تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

 

 آیا مبتلا شدن به یک بیماری فرایندی است که کاملاً به وضعیت بیولوژیک و جسمانی آدم‌ها مربوط است؟ چی؟ نه همهء بیماری‌ها؟ قبول، بیماری‌های عفونی چطور؟ مثلا یک بیماری باکتریایی مثل سل، یا یک بیماری ویروسی مثل سرماخوردگی؟ بستگی دارد؟ به چی؟ اگر یک نفر سرماخورده توی صورت شما عطسه کند، چقدر ممکن است که سرماخوردگی او به شما منتقل شود؟ اگر یک French Kissing با او داشته باشید چه؟ فرقی هم دارد؟

در یک تحقیقی آمدند ویروس سرماخوردگی را به ته حلق یک سری آدم مالیدند و منتظر نتیجه ماندند. فکر می‌کنید چند درصد از آنها مبتلا به سرماخوردگی شدند؟ 50٪ ؟ 80٪ ؟ 10٪ ؟ 100٪ ؟ یک حدسی بزنید.
بعد از این آزمایش متوجه شدند که تنها سی‌درصد این افراد که ویروس سرماخوردگی را مستقیماً وارد حلق و دهان آنها کرده بودند مبتلا به سرماخوردگی شدند.

 

در یک تحقیق دیگر، آمدند به یک سری اشخاص یک تصویری نشان دادند که در آن نیمکتی در عمق آن دیده می‌شد که دو نفر روی آن نشسته بودند، یک زن جوان و یک مرد جوان، جزئیات زیادی هم در آن دیده نمی‌شد. از این آدم‌ها پرسیدند در مورد این دو نفر چه فکری می کنید؟ به طور کلی این‌ها دو گروه شدند، یک عده گفتند اینها با هم قهرند و دارند زیر لب به هم فحش و بد و بیراه می دهند یا حوصلهء آن دیگری را ندارند، عدهء دیگری هم گفتند اینها دارند با هم خوش و بش می کنند یا دارند سر صحبت را باز می‌کنند و به زودی با هم دوست می‌شوند و... یعنی یک گروه شدند خوش‌بین‌ها و یک گروه شدند بدبین‌ها.
در یک دورهء اپیدمی (همه‌گیری) سرماخوردگی، این افراد (که تعداد آنها کم هم نبود) را ردیابی و پی‌گیری کردند. دیدند که گروه بدبین‌ها شش برابر بیشتر از خوش‌بین‌ها به سرماخوردگی مبتلا شده بودند.

 

این دانشمندان بیکار آمدند یک تحقیق دیگر هم انجام دادند. برای دو گروه از اشخاص در دو اتاق جداگانه دو تا فیلم متفاوت نشان دادند. برای یک سری یک فیلم خنثی از لحاظ عاطفی گذاشتند، مثل مثلاً چگونگی پیشرفت ساخته شدن یک بزرگراه و برای گروه دیگر فیلم خدمات انسان‌دوستانهء مادر ترزا در هند را پخش کردند. قبل از پخش این فیلم‌ها از همهء آنها یک نمونهء آب‌دهان گرفته بودند، بعد از دیدن فیلم‌ها هم باز از هر دو گروه یک نمونه آب‌دهان گرفتند.
در آب دهان آدمیزاد یکی از انواع مولکول‌های سیستم ایمنی او وجود دارد به نام ایمونوگلوبولین
A ، بعد متوجه شدند که کسانی که فیلم مادر ترزا را دیده بودند، به طور قابل توجهی (از لحاظ آماری به طور معنی‌داری) سطح این مولکول (Ig A) آنها بالاتر از گروه دیگر بود که فیلم خنثی را دیده بودند.

 

گزارش شده که در کسانی که عمل جراحی قلب باز داشته‌اند، احتمال مرگ و میر در کسانی که روابط دوستانهء دو نفر یا کمتر داشتند شش برابر کسانی بود که تعداد روابط دوستانهء صمیمانهء آنها چهار نفر یا بیشتر بوده است.

 

امروزه تقریباً همه دیگر با اصطلاح بیماری‌های روان‌تنی یا سایکویوماتیک آشنا هستند و به طور عامیانه بیماری‌هایی را تحت این عنوان می‌شناسند که فکر می‌کنند ناراحتی‌های عصبی و استرس‌ها باعث به وجود آمدن آنها هستند، مثل زخم معده، آسم، سردرد و مانند اینها.
این اصطلاح را برای اولین بار کسی به نام
فرانتس الکساندر از شاگردان مکتب فروید به وجود آورد. او برای شخصیت انسانی یک الگو ارائه داد و آن را متشکل از سه بخش دانست:

 

Bio : بخش بیولوژیک (جسمانی)

Psycho : بخش روانی

Social : بخش اجتماعی

 

و به آن گفت مدلِ بایو سایکو سوشیال. به زبان امروز شاید چندان بیراه نباشد اگر قسمت Bio را بخش سخت‌افزاری، قسمت Psycho را بخش نرم‌افزاری و قسمت Social را معادل بخش اینترنتی یک کامپیوتر بدانیم. (لازم به ذکر است که بعداً شخصی به نام استیون کاوی یک بخش Spritual (معنوی) هم به این الگوی سه بُعدی اضافه کرد.)

 

حالا اگر شما در هر کدام از این سه بخش مشکلی داشته باشید، مثلاً در بدن خود دچار یک نقص در ایمنی سلولی یا حتی یک زخم باشید، یا در ذهن و روان خود دارای خاطرات بد فراوان باشید که شما را تبدیل به یک فرد بدبین کرده باشد، و یا در ایجاد روابط صمیمانه دچار مشکل باشید و نتوانید دوستان خوبی برای خود داشته باشید، یکی یا هر چند تا از اینها به اضافهء یک اِسترسور (عامل استرس‌زا) مناسب، به راحتی می تواند شما را دچار بیماری کند و یا در روند بهبود شما وقفه بیندازد. چون استرس سطح هورمون کورتیزول خون را بالا می‌برد و آن هم به نوبهء خود سطح ایمنی سلولی را کاهش می‌دهد که این هم باعث مستعد شدن انسان برای بیماری‌ها می‌شود.
نهایتاً فرانتس الکساندر به این نتیجه رسید که همهء بیماری‌ها، روان‌تنی هستند. بعد او به دنبال این گشت که آیا برای هر بیماری الگوی شخصیتی مرتبطی هم می‌تواند پیدا کند که پیدا هم کرد، مثلاً گفت آدم‌های میگرنی، جاه‌طلب هستند و یا آسمی‌ها شخصیت‌های وابسته‌ای هستند که با وابستگی خود نمی‌جنگند و یا زخم معده‌ای‌ها شخصیت‌های وابسته‌ای هستند که با وابستگی خود می‌جنگند و غیره (علاقمندان به این الگوها می‌توانند به کتاب
شفای زندگی اثر خانم لوئیز هِی مراجعه کنند).

 

همهء اینها را گفتم برای این که می‌خواهم از این مدل سه‌بُعدی شخصیتی برای تعریف انواع چیزی استفاده کنم که برای همهء آنها از یک کلمه استفاده می‌شود، عشق.  

 

 

ادامه دارد... 

 

 

پ.ن: با پذیرش این الگوی سه‌بعدی، می‌توان گفت که احتمالاً و با توجه به جمیع شرایط، شاید با روان‌درمانی و تغییر باور به وسیلهء هیپنوتیزم، بشود بیماری‌های جسمی را هم درمان کرد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 10:1 توسط آرش | موضوع: مباحث تئوریک |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 خدا رو شکر، درمانگاه ما شلوغ شده، احوال ما هم کم بدک نیست. نه اینکه ما خلق را رنجور بخواهیم، نه...، ما هم خلق را مسرور می‌خواهیم، (بقیه‌ش رو هم در مورد بعضی‌ها می‌خواهیم، در مورد خیلی‌ها هم نمی‌خواهیم!). با توجه به افتتاح داروخانهء درمانگاه، مریض‌های بیشتری از اون یکی درمانگاه راه‌شون می‌کشند و میان به این یکی درمانگاه. وگرنه آمار حدودی مریض‌های هر منطقه مشخصه و کسی هم دعا نمی‌کنه که مردم مریض بشن، دعا هم بکنه کسی گوش نمی‌ده! فقط می‌گیم یه کم سهم ما از کل بیمارانی که به هر علتی حالا دیگه بیمار شده‌ند، بیشتر بشه، تا باری از دوش دیگر همکاران‌مون برداشته باشیم و بیشتر توفیق خدمت به خلق خدا رو به دست بیاریم! (اون جای آدم راستگو!).
حقیقتش اینجا البته چون حقوق کار طبابت ما پورسانتی نیست و ساعتیه، هر چی مریض کمتر، برای ما بهتر، ولی دیگه نه انقدر کم که نداشته باشند همین حقوق‌مون رو هم بدهند. ایراد کارشون هم نوره، بله، نور. میگن نور رو روی سنگ هم بندازی، ‌مشتری می‌خردش. ولی اینا با اینکه جلوی در درمانگاه دو تا پروژکتور قوی هم داره روشش نمی‌کنند، فکر کنم بهشون گفته‌ند به خاطر سال اصلاح الگو و اینا روشن‌ش نکنند، آخه اینجا وقفی است و مسجد بغلی روش نظارت داره ظاهراً، نمی‌دونم.

 

اوضاع کلینیک هیپنوتیزم ما هم بد نیست، الحمدلله، تا حالا پنج تا مراجع داشته‌ام که چهار تاشون جواب گرفته‌اند و یکی آخریش هم که همین پریروز بود هم به قطع یقین ِ 9/99 درصد (!) سردرد ده‌ساله‌ش خوب خواهد شد.
از چهار مورد دیگه‌م، یه مورد ترک سیگار بود که خدا رو شکر ترکید، یعنی همون ترک کرد، البته پیچیدگی‌هایی داشت کارش که خب اونم برطرف شد و امیدوارم که هنوز هم انگیزه‌ش رو حفظ کرده باشه (جلسهء چهارم و پنجمش مونده هنوز). دو مورد هم اختلال خواب داشتم که یکی‌ش اختلالش به صورت دیدن کابوس‌های تکراری بود (مثل آمادگی نداشتن برای امتحان یا مهمون‌داری) و یکی دیگه‌ش هم اختلال در روند خواب بود (یعنی در طول شب هی از خواب بیدار می‌شد و دوباره می‌خوابید و صبح هم خسته بود). و یک مورد هم با شکایتِ
داشتن اندوه از بچگی تا حالا بود که این طوری که خودش میگه اندوه دائمش برطرف شده، حالا برای مسائل دیگه‌ای مراجعه می‌کنه. همین جا بگم که داشتن اندوه با افسردگی فرق می‌کنه.
هنوز البته هیچ تبلیغ خاصی نکرده‌ام و فقط درمانگاه‌مون لطف فرموده یه برگهء
A4 کنار برگهء بقیهء متخصص‌های کلینیک زده به در شیشه‌ای که بله دکتر فلانی، درمان سردرد و ترک سیگار و افسردگی با هیپنوتیزم که البته افسردگی رو خودشون اضافه کرده‌اند، من می‌خواستم اولش فقط با همون ترک سیگار و سردرد شروع کنم که دیگه... حالا، (آخه درمان افسردگی یه کمی کار بیشتر و زمان بیشتر می‌بره. فعلاً که خدا رو شکر کسی افسرده نبوده).

 

کم‌کم می‌خوام برای چاقوندن یا لاغروندن مردم با هیپنوتیزم هم اقدام کنم. برطرف کردن چاقی و لاغری و تنظیم وزن با هیپنوتیزم نیازی به رژیم خاصی نداره، ولی خب حالا اگه کسی دوست داشت رژیمی هم داشته باشه، به اونم کمک می‌کنیم تا به رژیم بتونه ادامه بده.

 

 

 

یه بار هم یکی از مراجعین بعد از پایان هیپنوزش در مورد دیدن زندگی‌های گذشته پرسید که چون هنوز کمی وقت داشتیم من هم بردمش به گذشته‌ها. زمانی رو دید که دختری چهارده‌ساله بود که بیرون از خانه از اسب‌ها مراقب می‌کرد و در خانه هم از هفت هشت‌ تا برادر خواهر قد و نیم قد و یک مرد. از او پرسیدم تو رو چی صدا می‌زنند، گفت لی. پرسیدم کسی رو در بین این کسانی که دور و برت هستند می شناسی؟ شوهر (این زندگی‌ش) را به عنوان یکی از برادر کوچولوها تشخیص داد. در همان زندگی او را ده سال به جلو بردم، جنگی رو دید. از نوع اسلحه و لباس‌ها پرسیدم، تیر و کمان و شمشیر. تازه اون موقع بود که پرسیدم کجایی و گفت من مغولم!

چشم که گشود گفت اینها همه تصورات و تخیلات من نبود؟ گفتم شاید، کی می‌دونه، ولی من که هیچ کدوم رو بهت القاء نکردم و فقط سئوال می‌پرسیدم‌، مگه نه؟ گفت بله. تازگی‌ها فیلم یا کتابی از مغول‌ها دیده یا خونده‌ای؟ گفت نه، علاقهء خاصی به آنها داری؟ گفت نه. گفتم به هر حال دیدن خاطرات یک زندگی، اگرچه خودش به تنهایی اثبات‌گر تولدهای مکرر نیست، ولی اگر از طریق بقیهء راه‌های شناخت به این نتیجه رسیدی که انسان چندین و چند بار  زندگی می‌کند، می‌تونی رو این هم تجربه‌‌ت هم حساب کنی.

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 9:2 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 این روزها خیلی مشغولم. از یه طرف اسباب‌کشی دارم، از یه طرف باید برای اون خونه نقاش و لوله‌کش و آهنگر ببرم. دنبال شیرآلات برم و بخرم، یه شب در میون هم که برم درمانگاه سر کار. این کارایی که گفتم هم نصفه نیمه انجام شده و نشده. ذهنم هم مثل مال همهء شماها مشغوله.

دیشب برادرم دیر کرده بود،‌ گوشی‌ش هم جواب نمی‌داد، نگرانی مادرم کم‌کم داشت به من هم منتقل می‌شد. تو مترو که می‌اومدم خونه، یکی می‌گفت چند روز پیش‌ها تو ایستگاه مترو هم اومدن حتی و گاز اشک‌آور زدند. نمی‌دونستم باور کنم یا نه، از خر جماعت که هر چی بگی برمیاد. حالا اینم دیر کرده بود و من هی حرف‌های اون یارو یادم می‌اومد. تو این هاگیر واگیر ساعت ده شد و مردم برنامهء ا... اکبر گفتن‌شون رو شروع کردند و اضطراب مامان بیشتر شد، حالا من، هم باید به او دلداری بدم هم باید خودم رو کنترل کنم و هیچی نگم. ببین ملت هر روز و هر شب چی می‌کشند، تو هول و ولا.

بالاخره اومد البته و خبری هم نبود.

 

                                                           ***

برای پنجشنبه‌ها عصر، برنامهء هیپنوتراپی رو شروع کرده‌م تو همین کلینیکی که می‌رم. برای سردرد و ترک سیگار، غیر از این باشه باید قبلش باهام درمیون بذارید ببینم الان آمادگی‌ش رو دارم یا نه. این آمادگی داشتن یعنی باید برای هر مورد خاصی، یه اسکریپت آماده کنم که الان با توجه به سرشلوغی‌های فوق‌الذکر، نمی‌رسم، مگر اینکه یه چیزی باشه که زیاد طول نکشه یا صرفاً رگرشن یا پست‌لایف تراپی باشه (تشخیص اینش با منه).
به هر حال اگه از شما دوستان کسی مشکلی داره که فکر می‌کنه روان‌درمانی یا روان‌کاوی می‌تونه بهش کمک کنه، به احتمال زیاد هیپنوتیزم هم می‌تونه. و اگه تمایل داشتید به این کار، یه خلاصه‌ء یه پاراگرافی کوچولو از مشکل‌تون رو برام ای‌میل بزنید تا بگم با هیپنوز میشه یا نه و اینکه اگه میشه الان می‌تونم یا بعداً.
کسانی که می‌خوان ای‌میل بزنند لطفاً این موارد رو حتماً در نامه‌شون لحاظ کنند:

در جواب سئوالِ مشکلت چیه؟ چی می‌گید ؟
(اصل مشکل چیه، شکایت اصلی چیه؟)

از کی شروع شده؟ مداومه یا میاد و میره؟ چند وقت چند وقت؟

آیا تا به حال برای رفع این مشکل درمان و مداوایی هم (از هر نوعش) انجام داده‌اید یا نه؟

آیا تا به حال هیپنوتیزم هم شده‌اید؟ بله؟چطور بوده؟

فکر می‌کنید درمان مشکل‌تون با هیپنوتیزم چند جلسه طول بکشه؟ (جواب به این سئوال به درد من می‌خوره و مهم نیست جواب درستی باشه یا نه، صرفاً گمان شما برام مهمه)

در مورد سیگار، آیا تا به حال اقدام به ترک اون کرده‌اید؟ بله، چرا؟   نه، چرا؟

ای‌میل من هم که معرف حضورتون هست (اون گوشهء بالا هم زیر صفحهء نخست، نوشته) :

 

arashalone [at sign] gmail [dot] com

 

در ضمن اگه اومدنی شدید، حتماً مطالبی که تو آرشیو موضوعی هیپنوتیزم‌م هست رو یه نگاهی بندازید. مرسی.

 

هیپنوتیزم نه درد داره نه ترس!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 6:27 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




ادامه از پیك قبل

 

 

همانطور که می‌دانید بسیاری از دانسته‌های مردم از طریق رسانه‌ها بویژه تلویزیون و فیلم‌های سینمایی و روزنامه و مجلات غیرتخصصی تأمین می‌شود، این روزها می‌توان اطلاعاتی را که از منابع غیرتخصصی در اینترنت هم به دست می‌آید به آن اضافه کرد.
احتمالاً  بسیاری از ما با شنیدن کلمهء هیپنوتیزم چشمانی گرد شده و ثابت را به یاد می‌آوریم و یا پاندول یا ساعتی در نوسان را مجسم می‌کنیم. علتش آن است که این تصاویر را در زمانی که الان به یاد نمی‌آوریم دیده‌ایم. در فیلمی یا داستانی باور کرده‌ایم که هیپنوتیزور تبهکاری از فردی سوء‌استفاده و او را وادار به انجام خلافی کرده یا در حالت هیپنوز رازِ مگویی را از او پرسیده یا به حریم او تجاوز کرده است. آیا اینها می‌تواند اتفاق بیفتد؟ در ادامه می‌خواهیم به پاسخ همین سئوالات بپردازیم.

 

 

حتماً شما هم با عبارت ”خواب مصنوعی“ برخورد کرده‌اید که در بعضی منابع در کنار کلمهء هیپنوتیزم نوشته شده است. آیا هیپنوتیزم خواب است و اگر هست آیا خواب، نوع مصنوعی و غیرمصنوعی دارد؟
گفتیم که هیپنوز هم یکی از حالات هشیاری مغز است ولی مسلماً خواب نیست، چرا که در خواب شخص از خود اراده‌ای ندارد و ممکن است بی‌اختیار غلت بزند یا حرف‌هایی بزند. ما در خواب در بی‌خبری کامل از محیط اطراف‌مان هستیم. بیشتر حواس آرمیدگیما در خواب به سادگی تحریک نمی‌شوند مثلاً تا صدای نسبتاً بلندی نشنویم یا تحریک لمسی دردناک یا محکمی به ما نرسد سطح هشیاری ما از حالت خواب به بیداری تغییر نمی‌کند. همه می‌دانیم که ”خواب“ نوعی بی‌خبری و بی‌ارادگی در خود دارد در حالی که در هیپنوز در تمام مدت ارتباط شنوایی برقرار است (هیپنوتیزور با سوژه صحبت می‌کند و او می‌تواند جواب بدهد)، همهء احساس‌ها هم به خوبی زمان بیداری می‌توانند عمل کنند و در هیپنوتیزم درمانی باید هم عمل کنند. ضمن اینکه از لحاظ فیزیولوژیک هم امواج مغزی (که در نوار مغزی یا
EEG دیده می‌شود) در هنگام خواب با زمان هیپنوز متفاوت است. امواج مغزی در زمان هیپنوز بیشتر مشابه زمان بیداری است و گاهی هم امواج خاص خودش را دارد (به نام امواج گاما). شاید این که هیپنوز خواب خوانده شده برگردد به ترجمهء این کلمه که گفتیم صرفاً به عنوان یک نام، در مجامع علمی پذیرفته شده است. پس هیپنوتیزم، خواب نیست، ‌نه از نوع مصنوعی آن و نه طبیعی‌اش!

 

 

از آن طرف می‌بینیم که عده‌ای از آن طرف بام افتاده‌اند و معتقدند که حالت هیپنوز به شخص تحمیل می‌شود او دیگر طی هیپنوز کاملاً تحت اختیار هیپنوتیزم‌کننده بوده و هر کاری او بگوید را مجبور است که انجام دهد و یا انجام می‌دهد و یادش نمی‌آید و یا یادش می‌آید که انجام بدهد و غیره.
هیپنوتیزمِ درمانی و تقریباً همهء موارد هیپنوتیزم در واقع یک ”خود-هیپنوتیزم“
(Self-hypnotising) است و شخص خودش، خودش را به حالت هیپنوز می‌برد منتها با کمک درمانگر و تحت هدایت و راهنمایی او. به قول یکی از استادهایم هیپنوتیزم‌درمانگر مانند کسی است که به راننده‌ای از بیرون فرمان می‌دهد تا او به خوبی بتواند پارک کند.
در موارد استفاده از هیپنوتیزم برای درمان پیش از هر چیز توافقی صورت می‌گیرد بین درمانگر و مُراجع برای این کار و پیش از آن و طی آن قرار بر این گذاشته می‌شود که در چه مواردی (که به مشکل بیمار مربوط است) صحبت شود. علاوه بر این بخش‌هایی از هشیاری (مثل ناظر پنهان) همچنان در هیپنوز فعال باقی می‌ماند که در صورت عدول از توافق انجام شده (بیان شده یا نشده) بلافاصله سطح هشیاری را بالا برده و شخص از حالت هیپنوز وارد حالت بیداری می‌شود (اصطلاحاً می‌گوییم بیدار می‌شود). بنابراین نمی‌شود تلقینی به شخص داد که برخلاف اعتقاداتش است و یا نمی‌توان او را مجبور به کاری کرد که زشت و ناحق می‌داند. نمی‌توان حین هیپنوتیزمی که برای درمانِ (مثلاً سردرد) داده شده، از او شمارهء رمز گاوصندوق یا عابر بانکش را پرسید. علاوه بر تمام این موارد مثل هر بیماری عادی دیگری بیمار باید به پزشکی مراجعه کند که به او اعتماد و اطمینان دارد، در غیر این صورت هیچ درمانی، حتی درمان دارویی هم برای او تأثیر نخواهد داشت. از من به شما نصحیت نزد هیچ کسی که به او اعتماد ندارید برای درمان نروید.

   هیپنوتیزم در فلم‌ها و رسانه‌ها
دوست دارم این را هم در پرانتز بگویم که برایم جالب است که مردم پیش آدم‌هایی که مدعی درمانگری از طریق دعانویسی و سرکتاب باز کردن و درمان‌های عجیب و غریب محلی و انواع شکسته‌بند و دکتر علفی و غیره می‌روند و به هر چه او می‌گوید اعتماد می‌کنند (جدای از اصل صحیح یا غلط بودن خودِ آن موضوعات، در مورد اشخاص مدعی صحبت می‌کنم) ولی بعضی وقت‌ها به پزشکی که مدرک و پروانه و اجازهء طبابت دارد و خودشان انتخاب و به او مراجعه کرده‌اند، اعتماد نمی‌کنند. (این خود یک مطلب جداگانه می‌طلبد که در جای خود امیدوارم روزی به آن هم برسم). بنابراین هیپنوتیزم توافقی است و نه تحمیلی.

 تبلیغات نادرست در بارهء هیپنوتیزم

تصور غلط دیگری نیز در ذهن بعضی مردم جریان دارد و آن اینکه به نظر آنان تنها افراد ضعیف و بی‌اراده و یا مریض روانی هیپنوتیزم می‌شوند. فکر می‌کنم حالا دیگر شما هم متوجه شده‌اید که هیپنوتیزم ربطی به میزان ارادهء شخص (به این شکل) ندارد و تقریباً همه به دو شرط می‌توانند هیپنوتیزم شوند، یک آن که (به ارادهء) خودشان بخواهند و دیگر اینکه قابلیت هیپنوتیزم‌پذیری  داشته باشند. این قابلیت چیزی است مادرزادی و مانند IQ تقریباً در افراد مختلف مشخص و نسبتاً ثابت است. درصد کمی از مردمِ نرمال و عادی (حدود 5 درصد) نمی‌توانند هیپنوتیزم شوند و برخلاف تصور اغلب مردم، بیماران روانی (سایکوتیک) و عقب‌مانده‌های ذهنی نیز نمی‌توانند و نباید هیپنوتیزم شوند.
بنابراین تقریباً همهء افراد طبیعی و سالم می‌توانند هیپنوتیزم بشوند و هیچ ارتباطی با ضعف و قوت ارادهء آنان هم ندارد. البته شخص ممکن است ظاهراً بخواهد هیپنوتیزم شود ولی باطناً هنوز به علت ”تصورات اشتباه“ ، ”ترس“ یا ”نداشتن انگیزهء کافی برای درمان“ مقاومت کند که بحث آن جداست.

 

فکر نمی‌کنم لازم باشد این را هم یادآوری کنم که هیپنوتیزم، به خودی خود درمان نیست و با صِرفِ قرار گرفتن در حالت هیپنوز کسی از مشکلی رها نمی‌شود، "چگنه هیپنوتیزم کنیم" به همین سادگی؟!هرچند شاید کمی ریلکس و آرمیده شود. به همین دلیل برای درمان در حالت هیپنوتیزمی شرط اول درمانگر بودن شخص هیپنوتیزور است. هیپنوتیزوری که نمی‌داند اضطراب یا افسردگی را بدون هیپنوتیزم چگونه باید درمان کرد با هیپنوتیزم هم نمی‌داند و نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. اگر هیپنوتیزم‌کننده پزشک نباشد نمی‌داند کسی که حملهء پانیک (حملهء هراس) دارد چه مکانیسمی او را درگیر کرده و چه اتفاقاتی ممکن است برای او بیفتد و چه اتفاقاتی برایش نمی‌افتد. برای همین مطمئن باشید هیچ هیپنوتیزور صحنه‌ای هر چقدر هم در کارش موفق باشد نمی‌تواند ریشهء یک فوبیا را در روان شخص پیدا کند. یا صرفا کسی که می‌تواند با هیپنوتیزم بی‌دردی بدهد، نمی‌‌تواند یک زایمان بی‌درد موفق را هدایت کند، مگر در یک کار تیمی که کسی که متخصص است باقی کارهای درمانی را به عهده بگیرد. 

 

 

پس بالاخره آیا هیپنوتیزم خطرناک است؟ این سئوال مثل این است که بپرسیم آیا تکنولوژی خطرناک است؟ هر دوی اینها قرار است وسیله‌ای باشند برای بهبود و کمک به چیز دیگری، تکنولوژی اگر در خدمت بشر باشد، او می‌تواند از آن برای رفاه بیشتر خود از آن بهره ببرد هیپنوتیزم هم قرار است وسیله‌ای کمکی باشد در امر درمان و در دست درمانگر و اگر چنین نباشد، بله مثل یک چاقوی میوه‌خوری کوچک در دست یک بچه یا تعدادی قرص آرامبخش در دست یک فرد مستأصل می‌تواند خطرناک هم باشد. اگر کسی که به شما فرمان می‌دهد برای پارک کردن، آدم ناواردی باشد می‌تواند چرخ ماشین شما را در جوی هم بیندازد، چرا که نه.

 

عده‌ای می‌گویند اگر با تلقین هیپنوتیزمی چیزی را مثل سیگار از فرد بگیریم یک ابزار کاهش اضطراب را از او گرفته‌ایم و حالا ممکن است که او با پایین آمدن آستانهء تحریکش نتواند مثلاً خشمش را کنترل کند و کارهایی بکند که به ضرر خودش و اطرافیانش تمام شود. پس درمان با تلقین چیز بدی است.
این عقیده یکی دیگر از برداشت‌های اشتباه از هیپنوتیزم است که آن را صرفاً تلقیناتی برای محو رفتارها و ظاهر علامت‌های یک مشکل درونی می‌دانند. در حالی که اولاً در تمام موارد یک پزشک (و حتی غیرپزشک مثلاً روانشناسان) قبل از هر چیز ”باید“ بیماری‌های احتمالی جسمانی را رد کنند و وقتی از همه نظر ثابت شد که مشکل شخصی جسمی نیست به سراغ تشخیص‌های روان‌شناسانه بروند. در آن موارد هم بعد از تشخیص، درمان مثل همیشه، به دو بخش تقسیم می‌شود: علت‌درمانی و علامت‌درمانی و علامت‌درمانی پیش از تشخیص علت و بدون علت‌درمانی مجاز نیست و یک درمانگر آموخته هیچ‌ گاه چنین خطایی نمی‌کند.

یک جلسهء هیپنوتراپی
و باید گفت در درمان ریشه‌ها و علت‌های یک مشکل روانشناسی هیپنوتیزم کمک بسیار مؤثری در کشف و کوتاه کردن زمان درمان است. با هیپنوتیزم می‌تواند زمان یک روان‌درمانی سی و چهار پنج جلسه‌ای را شاید به هفت جلسه کاهش داد. در کتاب‌های مرجع روانشناسی آمده که شناخت‌درمانی تحت هیپنوز 70 درصد مؤثرتر از بدون هیپنوز است. و یا رفتاردرمانی تحت هیپنوز چقدر ساده‌تر از رفتاردرمانی در مکان‌های واقعی و موجودات واقعی است. شما تنها تصور کنید که برای حساسیت‌زدای از کسی که می‌خواهیم ترس از مار او را بین ببریم بدون هیپنوز باید او را کم‌کم در مواجه با مار واقعی قرار دهیم در حالی که در هیپنوتیزم او مار را با همان شرایط حساسیت‌زدایی تدریجی می‌بیند بدون اینکه مجبور باشیم ماری به اتاق بیاوریم.دستکاری باید هدفمند و توسط فرد متخصص صورت بگرد

 

پس:

هیپنوتیزم خطرناک نیست اگر شخص بدون هیپنوتیزم هم درمانگر باشد (یعنی پزشک، روانپزشک، روانشناس بالینی، و هر گونه درمانگر رسمی و معتبر دیگر باشد)

هیپنوتیزم نه تنها مختص افراد ضعیف و بی‌اراده نیست بلکه اتفاقاً اشخاص باید برای هیپنوتیزم شدن از سطح مقبولی از هوش بهره‌مند باشند.

قرار نیست هیپنوتیزم تنها علامت‌های بیماری و مشکل بیمار را برطرف کند و اتفاقاً ابزاری بسیار کار‌آمد برای ریشه‌یابی مسائل است.

هیپنوتیزم شدن براساس یک توافق بیان شده یا ناگفته بین هیپنوتیزم شونده و هیپنوتیزم کننده می‌تواند اتفاق بیفتد و بدون خواست کسی نمی‌توان او را هیپنوتیزم کرد.

هیپنوتیزم خواب نیست، بنابراین در آن بی‌خبری و بی‌اختیاری نیست.

 

به عنوان تکمیل بحث بد نیست این را هم اضافه کنم که:

همانطور که گفتیم که هیپنوز یکی از حالات هشیاری است که ما در زندگی روزمره هم آن را بارها و بارها تجربه می‌کنیم. این هشیاری در برابر اصطلاح ناهشیاری قرار می‌گیرد که شامل دو حالت بی‌هوشی (تحت اثر دارو) و کما (یا اغماء) است. هر دوی این حالت‌ها هم درجاتی دارد و در هر دوی این حالات هم سطوحی از هشیاری تجربه شده است که در حال حاضر موضوع صحبت ما نیست. تنها حالت ناهشیار کامل (تا جایی که می‌دانیم) که دیگر هشیاری بر عملکرد بدنی هیچ کنترل و اختیاری ندارد و در اکثریت موارد هم برگشت‌پذیر نیست (علمِ آمار، آن تعدادِ کم را در نظر نمی‌گیرد)، حالتی است که به آن مرگ گفته می‌شود.

 

پ.ن: در کتاب‌های هیپنوتیزم آمده است که به احتمال زیاد کسانی که بیماری صرع (Epilepsy) دارند حین هیپنوتیزم تشنج می‌کنند و توصیه شده که این افراد هیپنوتیزم نشوند. علت احتمالی آن را افت قند خون طی هیپنوز حدس می‌زنند.

پ.ن2: ببخشید که مطلب طولانی شد ولی چون نمی‌خواستم رشته کلام بریده شود مجبور شدم تمامش را یک جا بیاورم. ممنون از اینکه تحمل کردید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 14:33 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

این مطلب در پاسخ به درخواست بعضی دوستان در مورد اطلاعات بیشتر در مورد هیپنوتیزم نوشته شده تا بتوانیم همهء ما امکاناتی که در پیرامون ما هست را بیشتر و بهتر بشناسیم و برای رفاه بیشتر و زندگی بهتر از آنها استفاده کنیم و در ضمن سره را از ناسره تشخیص دهیم.

 

 

 

هشیاری ما حالت‌های گوناگونی دارد که شاید ما تمامی آن حالات را نشناسیم، اما مسلماً همهء ما با دو حالت آن بیشتر آشنا هستیم.
در این لحظه که دارید این مطلب را می‌خواند بیدارید یا خواب می‌بینید؟ فکر نمی‌کنم کسی در مورد پاسخ این سئوال ابهامی داشته باشد. همهء ما تفاوت تجربهء بیداری و خواب و خواب دیدن را می‌دانیم، علاوه بر اینها با برخی حالت‌های دیگر هشیاری نیز اغلب آشنایی داریم، هرچند اگر نامی برای آنها نشناسیم یا ندانیم که این، همان است که شنیده‌ایم. مواد روانگردانی چون کوکائین هم هشیاری را به حالت خاصی می‌برند
حالت‌های هشیاری را جنبه‌ای خصوصی از ذهن آدمی دانسته‌اند و طیف گسترده‌ای را شامل می شود. شما ممکن است الان کاملاً غرق در خواندن این متن باشید و با دقت آن را دنبال کنید و برای‌تان سئوال‌هایی به وجود بیاید و درست چند لحظهء بعد به هنگام رفتن به پاراگراف بعدی، عقب رفته و به پشتی صندلی خود تکیه دهید و تصورات و خیالات خود را دنبال کنید و کلاً فراموش کنید که داشتید چه می‌کردید. این دو حالت از  آگاهی هشیارانهء انسان است که به گفتهء روان‌شناسان به راحتی دستخوش تغییر می‌شود. نمی‌خواهم در این مطلب زیاد وارد جزئیات انواع حالت‌های هشیاری شَوم و فعلاً می‌خواهم تنها چند تا از معروف‌ترین آنها را نام ببرم و بعد به یک نوع آن بیشتر بپردازم.
به جز بیداری و خواب که همه با آن آشنایی دارند، حالت‌های دگرگون‌شده‌ای از هشیاری نیز وجود دارد مانند ”مراقبه“
(Meditation)، ”توهم“ (ناشی از مواد و داروها)، ”دیلیریوم“ (که در بعضی از افراد مسن رخ می‌دهد) و بالاخره هیپنوتیزم یا هیپنوز.

 

       

 

هیچ کدام از حالات دگرگون هشیاری به اندازهء هیپنوز بحث‌برانگیز نبوده است. هیپنوتیزم که زمانی در زمرهء سحر و جادو به شمار می‌آمده، مدت‌هاست که مورد بررسی‌های دقیق علمی قرار گرفته و اگرچه هنوز در این زمینه مجهولاتی باقی مانده است (از نظر چگونگی کارکرد آن) ولی تاکنون به واقعیت‌های زیادی هم در زمینهء هیپنوتیزم دست یافته‌ایم.

 

متوجه شده‌ام که هنوز اکثر مردم در مورد هیپنوتیزم دچار باورهایی هستند که از طریق سینما و تلویزیون و نمایشگران صحنه به آنها القاء شده، چرا که پدیدهء تصویر مجازی (چه فیلم‌های سینمایی و چه برنامه‌های تلویزیونی) خود بزرگترین هیپنوتیزورهای روزگار ما هستند. بنابراین تصمیم دارم در اینجا کمی هیپنوتیزم‌زدایی کرده و برخی باورهای احتمالاً اشتباه شما را در مورد هیپنوتیزمِ درمانی تصحیح کنم.

 

 

هیپنوتیزورهای صحنه

می‌توانید زمان‌هایی را تصور کنید که چنان مجذوبِ دیدن یک فیلم جالب بوده‌اید که حتی متوجه بوی سوختن غذا نشده‌اید؟ یا گوشی هدفون بر گوش با چشمان بسته غرق لذت از شنیدن یک موسیقی بوده‌اید به طوری که تک‌تک نت‌های آن موسیقی را با تمام وجود احساس می‌کرده‌اید؟ دیدید بچه‌های کوچکی را که بازی می‌کنند و چنان غرق بازی هستند که در دنیای خود با هم‌بازی‌های خیالی یا عروسک خود صحبت می‌کنند؟ چند بار شده است که بعد از پایان بازی فوتبال (یا هر بازی دیگر) تازه متوجه یک بریدگی یا خراشیدگی دردناک روی دست و پای خود شده‌اید که در حین بازی اصلاً از وجودش آگاهی نداشته‌اید؟ یا یک روز صبح به شما خبر ناخوشایند و درگیرکننده‌ای داده‌اند (مثلاً خبر برگشت خوردن چک‌تان یا خدای نکرده فوت کسی که برای شما مهم بوده یا جدایی یکی از نزدیک‌ترین نزدیکان‌تان) و شما شبِ همان روز می‌باید در مجلس مهمانی‌ای حضور می‌داشتید، اما هنگامی که کسی در آن میهمانی با شما صحبت می‌کرده، آخرش متوجه شده‌اید هیچ یک از حرف‌های او را نشنیده‌اید؟
این چیست که ما در زندگی روزمره‌ء خود با آن مواجهیم؟ چطور ممکن است که گاهی آشنایی را پشت فرمان یا در آشپزخانه یا پشت میز کار می‌بینیم که با اینکه چشمانش باز است و به جایی خیره شده، هر چه صدایش می‌کنیم نمی‌شنود یا متوجه بوق ماشین ما نمی‌شود یا حتی وقتی روبروی او قرار می‌گیریم هم ما را نمی‌بیند. آیا بعضی از این حالت‌ها برای خود شما پیش نیامده؟

 

در روانشناسی امروز به این حالت‌ها Hypnotic Like States می‌گویند، حالت‌های شبه‌هیپنوتیزمی. در اصل تمام مثال‌های گفته شده درجاتی از هیپنوتیزم  هستند و ما در جریان بیداری خود در طول روز بارها هیپنوتیزم  می‌شویم ولی از آن خبر نداریم. چرا که در جریان اغلب این موارد سه شرط اصلی هیپنوتیزم  جاری است با درجات متفاوت.
این سه شرط عبارتند از :
                                 تمرکز (بر موضوعی خاص)

                                    انفکاک (از محیط)

                                    انعطاف‌پذیری (یا تلقین‌پذیری)زیگموند فروید

 

هر گاه هر سهء این عناصر برای شخصی حضور داشته باشد، او در هیپنوز است. بنابراین می‌بینیم که هیپنوز حالت (state) نرمالی از هشیاری و مغز است. ولی چرا به آن می‌گویند هیپنوز (به معنی خواب)؟ در تاریخچهء هیپنوتیزم، بعد از کارهای ”آنتوان مِسمِر“ و ادعای او مبنی بر داشتن جریان سیال مغناطیس حیوانی و بعداً ”زیگموند فروید“ و کارهای او در زمینهء هیپنوز و کارهای ”شارکو“ مسمر جریان سیال مغناطیس حیوانی اشکه پزشک بود و معاصر مسمر، چشم‌پزشکی به نام ”جیمز برید“ نام این پدیده را با این پندار که در این حالت شخص خواب است Hypnosis گذاشت که در زبان لاتین به معنای ”حالت خواب“ بود. بعدها وقتی به ماهیت این پدیده بیشتر پی برده شده بود که دیگر این نام برای آن جا افتاده بود و دانشمندانِ این زمینه پذیرفتند که این حالت، به همین نام باقی بماند و به این صورت این نام به عنوان غلط مصطلح پذیرفته شد.

 

 

 

 

برای این که این بخش از مطلب را که هیپنوتیزم چه هست را به پایان ببرم باید به این موضوع هم اشاره‌ای داشته باشم که ذهن هشیار بخشی منتقد و تحلیل‌گر دارد که این بخش در حین هیپنوز آرام گرفته و کمتر مداخله می‌کند و این با توافق بین هیپنوتیزم‌شونده و هیپنوتیزم‌کننده پیش از آغاز به انجام عمل هیپنوتیزم  در حیطهء مورد توافق که به خاطر درمان است صورت می‌گیرد.

 

در پیک بعدی افسانه‌ها و باورهای عامه در مورد هیپنوز را بررسی می‌کنیم تا ببینیم هیپنوتیزم چه چیزهایی نیست. مثلاً اینکه آیا در هیپنوز فرد اراده‌ای ندارد؟ آیا هر چه از او بپرسند خواهد گفت؟ آیا خطرناک است؟ ممکن است کسی از هیپنوز دیگر بیدار نشود و...

 

               

 

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 14:46 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

چند ماه پیش خانمی به من مراجعه کرد برای هیپنوتیزم شدن. پرسیدم مشکل چیه؟ پاسخ ایشان به طور مختصر این بود که چندی پیش (پنج سالی حدوداً) با آقایی از کشوری دیگر آشنا شده بود که تنها دیداری کوتاه با او داشته است، اما پس از آن ملاقات، ارتباط خود را از طریق چت و ای‌میل و تلفن با هم حفظ کرده‌اند. این خانم معتقد بود که در آن دیدارِ اول، ناگهان با دیدن آن آقا احساس کرده‌ سال‌هاست او را می‌شناسد ولی این احساس، رنگی از عشق نداشت. من عاشق شده‌ام و عشق را می‌شناسم. سخن این خانم است. از آن سو آن آقا اخلاق دَم‌دَمی داشته و گاهی مدت‌ها خبری از او نبوده یا بداخلاقی‌هایی می‌کرده و... بعد ناگهان دوباره ظاهر می‌شده است.
شکایت این خانم اینجا بود که
من نمی‌تونم این آقا رو Ignore کنم و به درخواست‌های گفتگوی اون جواب ندم یا از لیستم حذفش کنم یا به تلفنش جواب ندم و این منو اذیت می‌کنه. احساس می‌کنم در مقابل این آقا ضعیفم و نمی‌خوام این طور باشه. به اضافهء این که می‌خوام بدونم اون احساس آشنایی که با اون شدت داشتم چه دلیلی داشته؟

البته مشخص بود که ایشون عاشق شده بود و در عین حال سرخورده از احساس خودش و دلخور از دست آن آقای خارجی و صد البته ایشان بیمار نبود. با اینکه من معمولاً در این گونه موارد دخالت نمی‌کنم، با اصرار این خانم قرار شد من ایشان را هیپنوتیزم کنم تا ببینیم در زندگی‌های گذشته چه مناسباتی بین این دو برقرار بوده است. یک خانوادهء کولی
در اینجا مختصراً به این تجربیات اشاره‌ای می‌کنم. برای راحت‌تر شدن نقل مطلب به آن آقا نام مجازی ”مودی“ را می‌دهم.


برای اختصار سعی می‌کنم فقط اصل داستان را تعریف کنم و تنها جاهایی که لازم باشد به جزئیات بپردازم. بعد از هیپنوز مقدماتی، به او گفتم که به یک زندگی قبلی خود برود که در آن با ”مودی“ نسبتی داشته و با او زندگی می‌کرده
٬ بعد از شمردن از سه تا یک٬ از او پرسیدم که ”کجایی؟“  گفت ”تو علف‌ها“. پرسیدم ”چی می‌بینی؟“

- آسمان

- تو علف‌ها دراز کشیدی؟

- نه افتاده‌م.

- گفتم پاشو بشین. ... چی می‌بینی؟

ناگهان چهره‌اش به شدت در هم رفت و ترسیده و گریان، زبانش بند آمده بود، دانستم که درست در وسط یک بحران شدید وارد آن زندگی شده است. از او خواستم از خودش بیرون بیاید و از فراز صحنه مانند ناظری شناور در فضای بالا به آن صحنه نگاه کند لحظه‌ای کمی بهتر شد ولی دوباره حالش بد شد. مجبور شدم ببرمش به عقب‌تر بردمش به یک روز قبل‌تر، صبح روز دو نمونه از اونیفورم سربازان پروسی (آلمان قدیم)- جالب اینکه او آنها را با کلاه‌های بلند و نوک‌تیز شناسایی می‌کرد.قبل. در صبح روز قبل معلوم شد که در آن زندگی او یک زن است در خانهء خودش با دو فرزند پسر که نام یکی از آنها ”یان“ بود از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، نام پسر دیگر را به خاطر نیاورد من هم اصرار نکردم. آنها کولی بودند. شب شوهرش نگران و ناراحت، از حملهء آلمان‌ها در روز بعد باخبر شده بود و نمی‌دانست چه باید بکنند. روز بعد دسته‌ای سرباز آلمانی به ‌آنها حمله کردند و اینطور که او می‌گفت زمان، حول و حوش جنگ جهانی اول بود. حدس من این است که آنها می‌بایست از کولی‌های اسلاو و احتمالاً رومانیایی بوده باشند. خلاصه صحنه‌ای که او را آن طور ناراحت کرده بود صحنهء سوزانده شدن بچه‌هایش توسط سربازان آلمانی بود و از دست او هم کاری برنمی‌آمد چون زخمی بود. کمی پس از آن اتفاق او هم مرد. در این زندگی ”مودی“ آن پسر دیگرش بود که نامش را به خاطر نیاورد همان پسرش "یان" بود.

 

 

در زندگی دیگری او یک مرد بود، یک نجیب‌زادهء ایتالیایی که در زمانی وارد این زندگی شد که این نجیب‌زاده حدود 42 سالش بود. در این زندگی مودی، آجودان او بود و بسیار جوان‌تر. این نجیب‌زاده احساس خاصی نسبت به آجودانش نداشت. وقتی او را بردم به زمان مرگش در این زندگی در سن هفتاد و خرده‌ای در میدان جنگ بود و آجودان وفادارش کمی پیش‌تر در دفاع از او با شمشیر کشته شده بود.

 

در زندگی سوم او پیرمردی کلمبیایی بود و مودی پسر همسایهء او به نام ”پدرو“ که همدیگر را بسیار دوست می‌داشتند (او با دیدن پدرو به وضوح گل از گلش می‌شکفت). به او گفتم

- خیلی دوسِش داری؟

- آره (با لبخند)

- الان دارین چه کار می‌کنین؟

- دارم بهش یه عروسک چوبی می‌دم.

- یه چیزی مثل پینوکیو؟

- نه یه اسب چوبیه که بتونه سوارش بشه.

این زندگی به خوشی و در آرامش به پایان رسید.

 

بعد از این یکی او را برگرداندم به هشیاری عادی (به لفظ غلط یعنی بیدارش کردم). تمام آن زندگی‌ها را کاملاً دیده بود و لمس کرده بود، هنوز از یادآوری صحنهء سوزانده شدن بچه‌هایش نارحت می‌شد و از یادآوری ”پدرو“ لبخند آرامش به لبش می‌آمد. البته این احساس‌ها هر چه سوژه از تجربهء هیپنوز دورتر می‌شود کم‌رنگ‌تر می‌شود همان اتفاقی که برای به یاد نگاه داشتن خواب‌های‌مان می‌افتد،‌مگر جایی بنویسد یا مدام با خودش تکرار کند تا در حافظهء خودآگاهش تثبیت شود.

 

یک نوبت دیگر که به هیپنوز بردمش از او خواستم اگر وجود دارد به یک زندگی‌ش برود که با مودی نسبت زن و شوهری داشته است. در زندگی‌ای چشم باز کرد که یک دختر فرانسوی بود به نام میشل میشلن که نامزد مردی شده بود به نام روبرتو برناردو از اهالی باسک اسپانیا (سالش را حدوداً گفت ولی من الان به خاطر نمی‌آورم ولی حدود نیمهء قرن پیش بود به نظرم). در لحظهء جشن نامزدی وارد این زندگی شد. بعد بردمش به جشن عروسی‌ش. ظاهراً از خانوادهء او کسی همراهش نبود و خانوادهء داماد هم از این وصلت راضی نبودند، به خاطر مسائل قومیتی. در این میان داماد عمه‌ای داشت که چشم دیدن این میشل خانم را نداشت. از او پرسیدم که آیا این عمه را در زندگی فعلی می‌شناسد یا نه، که با کمی دقت او را به جا آورد. او زنی بود که در این زندگی هم آشنای او مودی، هر دو بود و کمی هم آتش‌بیار معرکه! وقتی او را به زمان مرگش در این زندگی بردم بسیار ناراحت و نگران بود. چرا؟ چون بیمار بود داشت در جوانی می‌مرد و شوهرش هم سه چهار سال پیش از او مرده بود. و حالا او از اینکه بچه‌هایش تنها می‌ماندند ناراحت و نگران بود. از او پرسیدم ”هیچ کس نیست که از بچه‌ها نگهداری کند؟“ متأسفانه هیچ کس نبود به جز همان ”عمه“.

 

 

در مورد این خانم اتفاقات دیگری هم افتاد که جالب بود و اگر فرصت دیگری پیش آمد تعریف می‌کنم.

و اما نتیجه طبق گفتهء خودِ ایشان، او توانست تمام فایل‌ها و لینک‌ا و آدرس‌های آن آقا را از مسنجر و ایمیل و دفترچه تلفن خود پاک کند و دور بریزد و او را در مسنجر خود ایگنور کند و مهم‌تر از همه دیگر نسبت به او احساسی نداشته باشد (چه مثبت و چه منفی) و خلاصه او از ذهنش خارج شد. اگر چه این بدان معنی نیست که اگر او خودش بخواهد و منطقاً به این نتیجه برسد که آن آقا مورد مناسبی است یا شرایطش تغییر کرده، نتواند دوبراه باب مراوده را بگشاید، اما این بار اجباری احساس نخواهد کرد و می‌تواند راحت‌تر و به درستی فکر کند و تصمیم بگیرد، که ظاهراً از این خبرها هم نبود.

 

 

 

پ.ن: دیشب این خانم در یک کامنت خصوصی تذکراتی در مورد بعضی اسامی و اینکه در آن زندگی کولی‌ها، مودی همان پسرش، یان بوده است دادند که ضمن تشکر، تصحیح شد. به علاوه برای آن نجیب‌زادهء ایتالیایی هم این تصویر را نزدیک‌تر دانسته‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 8:10 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




ادامه از پیك قبل

 ملاحظه می‌كنیم كه استعارهء ناظر پنهان اشاره دارد به یك ساختار ذهنی كه بر تمام رویدادها نظارت دارد، از جمله رویدادهایی كه شخص هیپنوتیزم‌شده، از ادراك آنها آگاه نیست.
وجود ناظر پنهان در بسیاری از آزمایش‌ها تأیید شده است (كیل‌استروم
1،1985- زامانسكی2 و بارتیس3، 1985) در جریان بررسی‌های مربوط به تسكین درد، درست در همان زمانكه دستگاه هشیاری آزمودنی، تلقین هیپنوتیزم‌كننده را در مورد رهایی از درد می‌پذیرد و بدان پاسخ می‌دهد، آزمودنی می‌تواند از راه ناهشیارنویسی یا ناهشیارگویی، احساس درد را توصیف كند. در پژوهش‌های دیگری كه در آنها از شیوهء ناهشیارنویسی استفاده شده است، آزمودنی‌ها توجه خود را بر تكالیفی مانند بلندخوانی یا نام بردن رنگ‌های یك صفحه متمركز كرده‌اند و در همان حال بی‌آنكه آگاه باشند پیام‌هایی را نوشته‌اند (ناكس4، كراچفیلد5 و هیلگارد6، 1975). هیلگارد و همكارانش این پدیده را با تجاربی از زندگی روزمره مقایسه كرده‌اند كه در آنها شخص دقت خود را میان دو تكلیف تقسیم می‌كند، مانند رانندگی و صحبت كردن به طور همزمان یا ایراد سخنرانی و همزمان با آن ارزیابی كیفیت سخنرانی خود.

گرچه آزمایش‌های مربوط به ناظر پنهان در بسیاری از آزمایشگاه‌ها و درمانگاه‌ها با موفقیت تكرار شده‌اند، اما در عین حال از لحاظ روش‌شناختی مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. شكاكان معتقدند این نتایج ممكن است ناشی از این باشد كه آزماینده به طور ضمنی از آزمودنی انتظار تمكین دارد (نگا. به اسپانوس7، 1986 واسپانوس و هیوویت8، 1980). در آزمایشی به منظور تعیین نقش تمكین، پژوهشگران نشان دادند كه می‌توان پاسخ‌های كسی را كه واقعاً هیپنوتیزم شده است از پاسخ‌های كسی كه تمكین نشان می‌دهد بازشناخت. از آزمودنی‌ها كه به طور مشخص از هیپنوتیزم‌پذیری كمتری برخوردار بودند خواسته شد تا مانند افراد هیپنوتیزم‌شده رفتار كنند. به آزمودنی‌های هیپنوتیزم‌پذیر چنین دستوری داده نشد. آزمایشگر  اطلاع نداشت هر یك از آزمودنی‌ها به كدام گروه تعلق دارد. همان‌گونه كه انتظار می‌رفت، وانمودكنندگان به هیپنوتیزم، درخواست‌های ضمنی را بیشتر اجابت كردند، اما گزارش آنها از تجربه‌های درونی خود با گزارش افرادی كه واقعاً هیپنوتیزم شده بودند، بسیار متفاوت بود (زامانسكی و بارتیس، 1985- هیلگارد و همكاران، 1978).

مسئله‌ای كه هنوز حل نشده است این است كه چرا برخی از آزمودنی‌های بسیار هیپنوتیزم‌پذیر، ناظر پنهان ندارند. یكی از تفاوت‌هایی كه بین این دو گروه گزارش شده این است: آزمودنی‌هایی كه ناظر پنهان ندارند، تلقینات واپس‌روی سنی را بیشتر اجابت می كنند (احساس می‌كنند كه به دوران كودكی برگشته‌اند)، در حالی‌كه كسانی كه ناظر پنهان دارند بدون استثناء گزارش می‌كنند كه به طور مستمر آگاهی دوگانه‌ای داشته‌اند. اینان در طی واپس‌روی سنی در حالت هیپنوتیزم، به طور همزمان خود را هم ناظر بزرگسال و هم كودك می‌بینند. این حالت تجزیه شدن فرد به شركت‌كنندهء فعال و ناظر چیزی است خودانگیخته، نه آنكه بوسیلهء هیپنوتیزم‌كننده تلقین شده باشد (لارنس9، 1980).

در اینجا از مسائل پیچیده‌ای سخن گفته‌ایم كه نه به سادگی تبیین‌پذیرند و نه می‌توان آنها را نادیده گرفت. این مسائل نه تنها در زمینهء نظریه‌های هیپنوتیزم بلكه از لحاظ دیدگاه كلی ما دربارهئ هشیاری نیز تلویحاتی دارد. بحث بیشتر در این مورد در هیلگارد(1986) و فارزینگ10(1992) آمده است.

 

1. Kihlstrom

2. Zamansky

3. Bartis

4.Knox

5. Krutchfield

6.Spanos

7.Hewitt

8.Laurence

9. Hilgard

10.Farthing

 

تماماً از ”زمینهء روانشناسی هیلگارد“ جلد اول ویراست آخر، چاپ بیست‌و یكم، زمستان 83

 

+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 21:46 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

مفهوم ناظر پنهان (Hidden Observer) ریشه در مشاهدات هیلگارد (1986) دارد. هیلگارد متوجه شد كه در بسیاری از افراد هیپنوتیزم‌شده بخشی از ذهن كه خارج از حیطهء آگاهی است، ظاهراً نوعی نظارت كلی بر تجارب او دارد. یافته‌های هیلگارد را در سطور زیر می‌خوانید:

هیلگارد در شرایطی بسیار شگفت‌انگیز موفق به كشف دو فرایند موازی تفكر در هیپنوتیزم شد. او در كلاس برای نمایش عملی هیپنوتیزم، آزمودنی مجرب و تصادفاً نابینایی انتخاب كرده بود. هیلگارد در آزمودنی ناشنوایی ایجاد كرد و به او گفت زمانی قادر به شنیدن خواهد شد كه دستی بر شانه‌اش گذاشته شود. آزمودنی كه تماس خود را با جهان خارج از دست داده بود، حوصله‌اش سر رفت و شروع كرد به فكر كردن دربارهء چیزهای دیگر. هیلگارد به شاگردانش نشان داد كه این آزمودنی از پاسخ‌دهی به صدا و صحبت به كلی ناتوان است، اما بعد این سئوال پیش آمد كه آیا آزمودنی واقعاً تا اندازه فاقد پاسخ‌دهی است كه ما فكر می‌كنیم؟ هیلگارد با صدای آرام از آزمودنی پرسید: ”با این كه تو در حالت هیپنوتیزم ناشنوایی هستی، ممكن است چیزی در وجود تو هنوز قادر به شنیدن باشد؟ اگر چنین است لطفاً انگشت سبابه‌ات را بلند كن.“ در برابر حیرت حاضران و حتی خود آزمودنی هیپنوتیزم‌شده، انگشت او بلند شد.

در این موقع آزمودنی اظهار داشت كه می‌خواهد بداند قضیه چیست؟ [به یاد داشته باشیم كه آزمودنی همچنان قادر به حرف زدن بود] هیلگارد دستی روی شانهء آزمودنی گذاشت تا بتواند بشنود و به وی قول داد كه بعداً ماجرا را توضیح خواهد داد. در عین حال از آزمودنی پرسید كه چیزی به خاطر می‌آورد یا نه. آزمودنی توضیح دا تنها چیزی كه به خاطر دارد این است كه همه جا را سكوت فراگرفت، بعد حوصله‌اش سر رفت و شروع كرد به فكر كردن دربارهء مسئله‌ای در آمار، و  آنگاه احساس كرد كه انگشت سبابه‌اش بلند می‌شود و بنابراین خواست علت آن را بداند.

هیلگارد به آزمودنی گفت: ” می‌خواهم از آن قسمت از وجود تو كه قبلاً به من گوش داد و موجب شد انگشت تو حركت كند، گزارشی بشنوم.“ و اضافه كرد كه خود آزمودنی قادر به شنیدن گفته‌های خودش نخواهد بود. معلوم شد كه این بخش دوم از آگاهی آزمودنی تمام آنچه را كه اتفاق افتاده بود را شنیده و می‌تواند آن را گزارش كند. هیلگارد برای توصیف این شاهد مستقل، استعارهء مناسبی یافت:

                                                         ناظر پنهان

 

تماماً از ”زمینهء روانشناسی هیلگارد“ جلد اول ویراست آخر، چاپ بیست‌و یكم، زمستان 83

 

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 20:21 توسط آرش | موضوع: هیپنوتیزم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




مطلب هیپنوتیزم را برای تنویر افكار عمومی در این رابطه گذاشتم، بویژه بعد از آن كامنت الگانس عزیز كه هیپنوتیزم را بِالكُل تبدیل كرده بود به فرایند افسار زدنِ هیپنوتیزور به هیپنوتیزم‌شونده یا به قول ایشان ”معمول“ (!)

بحث هیپنوتیزم در ایران طی سال‌های 65 تا 72 خیلی مطرح شد، با كلاس‌های شعبان طاووسی(كابوك) و پس از آن مقالات و كتاب‌های دكتر سید رضا جمالیان و كلاس‌های حسین الماسیان و دیگران. در همان زمان انجمنی هم توسط گروهی از روان‌پزشكان و روانشناسان تشكیل شد تحت عنوان ”انجمن هیپنوتیزم ایران“ كه به پزشكان و دندانپزشكان و ماماها آموزش هیپنوتیزم می‌داد. بعدها این انجمن منحل شد و سیر كتب بازار از هیپنوتیزم و اتوهیپنوتیزم و موارد مربوط به آن شیفت شد به روح و روح‌گرایی و پرواز و برون‌فكنی و خلاصه انواع ماوراء‌طبیعه (!) متأسفانه نوع بازاری این مسائل بسیار به اصل آنها ضربه زده و می‌زنند و یكی از اهداف من از طرح این مسائل در اینجا برطرف كردن بعضی شبهات با تكیه بر كتاب‌هایی چون ”زمینهء روانشناسی هیلگارد“ است. این كتاب، تكستِ مرجع (رفرنس) درس روانشناسی بالینی در كلیهء رشته‌های روانشناسی و یا پزشكی و پیراپزشكی است و كلیهء مطالب آن پس از آزمایشات بسیار از مقالات تحقیقی پذیرفته‌شده، تشكیل شده است. خود آقای ارنست هیلگارد (Ernest Ropiequest Hilgard) یك هیپنوتیزور و هیپنوتراپ (درمانگر با روش هیپنوتیزم) است و كتابی دارد به نام ”تجربهء هیپنوتیزم“ (1968). ایشان طی تحقیقات خود در زمینهء هیپنوتیزم  در سال 1986 متوجه پدیده‌ای شد كه آن را به نام پدیدهء ناظر پنهان (Hidden Observer) معرفی كرده است، كه در پیك بعدی عین مطلب را از كتاب ”زمینهء...“ می‌آورم.

اما پیش از آن می‌خواهم توضیح كوتاهی دربارهء مسئلهء تلقین در هیپنوتیزم  بدهم.

اینكه می‌شنویم هیپنوتیزم تلقینی یا هیپنوتیزم از طریق مانیه‌تیزم و یا تلقین در خواب و غیره، در واقع برمی‌گردد به روش هیپنوتیزم کردن شخص. به عبارتی درست است كه بعد از به اصطلاح به خواب رفتن شخص می‌توان انجام رفتاری یا عدم رفتاری را به شخص تلقین كرد ولی منظور اصلی از القاء در هیپنوتیزم  روش خواب كردن فرد است. بعد از اینكه شخص به خواب رفت، دو اتفاق عمده امكان رخ دادن دارد:

» به شخص دستوراتی داده شود تا رفتاری را داشته یا نداشته باشد (مثلاً چیز خاصی را به یاد بیاورد یا نیاورد)

» از شخص سئوالاتی شود بدون اینكه او را به ایدهء خاصی راهنمایی كرد. (مثلاً بعد از اینكه او را به زمان تولد سه سالگی‌اش بردند به او بگویند هر چه می‌بیند را تعریف كند)

در Past Life Therapy (درمان از طریق یادآوری زندگی‌های پیشین) از متد دوم استفاده می‌شود. هیپنوتیزور ابتدا شخص را (حداقل برای بار اول) آرام آرام به سال‌های دوران كودكی و سپس به زمان به دنیا آمدن و بعد به دوران جنینی می‌برد و در این مرحله است كه كار خطیر شروع می‌شود. گاهی به طور اتفاقی شخص از مرحلهء جنینی به یك زندگی قبلی خود جهش می‌كند و خود را در كسوت شخص دیگری می‌بیند، گاهی هم لازم است تا او را باز هم به عقب برد مثلاً به او گفته می‌شود ”یك ماه دیگر هم عقب برو“ یا ”پیش از این كجا بودی؟“ یا... كه این كاملاً بستگی به مهارت و دانش و تجربهء شخص هیپنوتیزور دارد. در اینجا مایلم توصیه كنم نه تنها خودتان برای خود چنین كاری را انجام ندهید، بلكه زیر دست هر مدعی‌ای هم برای Past Life Therapyننشینید.

بنابراین در Past Life Therapy آنچه او باید ببیند به شخص تلقین نمی‌شود بلكه با تلقین او را به سطح دیگری از هوشیاری برده و سپس شرح آنچه می بیند را از او می‌پرسند. در این بین بعضی كاملاً خود را جایگزین ”عَرََض“ قبلی می‌بینند و هر چه برای وی اتفاق می‌افتد را كاملاً حس می‌كنند، بعضی هم مثل یك ناظر فقط شاهد وقایع هستند. البته در مواردی هیپنوتیزور می‌تواند شخص را از یكی از این حالات به دیگری منتقل كند.

 شاید بتوان اینگونه هیپنوتیزم را نوعی سفر در زمان دانست.

 

ادامه در اين پست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 18:39 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

هیپنوز یا هیپنوتیزم از نظر علم روانشناسی به یكی از حالات دگرگونی هشیاری گفته می‌شود. این دانش كه زمانی در زمرهء سحر و جادو به حساب می‌آمد، حالا موضوع بررسی‌های دقیق علمی قرار گرفته است. اگرچه در این زمینه هنوز مجهولات بسیار است اما به واقعیت‌های زیادی هم دست یافته‌اند.

هیپنوز (Hypnosis) به معنی خواب است، اما خوابی كه شخص بخشی از هوشیاری خود را حفظ كرده است. در هیپنوتیزم كسی كه علاقمند و آمادهء همكاری است، و تنها چنین افرادی در بیشتر موقعیت‌ها قابل هیپنوتیزم  شدن هستند، بخشی از كنترلی را كه بر رفتار خود دارد به هیپنوتیزم‌كننده واگذار می‌كند و تحریفاتی را در واقعیت می‌پذیرد.

هیپنوتیزم  را هم می‌توان با ایجاد حالت آرمیدگی ایجاد كرد و هم با روش‌هایی غیر از آرامش‌دهی، مثلاً با افزایش تنش و هشیاری. برای نمونه در پژوهشی از هیپنوتیزم‌شوندگان خواسته شد كه با دوچرخه‌های ثابتِ آزمایشگاهی ركاب بزنند، و در همان حالِ افزایش نیرو و هشیاری به آنان برای هیپنوتیزم تلقین شد. این آزمودنی‌ها به اندازهء كسانی كه با شیوهء آرمیدگی رایج، هیپنوتیزم  شده بودند، در برابر تلقینات هیپنوتیزم  پاسخ‌دهی داشتند. این یافته در عین اینكه همانندانگاری هیپنوتیزم را با آرمیدگی رد می‌كند، با برخی روش‌های ایجاد خلسه در فرقه‌هایی از دراویش مسلمان (مثلاً رقص صوفیانه) همخوان است.

امروزه هیپنوتیزم‌كنندگان دستورهای آمرانه به كار نمی‌برند. در واقع آزمودنی‌ها با كمی آموزش می‌توانند خود را هیپنوتیزم  كنند. با فراهم آمدن شرایط مساعد شخص در حالت هیپنوتیزم  قرار می‌گیرد، و هیپنوتیزم‌كننده فقط كمك می‌كند تا این شرایط مساعد فراهم شود. شاید تصور شود كسانی كه بسیار هیپنوتیزم‌پذیرند در موقعیت‌های اجتماعی دیگر نیز بسیار تلقین‌پذیر یا تسلیم‌پذیر باشند. یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهد كه چنین نیست. آن دسته از آزمون‌های شخصیت كه برای اندازه‌گیری میزان تسلیم‌پذیری ساخته شده‌اند همبستگی معنی‌داری با هیپنوتیزم‌پذیری ندارند. خصوصیاتی كه به نظر می‌رسد هیپنوتیزم‌پذیری را پیش‌بینی می‌كنند عبارتند از برخورداری از قدرت تخیل قوی، لذت بردن از خیالبافی، و توانایی خلق تصویرهای ذهنی روشن.

با تلقین هیپنوتیزمی رفتار و تجارب گوناگونی در هیپنوتیزم‌شوندگان ایجاد می‌شود.مثلاً ممكن است كنترل حركتی شخص تغییر كند، خاطره‌های تازه زوال یابند، یا خاطره‌های قدیمی دوباره تازه شوند و به خاطر بیایند، و تغییرات بارزی در ادراك‌های جاری شخص ایجاد شود. كنترل حركات، پاسخ پس‌هیپنوتیزمی، یاد زدودگی (فراموشی)  پس‌هیپنوتیزمی، واپس‌روی سنی، و توهمات مثبت و منفی، از جمله اعمالی است كه می‌توان بوسیلهء تلقینات هیپنوتیزمی در سوژه بوجود آورد. در اینجا تنها اشاره‌ای كنم به اینكه منظور از توهمات مثبت و منفی چیست. در توهمات مثبت، آزمودنی شی‌ئی را می‌بیند یا صدایی را می‌شنود كه در واقع وجود ندارد، ولی در توهمات منفی ایجاد شده با هیپنوتیزم، آزمودنی چیزی را كه معمولاً قابل درك است درك نمی‌كند. مثلاً اگر شخص هیپنوتیزم‌شده خرگوشی را در بغل ببیند كه در واقع وجود ندارد دچار توهم مثبت شده، ولی اگر صندلی‌ای كه در اتاق وجود دارد را تحت تأثیر تلقین نبیند دچار توهم منفی شده است. از توهم منفی برای ایجاد بی‌دردی در مواردی چون دندانپزشكی یا زایمان بی‌درد، امروزه استفاده می‌شود.

 

ادامه دارد...

 

 

تلخیصی از كتاب ”زمینهء روانشناسی هیلگارد“ فصل هشیاری و حالت‌های دگرگون آن ترجمهء آخرین ویراست، جلد اول آورده شده است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 0:20 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed