تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

چند وقت پیش كتابی به دستم رسید به نام ”چهل روزِ موسی‌داغ“ نوشتهٔ ”فرانتز وِرفِل“. هنوز آن را نخوانده‌ام اما كتاب، به نوشتهٔ ناشرش ”یكی از شاهكارهای مسلّم رمان تاریخیِ مدرن است و زمان وقوع آن مقارن با جنگ جهانی است. در آن جنگ امپراطوری عثمانی، علیه آلمان است. در 1915 در حال و هوای ناسازگار و سنگینی كه بر اثر شكست‌های ناگوار در قفقاز پیدا كرده‌اند، ترك‌های جوان شروع به تصفیهٔ ساكنان نخبهٔ ارمنی كه قبلاً خلع سلاح‌شان كرده‌اند می‌كنند.در آن هنگام در تمامی سرزمین كشور عثمانی سازمان‌هایی برای تبعید ساكنان ارمنی تشكیل می‌دهند، و آن بیچارگان در طول نخستین كشتار قرن بیستم در بین راه نابود می‌شوند. در شمال غربی سوریهٔ عثمانی روستائیان ارمنی كه در دامنه‌های ”كوه‌ موسی‌داغ“ گرد هم آمده‌اند تن به زیر بار تبعید نمی‌دهند، به بالای كوه پناه می‌برند، و در آنجا بیش از یك ماه در برابر حملات مكرر سپاهیان عثمانی مقاومت می‌كنند تا سرانجام سررسیدن معجزه‌آسای كشتی‌های فرانسوی و انگلیسی به سواحل خلیج اسكندرون به دادشان می‌رسد و آنان را از آن مخمصهٔ مهلك نجات می‌دهد.“

در 1929 فرانتز ورفل در طول اقامتی كه در دمشق داشت و به دنبال دیدن منظرهٔ فرزندان آوارهٔ پناهندگانی كه در یك كارگاه قالی‌بافی كار می‌كردند و با نقص عضو و گرسنگی از پا افتاده بودند، مصمم شد تا خاطرهٔ سرنوشت حیرت‌انگیز ملت ارمنی را كه تا به آن دم در تاریكی گذشتِ زمان محو شده بود، دوباره زنده كند.كتاب در 1933 اندكی پیش از به قدرت رسیدن هیتلر به پایان رسید.

 

اما هدف من از این نوشته بیشتر اشاره به اتفاقی است كه در زندگی نویسندهٔ این كتاب رخ داده است.

فرانتز ورفل (Franz Werfel) شاعر، نمایشنامه‌نویس، و رمان‌نویس اهل چك، یك آلمانی‌زبانِ یهودی بود، هم‌زمان و هم‌میهن فرانتس كافكا و مَكس براد، كه مانند اشتفان تسوایك و آرتور شینتْسْلر به نسل نویسندگان مشهور امپراطوری اطریش-مجارستان تعلق داشت.
بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، ورفل تا زمان آنشلوس
(Anschluss) یعنی الحاق اطریش به آلمان هیتلری در  سال 1938، در اطریش زندگی می‌كرد، اما پس از آن مجبور به جلای وطن شد و به پاریس مهاجرت كرد. در 1940 این نویسندهٔ ضدنازی به همراه همسرش آلما مالر (Alma Mahler) از دست اشغالگران نازی، از پاریس به سوی اسپانیا گریخت. در راه رسیدن به اسپانیا مدتی تحت حمایت ”نیروی مقاومت“ در شهر لورد (Lourdes) فرانسه اقامت داشتند، آنها هر روز در آنجا به زیارت قدیسهٔ لورد ”سَن برنادت“ می‌رفتند چرا كه ورفل در آن محل تسلی خاطر عجیبی می‌یافت. همان‌جا بود كه ورفل نذر كرد كه اگر بتوانند از چنگ نازی‌ها فرار كنند و به ایالات متحده برسند، داستان ”برنادت سوبیرو“ را در قالب كتابی برای جهانیان تعریف كند.
سرانجام آنها توانستند به اسپانیا و از آنجا هم به آمریكا بروند، و ورفل با نوشتن رُمان ”آواز برنادت
(The Song of Bernadette)  در 1941 نذر خود را به برنادت ادا كرد.

 

 

در 1943 این كتاب به یك اثر سینمایی موفق تبدیل شد كه توانست از بین دوازده كاندیدایی كه بود، چهار جایزهٔ اسكار را نیز از آن خود كند. آن هم در برابر رقبایی همچون كازابلانكا، زنگ‌ها برای كه به صدا در می‌آیند، شبح اپرا، حادثهٔ آكس‌بو و...

 

ورفل اعتقاد داشت كه در نهایت پیروزی از آنِ ارزش‌های روحانی و معنوی خواهد بود، و این همان پِی‌رنگی است كه در داستان برنادت هم آن را دنبال می‌كند. او در دیباچهٔٔ رُمانش توضیح می‌دهد كه هدفش در این كتاب این بوده كه اسرار الهی و تقدس نوع بشر را و اهمیت آن را بیشتر نشان بدهد.

وی در آگوست 1945 در بورلی هیلز كالیفرنیا درگذشت.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 12:12 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




”من گفتم که مادموازل آیا می‌تونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد. من دوباره گفتم می‌تونید محبت کنید و اسمتون رو به من بگید من جمعاً چهار مرتبه درخواستم را تکرار کردم. بانو دستهایش را به طرف زمین دراز کرد و بعد آنها را به طرف بالا روی سینه‌اش به صورت ضربدر به هم پیچاند. چشمانش را به طرف آسمان دوخت ولی سرش را بالا نگرفت. با ملایمت به طرف من خم شد و گفت:

“Que soy era Immaculada Conceptiou”

(I am the Immaculate Conception)

بانو به من لبخند زد و بعد ناپدید شد. من تنها ماندم.
من معنی آن کلمات را نمی‌دانستم اما حتماً کشیش معنی آن را می‌دانست.“

از وبلاگ برنادت سوبیرو

 

Immaculate Conception

نامی كه بانو برای برنادت خود را چنین خواند.

Conception یعنی:   رویان (جنینی كه تنها طبقات سلولی آن از هم متمایز شده)

لقاح (تركیب تخمك و تومه)

مفهوم (شكل‌گیری یك فكر، ایده یا تصویر)

و

Immaculate یعنی:  پاك شده

تطهیرشده

معصوم

 

توجه داشته باشید كه كلمهء Conception به معنای لقاح، یعنی دقیقاً تركیب شدن اسپرم و اوول، و نه بارداری و حاملگی (Pregnancy)، اگرچه با كمی تسامح می‌توان به این معنا نیز آن را به كار برد، ولی در اینجا نه.

شاید با همان كمی تسامح بتوان برای آن ترجمه‌ای چون ”آبستنی پاك“ یا به قول پائولو كوئلو دركتاب اخیرش زهیر آن را ”زایش بی‌آمیزش“ نیز خواند، امّا به نظر می‌رسد بهترین و دقیقترین ترجمه همان باشد كه در فیلم آهنگ برنادت (The Song of Bernadette)  گفته شده یعنی ”لقاح مطهر“.

حالا ”لقاح مطهر“ یعنی چه؟
اول از همه باید به این نكته توجه داشت كه
Immaculate به معنی تطهیرشده است نه مطهر، یعنی چیزی كه مطهر نبوده و بعداً تطهیر شده است، از این جهت لقاح تطهیرشده صحیح‌تر است ولی لقاح مطهر زیباتر و موجزتر است.

فلسفهء این عبارت برمی‌گردد به این باور مسیحی كه جناب آدم(Adam) ابوالبشر با خوردن آن میوهء ممنوعه مرتكب ”گناه جاوید“ (Original Sin) شد كه پس از آن این گناه به او ملحق شد و پس از او تمام ذُریه و فرزندان او، به عبارتی تمام انسان‌ها با این گناه متولد می‌شوند، گویی كه آن گناه مانند یكی از ژن‌های روی مولكول DNA به آنها به ارث می‌رسد. همین جا اشاره كنم كه فلسفهء غسل تعمید هم در آیین مسیحیت از همین مسئله نشأت می‌گیرد كه در واقع می‌خواهند با این كار تاحدودی او را از آن ”گناه جاوید“ پاك كنند.

برگردیم به موضوع ”لقاح مطهر“.
در اینجا بد نیست به یاد آوریم كه خودِ مریم (س)، فرزند عمران و همسرش (فكر می‌كنم به نام ”آن“)، حاصل یك بارداری معجزه‌آسا در سنین كهولت و یائسگی است. عیسی (ع) كه حاصل یك خلقت بی‌واسطه و دست اول است در بطن مادری كه احتمالاً خود نيز اینگونه بوده است. بنابراین لقاح او كاملاً تطهیرشده بود، ”آدمی“ دوباره‌خلق‌شده.

و اما بانویی كه برنادت دیده بود كه بود؟
او می‌گوید من خودِ لقاح مطهر هستم، و نه كسی كه لقاح مطهر در وی اتفاق افتاده است كه در این صورت می‌توانست مثلاً الیزابت هم باشد.. هیچ‌گاه نیز نمی‌گوید من مریم هستم. همانطور كه در بازپرسی‌های مكرر برنادت هم آمده این بازپرسان و كشیشان هستند كه مدام به برنادت اینطور القاء می‌كنند كه تو مدعی دیدن مادر مقدس، مریم باكره هستی، و او مدام تكرار می‌كند كه او تنها بانویی را دیده است و در جوابِ كشیش پیرامل كه نامش را خواسته بود، وی خود را
Immaculate Conception نامیده است (در اصل بدینوسیله گواهی دیگر برای صدق گفتهء برنادت فراهم آورده بود). و برنادت تا آخر عمر او را بانو خطاب كرد.

از اینجا من باید یك كمی كشف اسرار كنم! (لطفاً علم زده‌ها و خِردزَده‌ها اگر ناراحت می‌شوند نخوانند!)

اول – هر چیزی مِن‌جمله هر فعل و عملی در بُعد متافیزیكی و جهان والاتر موكلی دارد. برخی نیز از این موكل‌ها به فرشته و ملك تعبیر می‌كنند.

دوم – درجات این موكلان یا فَریشتگان با یكدیگر متفاوت است.

سوم – فرشته‌ای كه موكل عمل لقاح است یكی است و فرشتهء موكل لقاح مطهر، دیگری.

چهارم – آنكه برنادت دیده جلوه‌ای بوده از یك فعل اصلی یعنی ”خلقت“ و از آنجا كه محل و موضوع عملِ این نوع خلقت، مادّهء خاكی بوده می‌توان با توجه به اساطیر او را جلوهء انسان‌وار ”زمین مادر“ دانست، بخصوص با توجه به مهر و عطوفت وی در رابطه با بیماران كه با جوشاندن چشمه‌ای از وجود خود (زمین) سعی در یاری رساندن به آنان داشته است. از طرفی او موكل عنصر آب است، همان كه همه چیز زنده از آن است، همان آناهیتای ما ایرانیان، او الههء آب است كه جلوه‌ای از روح بزرگ خود را به صورت مریم نیز به روی زمین آورده، همانطور كه در بازگشت‌ها و تولدهای مكرر خود به صورت فاطمه (Fatima) نیز آمد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 3:24 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




یك بار دیگر جستجویی كردم در گوگل برای برنادت، و دیدم كه بَه! شاهد از غیب رسید. در تأیید عرایضم در مورد فیلم آهنگ برنادت و این سیمای ما و ... خوردم به پُست یكی دیگه از همین آرش‌ها در این آدرس از سایت بازتاب، به نام آرش اشراق. ببینید و بدانید.
+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 1:14 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




در یكی از روزهای عید، یكی از دوستان كه از این وبلاگ دیدن كرده بود، به من گفت: ”حالا چی شده كه انقدر به برنادت علاقمند شدی و این همه مطلب براش نوشتی؟!“ گفتم كه اولاً یك سَری به لینك برنادت سوبیرو در قسمت پیوندها (لینك ملینا خانم) بزن تا بفهمی این همه یعنی چی! دوماً از اولش من فقط اون شعر آخر فیلم كه ازش خوشم اومده بود رو گذاشته بودم، كه به نظرم علت اصلی نامگذاری فیلم بود (ترجمهء The Song of Bernadette در واقع میشه آواز برنادت و نه آهنگ برنادت). قبل از آن وقتی یك گشتی در وب زده بودم و كلمهء برنادت را، به فارسی، search كرده بودم، دیدم دیگه نیازی نیست كه من چیزی بگم و تازه كلی هم به معلومات نداشته‌ام در این زمینه افزوده شد. بعداً این ملینا سوبیرو بود كه آنتریكم كرد كه یه چیزایی بنویسم، من هم كه می‌دونی گاهی هوس می‌كنم برخلاف جریان باد، بال‌بال بزنم، رفتم كه بنویسم كه اصلاً از كجا معلوم كه اینها همه‌اش دكون دستگاه نباشه و عروسك تو قوطی شیشه‌ای نگذاشته باشند؟! یا به قول آن دوست بامزه‌مون (با عرض معذرت از همهء خوانندگان عزیز) شاسكول، به خاطر جنس خاك و از این حرف‌ها نباشه؟ ... ولی... در آخرین لحظات یك حسی داشتم كه می‌گفت نه! ... نه! ... اينها كه مثل ما مسلمون نیستند، چرا باید چنین كاری بكنند؟ (!)

بعداً هم در منابع انگلیسی گزارش معاینات پزشكی‌ای كه بر روی جسدِ خارج‌شده از تابوت اولیه‌اش انجام شده بود خواندم كه می‌گفت البته جسد، سالمِ سالم هم نبوده و پاها تا زانو كبود و تقریباً كپك زده بودند (شاید هم به خاطر همان سل استخوانی‌ای بود كه باعث مرگ او شده بود) و تغییراتی هم در وضعیت بینی و فاصلهء چشم‌ها و غیره به وجود آمده بود (به تصویر توجه كنید)، و خلاصه اینكه از این مردم بلاد كفر بعید می‌دونم كه از این شارلاتان‌بازی‌ها از خودشان در... نه! همون دربیارند!

 

 

بقیه در پُست بعدی

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 2:10 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




بله، روی زمین یك سوراخ بود و نه یك گودال، سوراخی كه در واقع در سقف یك سردابه باز شده بود. یعنی نه داخل و نه زیر قبری كه داخل آرامگاه وجود داشت، و دارد، جسدی نبود. دوربین پایین می‌رود و ما اتاقی را می‌بینیم كه درست به خاطرم نمانده كه 6 ضلعی بود یا 8 ضلعی، و ظاهراً پشت هر دیوار آن یك جسد (مقبره) بود چراكه یكی از دیوارها ریخته بود یا توسط دزدان تخریب شده بود. از زیرخاك بخشی از یك جمجمه پیدا بود. روی فیلم گفته می‌شد كه بخشی از دست ”آن حضرت“ هم پیدا بوده كه همان اول با مقداری از همان خاك پوشانده شده است. بسیار خوب این داستان همین جا تمام می‌شود. خوب من چرا اینها را تعریف كردم؟! خودم هم یادم رفت!


آهان اول می‌خواستم در مورد سالم بودن جسد برنادت تشكیك كنم ... ولی... حالا می‌بینم كه منصفانه نیست، كلیسا خودش به قدر كافی اسقف و كاردینال شكاك دارد (فیلم ”معجزهء سوم“ را دیديد؟) و اگر آنها با یك بار نبش قبر هم راضی نشدند و دوبار این كار را انجام دادند، و راضی شدند، دیگر جایی برای تشكیك من نمی‌ماند. در ضمن از كجا معلوم كه جسد دیده شده در تویسركان خود ”حیقوق نبی“ باشد؟ شاید یكی دیگر از اجساد درون دیوارها بوده باشد، اصلاً من از یك نفر هم شنیدم كه می‌گفت این بقعه بسیار سال بعد ساخته شده، بعد از تخریب آرامگاه یا قبر اولیه (این بقعه در زمان سلجوقیان ساخته شده) ، و اصلاً روی محل اصلی قرار ندارد.


از اینها گذشته وقتی آدم در این گونه جاها حاضر می‌شود یك حس روحانی را احساس می‌كند كه ظاهراً آنهایی كه بر سر مزار، یا جسد تازه‌ماندهء برنادت حضور داشته‌اند، این حس را هم داشته‌اند. برای اطلاع از احساس این آدم‌ها از شما دعوت می‌كنم این لینك و این لینك را هم ببینید.


 


بعداً درمورد نام آن دختر17-18 ساله كه برنادت دیده بود هم صحبت خواهم كرد، فعلاً می خواهم كمی درباره‌اش تحقیق كنم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 20:24 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




چند سال پیش به شهر تویسركان، در استان همدان رفته بودم. در آنجا آرامگاه یكی از پیامبران بنی‌اسرائیل است به نام حیقوق نبی. نوشته‌ای قاب‌كرده به دیوار آنجاست كه می‌گوید از اوست كه در تورات (عهد عتیق) نقلی آمده بر اینكه پیامبری به نام احمد خواهد آمد كه آخرینِ پیامبران است و نشانه‌های ایشان را هم داده، و امام رضا در مناظره‌ای كه با علمای یهود و نصارا در حضور مأمون عباسی داشتند با استناد به همین بخش از ”عهد عتیق“ آنها را مجاب نمودند.

بقعهء حيقوق نبي

در همان قاب‌نوشته، نوشته بودند كه چند سال پیش (مثلاً حدود سال 1372) دزدان عتیقه به طمع یافتن چیزی باارزش كف آن آرامگاه را سوراخ كرده‌اند و ... (و چیزی برده‌اند یا نه، نمی‌دانیم). و در آن هنگام جسد این پیغمبر بنی‌اسرائیل دیده شده كه صحیح و سالم بوده است.

همان روز به ادارهء ارشاد آنجا (تویسركان) مراجعه كردم و خواستار اطلاعات بیشتری در این رابطه شدم. اول كه همان مطالب قاب‌نوشته را دوباره (به طور شفاهی) تحویلم دادند، ولی چون یك نفر كه در آنجا كار داشت به من گفت كه ظاهراً از آن واقعه یك ویدئو تهیه كرده‌اند، آن وقت بود كه دیگر دیدند نه، این چسب این‌طوری كنده نمی‌شود!

خلاصه دردسرتان ندهم، چنان كه رسم همهء ادارات است بعد از كلی علافی و دنبال این بگرد و دنبال آن بدو، بالاخره موفق شدم و اجازه دادند آن ویدئوی كذایی را در همان‌جا ببینم (باز هم دستشان درد نكند، می‌توانستند اجازه ندهند!). ظاهراً صبحِ فردای شبی كه كه دزدی شده بود و همه خبردار شده بودند (و به نظرم جمعه هم بوده)، نمایندهء شهر یا نمی‌دانم یكی دیگر از مسئولین رده‌اول شهر با مأموران آگاهی و پلیس به آنجا رفته بودند و در فیلم دیده می‌شد كه روی زمین در كنار قبر، یك سوراخی بود به قطر تقریباً 60-70 سانتیمتر، بله یك سوراخ ، و نه یك گودال ...

این داستان ادامه دارد

 

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 19:14 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




با تشكر از ملینا خانوم كاشانی، از بابتِ نظردهی و اطلاعات كامل و مفید سایت به تازگی، نو شدهء ایشان. مطالعهء وبلاگ ملینا خانم باعث شد مطالبی را كه دربارهء برنادت و از آن مهم‌تر دربارهء نام آن بانو می‌خواستم بنویسم، و ننوشتم به خاطر گذشتن از زمان نمایش فیلم و نبود بهانه‌ای برای آن، حالا بنویسم.

اول دربارهء برنادت:

من خلاصه‌ای از داستان برنادت را در اینجا می‌آورم (علاقمندان برای اطلاعات بیشتر به سایت خانم ملینا كاشانی مراجعه نمایند).

برنادت سوبیرو متولد 17دی ماه سال 1223ه.ش. (1844م.) در دهكدهء لورد در جنوب شرقی فرانسه، فرزند نخست یك خانوادهء فقیر یازده نفری كه تنها سه تا از ۶ برادر و ۲ خواهرش از مرز ده سالگی گذشتند. دختركی چوپان كه به طور معمول به زبان محلی لورد صحبت می‌كرد و زبان فرانسه را بعداً و تا حدودی آموخت. صبح یك روزِ 22 بهمن از 14سالگی‌اش (1237ه.ش.)، وقتی به اتفاق خواهر 11ساله و دوست 12ساله‌اش برای جمع كردن هیزم بیرون رفته بود، بالای صخره‌ای در غار ”ماسابیه“ بانویی 17- 18 ساله را مشاهده می‌كند، این بانوی زیبا و مهربان كه تنها برنادت قادر به دیدن او بود از برنادت می‌خواهد تا 15روز به دیدن او برود، و در نوبت‌های بعدی هم از برنادت می‌خواهد تا به كشیش بگوید تا در آنجا كلیسایی ساخته و مردم را در صفوف منظم به آنجا ببرند. در ششم اسفند ماه (آخرین روز از پانزده روز معهود) چشمه‌ای از زیر همان تخته‌سنگ می‌جوشد كه برخی بیماران را شفا داده و می‌دهد. برنادت در این مدت از طرف مسئولین شهری و حكومتی بسیار آزار می‌بیند اما به عشق آن بانو همه را به جان می‌خرد و كلمه‌ای برخلاف باورش نمی‌گوید. به اصرار پدر پیرامل كشیش شهر لورد برنادت نام آن بانو را می‌پرسد و او خود را Immaculada Conceptiou (به لاتین) یا Immaculate Conception (به انگلیسی) معرفی می‌كند. اصطلاحی كه چهار سال پیش از آن در 8 دسامبر (17آذر) برای اولین بار پاپ چهارم برای مریم مقدس آن را به كار برده بود، و ظاهراً عدهء زیادی از آن اطلاع نداشتند. در شانزده سالگی پدر پیرامل با راهبه‌های دیگر در بیمارستانی پانسیونش می‌كند. بالاخره چهار سال بعد (1241ه.ش.) اسقف تأیید می‌كند كه برنادت در غار ماسابیه ”مریم باكره“ را دیده است و دستور بنای یك كلیسا را در آنجا می‌دهد. در 1866م. (1245ه.ش.) برنادت به دیر شهر نوور می‌رود تا بعد از گذراندن دوران نوآموزی رسماً راهبه شود.

و بالاخره خواهر ماری برنارد (برنادت سوبیرو) در 27 فروردین 1258ه.ش. در سن 35 سالگی بر اثر ابتلائ طولانی مدت به سل استخوانی درگذشت.

امّا داستان هنوز به اتمام نرسیده است: به عنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس ، برنادت بعد از سی سال از مرگش نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد. صلیبی كه در دست داشت زنگ زده بود و لباس راهبگی‌اش مندرس شده بود. اما خود برنادت کاملاً و به زیبایی، سالم و پاک باقی مانده بود و چنین به نظر می رسید که او فقط آرمیده است. یك بار دیگر در 1919م. (1298ه.ش.) هم دوباره او را نبش قبر كردند و باز هم جسد او را سالم و دست نخورده دیدند. این بار دیگر او را دفن نكردند، و برنادت را در یك تابوت شیشه‌ای در كلیسایی كه درغار لورد ساخته بودند، قرار دادند.

در نهایت در 8 دسامبر 1933 ، پاپ پیوس ششم برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد. روز عید تقدیس او را 18فوریه (29بهمن)در نظر گرفتند . همان روزی که  ”بانو“ به او قول شادمانی ابدی داده بود، نه در این دنیا که در دنیای دیگر. پاپ پیوس دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت، یکی 16 آوریل (27 فروردین)سالگرد فوتش و دیگری 11 فوریه (22بهمن) روزی که ”بانو“ برای اولین بار از بهشت قدم به ماسابیه گذاشت تا برنادت را ببیند. چشمهء آب ماسابیل امروز همچنان می‌جوشد و هنوز هم مردم در صفوف منظم به ماسابیه می‌آیند. هنوز هم برکات و معجزات در غار لورد ادامه دارد.

 

و مطلب من از اینجا آغاز می‌شود كه...

 

ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 12:1 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




آخر ای فیلم آهنگ برنادت، وقتی برنادت در حال رحلت بود، صدای مردی روی تصویر میاد که شعری را دکلمه می کند. شعرش هم مثل فیلمش قشنگ بودک

 

به محبوب من گوش فرادهید

و برخیزید

بشتابید

عشق من

کبوتر من

زیباروی من،

زیرا زمستان سپری شد

زمستان تمام شده و رفته

از تاکستان‌ها و گلزارها

بوی دلاویز عطرهای دل انگیز، بلند است.

بگذار صدایت در گوش من طنین بیافکند

زیرا آوای تو بس دلکش است.

در سایه روشن‌های تاریک

برخیز و بشتاب

عشق من!

عشق من!

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 6:35 توسط آرش | موضوع: برنادت سوبیرو |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed