلت كند.“
و خیلیها باخته بودند،
دیگرانی دیگر قبول كردند كه سیاه باشند ولی
بازی بكنند،
و بازی كردند.
اما كسی تحویلشان نگرفت،
همه رفته بودند نماز بخوانند
رفته بودند پیش خدا،
و از پیش خدا بازآمدند:
مـن گـفتم: ”اجازه؟ بِرَم كلاسِ بالاتر؟“
پس گفتند: ”برو!“
گـفتم: ”اجازه هست سال بـگذره؟“
گفتند: ”بـُگذرد! ولی آرام!“
گـفتم: ”ببخشید اجازه میدهید من بیستوچند ساله شوم؟“
گفتند: ”بیست و چند سال؟“
گـفتم: ”پنج شش سال..“
و آنها گفتند: ”اشكالی ندارد!“
گفتم: ”میخواهم علاقهای داشته باشم.“
برآشفتند كه: ”اجازه گرفتهای؟!“
گـفتم: ”...“
گفتند: ”علاقه به چه میخواهی؟“
- اجازه! به...
- البته اگر اینطور باشد!
- اجازه! به...
- ولی باید اینجور باشد!
- اجازه! به...
- در صورتی كه چنین و چنان باشد!
پس من گفتم: ”اجازه بدهید سال بگذرد..“
و گفتند: ”بگذرد! ولی آرام!“
□
حالا دیگر بیست و نه سالگیام نزدیك است
دیگر به شطرنج علاقهای ندارم
نمازم را فُرادا میخوانم
و كارم بیعلاقگیست.
من یاد گرفتهام
صدای كج و كولهٔ خطوط احساسِ مردم را بخوانم،
و بیاجازه خفه شوم.
بیست ونه سالگیام نزدیك است
و از همین چند روز پیش
یك در میان
كبوترانی سپید بر بامِ خانهمان مینشینند.
صدای كلاغان بلندتر شده است،
اما این بار دیگر پَـرَند میگویند.
یك اردیبهشت 1376
پینویسهای امروزی:
۱. سال 1350 میانهء قرن است.
۲. هر دور زحل (سال زحلی) را در اصطلاح آسترولوژی یک Saturn Return میگویند که دورهای است که برای هر چیزی که روزی متولد شده اتفاق میافتد. این دور یا سال، بین حدود 28 تا سی سال در نوسان است که به طور متوسط آن را 29 سال در نظر میگیرند.
۳. در هر دور زحل اتفاقات زندگی یک بار دیگر به نوعی و با توجه به شرایط جدید رخ میدهد و اگر شخص توشهء لازمه را از دانش و تجربه برداشت کرده باشد و آمادگیهای لازم را کسب کرده باشد، این بار از این وقایع بهرهء لازم را خواهد برد و اگر نه... همه چیز به همان شکل تکرار خواد شد.
۴. دوازده فروردین روز تولد ج . ا . مبارک باد
۵. ”پدر“ در این شعر نمادین است. همینطور ”من“ ، ”آنها“ ، شما ، ایشان...
۶. هر گونه تشابه اسمی در این شعر با افراد واقعی کاملاً اتفاقی بوده و این، یک نوشتهء کاملاً تخیلی است.
۷. به یاد دارم هنوز که چقدر با خودم کلنجار رفتم برای گذاشتن یا نگذاشتن خط آخر.
۸. آن سال من 26 ساله بودم.
۹. یک دقیقه سکوت کنیم
۱۰. من حالم خوب است، ولی...
...متأسفم
* * *
کامنت:
رها :
سلام دوست جونم.
با این شعرت من یکی کلی احساس پیری کردم!
صدای کلاغ چرا؟ صدای گنجیشک می آد...خوشکل و کوچولو...
همیشه زنده باشی...
(روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد...)

پریشب داشتم از پنجره به ”صورت شكارچی“ نگاه میكردم، طبق معمول هر وقت را به آسمان میكنم نمیدانم چرا این صورت فلكی جلوی چشمم برق میزند. جالب اینكه از 48 صورت فلكی معروفِ آسمان من تقریباً تنها همین یكی را میتوانم به راحتی پیدا كنم، و بعد از آن با كمی تردید و دقتی زیاد شاید دبهای اكبر و اصغر را.
اینكه چرا همیشه احساس خاصی نسبت به سه ستارهٔ كمربند اوریـون (همان شكارچی) داشتهام، معلومم نشد. بچهتر كه بودم فكر میكردم بالاخره روزی سفینهای چیزی از آن ستارهها خواهد آمد و
مرا با خود خواهد برد، و آن وقت من دلم برای خانوادهام تنگ خواهد شد، اما از طرفی هم نمیتوانستم از رفتنم دست بكشم، پس از ساكنین سفینه خواهم خواست تا خانوادهام را هم با خودمان (!) ببریم. و با آن كشتی از مرزها درگذریم تـــــا..... اوریـون.
مرز سیزدهم ! تا جایی كه به یاد دارم آسمان یازده تا مرز بیشتر نداشت!؟ ولی من در اتوبوس بودم نه در سفینهٔ دوستان اوریـونیم، و ”مرز سیزدهم“ (یا بلوک سیزده) نام فیلمی است كه در تلویزیون اتوبوس نمایش میدهند.رویم را میگردانم از پردهٔ شب به پردهٔ كوچك و مردی را میبینم كه در پیَش گذاشتهاند و او گاهی مثل عنكبوت از در و دیوار بالا میرود و گاهی چون گربه از هر درز و سوراخی رد میشود (یا مثل گلبولهای سفید).
مرز سیزدهم فیلمی است از سینمای فرانسه در ژانر اكشن، مخلوطی از رزم و آكروباسی با كمی مثلاً دیپلماسی! كه در سال 2010 میگذرد. ...هـــان! این یكی از همان فیلمهایی است كه در آن از عملیات پارکوبازی در آن استـفاده شده است، همان هنرنمایی(؟) جدیدی كه به تازگی در محلات پایینشهر پاریس باب شده است. چه جالب!!
در این دو سه ماهی كه مدام بین تهران و همدان در رفت و آمد بودم بیشتر فیلمفارسیهای نوین را كه در سینماها نمیبینم، در اتوبوسها دیدم. گاهی هم فیلم هندیهای بییال و دم و اِشكم، كه فقط قسمتهای اشكدرآر آنها را نشان میدهند؛ ببینم شما فیلم از مثلاً جكیچان دیدید كه صحنههای رزمی و كتككاری آن را سانسور كنند؟! به جایش من تا دلتان بخواهد در این مدت فیلمفارسی و فیلمهندی بیرقص و آواز دیدم!
اما این دفعه این آقا اتوبوسیه ذائقهٔ اتوبوسیمان را عوض كرد و در یك حركت سنّتشكنانه دو فیلم نشان داد آن هم یكی ”مرز سیزدهم“ و دیگری ”دَنی سگه“ (Danny the Dog) كه باعث شد
فیلم دنی سگه را قبلاً به زبان چینی دیده بودم ولی این بار كه دوبلهشدهاش را با دقت بیشتر دیدم، نكتهبینیهای جالبی را از نویسندهٔ فیلمنامه دریافت كردم.
در شخصیتهای شرقی فیلم، دنی (جت لی) و مادرش كه در فرانسه زندگی میكنند، علاقه به پیانو و موسیقی كلاسیك غرب را مشاهده میكنیم و در مقابل در آدمهای غربی فیلم نوعی دیدگاه شرقی دیده میشود. سام (مورگان فریمن) كه در فیلم نابیناست ( و ما را به یاد بعضی عرفای نابینای ایران و چین و هند میاندازد) در جایی از فیلم میگوید ”غذا با تو حرف میزند.“ یا با لمس عكسها گویی آنها را میبیند و به شیوهای كه بیشتر خاص استادان شرقی است ”جت لی“ را آموزش داده و همزمان تربیت و تربیتزدایی میكند. بارت (باب هاسكینز) هم به عنوان یك گانگستر غربی هم ”جت لی“ را از كودكی تحت تعلیمات ورزشهای رزمی شرقی (ووشو؟) قرار میدهد. و در نهایت نیز اتحاد
نژاد زرد و سیاه بر سفیدهای پلید پیروز میشود، اما در سفیدهای نسل جدید آدم خوب هم پیدا میشود و ...
دیگر به مقصد نزدیك شدهایم و چشمانم از آن پردهٔ خاموش به پرده ٔ سیاه اما روشن آسمان برمیگردد و اوریون را میبیند كه همچنان از حسادت دیانا كه در مأموریت عقرب تجلی پیدا كرده میگریزد.
”آقایــون ترمینالــه! بهسّلامت!“
پیاده میشویم
چه خبرتونه میخوابید تا لنگِ ظهر؟! چرا جمعهها پا نمیشید وبلاگتون رو آپ کنید؟ دهه!! در راستای این که مدتهاست فهمیدیم بقیه هم مثل خودمون تشریف دارند و آره... و از روی آمارمون متوجه شدهایم که پنجشنبه جمعهها ظاهراً همه میرن خونههاشون و خب، اونجا هم اداره و شرکت و سازمان نیست که بتونند در لابلای وظیفهء خطیر وبگردی و وبآپ کردن و وبچک کردن و ایمیل چکیدن و چَتیدن و فس علی هذا، کارشون رو هم انجام بدهند، تصمیم گرفتیم ما هم در راستای خوردن آب هندونه و کمی هم نوستالژیورزی و تاریخدوستی و اینا، یه طرحی، چیزی، نو در اندازیم، اسمش رو هم بذاریم ”نوشخواریهای جمعه“.
آقا ما یه رفیقی داشتیم به اسم مسعود. این مسعود هم مثل بیشتر رفیقام خیلی بچهء باحالی بود، بَه زِ شما نباشه، و پارسال رفت امریکا. البته ما از این رفیقا زیاد داریم که رفتند امریکا، چند تایی هم داریم که رفتند کانادا،چند تایی هم داریم که رفتند استرالیا، تک و توکی هم رفتند اروپا اینا (اینا رو گفتم که بدونید من خیلی آدم مهم و دمکلفتیَم، البته میدونم که شما هم هستید، چون احتمالاً همهء دور و بریهای شما هم یا رفتهن یا دارند میرند (اگه خودتون نرفته باشید تا حالا). آره، چی داشتم میگفتم؟ آهان، آره مسعود، این آقا مسعود ما که یه زمانی علاوه بر همکلاسی بودن، باهاش همخونهای هم بودیم، خیلی بچه بامزهای بود. از جمله یکی از کارهایی که اون بهتر از ما انجام میداد هم یکی ادای گوسفند درآوردن بود بخصوص نشخوار کردنش رو!
اون موقعها عادت داشتیم ناهارمون رو که میخوردیم، تو خونه دانشجوییمون، بعدش هر کدوم (از چهار نفر یا بیشترمون) به یک وری، تلپ میشدیم. گاهی که سکوت میشد و دیگه کسی حال حرف زدن نداشت، یه طوری میشد که هر کی به یه جایی خیره میشد یا میرفت تو فکر یا اگه تلویزیون روشن بود همینجوری مثل مسخ شدهها تلویزیون نگاه میکرد و... در همین حال احتمالاً با زبون یا با خلال یا با گوشهء یه کارت ویزیتی، کاغذی چیزی، دندوناش رو خلال میکرد. یه بار مسعود گفت دیدین گوسفند بعد از چرا چطوری میره زیر سایهء درخت لم میده و نشخوار میکنه؟ گفتیم نه! آقا، عینهو خود آقا گوسفنده یه نگاه مسخشده به ما میکرد و فکش عینِ عین گوسفند به صورت دایرهای و افقی (نه مثل حالت عادی که فک آدم عمودی باز و بسته میشه) فکش رو میگردوند و ادای نشخوار کردن گوسفند رو در آورد. انقدر خندیدیم، انقدر خندیدیم... بگذریم، من که هیچ وقت نتونستم مثل اون اداش رو دربیارم ولی اینا رو برا چی گفتم اصلاً؟
گفتم ما که همهچیمون کلاً شده مَجازی، روز جمعه و تعطیلی هم که روز گُلگشت و تفریح و استراحته، پس ما هم جمعهها مجازاً میریم گلگشت و یه دوری تو تاریخ وبلاگمون میزنیم و یه چیزی رو که دندونگیرتره برمیگردونیم بالا و بعد زیر سایهء یه درختی لم میدیم و نوشخوارانه، نُشخوارش میکنیم (یکی به من بگه این فعل ”خواریدن“ یعنی چی؟!).
یه کتابی هم گاهی به چشمم میخورد به اسم ”لطفاً گوسفند باشید!“ یا ”لطفاً گوسفند نباشید!“ نمیدونم، شایدم هر دوش بود، ولی هر چی بود، چشمم درد میگرفت، نوش ِ خوار ِ نویسندهش!
از طرفی هم دیدهم که تو بعضی کتابها نوشخواری رو معادل مشروبخوری هم آوردهند، حالا نوشخواری چه ربطی به نشخوار کردن داره نمیدونم. خلاصه، حالا هر چی، تصمیم ملوکانه بر این شد که از این به بعد با توجه به ورود یه سری دوستان تازه به اینجا و عطش زیاد برای آبِ هندونه در اینجانب (مثل همهء ملوک) و گذر اتفاقی بعضی ناکارمندان به اینجا در روزهای جمعه، از این به بعد، اگه اتفاق غیرمترقبهای نیفته و ما باشیم و جمعهای هم هنوز در میان باشه، جمعهها اینجا یه مطلب قدیمیمون رو نشخوار میکنیم، به شما هم تجویز اکید میکنم، شدید!
در ضمن احتمالاً شاید حتماً یه دستی هم به سر و گوشش بکشیم، بلکه از کامنتهای جالبش هم به تهش بدوزیم و خلاصه دوباره تزئینش کنیم و دوباره بندازیمش بالا.
این دفعه مقدمه و معرفی کار خیلی طولانی شد، یه یادداشتِ کوتاهترم رو انتخاب کردم:
مستی
(نوشته شده در 8 تیر ماه 85)
امروز یه تُك پا رفته بودم خدمت جناب ”شمیدهخان رها“، مستقر در پایگاه مقاومت ”ادبیات لخم“ * بعد از كلی لذت و حال، كلمهای با خود به سوغات آوردم تا زین پس در جای كلمهء خیلی هم مأنوسِ ”پُست“ (post=) (در وبلاگ) به كار بَرم و از دردسر ضمهء آن هم خلاص شوم: كلمهء ”پیك“ (Peyk).
نه اینكه گمان برید كه فارسی بودنش برام اهمیتی دارهها... نــــــــه! من عاشق اون ایهامی هستم كه درِش نهفته، با به كار بردن این کلمه، گویی با هر پیكی كه ”بالا میندازی“ (=آپ میكنی)، باید سرمست شوی و سرمست كنی.
بیت:
ساقی از گوشهء میخونه نرونم خونهء اُمیدمه بذار بمونم
چلچراغ میخونهَت روشن بمونه زنده باشی من زیر سایهَت بمونم
ولی این کلمهء پیك واسه من یه حس نوستالژیك هم داره. ما كه بچه بودیم، و پیش از ما هم، یك مجلهای درمیومد برای بچهمدرسهایها به همین نام ”پیك“، كه البته تومنی هفتصنار با این ورقپارهء درپیتی كه حالا به اسم ”پیك شادی“ و اینا شبِ عید میدن دست بچهها توفیر داشت. یك مجلهء سیاه و سفیدِ وزین، با كاغذ نسبتاً مرغوب، با داستانهایی از نویسندههای آدم حسابی (یادمه داستان ”آخرین برگ“ از اُ.هنرى را اولین بار اونجا خوندم)، با كلی اطلاعات عمومی دربارهء همهجای دنیا، و جدول و ... نمیدونم شاید هم به چشم من اینجوری بود.
یه روزی از رادیو بیبیسی شنیدم که به جای ایمیل گفت ایپیك، هزار تا حال كردم! خیلی ساده: ایپیك !
اونوقت فرهنگستان خومدمون میان مثلاً فارسیش كنند، خودشونو... كه نه، شلوارشونو جر میدن، میگن ”پُست الكترونیكی“ !!
آخه من سَرمو به كدامین دیوارِ زیر این طاق بكوبم از دست اینا؟! دو تا كلمهء لاتین هشت سیلابی را اون هم غلط اندر غلط، گذاشتن جای یه كلمهء كوچولوی دو سیلابی! با اون ”ی“ نسبتش! پوووووفففففف!!
1. میل بکس=جعبه ی پیک.
2.چک میل= بازرسی پیک=تفتیش پیک.
3.میل زدن=پیکیدن.
4.کامنت=شبه پیک=پیک وش=ساغر!!!
4.5.پست=پیک.
5.صاحب وبلاگ=ساقی!
6.من خواننده هم لابد مست و پاتیل!
پیدا کنید شاهد را؟
(3نمره)
* ایشون البته بعداً اونجا رو بستند و یه جای دیگه رو باز کردند و بعد اونم بستند و الان هم یه جای دیگه هستند که به فیل اونجا هم تر زدهاند رفته پی کارش. در آخرین کامنتشون برام آدرس نذاشتند، با اینکه میدونم آدرسش رو و همیشه هم پیداش کردم و خوندمش و میخونمش ولی چون احتمال میدم دوست نداشته که نذاشته آدرسش رو، منم نمیذارم.

