امروز رفته بودم بیرون مرغی، جوجهای بخریم یه سوپی چیزی درست کنند مامانم اینا (چون خیاط افتاده تو کوزه) و بانک بریم بدهیمون رو این کارت، اون کارت کنیم که دیدیم دستمزدش (خودشون میگن کارمزد) زیاد میشه و چک رمزدار گرفیتم. و روزنومهای بخریم ببینیم کی واسه ما کاری داره یا نه و یه قُلف هم بخریم بزنیم در انباریمون اینا از کارتونهامون مراقبت کرده باشیم و اینکه ببینیم شیر یارانهای هم هنوز پیدا میشه تو این ملمکت یا نه تا برای آخرین بارها از پول نفتمون کمی چشیده باشیم (چون احتمالاً ما رو هم بعد از این جزو اون دَهکی حساب میکنند که در این ملمکت زندگی نمیکنند و پول نفت و بقیهء ثروتهامون! رو میدند به اون دَهکهایی که مستحقترند (!) اونم بدون رضایت ما، ما که راضی نیستیم).
داشتم میگفتم، آره، واسه خودم در راه برگشتن توی پیادهرو داشتم میرفتم (میاومدم؟!) که شنیدم یکی صدا میزنه: ”آقا ببخشید!“ این طرف و اون طرفم رو نگاه کردم، متوجه یه خانم میانسال درشتی شدم که کنار پیادهرو نشیسته بود روی یک چارپایه و یه چیزهای رنگیای تو دامنش بود. رفتم جلو گفتم ”بفرمایید“
”ببخشید وقتتون رو میگیرم.“
”خواهش میکنم“
”یه خواهشی دارم“
”بفرمایید“
”من سه تا بچه دارم، از صبح تا حالا هم کسی ازم چیزی نخریده...“
”بله“
”میشه یکی از اینا رو از من بخرید؟“
”اینا چی هستند؟“
”دستمال آشپزخونه“
یه بستهش رو بهم داد. نگاه کردم سه تا دستمال رنگی توی یه بسته بود. ”چند؟“
”دو تومن“
اونی که بهم داده بود رو گذاشتم و بقیهش رو وارسی کردم. یه بستهء دیگهش رو برداشتم.
پول رو دادم و راه افتادم. یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت (اون قدیما) ”انگار روی پیشونی ما نوشتن عبدالله! هر کی میخواد یه چیزی بفروشه یا پولی تلکه کنه از بین این همه آدم توی خیابون صاف میاد سراغ ما که آقا من میخوام برم شهرستان و کیفمو زدن و اینا...“ همین حرفاش هم باعث شده بود که منم دیگه به این جور آدما اعتنایی نکنم. حالا این که داشت لااقل یه چیزی میفروخت که تقریباً به قیمت هم بود من هم چند وقتی بود کمک مالی به کسی نکرده بودم و کردم، ولی این فکر منو مشغول کرده بود که این خانومه رو چه حساب بین این همه آدم که داشتند از اون جا رد می شدند منو انتخاب کرده بود. همین طور داشتم میرفتم و فکر میکردم که از روی قیافهشناسی بوده، از روی شانس بوده، اصلاً شاید همینطوری صدا زده ”آقا ببخشید“ ببینه کی برمیگرده. خلاصه دیدم نمیشه، باید بفهمم. برگشتم.
زیاد دور شده بودم و خودم متوجه نبودم. وقتی از دور دیدمش یه دختر خانمی رو صدا زده بود و اون وقتی پرسید که چی میخواد، بعدش با لبخند عذرش رو خواسته بود و به راهش ادامه داده بود. رفتم جلو و بهش گفتم ”ببخشید“، با لبخندی که انگار همیشه روی چهرهء تیرهش بود گفت ”بفرمایید“
”شما یه خواهشی از من کردید، من جواب دادم. حالا من یه خواهشی میکنم شما جواب بدید.“
با یه حالت خجالتآمیزی گفت ”بفرمایید“ انگار میخواستم ازش خواستگاری کنم!
”این همه آدم داشتن توی پیادهرو میرفتند، شما روی چه حسابی منو انتحاب کردی و صدا زدی؟“
با همون لبخندی که یه خورده بازتر هم شده بود گفت ”چه میدونم، خدا قسمت کرد، حتماً.“
”نه، حالا خدا و قسمت و اینا به کنار. بالاخره کلی آدم دارند از جلوی شما رد میشن، چطوری یکی رو انتخاب میکنی و صداش میزنی؟“
”خب اونایی که نمیخرنذ معلومند.“
”اونایی که میخرند چطوریند؟“
یه خرده دیگه قر و قمیش اومد و گفت ”خب قیافهء مهربونی دارند،... معلومه دیگه.“
یه کم دیگه هم باهاش چونه زدم تا ببینم دیگه چی میکه ولی بیشتر از همون ”قیافهء مهربون“ چیزی گیرم نیومد. حالا من که به گفتهء بعضی دوستام چهرهء خشن، یا مغرور یا حتی نازیبایی دارم و احتمالاً خانومه میخواست از دستم راحت بشه و یه هندونهای داد ببریم خونه حالش رو ببریم، ولی یادم بندازین در مورد ”فَراست“ براتون بنویسم. دو نُخطه لبخند (همین بود دیگه؟).
اینم واسه دو نخطه دی شما:
"فلنگُ بستی، کجا؟"
اگه خواستید دانلود کنید (128) از 4share
یا کمحجمش، همینی که میشنوید (WMA 32) ۸۳۰کیلو دانلود کنید
(خداییش هنر نزد ایرانیان است و... هنوزم هست!)

بعد از کلی غیبت، سخته نوستن. الآنم خیلی آروم و به کُندی دستم رو کیبرد جلو میره؛ ولی میبینم که از وسواس درست خونده شدنم کم نشده و هنوز بعضی کلمات رو اعرابگذاری میکنم :D
نمیدونم چی باید بگم. فکر کنم اول باید از این همه سراغ گرفتنها و احوالپرسیهای شنیداری (تلفنی) و دیداری (حضوری) و نوشتاری (کامِنتـاری و ایمِـیلاری!!) شما دوستان عزیزم تشکر کنم و بعدش هم بگم چه مرگم بوده. گفته بودم وقتی آدم ”یه مرگیش“ میشه، یعنی یکی از مرگهای زندگیهای قبلیش بالا اومده و خاطراتش در ناخودآگاهش زنده میشه و آدم افسردگی اون مرگش رو میگیره؟ (فکر کنم گفته بودم.)
خب در این مدت، هم کار بود، هم غار بود (از همون مردونههاش، غار تنهایی رو میگم)، هم لولهها بودند که همچنان کشیده میشدند و سوراخ میشدند و لولهکشهایی که آنفلوانزا میگرفتند و بچههاشون هم و نمیتونستند بیان و... گچکاری و سیمانکاری که هنوز مونده و قفسه زدن که نصفش رو زدیم و نصفش هنوز تو طرحه... وقتی یه کاری پیش نمیره، نمیره دیگه زور که نیست. اونایی که دیدن بدونند که هنوز خونهء من همون جوره که دیدین (هیش، صداش رو در نیارین!)
و هم شلوغی درمانگاه بود و هست که قبلنا اغلب اونجا فرصت میکردم چیز بنویسم و بعدش دیگه نمیکردم ولی سعی میکنم که بکنم یه کمی. هم یه سفر کاری بود و یه روزه بود، هم الآن یک دوره کلاس هست که هر روز میرم از صبح تا دو، هم اون یکی دکتر درمانگاه رفته مکه و یکی از شیفتهاش هم به من اضافه شده. (در همین بین دو تا مریض هم ویزیت کردم که از عجایب روزگار هیچ کدوم شون نه سرماخورده بودند و نه فکر می کردند آنفلونزای خوکی گرفتهند! دومیش یه دختر خانوم بیست ساله بود که دکتر قبلی که دیده بودش به شدت ترسونده بودش بیخود و بیجهت، بعضیها انگار مرض دارند!)
پریروز یه آقایی رو رو هیپنوز کرده بودم که برای ترک سیگار اومده بود. تو شرححالش ازش پرسیده بودم تو طبیعت از کجاها خوشت میاد، گفته بود از کوهستان برفی، من هم بردمش به یه کوه برفی در یه روز آفتابی روشن. کارمون که تموم شد و برگشت، (سه تا مریض دیگه هم همین الان دیدم ، تازه امشب مثلاً خلوته! ساعتم حدودای 11 است.) آره وقتی آقاهه چشماش رو باز کرد، دستاش از سرما نه تنها کرخت و سِر شده بود بلکه قرمز هم شده بود و این در حالی بود که من هیچ حرفی راجع به سوز و سرما و اینا نزده بودم و ظاهراً خودش کوه سردی رو تجسم کرده بود. باید یادم باشه از این به بعد حتماً بگم در این جور موارد که لباس گرم و دستکش هم پوشیده باشی. برای خودم جالب بود از این نظر که بدون تلقین و اشارهء مستقیم به سوز و سرما هم، این جور به صورت واضح و شدید اثراتش بروز کرد.
راستی از کسانی که سئوالاتی از من پرسیده بودند در پیامگیر قبلی و قبلترش هم عذر میخوام که جواب ندادم، چون در این مدت اصولاً خیلی کم اومدم تو اینترنت و فقط گاهی یه چکی میکردم ببینم خدای نکرده رهگذری غریبهای، کسی حرف نامربوطی نزده باشه، که خوشبختانه اینجا همه اهل محلند. (دیگه نمینویسم که همینطور داره مریض میاد. ساعت شد 11 و نیم)
امیدوارم بتونم به زودی بقیهء اون مطلب عشق رو بنویسم و قالش رو بکَنم. میخوام از رو همون کازابلانکا مثالهاش رو بزنم و بعد هم یه چیز دیگه و بعدشم تمام. امیدوارم حال همهء شما خوب باشه. مرسی که به یادم هستید.
فعلاً
غرق میشوم
آبان نشده، آب بالا میآید
از کف.
درون مرا امّا، تُهی طی میکند تنها.
پروایم از بلوای بلورین آب،
پرت میشود از پنجره، پایین
کیف و فنجان و کیبورد و کتابهایم هم.
جای جارو که روی جار بلند آب نیست!
پنجره را میبندم.
در جایی که نه جا مانده، نه جاده
جان در جام دل نگه داشتن بیجهت است.
حلقهء قرمزی میکشم به دور سرم
در عکس زرد شدهای که در جنگل سبز دارم.
حلقهء آبی آب گرداگرد گردنم را میگیرد
سایهها میتابند دیگر،
دیگر شکلک مرا نمیسازند.
دیوارها تعادل ندارند
دستت را به من نده
ای هرگزنیافته
با تو سخن میگویم.
آب را میبوسم
و بلاغت آن را قلپ قلپ میفهمم،
میفهمم که
از کف تا کفایت فاصله آیتیست.
7 مهر 88
پ.ن1: چند روزی است که لولهء آب آپارتمانم ترکیده، باید کل لولهکشی را عوض کنم.
پ.ن2: دیشب مشغول آماده کردن دیاگرامهای پیک بعدی ”...و اما عشق“ بودم. به زودی.
همهء این سریال ”پنجمین خورشید“ یک طرف، اون صحنهء بازی کردن هما کوچولو با رکاب اون دوچرخهء هرکولس، یک طرف. هی هی... مینشستیم جلوی این دوچرخههای بزرگ، و این رکابه رو هی برعکس میچرخوندیم و ”وز وز“ زنجیر چرخ...
این دوچرخه هرکولسها و همینطور دوچرخهای که من داشتم رو میشد گذاشت روی جک، از این جکها که کل چرخ عقب رو بلند میکرد. این طوری می شد رکاب رو در جهتش هم چرخوند و به چرخیدن چرخ عقب نگاه کرد و لذت برد. گاهی هم خلاقیت به خرج میدادیم و یه چیزی میذاشتیم زیر گلگیر چرخ عقب تا وقتی چرخش میگردید، یه ”خِر و خِری“ هم بکنه، مثلاً یه لیوان یه بار مصرف.
پ.ن: ظاهراً به علت ابری بودن هوا، هلال رؤیت نشد. جالبه، مثل اینکه امسال دیگه هواپیما و شاتل و ماهواره نفرستادند، تا از اون بالا بالاها استهلال(!) کنند. سیناجان، من در خدمتم!
فقط دارم فکر میکنم شانس آوردیم زمستون نیست، وگرنه تا اولین هوای صاف باید روزه میگرفتیم، احتمالاً!
پ.ن2: در همین بین عید اعلام شد، ترسیدندها!! عید شما مبارک!
پ.ن3: بیچاره شدم تا این پیک بالا اومد، نمیدونم این بلاگفا چه مرگشه.
ایستاده بودم جلوی آقاهه تا بهیارمون پانسمان پاش رو باز کنه و ببینم اوضاعش چطوره و سوچورش (بخیه) کنم که یه هو از یه شریانچهء کوچولو، خون جـِت کرد (با یک ضربان نبض پاشید بیرون) روی زمین و ایضاً شلوار اینجانب (که تازه هم شسته بودمش! لعنت اولسون!).
بغل پای آقاهه که چون با شیشه بریده بود و احتمال بریدگی تاندون هم وجود داشت باید دوباره با پانسمانِ فشاری بسته میشد و میرفت یه مرکز بیمارستانی و ترجیحاً ارتوپدی مثل ”شفا یحیاییان“ یا ”بیمارستان معیری“ یا ”بیمارستان پانزده خرداد“ تا هم عکس بگیره و هم رزیدنت ارتوپدی ببینش، حقیقتش من هم حوصله نداشتم دنبال رگ بگردم و کلَمپش کنم. وقتی آقاهه رفت، تازه یادم افتاد که نماز نخوندم. حالا از بالا تا پایین پاچهء راستم لکهلکهء خون بود. به آقای بهیارمون که هنوز متوجه قضیهء خونی شدن شلوار من نشده بود، میگم ”اینجا شلوارِ اتاق عملی (از این شلوار سبزها که پرسنل بیمارستان میپوشند) سراغ نداری، احتمالاً ؟“ میگه ”دکتر، اگه اندازه لکهش از یه 5 تومنی کوچیکتر باشه اشکالی ندارهها!“ میگم ”تا جایی که یادم میاد میگفتند اندازهء یه دوزاری، به خاطر تورم، زیادش کردند؟!“ میخنده و دست میکنه جیبش و در حالی که داره یه چیزی از جیبش در میاره میگه ”اتفاقاً از شانس شما امروز یه دونه گیرم اومده“ و دستش رو باز میکنه و یه سکهء طلایی میذاره کف دستم که روش نوشته ”50 ریال“، به قُرطِ (همان قُطر است!) کمتر از یه سانت (الان فهمیدین یعنی چقدر دیگه؟! آره، همون).
یادمه بچه بودم یه بار در کنجکاویهای فرهادانهای که داشتم، به جای اینکه تو چالههای آب رو بگردم و کرم پیدا کنم، داشتم ته کشوهای کمدهای خونه رو در میآوردم که ناگهان یه سکهء ”50 دیناری“ کشفیدم. بعد از استعلام، مامان گفت این همون ”دهشاهی ِ“. میگفت سه تا از این میشد ”سیشاهی“ (با تلفظِ سی شِی) که میشد مثلاً باهاش یه تخممرغ یا یه دفتر برای مدرسه بخریم (زمان خودشون). سی شاهی می شد یک قران و نیم در واقع. اون روزی که من اون سکه رو پیدا کرده بودم، گفتم ”اَ اَ اَ اَ... ما دفتر میخریم دونهای پنزار! (یعنی پنج ریال). نمیدونم تخممرغ اون موقع دونهای چند بود. حالا خیال نکنین اینایی که میگم مال زمان مظفرالدین شاه قاجارهها، نه بابا، این داستان مال سال مثلاً 61 ، 62 ، این حدوداست. دیشب پریشب اخبار تهران از لوازمالتحریر با عکس جومونگ اینا میگفت که بازار رو قبضه کرده و میگفت قیمت هر دفتر صدبرگ از قرار دونهای 12000 ریال (هزار و دویست تومن). اینم برای ثبت در تاریخ (که به هیچ دردی نمیخوره، تاریخ رو عرض میکنم البته).
آره خلاصه، یه شلوار پیدا کردیم که فکر کنم مال خدمتکار صبح بود که سر کار میپوشید. با احتمال رضایت ایشون و پاک بودنش، پوشیدم و خوندم.
پ.ن 1: موضوع پیک قبلی ادامه دارد (فردا یا پسفردا ایشالا). ضمن تشکر از ابراز لطف و انتظار دوستان عزیز، لطفاً اگر در مورد آن سئوالی دارید بپرسید تا من برای پیکهای بعدی راهنمایی بشم که چه چیزهایی رو بیشتر باید باز کنم و از چه چیزهایی بپرم. از این موضوع بیام بیرون دیگه باهاش کار ندارما... [چیشمک]. ممنونم از همراهی همگی دوستان.
پ.ن 2: ببینم این ”خورشید پنجم“ همون سریالیه که یکی گفته بود به شبکهء سه پیشنهاد داده میتونه یه ورژن ایرانیِ ”لاست“ رو بسازه؟! حالا اینم بد در نیومده، ولی... (آقا لقمهت رو کوچیکتر بردار، دهنت جر میخورهها، از ما گفتن بود).
پ.ن 3: آخِی.... دلم یه هویی تنگ رفت واسه اون یارو. همون که مهمترین آدم سریال لاسته. میدونید کیو میگم که؟
همون که هر دفعه اول هر قسمت میگه : “Previously, on LOST”

مطمئن نیستم که دیوار، دیو وار است (یعنی مانند دیو، گُنده) یا دیو آر (دیو آورنده) یا دیو+ار (یعنی مال دیو) یا دی وار، یعنی مانند دی (؟!). البته به نظرم دیو آر صحیحتر میرسد، چون در افسانه یا داستان یا خاطراتِ حضرت سلیمان هم اینطور آمده بود که چون دیوها علم بنا و بنایی میدانستند، به آنان دستور ساختن بنای قصرش را داد. پس دیوار باید چیزی باشد که دیو آن را آورده باشد برای آدمیان و آن را منسوب به دیو (دیوی= دیوار) هم بدانند.
راستی میدونستید خاصیت معروف دیو چیه؟ هر چی بهش بگی اون برعکسش رو انجام میده.
دیوانه = مانند دیو (یشتر از نظر رفتاری، مثل صوفیانه، سیاستمدارانه و...)
.
.
.
میگه که ”چرا تو اون پیکِت یه جا گفتی ”قانونهای اساسی و اجرایی“ و یه جا گفتی ”قانونهای اساسی و غیر اساسی“ ؟! “
میگم حالا تو این هاگیر واگیر تو هم بیا زیرْ ابروم رو بگیر!
میگه ”نه بگو، چرا؟“
میگم، خب داشتم کنایهای هم به اسامی و معانی واقعی و غیرواقعی اینها هم میزدم، مگه معلوم نبود؟
”چطور؟“
وقتی یه جا میگم (حالا مثلاً) دو جور قانون داریم، اساسی و اجرایی؛ بعد یه جای دیگه میگم قانونهای اساسی و غیراساسی، انتظار میره خودبخود تو ذهن شما (حداقل تو ناخودآگاهت) با همین مدلسازی، عبارتِ ”قانونهای اجرایی و غیراجرایی“ هم شکل بگیره. به قول همدونیها ”بگو خب!“
”خب؟“
بنابراین در نتیجهگیری نهایی ما دو گونه قانون خواهیم داشت، قانونهای غیراساسی و قانونهای غیراجرایی. یعنی قانون اساسی که اجرا نمیشه و قانونهای اجرایی که اونهام زیاد اساسی نیستند. (!)
.
.
.

میخوام از همین تریبون یک استفادهء ابزاری کرده و یه سئوال بپرسم که در بازخوانی دو پیکِ بیولوژیکال قبلیم با اون مواجه شدم و برام جای بسی تعجب بود که چطور تا حالا متوجه این مسئله نشده بودم. احتمال زیادی میدم که یک متخصص علم ژنتیک جواب اون رو بدونه، بنابراین استدعا دارم اگه همینچین متخصصی از اینجا رد شد قبول زحمت فرموده و جواب این سئوال منو مثل خودم فارسی، بده لطفاً. و اما سئوالی که برام پیش اومده اینه که (خیلی خلاصه میگم):
طی روندِ تقسیم میوز، برای منِ نوعی، دو گروه سلول اسپـرم درست میشه که هر کدوم یکی از رشتههای DNA اصلی منو دارند، که مکمل همدیگهاند، و بعداً یکی از افراد یکی از این دو گروه قاپ سلول جنـسـیِ مادر بچهها رو میدزده و وارد اون شده و باهاش ترکیب میشه، حالا سئوال من اینه، فرض کنیم از سر رشتهء DNA که شمارهگذاری کنیم، نوکلئوتید 253 اُم رشتهء DNA من مثلاً از نوع آدنین باشه و همونطور که شما میدونید، این فقط میتونه با نوکلئوتید تایمین ترکیب بشه. حالا اگه نوکلئوتید روبرو شدهء با اون در رشته DNA سرکار خانوم (یعنی نوکلئوتید 253 ایشون) از این نوع (تایمین) نباشه ( که احتمالش زیاده، به دلیل تنوع ژنتیکی بین آدمها) این دو تا اون تو چه گلی به سرشون میگیرن؟ آیا سر و کلهء یه آنزیمی، tRNA ای، چیزی ناگهان پیدا میشه و این غلط املایی رو تصحیح میکنه؟ و اگه میکنه به نفع کی؟ آدنین رو عوض می کنه یا تایمین رو؟ بعد آیا این باعث تغییری اساسی در ژن مربوطهش نمیشه؟ آیا قضیهء ژن غالب و مغلوب به این مسئله هم ربط داره؟
پیشاپیش از هر ژنتیکمَنی (Genetics-man) که جواب این عاجز مستحق ِ دانستن رو بده، سپاسگزارم، خیلی فراوان زیاد.
.
.
.
فک کــــــــن! تو شفاهاً داری میگی باید اثاث این اتاق رو بیارم بیرون و بعد اتاق رو تمیزش کنم بعد دوباره ببرمشون تو و بعد این یکی اتاق و اینا... (توجه دارید که؟ توی حرف) بعد ایشون میگه ”وای خسته شدم، بشینیم یه کم استراحت کنیم!“
.
.
.

از تمامی دوستان از بابت تبریکات گرمشان (گرمتان؟) متشکرم، گرچه برای ما ”داغ تازه کردن“ است.
تا زمانی که رابطهء پولی مالی ِ مستقیم بین پزشک و بیمار هست و بیمه هم واسه خودش اوجا پادشاهی میکنه، آش همین آش و کاسه همین کاسه خواهد بود.

پریشب برای این درمانگاهی که من توش هستم، شبِ نسبتاً شلوغی بود. هنوز داشتم با خانمی که برای هیپنوتیزم میاد پیشم آخرین صحبتها رو میکردم که منشی درمانگاه اومد بالا (طبقهء بالا) که ”آقای دکتر بیایید لطفاً، یه بخیهای داریم.“ توضیحاً عرض کنم که من شبهای فرد اینجا دکتری میکنم (اینجا که میگم چون همین الان هم همونجا، یعنی اینجا هستم!) و عصرهای فرد هم هیپنوتراپی و چون ساعت هشت شده بود دیگه باید کلاهم رو عوض میکردم (این قضیه کلاه عوض کردن یه داستان مفصل داره که شاید یه زمانی گفتم براتون).
خلاصه، بعد از سوچور (همون بخیه است) کردنِ دست اون آقاهه که گرفته بود به نمیدونم کجای یه ماشین چاپ آمریکایی که خودش هم میگفت همه جاش گارد داره و همه جاش هم نوشته که دست تو اینجاش نکنید، سه چهار تا مریض تو خط مونده رو هم دیدیم و چون ناهار هم نخورده بودم، به علت خواب مانده بودن در ظهر همان روز، و از پیتزا و ساندویچ هم خَستیده بودم، یه دست چُلوک سفارش دادم، از اون لقمههاش، تا جبران مافات کرده باشم. در این بین هم یه سری زدم به این تِر نت و در حین خوشحال شدن از استقبال گرم شما دوستان عزیز از لطیفهء پیک پیشین، متعجب هم شدم از کرَّتِ مراجعینِ آن. چهار دقیقهام که تموم شد (تلفن اینجا چهار دقیقهایه). چند تا مریض دیگه هم دیدم و بالاخره شام و ناهار هم رسید و جای شما خالی، دیگه بدون اینکه سعی کنم بزنمش به بدن، همون جور مثل قدیما خوردمش و روپوش و لباسم رو هم کثیف نکردم (باید یه بار از نزدیک ببینم اینایی که وقتی میخوان چیزی بخورند اون رو میزنند به بدنشون چطوری خودشون رو کثیف نمیکنند!).
بگذریم، این مقدمهچینیها واسه اینجاش بود که بعد از شام یه مامان بابایی، یه دختر خانم ده سالهای رو آوردند پیش من. دختر بانمکی بود. از اینایی که یه سلام یواشکی میکنند و سرشون رو میندازند پایین و معلومه که به زور خودشون رو آروم و مؤدب مطابق دستور مامان یا بابا نگه داشتهند و زیرچشمی هم هوات رو دارند.
بهش میگم چی شده و میگه گوشوارهم تو گوشم گیر کرده. نگاه که میکنم، میبینم اوووووووَه! گیرهء پشت گوشواره، همونی که میخ گوشواره میره توش (حالا تو بگو سوزنش)، کُمپلت رفته توی گوشتِ لالهء گوش راست این بچه. میگم چند وقته اینطوری شده؟ باباش میگه ”یه پونزده روزی است فکر کنم“، مامانش میگه ”شاید مال طلاش باشه آخه از مکه آوردن“ (!).
- ”اسمت چیه؟“
- ”صبا“
- ”میدونی من هر چی صبا میشناسم شیطونند، تو هم شیطونی؟“ دیگه خودشو نگه نمیداره و ریسه میره از خنده و در همون حال با سرش اشاره میکنه که آره، ولی بعدش میگه ”یه کمی“ ، میگم معلومه!“ و با هم میخندیم.
خب، راپورت (ارتباط) برقرار شده، حالا یه کمی جدیتر در حالی که هنوز لبخندم رو حفظ کردم میگم ”من به این نتیجه رسیدم که عسلها هم خیلی شیطوناند.“ این دفعه غش میکنه از خنده. میگم ”چی شد؟... اسم خواهرت عسله؟“ با سر میگه نه، باباش میگه ”اسم دخترش رو گذاشته عسل“ (!) منم میخندم.
حالا بهش میگم ”پس دختر شجاعی هستی؟“ یه کمی نگران میشه، دختر باهوشیه. حرف رو عوض میکنم و میگم ”کلاس چهارمی؟“ مامانش میگه ”چهارمش تموم شد“ یادم میافته که خیر سرم، تابستونه مثلاً! میگم ”پس سال دیگه میری کلاس پنجم، پس دیگه حسابی بزرگ شد.“ بعد از کمی بگو بخند بالاخره یه کم جدی میشم و بهش میگم که یه خرده پوست روی گیرهء گوشوارهت رو گرفته و من اول روش یه خرده اسپری میزنم تا بیحس بشه و بعد سعی میکنم از اون زیر درش بیارم، ”خب؟“، با نگرانی میگه ”درد که نداره؟“ میگم ”بیحسش میکنم که دردت نیاد دیگه، تازهشم مثلاً نهایتاً به اندازهء یه وشگون گرفتن هم شاید دردت بیاد (همزمان یه وشگون یواش از پاش میگیرم)، بهتر از اینه که اینطوری هی گوشِت درد بکنه، مگه نه؟“ با سرش میگه آره.
وقتی نشسته تا به پشت گوشش اول اسپری و بعدش ژل لیدوکائین بزنم هی برمیگرده تا نگاه کنه. میگم ”اگه تونستی پشت گوشِت رو ببینی، کارای منو هم میتونی ببینی.“ هی باید بگم ”اون ور رو نگاه کن“، ”شونهت رو بیار پایین“، ”دردت که نمیاد؟“ و از این حرفها یه ذره که سِر میشه یواشکی یه ذره با سوزن انسولین، لیدوکائین هم زیر پوست گوشش تزریق میکنم. آمپول بیشتر از درد، ترس داره.
اولش میخواستم همون طوری سرپایی درش بیارم و تمومش کنم، ولی افتاد مشکلها. در نمیاومد. گوشت اومده روی گیره رو گرفته بود و سوراخش کوچیکتر از اندازهء اون شده بود. بعدش هم از اون طرفش، یعنی از سمت روی گوشش وقتی اونو هول میدادم تا از این طرف بیاد بیرون درد میگرفت. این وسطها اونم یه کمی آی و اوی می کرد و میترسید. باباش میگفت صبا طرفدار مو.سویه، بعد بهش میگفت ”اینطوری میخواستی بری کَه.ریزک؟“
خلاصه بهشون گفتم این باید پشت گوشش باز بشه و حالا که تا حدودی بیحسش هم کردم و تا اینجاش رو هم اومده بهتره همین امشب تمومش کنیم. که موافقت کردند. گفتند به خاطر همین ترسیدنش انقدر دیر کرده و تا الان نیومده دکتر. گفتم (تو دلم البته) حالا که یه دکتر خوشاخلاق (!) گیرت اومده، از دستش نده دختر!
خلاصهش کنم بالاخره رو تختِ جراحی سرپایی خوابوندمش و یه کمی اون سوراخ پشت گوشش رو بازتر کردم و در نیومد و آخرش گیره رو همون توی گوشت که بود با پنس کوخِر، نگه داشتم و از اون طرف خود گوشواره میخیه رو که از مکه براش آورده بودند درآوردم تا بتونم گیرهه رو توی جاش بچرخونم و از طرف باریکترش بکشم بیرون. باباش که سر صبا رو نگه داشته بود در این بین حالش بد شد و یه خرده رفت بیرون گلاب ریخت به رومون که صداش میاومد. توضیح دادم برای صبا و مامانش که بعضیها با دیدن رنگ خون و استشمام بوی خون به طور ناخواسته و فیزیولوژیک حالشون بد میشه و دست خودشون هم نیست (ربطی به شجاعت و ترس نداره، خب بعضیها کلاً به درد گلفروشی میخورند و بعضیها به درد قصابی دیگه!).
* * *
آره خلاصه، اینم از صباها و عسلهای شیطون. ولی واقعاً من هر چی صبا (چه پسر و چه دختر) میشناسم، که البته تعداد کمی هستند، و هر چی عسل میشناسم، چه تو واقعیت و چه توی مَجاز (وبلاگها)، شیطون و باهوش و حاضر به جواب هستند، چرا؟
گاهی فکر میکنم چرا یه زمانی به آدمایی که یه خرده پَپِه و سادهلوح بودند میگفتند ”عبدا...“ ؟ یا دخترا به دختری که همچین یه خرده مخش شیش کار میکرد تا حدودی هم اُمل بود میگفتند ”منیژه“ ؟ با خودم میگم چرا پسرهایی که اسمشون با ”پ“ شروع میشه و من میشناسم، اغلب روابط عمومی بالایی دارند ولی... و یا دخترهایی که تو اسمشون حرف ”ژ“ داره، چرا همهش تو زندگی شون به مشکل برمیخورند (نه اینکه دیگران نمیخوردند، ولی اینا یا بیشتر بزرگش میکنند یا به دیگران میگن یا مشکلاتشون غیرعادیتره)؟
یا انگار کسایی که با حرف ”م“ اسمشون شروع میشه آدمای مهربونتری هستند. یه وقتی، یه جایی، یه کسی میگفت ”مهدی“ها خیلی شوهرهای خوبیاند و خیلی مهربوناند و خیلی زنشونو دوست دارند. چند تا رو هم اسم برد و من هم چند تا مهدی رو که می شناختم تو ذهنم چک کردم و تا حدودی به نظرم درست میگفت. همونطور که یکی دیگه هم میگفت ”آرشها“ هم همهشون یه جوری هستند و هر جا که میرند بعد از یه مدتی به یک دلیلی به چشم میان، بخوان یا نخوان (اینطوریه؟).
آیا ”هدایت“ها، همه صورتی مثلثی دارند و زیاد فکر میکنند؟ آیا همهء ”امید“ها نسبت به جنس مؤنث به شکلی افراطی یا تفریطی احساس تعلق یا دوری میکنند (جاذبه و دافعهء همزمان)؟ آیا همهء ”آزیتا“ها صورتی گشاده دارند؟ و یا همهء ”مرجان“ها، از رفتارهای خالهزنکیِ زنها متنفرند و مدام تو گارد هستند؟ و یا آیا همهء کسانی که اسمشون با ”ک“ شروع میشه آدمهایی با پشتکار هستند؟
نمیدونم هنوز اینا برام کامل نشده. شما در این زمینه چه اطلاعاتی دارید؟ اینایی که گفتم رو شمام تأئید میکنید یا تکذیب؟ چی دارید تو دور و برتون؟ بریزید بیرون ببینم!
پ.ن1: یک شب ما رفتیم مثل بچهء آدم زودتر بخوابیم ساعت 5 یکی اومد بیدارمون کرد و دیگه خوابم نبرد، بنابراین نشستم اینا رو نوشتم. اگه چرت و پِیلا نوشتم خودتون میدونید باید چه کار کنید. مرسی!
پ.ن2: شما تا حالا شنیدین که کسی دماغش خواب بره؟ یعنی سوزن سوزن بشهها!
پریروز رفته بودم مبلهایی رو که سفارش داده بودم تحویل بگیرم. تا رفت از انبار بیاره، گفتم بذار یه دوری هم بزنم و میزی چیزی هم ببینم. آقا رفتیم تو یه مغازهای، پر از انواع مجسمهء فیل، پایهء میز، فیل، آباژور، فیل، گلدون فیل، کلهء فیل رو دیوار، خلاصه انگار فیلها با این مغازههه قرارداد داشتند. البته چیزهای دیگه هم داشتها، مثلاً اسب و کرگدن و اینا ولی فیلهاش بیشتر بود و برا من هم جالب بود. یه میز داشت که پایهاش یه بچهفیل خاکستری خندون بود که به پشت خوابیده و چهار دست و پاش هوا بود و شیشهء میزش رو پاهاش بود، خیلی باحال بود، ولی به کانفیگوریشنِ خونهء من نمیخورد، حیف.
رفتم مبلها رو تحویل بگیرم، خط دوختِ پشتیِ یکیش وسط نبود که قبولش نکردم، برد و عوضش کرد. یه نقطهء دو میلیسِکندی هم از پوستهء چرمیش کنده شده بود که اصلاً برش نداشتم. اونو آورد با اونی که تو فروشگاه داشت عوض کنه، اونم ناخنناخنی شده بود. گفتم یکی دیگه میسازی فردا با هزینهء خودت برام میفرستی. خودت هم همین جوری که من چک کردم، چک میکنی، اگه ایرادی داشته باشه با همون وانت برش میگردونم. گفت باشه.
دو ساعت بعد سه تا مبل تکیها رو آوردم خونه، از شصتاد جام عرق میریخت شرشر، سی تومن هم کرایهء حمل دادم با هفالهش تومن بیاره تا طبقهء سوم. اومدم بالا زیر شیر دستشویی یه دوش سرپایی گرفتم و دوباره رفتم بیرون تا گوشی تلفنم رو که داده بودم شمارهگیرش رو درست کنند بگیرم (برقآلود شده بود) که دیر رسیدم و جا تر بود. همون جاها یه جیگرکی دیدم، گفتم ”آقا خوئَک داری؟“ گفت آره و سه چار تا سیخ سفارش دادم واسه ضعف دل، جاتون خالی ریحون خوشگلی هم باهاش بود. خواستم به روش بعضیها بزنمش به بدن، ولی دیدم هر چی به بدن میزنم طعم و مزهش رو احساس نمیکنم، آخرش به همون شیوهء خودم از راه دهن خوردمشون.
برگشتم خونه پلاستیک روی یکی از مبلها رو درآوردم نشستم روش و کمی فیلم سینمایی شبکهء پنج رو نگاه کردم، اومدم بلند شم، چِرَق! زیر زانوم یه چیزی توی مبل شکست!
آقا خون میزدی، کاردم... همون دیگه،حالا هر چی. اعصابم خط رو خط شد اساسی. گفتم این ناکثِ نالوطی، وقتی اون مبله رو که خط دوختش وسط نبود رو برد پایین و یکی دیگه آورد، همین قراضه رو آورده. گفتم من میدونم شماها!
بالاخره شب گرفتم خوابیدم و امروز ساعت ده زنگ زدم، نمیدونم پادوشون بود کی بود، گفت ساعت یازده میان! ساعت یازده و نیم زنگ زدم و گفتم کاناپههه چی شد؟ میگه ساعت چهار و نیم پنج حاضر میشه. جریان مبل تکیه رو گفتم، میگه آقا خود بخود که نمیشکنه، گفتم نه خودبخود که نشکست، من رفتم از روی یه صندلی بلند، سه مرتبه جفت پا پریدم روی لبهش تا بالاخره موفق شدم بشکنمش، حالا هم چون گارانتی داره شما باید بیایید ببرید عوضش کنین! (دیوانه!) خلاصه به یکی دیگه گفت و اون یکی که عاقلتر بود گفت بگو با همون وانتی که کاناپه رو میاره بفرستش بیاد.
امروز عصری بعد از ایکه پردهها رو منصوب کردیم و شدیم پردهدار خانهء خودمان، دوباره به مُبلیه زنگ فرمودیم، گفت برای ساعت شیش اینا حاضر میشه، گفتم پس بذارش برا فردا چون من از هفت دیگه نیستم (امشب کشیکم).
*********
آدم وقتی مطلب نداره، وقایع اتفاقیه چاپ میکنه دیگه. شما به ما ببخشید بزرگی خودتون رو.
راستی در مورد اون خانمهء پیک قبلی، عرض کنم خدمت بعضِ دوستان که اولاً اینطوری نیست که من هر کی رو تو خیابون ببینم (حالا خوشم بیاد یا نیاد) زود بدوئم برم باهاش ”سر صحبتُ وا بکنم“. اینم به خاطر یه حس خاصی بود. دوم اینکه من تا آخرش هم و حتی همین الان هم به خاطر مماخ محترم اوشون تو شش و بش بودم، واِلاّ که بالاخره... آره! ثالثاً هم من انتظار نداشتم اون بیاد دنبالم، میخواستم ببینم ”آیا قرار است که ما با هم آشنا بشیم یا نه، و بدین منظور یه قراری با موکل اون زمان گذاشتم که اگه قراره، باید سه بار تکرار بشه این اتفاق.“ (میخواستم ترنس لاجیک رو هم گفته باشم).
در مورد حضرت فیل هم این مختصر رو اشاره کنم که هر انسانی در هالهء خودش یک جسم نباتی (گیاه) و یک جسم حیوانی دارد که طبق آخرین اخبار واصله علیالحساب جسم حیوانی بنده فیل است. (لطفاً در این مورد زیاد سئوال نفرمایید، تو مود این چیزها نیستم فعلاً). تازهشم از اصطلاح ”فیلفروشی“ هم کلی منبسط الخاطر شدیم، مرسی روانیجان، هر دفعه کلی میخندیدم (سابق بر این من یه موشفروشی سراغ داشتم نزد یه کوچولویی، این به خاطر اون بود.)
در ضمن ما هِی هات میشیم هی کُلد میشیم، آخرشم سرما میخوریم، من میدونم.
تازهتَرش هم این که با خبر شدیم یَک فیلفروشی توپ هم یه جایی موجود است که به زودی به آنجا سرمون رو خواهیم زد.
و بالاخره این که من متوجه شدم هر کسی به یکی از اجزای صورت بیشتر حساس است و در ارزیابی زیبایی اونو بیشتر مورد توجه قرار میده. برا من چشم (که باید دُرشتهاش رو سوا کنم)، عضو مورد نظره، شما چطور؟ (احتمالاً اولین ایرادی که از قیافهء کسی میگیرید اون عضو است).
آخیش! اینم از پنجشنبهمون.
یک مدتیه همه جا فیل میبینم. کلهء فیل روی دیوار، مجسمههای کوچیکش، بزرگش، چوبی، شاخی، عاجی... حتی برام دو تا کوچیکش رو هدیه آوردند.
یه مغازه بود تو ویترینش فیل داشت. تو مغازهش سر فیل داشت. از بیرون توی مغازه دیده می شد. یه دختر خانم جذاب اون تو بود. زیاد توجه نکردم. رفتم تو قیمت فیلها رو بپرسم. خانمه داشته قیمت چیزهایی رو که خریده بود حساب میکرد و می پرداخت. صداش خوب بود و گیرا.
فیلها رو قیمت کردم. به خانمه نگاه کردم. زیبا بود، با یه عیبِ شاید کوچولو.
اومدم بیرون. کمی بعد از من اونم اومد بیرون، کارش تموم شده بود. من جلوی یه مغازهء دیگه بودم. دوباره نگاش کردم، حواسش به من نبود. خوشتیپ بود. مانتوی کتان آبی تیره و شال سفید و شلوار سفید. قدش بلند بود.
من رفتم سی خودم و اونم سی خودش.
فکرم مشغولش بود. روی بینیش یه گودی بود، یه فرورفتگی، میتونست خرابکاری جراح بینیش باشه، ممکن هم بود ”بینی سیفلیسی“ باشه. من اما احتمال اولی رو بیشتر میدیدم. با این حال درگیرش بودم.
دقایقی بعدتر که هنوز توی پاساژ بودم به خودم میگفتم اگه دوباره ببینیش، میری باهاش حرف بزنی؟ نمیدونستم آره یا نه. یه بار میگفتم شانسی بود که در زد و رفت، یه بار میگفتم نه فایده نداشت. جالب بود که اتفاقی نیفتاده بود ولی من هنوز نمیدونستم اگه میشد چی میشد، در واقع نظرم چی بود نسبت به او.
داشتم از در پاساژ بیرون میاومدم کنار خودم دیدمش، کمی جلوتر. این دفعه با دقت بیشتری نگاش کردم. شاید متوجه سنگینی نگاهم شد، ولی به روی خودش نیاورد. توی یک مسیر بودیم. جلوی یه مغازه ایستاد...
من کمی تردید کردم، ولی به راهم ادامه دادم. جلوتر وارد یه کتابفروشی شدم. گفتم اگه اومد، آره اگه نیومد، نه. اگه سه دفعه بشه، حتماً فیلها برام یه پیغامی داشتهن.
******
شب که برمیگشتم فکر میکردم خوبه که بیدغدغهء این که کسی تو خونه منتظرم باشه با خیال راحت دارم برمیگردم خونه. بعد فکر کردم خب، اگه کسی بود احتمالاً همراهم بودم نه توی خونه. اون وقت فکر کردم آیا بازم همینطور فارغالبال بودم یا نه؟
هنوز درگیرش بودم، ولی فکر کردم شاید همون بهتر که این دو، سه نشد.
پ.ن: به این میگویند ”منطق خلسه“ یا Trance Logic
در کامنتهای پیک پیشین بحثی در گرفته بود دربارهء مورفولوژی بنده. ضمن تشکر از دوستان بخصوص پونه و کیهان و امید عزیز از بابت حمایت بیدریغشان از من، باید به عرض برسونم مرجان خانوم که اون کشته مردههایی که من دارم و ذکر خیرشون رفت، در بخش CCU از زیر دستم دررفتهاند و من نتوانستهام در آن موراد با جناب عزرائیل همآوردی کنم (که البته تعداد آنها هم زیاد نیست).
اما اون طوری هم که شما نوشتی کچل و کوتاه و کپل نیستم و همین نشان از بیخبری شما از وجنات بنده دارد، چرا که من از بابت نداشتن یه دست و یه پا و یه حج عمره، بیشتر به جانبازان عزیز 80 درصد به بالا شباهت دارم، و چون صورتم هم طی حادثهای سوخته، بسیاری نیز با دیدن جمال بیکمال من به دیار باقی میشتابند.
خواستم اینطوری زحمت اون "یه آشنا" رو هم کم کرده باشم.
البته من افتخار زیارت تمثال زیبای شما رو داشتهام (در آیکون شما) و کلی هم مشعوف شدهام.
مرسی از همهء دوستان.
انشالا امشب پیک تازهای را بندازم بالا، در رابطه با تیپهای دیونوسیزن و آپولونین و اودیسین.
در ضمن برای درک بهتر آن مطلب بد نیست کسانی که فیلم جالب "دربارهء الی" رو ندیدهند برند ببینند.
فعلاً
وقتی آرش کوچیک بود هر وقت دهآفرینهاش جمع می شد و قرار بود صدآفرین بگیره، سر صف جایزهای هم همراهش میکردند که همیشه اون جایزه کتاب بود، چند تا کتاب. یکی از رسمهای خوب انتشارات که پیش از این بیشتر رعایت میشد و حالا کمتر، چاپ کردنِ ”سری کتاب“ بود. مثلاً سری ”کتابهای طلایی“ ، سری ”کتابهای تنتن“ و یا سری کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“. حُسنِ سری کتاب اینه که آدم دلش میخواد سری کتابهاش رو تکمیل کنه. و وقتی تکمیل میشه یه حس غرورِ باحالی به آدم میده، عین کسی که یه بلوک تمبر کمیابش رو تو آلبوم تمبرش کامل کرده (البته من تمبر جمع نمیکردم، من کتاب جمع میکردم.). دیروز نویسندهء سری کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“ به رحمت ایزدی پیوست. مهدی آذر یزدی، پیرمردی مهربون، نویسندهای خوب برای بچههای خوب.
هنوز وقتی روبروی کتابخونهء کوچیک بچگیهام میایستم با غرور به مجموعهء هشتجلدی کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“م نگاه میکنم. نوک انگشت رو که مثل نوک گنجشک فالگیر بذاری رو گوشهء شیرازهء یکیشون و بکِشیش بیرون، تصویراش رو میبینی که با چشمات بازی میکنند و تو را به آسمان خیال میبرند. تصویرسازیهای زیبایی که برای هر کتاب، یکی از تصویرسازان و نقاشان و گرافیستهای بزرگ کشور، دست به قلم شده بودند، بزرگانی چون مرتضی ممیز و فرشید مثقالی و زرینکلک و دیگرانی که الان به خاطر ندارم. و بعد بینیم را فرو میکنم لای کتاب و بوی کاغذ قدیمی رو با یک نفس عمیق به اعماق جان میکشم.
نام یکی از داستانها رو از کتاب ”مثنوی معنوی“ به خاطر دارم، ”فرار از مرگ“ (از خاطرم مینویسم):
روزی شخصی با هول و هراس نزد سلیمان پیامیر آمد که ”ای پیغامبر خدا به دادم برس!“ سلیمان جویای حال پریشانش شد و او گفت که در بازار بوده که حضرت عزرائیل را دیده و با غضب به وی نگریسته. حالا او هنوز هیچ نشده نیمهجان شده است از ترس. سلیمان میگوید: ”حال من چه میتوانم برای تو انجام دهم؟“
”یا سلیمان، من مطمئنم که آن نگاه غضبآلود معنایش جز این نیست که اجل من رسیده و به زودی عزرائیل برای قبض جانم خواهد آمد. ولی بسیار ترسانم از مرگ، تو بیا و کاری کن تا من از مرگ بگریزم.“ سلیمان گفت: ”آخر چطور من بتوانم تو را از مرگ فراری دهم؟ مرگ که دیگر در اختیار من نیست و هر کس اجلش نزد خدای تعالی محفوظ است.“
مرد گفت: ”چرا میتوانی، تو مرا بر قالیچهت سوار کن و به باد فرمان بده تا مرا از اینجا دور کند. مرا ببرد به هندوستان. بدین ترتیب دیگر دست عزرائیل به من نخواهد رسید.“
سلیمان میدانست که این ترتیبات فایدهای به حال مرد نخواهد کرد، با این حال درخواست او را پذیرفت. مرد بر قالیچهء حضرت سلیمان سوار شد و باد او را به طُرفةالعینی به هندوستان برد.
چند روز گذشت و اتفاقاً روزی عزرائیل به خدمت پیغامآور خدا رسید برای عرض ادب. سلیمان او را گفت که ”ای فرشتهء مقرب درگاه اله، این چه کاری بود که درحق بندهء خدا کردی؟“ عزرائیل، متعجب، پرسید که در چه بارهای سخن میگوید. سلیمان داستان آن مرد را با وی گفت. عزرائیل لبخندی زد و گفت: ”پس که این طوری بود... حقیقت آن است که آن نگاهی که من به وی در بازار انداختم از سر تعجب بود، نه غضب. تعجب از این که من قرار بود بعد از ظهر همان روز جان او را در هندوستان بستانم و او را در ظهر همان روز در بازار اور.شلیم میدیدم، اما وقتی حسب وظیفه در ساعت مقرر در محل مقرر در هندوستان حاضر شدم او را در آنجا یافتم و جانش را قبض کردم. پس او به دست خود بدون آن که بداند به سوی محل وعده شتافت.“
سلیمان خدای تعالی را شکر کرد و برای آن مرد آمرزش خواست.
خواب دیدم کسوف شده، یک کسوف حلقوی کامل عین مال سال 78 که آخرین کسوف قرن نام گرفت. دیروز این خواب رو دیدم و بعد از اینکه تعبیرش رو نگاه کردم، یه نفر گفت تو آخرین قسمتی که از سریال ”جومونگ“ پخش شده هم کسوف شده بود و همین تعبیر اتفاق افتاده بوده! حالا ببینیم تعبیرش چیه؟
میگه که: ”اگر کسی آفتاب و ماه را مُنکَسِفین بیند بسیار بد باشد. اگر دید آفتاب را با ماه منازعت افتاد، دو بزرگ را با هم خصومت افتد.“ و در جای دیگری هم میگوید: ”بدان که اگر کسی زلزله در خواب دید، غم و محنت به او رسد. اگر خسوف و کسوف دید مصیبت به وی رسد.“
البته تعابیر دیگهای هم میتونه داشته باشه و داره، ولی چون زمینهء این خوابم یک شهر بزرگ و شلوغ بود و بعد از این کسوف دیدم که یه چیزی مثل یک سفینهء فضایی به زمین سقوط کرد (و بعد از بیدار شدنم فکر کردم شبیه به قسمت بالای یک آسمانخراش هم بود) به نظرم بیشتر تعبیر غیرشخصی داشت تا شخصی. جالب اینکه بعدش اومدم سر کامپیوتر و کامنتام رو چک کردم، دیدم یه ”غیر ارگانیک“ (!) برام پیغام گذاشته که از پیشگوییهای منجمین در بارهء وقایع اخیر ایران بگو! (یا از خودم بگم؟) خلاصه که خواب باحالی بود خیلی زنده و خیلی زیبا بود. اولش من انگار داشتم از یه جایی توی فضا به زمین و ماه و خورشید نگاه میکردم و فکر میکردم میخواد خسوف (ماهگرفتگی) بشه. یه صحنه هم به آسمون شب نگاه کردم و به جای این که تو آسمون ماه ببینم، زمین رو دیدم. ولی بعدش مکانم عوض شد و توی یه اتاقی در یک ساختمان خیلی بزرگ بودم و بعد دیدم که یه هو کسوف (خورشیدگرفتگی) شد. محل خورشید هم جایی بود که باید در حوالی عصر باشه. آسمونِ بیکران به رنگ آبیِ تیره شده بود و ستارهها دیده میشدند و خورشید تبدیل شده بود به یک حلقهء آتشین آبی-سفید، خیلی قشنگ بودجای شما خالی!

من یه بار دیگه هم ”جمع شدن بین ماه و خورشید“ رو خواب دیده بودم که خیلی خوب بود برام. از قدیم تعبیر کسوف رو چه در خواب چه در بیداری بد میدونستن ولی برای من که تا حالا بد نبوده، امیدوارم این بار هم برای همه به خیر بگذره.
تعبیر شخصی (یعنی برای خود شخص) هم میشه ازش کرد. مختصراً این که چون ماه نشانهء پنهانیهاست و خورشید آشکارها، اگر ماه بیاد روی خورشید (یعنی کسوف بشه) میشه گفت، بخشی از پنهانیهای شخص (یا جامعه، یا هر چی، آشکار میشه) و اگر خسوف بشه یعنی طرف داره بدجوری خودش رو میزنه به اون راه، یعنی ناخودآگاهش هم داره خودش رو قایم میکنه. از طرف دیگه خورشید سمبل پدر و Father figure و پدرمَآبی (Fatherhoodness) هم هست و ماه هم مادر و سمبل مادری و مادرمآبی. پس جمع شدن خورشید و ماه میتونه نشانهء نزاع بین مادر و پدر، یکپارچگی بخ
ش ”والد“ شخصیتِ فرد و یا غلبهء وزیر (یا یک حکومتیِ زیردست، یا سلطان در سایه) بر سلطان آشکار هم باشد.
اگرچه من زیاد از Mundane Astrology سر در نمیارم ولی تا سر جایی که خوندهم میگم. یک نگاهی به چارت روز انتخابات انداختم در ساعت 8 صبح که آغاز شد. طالع آن برج اسد (Leo) بود که خودش یه پا دیکتاتوره، با حاکمیت خورشید که در برج جوزا قرار داشت. جالب اینکه طالع امسال (لحظهء سال تحویل) هم باز برج اسد (Leo) بود ، حاکم اون هم یعنی خورشید که خوب قاعدتاً در ابتدای برج حمل بود که برج شرفش است و بسیار اونو قوی میکنه.
یک چیز دیگهای هم که امسال داشتیم و داریم و هر 13 سال یک بار اتفاق میافته، تقارن (Conjunction) مشتری و نپتون است. ”در این زمانها بشریت به امید رو میارند و امیدوار میشن به نوعی از آیندهء آرمانی خودشون. مردم برای رسیدن به مدینهء فاضله یا اتوپیای خودشون تلاش میکنند و طبق قاعده زمان بیدار شدن از اغفالشدگی هم به سر خواهد رسید. در این دوران زمانهایی هم خواهد بود که مردم به ”عشق بدون خودخواهی“ هم خواهند رسید و اون رو هم تجربه خواهند کرد (ایثارگری). این دورهای است که حباب، بزرگ و بزرگتر میشود و بالا هم میرود. خوشبینی به حداکثر درجه میرسد. در این مدت انسانها به تجربیاتی ناب از نظر روحی و معنوی دست پیدا خواهند کرد. در این دوره تأکید زیادی هم بر هنر، موسیقی و رسانه خواهد بود.“ (تفسیر این تقارن همهش از ”آدریان دانکن“ است).
پ.ن بیربط: این صفحه رو هم ببینید.
پ.ن با ربط: این دیلماج را هم بخوانید.
شبِ یکشنبه مستقیماً از ترمینال رفتم به درمانگاه. یک ساعت تأخیر داشتم که البته پیش از آن خبر داده بودم که به علت چند تصادف و شلوغ بودن جاده دیر میرسم. یک تریلی کاملاً معکوس شده بود و یک خاور به پهلو چپ کرده بود و مردم داشتند از بین بار گوجهفرنگیاش خوبها و سالمهایش را جدا میکردند. در رودهن هم دو ماشین سواری در خیابان به هم زده بودند و کلیهء مردم رودهن در خیابان جمع شده بودند و به ما راه نمیدادند. این تصادفها راه را بند آورده بود و قطاری از اتومبیلها بخصوص ماشینهای باری و سنگین به وجود آمده بود که دور موتور اتوبوس ما را گرفته بود و نمیگذاشت درست حرکت کنیم.
وقتی ساعت نه رسیدم به درمانگاه رفتم به اتاق استراحت که چسبیده است به اتاق معاینه تا وسایلم را بگذارم و روپوش بپوشم. چشمم به تختِ استراحتمان افتاد و اولین چیزی که دوباره به خاطر آوردم، آن صبحِ چهارشنبه بود که به صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. پونه میگوید ”اگه صبح زود تلفن زنگ میزد مثلاً شیش و هفت اینا بابام بسما... میگفت و گوشی رو برمیداشت.“ یه زمانی من هر روز صبح که بیدار می شدم بسما... می گفتم و مدتی هست که دیگر عادت ندارم که بگویم و آن روز صبح که خواب بودم اصلاً حواسم به این چیزها نبود. و فکر نمیکنم دیگر آن موقع از بسما... هم کاری ساخته میبود.
گفته بودم که ”... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که...“ آره وقتی داییم خبر فوت پدرم را با بغض و گریه بهم داد و نداد، و بعد از قطع مکالمه من تا ساعت هشت همینطوری لبهء تختم نشسته بودم و به زمین نگاه میکردم. یک کمی بلند شدم و راه رفتم. بعد آبی به صورت زدم و وسایلم را جمع کردم. پزشک صبح کمی هم دیر آمد. بعد بدون این که این خبر را به پرسنل شیفت صبح و هیچ کسی بگویم از درمانگاه آمدم بیرون و به طرف خانه رفتم، پیاده. مغزم خالی بود، به چیز خاصی فکر نمیکردم. به خانه که رسیدم طبق معمول عادتم کامپیوترم را روشن کردم و کامنتهام رو چک کردم. اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم. بعد یادم نیست من به داییم زنگ زدم یا داییم دوباره با من تماس گرفت و میگفت باید یک فرمی را در سازمان حج پر کنم. بعدش کیارش زنگ زد... در واقع گوشی ثابتم زنگ خورد و من فقط صدای هقهق می شنیدم و نمیدانستم کی پشت خط است تا بعد از کمی سکوت ازش پرسیدم ”کیارش تویی؟“ گفت که از مکه باهاش تماس گرفتهاند و آن خبر سیاه را دادهاند. به او شمارهای داده بودند. از او گرفتم و خودم زنگ زدم. عین یک ربات کار میکردم هیچی توی سرم نبود. مدیر کاروان بود و میگفت ”دیشب تصادف کرده و الان بیمارستانه و من همین الان دارم میرم بیمارستان ببینم چطوره“ گفتم ”آقا مگه شما همین الان با برادر من صحبت نکردی و بهش خبر فوت پدرمون رو ندادی؟“ میگفت ”نه من نگفتم فوت کرده، گفتم تصادف کرده.“ گفت وقتی رسید بیمارستان از حالش بهم خبر میدهد.
حالا حال مرا مجسم کنید. توی هال راه میرفتم که ”نکنه تشابه اسمی باشه“، ”ولی نه نمیتونه باشه، شمارهء ما رو از مامان گرفته دیگه“، ”حتماً میخواسته یه هو بهمون نگه“، ”ولی ما که خودمون میدونستیم“، ”نکنه پدرجون هنوز زنده است رفته تو کما؟“ (راستی در همین بین که نمیدونم کجای این تلفن زدنها بود با یک دوست بسیار نزدیک و عزیز که میدونستم تحمل خوبی داره و شاید بتونه راهنماییم کنه هم تماس گرفته بودم. موضوع تشابه اسمی رو هم اون بهم گفته بود.) فکر میکردم ”اگه بره تو کما و طولانی بشه چی؟“، ”اگه مرگ مغزی شده باشه چی؟“، ”اگه فقط با یک زندگی نباتی زنده بمونه چه کار کنیم؟“، ”کی ازش مراقبت میکنه؟ مادر مریضاحوالم که نمیتونه“ نمیدانستم با این حرفی که این مدیر کاروان زده بود، حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت، حتی نمیدانستم باید دعا کنم که پدرم بماند یا برود.
بالاخره دوباره زنگ زد و گفت ”متأسفانه خبر درسته و ...“ و جریان بیرون رفتن او برای خریدن طناب و تصادف با یک خودروی ”اس. یو . ویِ“(از این ماشینهای مثل پرادو و سانتافه اینها) یک نفر بنگلادشی را برایم تعریف کرد و البته همان جا بلافاصله بر اثر ضربهء مغزی درجا تمام کرده بود. و گفت که چه بخواهیم او را برگردانیم و چه بخواهیم همانجا دفنش کنیم باید بروم و یک فرم رضایتنامه و یا درخواستِ ارجاع جسد را پر کنم و فکس کنم به آنجا. گفتم با مادرم صحبت کنم، گفت ”الان میرم بالا تا با گوشی من با شما صحبت کنه.“ ظاهراً تلفن هتل درست کار نمیکرد یا داخلیش مشکل داشت. بعد از نیمساعتی که دوباره زنگ زد و من فقط صدای گریه شنیدم، همین. قرار شد بعد دوباره تماس بگیرد یا بگیرم. و من همینطور نیمساعت نیمساعت باید مینشستم به مانیتور خیره خیره نگاه میکردم. نه اشکی نه چیزی، هیچی. این رفتار نسبتاً عادی و بدون بیقراری را نخستین مرحله از مراحل چهارگانهء ”واکنش سوگ“ میدانند، یعنی مرحلهء ”انکار و بُهت“.در اين مرحله آدم احساس یک جور گیجی و سرگردانی دارد، دور خودش میگردد و به در و دیوار خیره میشود و نمیتواند از دست دادن عزیزش را باور کند.
و سوگ یعنی یک اندوه و غم شدید درونی که به دنبال از دست دادن چیزی یا کسی بسیار عزیز بر شخص عارض می شود و اغلب چنین است که آن شخص یا چیز، یا به طور مادی عضوی از اوست یا به طور معنوی و احتمالاً شخص سوگوار آن را بخشی از هویت خود و در واقع بخشی از خود میدانسته است. مثل کسی که دچار قطع عضو میشود (جسمانی و مادی) یا دچار فقدان کسی میشود که او را بخشی از خود و هویت خود میداند (فرزند یا والدین یا هر یک از اعضای خانواده) یا از شغلی که هویت او بوده و او را با آن میشناختهاند بازنشسته میشود (فقدان معنوی، مثل بسیاری از پزشکان یا بعضی معلمان یا صاحبان کارخانهای که خود آن را بر پا ساختهاند و...). در مورد بچهها کمی فرق میکند، گاهی از دست دادن یا خراب شدن یک اسباببازی بسیار مورد علاقه یا مردن یک حیوان خانگی مورد علاقه هم میتواند درجاتی از واکنش سوگ را از خفیف تا قوی در او به وجود بیاورد.
ولی من دچار مرحلهء دوم نشدم. نمیدانم به خاطر عقایدم بود یا اینکه نمیدانستم باید از دست چه کسی عصبانی باشم، چون مرحلهء دومِ ”واکنش سوگ“، ”خشم و پرخاشگری“ است و من بسیار آرام بودم، حتی از حالت عادی هم آرامتر و تا وقتی اولین اشکهایم را ریختم هیچ عصبانی نشدم و بعد از آن هم. اما این واکنش را زیاد دیدهام در بیمارستان که بعضی از کسانِ بیمارِ فوتشده، بویژه اگر انتظارش را نداشته باشند، گاهی به پزشک و پرستار و اگر متوفی تصادفی باشد٬ به عامل تصادف پرخاشگری میکنند. اما آنچه مهم است این است که در این مرحله شخص، مرگ عزیز رفته را باور کرده است.
بالاخره توانستم با مادرم صحبت کنم. او اول میخواست که پدر را برگرداند. من چیز زیادی نگفتم در این باره فقط نظر خودم را گفتم که ”فکر میکنم خودش دوست داشته باشه اونجا بمونه و چه جایی برای او بهتر از اونجا، با این حال باز هم فکرهات رو بکن٬ مشورتت رو بکن، ببین چی بهتره.“ بعداً مدیر کاروان به من تلفنی گفت که برگرداندن جسد از مکه به ایران خیلی طول میکشد، شاید یکی دو ماه و حتی بیشتر. من فکر کردم او برای راحتی خودش این را میگوید و میخواهد خودش را خلاص کند ولی از داییم هم که پرسیدم تأئید کرد که حداقل یک ماه این جریان طول میکشد. و من در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که دوست نداشتم جسد پدرم همینطور در آن دیار غریب در سردخانه (به قول معروف روی زمین) بماند. علاوه بر این که جسد حتی در سردخانه هم بعد از پانزده روزحداکثر، رَوند پوسیدنش آغاز می شود. خلاصه دوباره به مادر زنگ زدم که ”چی شد؟“ گفت اینجا میگن آوردنش خیلی طول میکشه و چه جایی بهتر از اینجا در جوار خانهء کعبه؟ و دادم برام استخاره هم کردن برای همین جا خوب آمده.“ بنابراین با همراهی دوستی نازنین به سازمان حج در خیابان آزادی رفتم برای پر کردن فرم رضایتِ دفن جسد در مکه.
مرحلهء سوم واکنش سوگ، ”غم و ناامیدی و در همریختگی“ است. اگر چه موقع برگشتن به خانه کمی گریه کرده بودم. شاید هم دیگر با امضاء کردن آن فرم و نوشتن درخواست با ذکر کلمهء ”مرحوم“ برای پدرم دیگر کمکم داشتم میفهمیدم که قرار نیست دیگر دوباره پدرم را ببینم و او دیگر از این سفر برنمیگردد. با این حال وقتی به خانه رسیدم با تلفن دایی و دخترداییم و بقیه دیگر بغضم ترکید و ”در هم ریختم“.
در این مرحله امکان دارد شخص داغدار احساس گناه هم بکند، از حرفهایی که یک وقتی زده یا کارهایی که کرده و نباید میکرده. یا از این که چرا نبوده یا نتوانسته به شکلی جلوی آن واقعه را بگیرد. در هر صورت بر عکس مرحلهء قبل که سوگوار با بیرون سر جنگ دارد و دیگران را مقصر میداند، در این مرحله به درون میریزد و تقصیرها را به گردن خود میگذارد.
از آنجایی که پاسپورت مامان و بابا یکی بود یعنی مامان به عنوان همراه بابا بود، و پاسپورت بابا را باطل کرده بودند، باید برای مامان دوباره یک پاسپورت جدا صادر میکردند که این کارها کمی طول میکشید بخصوص که برخورد میکرد به یک پنجشنبه جمعه. گزارشات از پلیس اونجا به امور خارجهء خودشان و بعد به سفارت ما و بعد به سرکنسولگری ایران در مکه و... خلاصه، مامان شب یکشنبه به تهران برگشت ولی برای اولین بار تنها. البته مدیر کاروان همراهش مانده بود و با او آمده بود ولی جای پدر خالی بود. من و برادرم به همراه تعدادی از فامیل به استقبال رفته بودیم به فرودگاه. شب، سه نفری در خانهء من بودیم. فردایش با اقوام به طرف گرگان حرکت کردیم با سه ماشین.
من و برادرم یک ساعت زودتر خودمان رساندیم تا در خانه را باز کنیم و کمی اتاقها را آمادده کنیم برای مهمانان. وقتی رسیدیم پارچههای سیاه به در و دیوار خانه آویخته بود و مهمانان سیاهپوش منتظر ایستاده بودند. داییها، عموها، خاله و عمههایم و بقیه... و گریه و در آغوش گرفتنها...
بیشتر از این کش نمیدهم این ماجرا را که دیگر چه بگویم؟ پنجشنبهشب که شام شب هفت بود و عصر سهشنبهء پیش از آن هم مجلس ترحیمی بود در امامزاده عبدا... گرگان (فکر کنم اکثر شهرها یک دانه از این امامزاده عبدا... دارند، نه؟) که خیلیها آمده بودند، شاید پانصد نفر. من که طبیعتاً بسیاری را نمیشناختم، ولی از دو روز قبلش، اعلامیه را که پخش میکردم٬ هر کس میدید اول تعجب میکرد و بعدش میگفت ”همین یه هفتهء پیش اینجا پیش من ایستاده بود و با هم میگفتیم و میخندیدیم... اِ..اِ..اِ...“ از سوپرهای محله تا داروخانه و بانک و سازمان بازنشستگی و سلمونی. و چقدر برایم باعث افتخار بود که همه واقعاً دوستش داشتند و همه همون موقع قطره اشکی در چشمانشان حلقه میزد. ای کاش روزی که هر کدام از ما هم از این حباب خاک به پرواز در میآییم و میرویم، برای ما هم چنین باشد. چنین باد.
فرايند سوگ 4 مرحله دارد:
مرحلهء بُهت و انکار
مرحلهء خشم و عصبانیت از دیگران
مرحلهء غم و در همریختگی
و مرحلهء چهارم که مرحلهء پذیرش است و شخص داغدار با وضع موجود کنار می آید و آرام آرام به زندگی معمولش بازمیگردد.
این مراحل میتواند بین 6 تا دوازده ماه طول بکشد هر کدام افت و خیز خودش را دارد و بستگی زیادی هم به چگونگی مرگ متوفی و فرهنگ بازماندگان دارد. و اگر به هر علتی شخص سوگوار در یکی از سه مرحلهء اول بماند و یا مرحلهء آخر بیش از حد معمول طول بکشد با مشکلاتی مواجه خواهیم بود که نیاز به مشاوره یا گاهی معالحه خواهد داشت.
این که در هر مرحله دیگران باید چه بکنند و چگونه بازماندگان داغدار را تسلی دهند از حوصلهء اینحا خارج است و در صورت تمایل میتوانید به لینکهایی که می گذارم مراجعه کنید که توصیه میکنم حتماً این کار را بکنید چون بالاخره هر کدام از ما را زمانی میرسد که لازم است تسلیتدهندهء دوستی، فامیلی، آشنایی باشیم و چه بهتر که این کار را به درستی انجام دهیم تا خدای نکرده با یک جملهء نادرست یا اقدام نابهجا او را گرفتار احساسی نکنیم که شاید به سادگی از بین نرود.
در پایان باز هم از همگی شما دوستان بسیار عزیزم که در پست قبلی باعث افتخارم بودید و مرا تسلیت دادید، چه در کامنتها٬ چه در وبلاگ خودتون یا دوستانی که تماس تلفنی گرفتند و یا حضوراً در کنارم بودند، از همگی بسیار بسیار سپاسگزارم. امیدوارم در شادیهاتون شریک احساسات پاکتون باشم.
پیوندهای مفید در این رابطه:
نیم ساعت، گاهی هم بیشتر، یه بار من رو بغل میکرد و راه میبرد، یه بار کیارش رو، تا خوابمون ببره. تا حدود پنج شش سالگیمون یادمه که هر روز عصر این کار رو میکرد، قبلش هم. برای همهء بچهها ”عمو نعمت“ بود، حتی به غیر از برادرزادههای واقعی و داییجون نعمت برای خوهرزادهها. کم پیش میاومد (من که یادم نمیاد) که بچهای گریه و بیقراری میکرد و میرفت تو بغلش و آروم نمیشد.
تو این همه سال که تو ادارهء دارایی بود، یه قرون غیر از حقوقش نیاورد تو خونه. حتی گاهی ما (من و کیارش) اذیتش میکردیم که یه ذره بفرستشون ”طبقهبالا“ با اشاره به یه تلهتئاتری که اوایل انقلاب نشون میداد که کارمنده با اشاره به کشوی بالایی میزش به ارباب رجوع میگفت ”طبقه بالا هم رفتی؟“ و اون میگفت: ”بابا جان من این ادارهء شما که یه طبقه بیشتر نیست!“ و دوزاریش نمیافتاد.
خداییش دستپختش هم از زمان سپاهی دانشی که در مراغه گذرونده بود خوب بود، یادته زن عمو از کتلتهای بابام تعریف میکردی و میگفتی همهشون انگار از یه قالب در اومدند و عین هماند؟
من تو خونه داد زدم که اون نزد. من برای کمک دست به سیاه و سفید نمیزدم که اون میزد. هر وقت موقع خونه عوض کردنهای من میشد، که کم هم نبود (گفته بودم که بیشتر از دو سال یه جا بند نمیشدم)، میاومد کمک، در واقع کارها رو بابام میکرد و من کمکش میکردم.
متخصص در تحمل اخلاق و رفتار بد بود، ولی انتظار داشت کسی که یه مسئولیتی داره اونو درست انجام بده و مسئولیتش رو بفهمه و قبول نمیکرد که کسی در هر شغلی با رفتار شغلی بدش به او توهین کنه و همیشه پیگیر حقش بود.
در سن چهل و پنج سالگی کنکور امتحان داد و لیسانس رشتهء حسابداری قبول شد، یک سال پیش از قبولی من در دانشگاه، و با نمرات عالی به پایان رساندش.
در عین خوشتیپی، ساده بود و بیپیرایه. چقدر به زور بهش کراوات زدم برای یه عروسی فامیل یا مثلاً یه وقتهایی برای عید دیدنی، دیگه حوصلهش رو نداشت. گرهء کراوات رو از خودش یاد گرفته بودم. همین عید آخری گرهء یوبلِ روی گردن هم ازش یاد گرفتم. و یوبل در برابر دوبل یعنی یه گرهء تنها بر کراوات (از لغات اختراعی خودمه). یادته کیارش؟ یاد گرفتی تو هم؟ اگه یاد نگرفتی دیگه فرصتی نیست... به همین سادگی.
ما نه بهش میگفتیم پدر، نه بابا، نه آقاجون یا مثلاً آقا و این چیزها ما صداش میکردیم ”پدرجون“. یادمه بچهتر که بودم و تازه اومده بودیم این خونهمون جلو بچههای کوچه خجالت میکشیدم صداش کنم ”پدرجون“، یه جورایی احساس میکردم بقیه فکر میکنند خیلی سوسولیه.
نون خونه رو ”همیشه“ پدرجون میگرفت و ما عادت داشتیم عصرها منتظر باشیم تا بیاد و بپریم سرِ نون گرمی که هنوز از تو دستش به سفره منتقل نشده بود تیکه تیکه میشد. همیشه هم بیسر و صدا میرفت نونوایی. یعنی وقتی یه هو کارش داشتیم و صداش میکردیم و میدیدیم نیست یه نگاه به ساعت مینداختم و میگفتم ”نونواییه“.
***
دیروز صبح که آخر شیفتم بود تو درمانگاه و خوابیده بودم، گوشیم زنگ خورد. داییم بود. تعجب کردم، دیدم گریه میکنه. گیج و منگ بودم... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که رفته بودم فرم رضایت دفن پدرم رو در مکه امضاء کنم. و بعدش با تلفنهای تسلیت دیگه منفجر شدم.
شب قبلش (پریشب) بعد از آخرین طوافی که کرده بود به همراه مامان (غیر از طوافهای واجبِ خودشون) به نیابت از ما و فامیل و آشنا. برمیگردند به هتل. دیروز (چهارشنبه) قرار بوده کاروانِ اونها برگرده ایران. آخر شب برای خرید یک مقدار طناب میاد بیرون و طناب رو هم میخره. در برگشت از خیابونی عبور میکرده، که احتمالاً خلوت بوده ولی ناگهان اتومبیلی از ناکجا میرسد و... برخورد سر با اسفالت خیابان و... ضربهء مغزی و....
...تمام شد.
داستان پدرجونِ من تمام شد. داستان مردی نجیب و محجوب و محبوب از اهالی اسفند ماه که چون تولدش در شناسنامه یکِ یک، درج شده بود، به یاد ندارم تولدش را جشن گرفته باشیم یا حتی به این خاطر به او تبریک گفته باشیم. خب همهء کشور برایش جشن میگرفتند. هفتم عید امسال که از گرگان برگشتم، برای آخرین بار باهاش خداحافظی و روبوسی کردم.
دوستت داشتم و بهت نگفته بودم پدرجون.
خداحافظ پدرجون، مرد نازنین، خداحافظ عمو نعمتِ همه.
دیگر این بغض بیقرار امانم نمیدهد... یه ماه دیگه میخوام اسبابکشی کنم، نمیخوای بیای کمکم پدرجون؟
پ.ن: از همهء دوستانی که در پیامگیر پیکِ قبل محبت داشتند و بهم دلداری دادند و تسلیت گفتند سپاسگزارم.
خداوند رفتگان همه را بیامرزد و طول عمر با عزت برای پدر و مادر همهء شما عزیزان همراه با سلامتی از خداوند خواستارم. مخصوصاً هدایت عزیزم و پونهء خوبم.
پ.ن۲: واقعاً از این همه مهر محبت شما عزیزان متشکرم. احساس میکنم با بودن شما دوستان گرانقدر در غمم تنها نیستم. باز هم از طرف خودم و برادرم از همگی شمایی که پیام تسلیت گذاشتید تشکر میکنم و امیدوارم هر کدام از شما فاتحهای به روح او بفرستید.
پ.ن۳: من همیشه حساب کردن ذهنیم ضعیف بوده سن پدر را در زمان قبولی در دانشگاه اشتباه حساب کرده بودم که ۴۵ سالگی صحیح است.
پ.ن۴: مجدداً از همهء دوستان و عزیزان که زحمت کشیدند و با اظهار محباتشون تسلای خاطر ما بودند، تشکر میکنم، بویژه از گیلاسی مهربان و کورالِ جان و سلماز خانم گل و ندا.ح عزیز که با نوشتههاشون مرا مرهون محبتهای بیدریغ خودشون کردند. تنها تقاضام از همهء دوستان اینه که چه با اعتقاد محکم و چه با اعتقاد نیمبند روح پدرم را از فاتحهء خود بینصیب نگذراند.
اگر فقط به موزیک گوش دهیم و به محیط اطراف نگاه کنیم، لذتی که از موزیک میبریم به آنچه میبینیم سرایت میکند و اگر موسیقی مناسب و زیبایی باشد، محیطِ ما هم زیبا خواهد شد و از زندگی هم مثل آن موسیقی لذت میبریم.
و اگر بنشینیم و موزیک را از طریق تلویزیون همراه با زیباییهای بصریِ کلیپها و سنهای کنسرت و زرق و برق تبلیغهای بینابین آن ببینیم، بعد از پایان موسیقی وقتی به اطراف و محیط و زندگی خود نگاه میکنیم، (احتمالاً و برای بعضیها) احساس کمبود، خواستن، سرخوردگی و عدم لذت از زندگی پیش میآید.
پ.ن: ممکن هم هست در این حالت دوم تحت تأثیر آنچه دیدهایم جوگیر شده و خود را در رؤیای آمریکایی تخیل کنیم.

مژده: از آنجایی که جوینده یابنده میباشد (گاهی اوقات) بالاخره آلبوم ایشون رو یافتم که لینک این تکآهنگ را برای دانلود و خودش را نیز میگذارم برای استفادهء برخط (on line!) دوستان. لینک دانلودش هم از رپیدشر است که با حجم 52 مگ بهتره از خط پرسرعت دانلود کنید، اگرچه آهنگهای جالبترش را بعداً باز هم به مناسبتی خواهم گذاشت در اینجا.
الان دو روزه هی این آهنگ داره تو گوشم دوره میشه نمیتونم ازش دل بکنم. البته با اجرای ”یاسمین لِوی“اون بیشتر حال میکنم تا اجرای ”تونی گاتلیف“ اون. ولی خب نتونستم MP3 یاسمینش رو پیدا کنم. هر کی پیدا کرد، منو هم بینصیب نذاره. اصولاً اسپانیولی با نوستالژی ربط و رابطه داره، آره؟
اجرای گاتلیف :
این هم یه آهنگ دیگه از یاسمینخانم (ایشون اسپانیایی هستند و هیچ ربطی به ایران ندارند)
و این هم اجرای خانم لوی از این آهنگ
و این هم دانلود MP3 آهنگ Naci en alamo از یاسمین لِوی با کیفیت 128 بیت.
این هم لینک کل آلبوم LA JUDERİA در رپیدشر


” انقدر نزن
این کلیدهای ضبط رو، خراب شد!“ بچهتر هم که بودم همینطوری بودم. معمولاً حوصلهء (پیش)درآمدهای آهنگها رو نداشتم. اگه یه ذره بیشتر از ده پونزده ثانیه لِفتش میدادند میزدم بره جلو.
داشتم یه سری آهنگ انتخاب میکردم، بریزم تو امپیتری پلیرم (چطور میگویید شما؟ با جناب حداد بودم،... آهان! ببخشید تصحیح میکنم ”میم پ سه بازیکنَم“)، اگه اولش بومبوم داشت و ریتمش تند بود، که ”فیشْت!“ برو اون تو، اگه نه، که دو بار FF میزدم، اگه هنوز داشت واسه خودش ابوعطا میخوند... برو بعدی.
این برنامه، یه وقتهایی که یه سیدی پُر میوزیک که نشنیدهم به دستم میرسه هم اجرا میشه با این تفاوت که چون میخوام بعضی آهنگهای آرومش رو هم برا شبهای مبادا نگه دارم، مجبورم تعداد بیشتری، از هر آهنگ sample بردارم تا ببینم ”روحم را اغنا میکند یا خیر“ احتمالاً بعد از سه بار FF کردن. البته این غیر از موقعهاییه که کل آلبوم یه خوانندهای که میشناسم رو برمیدارم.
گاهی که میرم سر آرشیو فیلمهای این فامیلمون، و میخوام هارد خانوم کوچیک رو، بار بزنم، و خب قاعدتاً با یه حجم محدود طرف هستم و هزاران فیلم که میخوام ببینمشون، باز مجبورم از بین اونهایی که آوردم بیرون یه تعدادی رو انتخاب کنم. اینجا برای این که فیلم لو نره از یه الگوریتم دیگه استفاده میکنم. فیلم رو که میذارم اون گَگَئیِ پلیر رو تا دو سوم یا سه چهارم از فیلم جلو میبرم و بعدش دنده عقب با سرعت میام عقب،با سرعت 8 یا بیشتر گاهی. اینجوری هم ریتم فیلم دستم میاد هم قیافهء هنرپیشههاش رو میبینم (خوشگلند یا نه؟) هم فضای فیلم رو میبینم، آیا از این فیلمهاست که همهش تو تاریکی میگذره؟ یا از اون فیلمهاست که همهش خین خینریزیه؟ یا اینکه از اوناشه؟! خلاصه نمیذارم به اولش برسه معمولاً به یک چهارم اولش که برسه باید تکلیفش رو روشن کرده باشم. اون جاش که رسید (یعنی حدود یک چهارم گذشته از فیلم) یه کم با سرعت معمولی نگاش میکنم ببینم کیفیت صدا و تصویر و زیرنویسش چطوره و اینجا دیگه بایدتکلیفش روشن شده باشه، یا خانمکوچیک برش میداره یا عق میزنهش بیرون.

اون وقتها که خیلی بیشتر از حالاها کتاب میخریدم هم، به جز اونایی که میشناختم و از قبل هدفگیری شده بودند، اگر چشمم به یه کتابی میافتاد که زیاد در مورد نویسندهش یا محتواش مطمئن نبودم باز همین کار رو میکردم (مخصوصاً اگه رمان بود). چند خط اولش رو میخوندم، پِرررررررر چند صفحه جلوتر، پرررررررر چند صفحه جلوتر، پررررررر (این صدای ورق خوردن سریع کتابه باباجان!)، بعد یه دیالوگش رو پیدا میکردم و میخوندم (اگه داشت) و بعد یادداشت پشت جلد و بعد هم قیمت و تمام، تصمیم بگیر! بمونه تو دستت یا برگرده سر جاش؟
*
ولی با همهء اینها متوجه شدم که دوستام رو هیچ وقت اینطوری انتخاب نکردم. بهتره بگم اصلاً کسی رو انتخاب نمیکنم. نمیدونم انتخاب میشم یا نه ولی من همیشه هستم برای دوستی. من باید فقط یک انتخاب بکنم، اونم که تا حالا پیدا نشده، یا زیادی پیشدرآمد داشته، یا بومبومش کم بوده یا زیاد، یا زیادی فضاش گرفته و غمگین بوده، یا هنرپیشههاش زیاد خوشگل نبودند، یا ریتمش به من نمیخورده، یا اصولاً نتونستم بشناسمش، یا جملاتش با من حرف نزده، یا قیمت پشت جلدش به جیب من نمیخورده یا... خلاصه.
فقط این اواخر یه کمی دیگه خسته شدم. یه خورده هم دوستان زیاد شدند، وقتم به همه نمیرسه. ناراحتم از این موضوع، ولی نمیدونم چه کارش هم میشه کرد.
سلام
نمیدونم پشتم باد خورده یا این مرض پارسالی دوباره اومده سراغم (البته پارسال تو اردیبهشت اومده بوده) که ببندم برم. اصلاً نمیدونم چی باید بنویسم. از چی بنویسم، اصولاً یه زندگی یکنواخت و یه جور که توش اتفاق خاصی نمیافته نه خودش نوشتن داره نه میتونه محرک و انگیزهء نوشتن بشه. حقیقتش یه مدتیه متوجه شدم که همهش دارم به درآمد مکفی فکر میکنم، بعد میشینم خودم این فکرامو تجزیه تحلیل میکنم، به این نتیجه میرسم که علت این افکار اینه که احساس میکنم کلاً در زندگی مغبون شدم. بعد بررسی میکنم که چرا اینطوری فکر میکنم میبینم یه علتش شاید اینه که از اولش توقع زیادی برای خودم به وجود آوردم (یا آوردند) از زندگی. بعد میگم خب حالا چه جوری درستش کنم؟ راهی به ذهنم نمی رسه و هر راهی هم که میرسه، ختم میشه دوباره به پول. این از این.
اصولاً نمیدونم چرا حال و احوال من موقع سال تحویل میلادی بهتر از سال تحویل خودمونه. میشه اینو از مقایسهء پیکِ تبریک سال نوی میلادی با مال خودمون متوجه شد. عید رو که رفتیم گرگان. تا سه روز اولش که تو خونه بودم و سریال Heroes رو میدیدم، بعدش هم که چند تا عیددیدنی و یه دونه مهمونی که از آسمون افتاد و باعث شد چند تا از دوستان رو ببینم و خوشی بگذره. همینجا از همهء دوستان به خصوص صابخونههای گرامی که کلی زحمت کشیده بودند نهایت سپاسگزاری را دارم.
از هفتهء دوم هم که برگشتم اومدم سر کار و کشیکهای نداده رو جبران کردم. و بقیهش رو هم هی لاست دیدم و هی لاست خوندم و هی لاست نوشتم و هی لاست گفتم هی لاست زدم و هی...
اینم از این.
پریشب فیلم “Down with Love” (حالا مثلاً ”مرگ بر عشق“) رو دیدم که یه خانمه دهاتی امریکای دههء چهمیدونم شاید هفتاد یه کتاب نوشته بود که زنها میتونند با جایگزین کردن شکلات به جای 3KS بیان خودشون رو از شر وساوس عشقولانه رها کنند و بعد از اون، هر و قت که خواستند به میل خودشون با هر کی که خواستند چیز داشته باشند. بعد این خانمه (که رنه زلوگر بیریخت بود) پا میشه میاد نیویورک و میخواد پوز یه پسره (اوان مک گرگور) رو در یک مجلهای بزنه و... دیشب هم نشستم فیلم شکلات (رنه هالسروم) رو نگاه کردم که البته که قابل قیاس نبود با اون قبلیه ولی این دیگه سرشار از انواع شکلاتهای مایع و جامد و گاز بود. جالب اینکه توی این یکی انگاری مردها هم از شکلات خوششون میاومد. الان نشستم یه چایی با شکلات مرسی (تلخ) خوردم، هیچ چیز خاصی نبود، هیچ طوریم هم نشد. دیگه کمکم دارم به اسم شکلات هم حساس میشم.
اینم، این... دیگه...؟
آهان سیزده هم همهش خوابیدم تا آخراش پا شدم رفتم بیرون که درش کنم. هوا خوب بود و پارکی بود و دوستی بود و... خوب بود.
دیگه؟
کلاً باز چرخیدم، خواب و بیداریم رو میگم. میگن دو جور آدم داریم چکاوکها و جغدها به نسبت 9 به یک. جغدها شبها تا دیر وقت (مثلاً یک . دوی بامداد) بیدارند و صبحها هم حدودای نه بیدار میشن و چکاوکها شب ساعت ده و یازده تو رختخوابند و صبح با همون چکاوکهاشون پا میشن و میخونند!
فکر کنم هر کی این تقسیمبندی رو کرده باید یه تجدیدنظری بکنه. به نظرم باید یه گروهی به اسم خفاشها یا یه چیزی مثل این به اون دو گروه اضافه کنه.
بازم هست؟
فکر کنم دیگه حسابی مغزم رو تکون دادم از اینجا به بعدش دیگه هر چی ازش بریزه مسئولیتش با من نیست:

حوا نشسته بود سر سفرهء هفتسین داشت میشمرد ”یک، دو، سه،... پنج، شیش.. اِوا، آدم! یه سینش کمه که؟!“ آدم یه نگاهی میندازه به سفره یه نگاهی میندازه به حوا که ”یعنی چی حالا، چه کار کنم؟“ حوا هم بهش میگه (با تن و لحن و صدای افسر اسدی تو این سریال نوروزی ”ماه عسل“ بخونید): ”چرا نیگا میکنی؟ پاشو یه سیب از اون درخت بکن بده من ببینم!“ آدم هم به زور از جاش بلند میشه و یه سیب میکنه و میده به حوا بانو.
(چند دقیقه بعد)
صدای توپ سال تحویل از طرف جهنم میاد و تمام جمعیت دنیا پا میشن همدیگه رو ماچمالی میکنند انگار صد ساله که همدیگه رو ندیدند. بعد به هم شیرینی تعارف میکنند و به هم لبخند میزنند. حوا پا میشه میره از پشت درخت عیدیهایی رو که برای خودش و آدم آماده کرده بیاره. آدم هم هی کانال تلویزیون رو عوض میکنه، میبینه چیزی تغییر نمیکنه، ریموت رو پرت میکنه تو نهر شیری که از اون کنار میگذره و تو دلش میگه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“ بعد دست دراز میکنه و سیبه رو از وسط سفرهء هفتسین بر میداره و ”خِرت!“ یه گاز گنده بهش میزنه و یه هو... بوم!
چشماش رو میماله و یه کم این ور و اون ورش رو نگاه میکنه: ”چی شد؟! امسال دو بار سال تحویل شد؟! اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ چرا لختم؟! حوا! تو چرا لختی؟“ و حوا فقط بهش یه لبخند عشوهناک تحویل میده! آدم یه نگاه به خودش میکنه و یه نگاه به این ور و اون ورش چیزی پیدا نمیکنه دست دراز میکنه ویه موز از تو ظرف تو سفره برمیداره و پوست میکنه و پوستش رو میذاره روی با پوستش خودش رو میپوشونه. دوباره کنترل رو که دیگه افتاده کنارش رو برمیداره و باز هی کانالها رو عوض میکنه با اینکه داره یکی دیگه رو نشون میده میده باز از این کانال به اون کانال تغییری نمیکنه. باز تو دلش میگه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“


بهار 87 ۸۸ * بهار غریبی است، چرا که آسمانی میبینم که به رنگ آسمان هر کجا نیست، آبی است، ولی آبی نیست. دشت دلهره پیش پایمان گسترده و من متحیر و از خوابپریده و قدری دلنگرانم. بعد سالیان خواستم برنامهای بریزم برای خودم... که میگویند باید اصلاح شوی. گویا پیشاپیش بقیه اصلاح شدهاند و ما ماندهایم.
این بهار غریبیست.
مگر بهار نیست؟ مگر نیست که درازنای شب و روز به هم پهلو می زند، مگر نیست که حال همهء ما خوب است و ملالی نیست جز دوری. مگر نیست که بخشی از وجود هر کدام از ما در افقی از این دنیا دارد هفتسین میچیند بی ما؟
پس باید شاد بود و سر هر پیچ کلام گلدانی گذاشت و گذاشت بوی شکوفه و بهار در سطر سطر این نوشته بپیچد که مناسبتش نوروز است؟ پس در این زمانهء بهاری که اسباب دل باید خرم باشد و اساس روح، شاداب، دفتر و دست من چرا میلِ قلم نمیکند؟
بهار بر همهء شمایان خرّم باد
تکملهء 1: دلم میخواهد الان در سالن نشسته بودم و دویدنهای مهشید و هامون را می دیدم و بعدش عمو خسرو برای مهشید قشنگ قشنگ حرف میزد و من قشنگ قشنگ گوش میدادم و یک لبخند دلنشین زیرزیرَکی میخزید توی لبهام.
تکملهء 2: تولد دوستان خوبم، ندا.ح عزیز و امیرکیهان بزرگوار و خوب را به این دو دوستداشتنی تبریک میگویم و میگویم چه خوب شد که آمدید.
* با عرض معذرت از لغزش تایپی پیش آمده، باید بگم این مشکلیست که من در ابتدای هر سال و گاهی هم ابتدای ماهها به آن دچارم و تاریخ نسخههایم را هم تا مدتی قدیمی میزنم تا بتدریج حالیَم بشود که "سال عوض شده، بیدار شو!" از دوستان عزیزم بابت تذکر متشکرم.
نمیدونم واقعاً فکر میکنید من هنوز مثل بچگیها از این که مقادیر زیادی پول عیدی جمع بکنم و مثلاً بتونم باهاش یه اسباببازی یا کتابی که دوست دارم رو بخرم خوشحال میشم؟! فکر نمیکنید حالا دیگه از این عیدی تنها، آن وجه نمادینش باقی مونده (حداقل واسه من) و اگه هنوز میخواهید این رسم رو به انجام برسونید لااقل درست برسونید؟
چرا زحمتِ تهیه چار تا تیکه اسکناس نو رو به خودتون نمیدید؟ من طرفدار آداب و سنن نیستم، شاید یه جاهایی مخالفشون هم باشم ولی معتقدم اگه یه کاری رو میکنی، درست بکن. اگر هم میخوای تغییری توش بدی، بذار توجیه درستی داشته باشه.
بعضیها هنوز به من عیدی میدن!
(پیکی که عید پارسال آپ نشد)
زندگی من بیشترش در تغییر و جابجایی گذشته، چه بیرونی و چه درونی؛ و این شاید مربوط به تأثیر عدد پنج باشد٬ که تاریخ روز تولدم است و شاید هم مربوط به تأثیر عطارد که حاکم روز چهارشنبه است و مسئول تحرکات و سفر و تغییرات؛ شاید هم هیچ کدام، شاید من اینطور فکر میکم و بیخودی هم فکر میکنم. شاید برای شما هم پیش آمده است، بدون اینکه تاریخ تولدتان 5 یا 23 یا 14 باشد (که مجموعشان 5 است). شاید خانوادهء شما هم موقع به دنیا آمدنتان منزل عوض کردهاند، یا دوباره در ده سالگی. شاید شما هم درست وقتی که میخواستید به مدرسهء راهنمایی بروید محل مدرسهتان از آن طرف خیابان به جای دورتری نقل مکان کرد و دوباره وقتی میخواستید به دبیرستان بروید آن هم به محل دورتری رفت تا باز هم مسافت بیشتری را در روز بپیمایید.
احتمالاً شما هم در شهر دیگری به دانشگاه رفتید و در آن شهر در عرض دو سال چهار بار منزل عوض کردید. و بعد از دو سال برای ادامهء تحصیل به شهر دیگری منتقل شدید. البته این که دیگر عجیب نیست که یک دانشجو در تهران در مدت نه ماه سه بار خوابگاه عوض کند. و در مدت تحصیل، هر ماه را در یک بیمارستان دیگر بگذارند. یا دو سه بار دیگر منزل عوض کند. این هم که دیگر طبیعی است که یک پزشک طرح خود را در سه شهر مختلف بگذراند و پس از اتمام آن در شهر دیگری مشغول به کار شود، یک سال مطبداری کند و سه سال در بیمارستانی باشد. البته دیگر دو بار خانه عوض کردن در این مدت چهار سال که این حرفها را ندارد. حالا هم که در تهرانیم و هر از چندی محل کار را عوض میکنیم. نه، بهتر است خرافات را ول کنم و مطمئن باشم که این جابجاییها و سفرها و تغییرات برای همهکس و همینقدر اتفاق میافتد.

دو ماهی که همزمان در دو جهت شنا میکنند. دو معنای همزمان در ذهن٬ دو کار متضاد همزمان٬ دو احساس متضاد در آنِ واحد. ماهی یعنی چه؟ از ماه آمده؟ ماهی نماد پاکی رفتار است و نماد جانور٬ بر سر سفرهء نوروزی ایرانیان قدیم. همچنان که بر سر این سفره آب، آسمان (آینه)، گیاه (سبزه)، خاک (به شکل بستر رویش گیاه) و انسان هم حضور داشتند. نمادهای آفرینشهای ششگانهء مادی توسط شش ”نامیرای مقدس“ یا امشاسپند. که با حضور اهورامزدا بر رأس آنان، عدد مقدس از شش به هفت تغییر کرد و سفره هم هفتسین شد.
بهمنِ نیکاندیش٬ اردیبهشتِ راستکار٬ شهریار منتخب، شهریور که سه امشاسپند مذکر بودند به همراه سه مقدس نامیرای دیگر که مؤنث بودند یعنی اسپندارمذ فروتن و بردبار، خردادِ رسا و مردادِ بیمرگ ایزدانی بودند که هر یک نگاهبان گروهی از آفریدهها بودند و هر یک ماهی (باز هم ماه؟!) از آن خود
داشتند و روزی، در تقویم سال:
بهمن: روز دوم از هر ماه و ماه یازدهم
اردیبهشت: روز سوم از هر ماه و ماه دوم
شهریور: روز چهارم از هر ماه و ماه ششم
اسفند: روز پنجم هر از ماه و ماه دوازدهم
خرداد: روز ششم از هر ماه و ماه سوم
مرداد: روز هفتم از هر ماه و ماه پنجم
و برای هر یک در روز خودش در ماه خودش جشنی برگزار میشد تا مردمان به خاطر آورند آنچه به آنان بخشیده شده است توسط هر کدام از این ایزدان و آنچه را آنها نگاهبانی میکنند. و به خاطر آن شادمانی کنند.
و اگر نوروز را که یکُم از یکُم است در جای خود جشن میگیریم و مهرگان را در شانزدهم مهر و شب یلدا را در جای خود٬ پس بیایید اسپندگان را نیز در جای خود جشن بگیریم و خود به دست خود تاریخ ساختگی ساز نکنیم.
که در این میان، ”سْپنتَه اَرْمَیتی“ یا همان اسپندارمذ پایگاهی والا و نقشی چشمگیر دارد. او را به گونهای نمادین، دختر اهورا مزدا و خواهر ایزدبانو اَشَی و ایزد آذر (که او نیز پسر اهورا مزدا خوانده شده است) شمردهاند. اسپندارمذ یا اسپندارمت همان است که به آرشِ شیواتیر یا کمانگیر آموخت شیوهء ساختن تیری را که بایست میانداخت و هم چگونه انداختن آن را:
” ولیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز،
پَری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.“
” آری، آری، جان خود در تیر كرد آرش
كار صدها صد هزاران تیغهء شمشیر كرد آرش“

روز اسپندگان، جشن بزرگداشت زن است و زمین، و در اصل ”باروری پاک“ که این باروری را معنای والاتری است از بارداری. اسپندارمذ معادل وجه مؤنث خداست، خدای مادر است، وجهی از خداست که او را قادر به آفرینش میکند. معادل سوفیا است و خردِ الهی، از دو طریقتِ ماه و خورشید٬ اسفند طریقت ماه است. از سه عشق اروس، فیلوس و آگاپه٬ اسفند است آن عشقی که میبلعد٬ آگاپه ٬ عشقی که اگر در اروس و فیلوس نیز جاری نبود٬ چیزی به جز گُشنی کردن و همراهیِ صِرف باقی نمیماند. اسفند است که زمستان را میخورد و بهار را میزاید همانطور که عمو نوروز میگوید:
”... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفتهای بس نكتهها كاینجاست.
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل، دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاك باران خورده در كهسار
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
...“
میتوان برای عبور از دوران گذار از این رسم نامیمونِ بزرگداشت کشیشی موهوم به نام ولنتاین تا جا افتادن برگزاری ”جشن اسپندگان“ (این نام را به جهت سادگی و زیبایی و نزدیکی بیشتر به نام ِ آشنای اسفند، ترجیح میدهم) برای مدتی از آن روز تا این روز را ”دههء عشق“ بنامیم و در این ده روز بیشتر به زن، زمین، و عشق بپردازیم تا به مرور شاید از اروس هم اگر نه به آگاپه که به فیلوس برسیم، دست کم.
امسال کورسوی امیدی در پیش چشم دارم، حالم بهتر است از تولدهای سالهای پیشینم.
تولد همهء دوستان اسفندیم مبارک باشد از جمله سوماپا ، سلماز ، و گیلاسی عزیز (کجایی گیلاسی؟)
در ضمن روز مهندس نیز بر تمامی دوستان مهندسم مبارك باد!
* منابع اصلیم را همانطور که در متن لینک دادهام از سایت وزین ”آریابوم“ تأمین کردهام.
* شعرهای آمده در متن از شعر ”آرش“ اثر زیبای سیاوش کسرایی است.
* شعر آرش با صدای خودِ سیاوش کسرایی میتوانید از اینجا دانلود کنید یا در همینجا بشنوید:

پ.ن۱: با تشکر از پونه، دانستم که روز ۵ اسفند روز تولد سیاوش کسرایی هم بوده.
پ.ن۲: امروز متوجه شدم که با میلاد عزیز هم همتولدم، میلادجان تولدت مبارک. البته سالش فرق می کنه :)
در راستای خماری پیک قبل که عرض کردیم، بر آن شدیم تا کمی نوستول بترکونیم بلکه با همدلی دوستان این شارژهای منفی تخلیه شده و برگردیم سر کارمان.
چند تا عکس و تصویر داشتم روی هاردم گفتم اینجا بذارم ببینم کی واسه کدومش نوستول میترکونه. بفرمایید: (بعضی تصاویر لینک هستند به اندازهء بزرگتر خود، کلید شیفت را هم بگیرید)











این هم بخشی از تیتراژ سریال مرد شش میلیون دلاری
جالب بود. دیشب توی سلمونی، میزنه اون کانال و میگه ”خسته شدیم، همهش نوحهخونی و عزاداری!“. بعدش میام بیرون میرم پیتزایی، سفارشم رو میدم و میشینم. تلویزیون رو که داره میگه دو میلیون نفر برای مراسم اربعین رفتند کَربَ... که خاموشش میکنه و به اون یکی میگه ”یه نوار بذار... ولی صداش رو زیاد نکن.“. برگشتم خونه صدای موزیک از طبقهء بالا (یا پایین) میاد. امروز که بیدار شدم، صدای ”بوم، بوم“ از مغازهء روبرویی میومد که داشت سیستم صوتیای رو که تازه روی یه ماشین نصب کرده بود امتحان میکرد.
من فکر میکردم مردم (الناس) هنوز به این چیزها اعتقاد دارند، ولی میبینم که از برکاتِ [...] دیگه کمکم مردم هم... بعله.
***
نمیدونم چرا یه مدّته حال و حوصلهء نوشتن ندارم. همهش دلم میخواد لم بدم و بخونم. انگار بقیهء وبلاگستان هم دست کمی از من ندارند.
از همراهی همهء دوستان عزیزم در این سه سال واقعاً سپاسگزارم و خوشحال. واقعاً اگر این وبلاگ و باقی روشهای اینترنتی نبود، چطور آدم میتونست این همه دوست خوب به دست بیاره؟ بازم مرسی که من رو تو اوج و فرودهام تنها نذاشتید. وقتی به آرشیوم نگاه میکنم میبینم همهمون تو این سه سال چقدر از همدیگه چیز یاد گرفتیم، مثلاً به قول امیرکیهان عزیز من چقدر آرومتر شدم و منعطفتر. شما چطور؟ سوای اطلاعات مکتوبی که شاید میتونستید هر جای دیگهای هم پیدا کنید، اینجا دیگه چه تأثیر مثبتی براتون داشته؟
راستی یه چیزی هم برام جالب بود، این که متوجه شدم چقدر وبلاگ میشناسم که در دیماه افتتاح شدهن، چرا اون وقت به نظر شما؟

پ.ن: 50710
امتحانمون رو هم دادیم و... خب، بد هم نشد. از 34 تا سئوال دو تا اشتباه بد نیست. بعد هم معلوممان شد که امتحان عملیمون هم نمره داشته و بنده 18 و نیم شدهم. اما نمیدونم برای شما هم اینطوریه یا نه، برای من که اغلب اینطوریه که تازه بعد از اینکه دورهای تموم میشه تازه علاقمند میشم که منابعش رو بخونم. تازه میفهمم که اووووووَه! کلی مطلب دیگه هم واسه خوندن بوده!
اصولاً انگار من از بچگی شرطی شدم که بعد از امتحانات باید تعطیل باشم! احتمالاً به همین خاطر هیچ کاری نمیتونستم بکنم. یا خوابیدم یا فیلم نیگا کردم و خلاصه کارهای الکی. اینجا رو هم هی میاومدم بِرّ و بر نیگا میکردم و میرفتم!
یه خروار مطلب باز تو کلهم و رو هاردم تلنبار شده و گوگیجه گرفتم که کدوم رو بنویسم و چه جوری بنویسمشون. فروید، امامان سیاه، بروئر، این ”یارو“! ، کمک کردن٬ نیچه، ترور شدن اوباما در ادامهء کندی و لینکلن، هیپنوتیزم و...
تازه باید ویندوزم رو هم فرمت و دوباره نصب کنم. (این دیگه آخرشه!)
تازهشم OBE با NDE فرق میکنه! کی گفته با گذاشتن عکس رو زمین کنار تخت بیماران آیسییو میشه اینو فهمید؟! (دیوونهها!) (ببخشید بعداً اینو هم توضیح خواهم داد.)
ظاهراً درست و حسابی اون رگِ خُل و موچولی اسفندیم زده بالاها! راستی یه فیدبک بدین ببینم این فال هفتهء پیش که شوخی جدی نوشته بودم چقدر و برای کیها درست یا نادرست در اومده بود؟ بازم بنویسم از این چرت و پلاها؟
تا بیشتر از این پرت و چرندها نبافتم برم بخوابم.
فکر کنم فردا یکی از اینایی که گفتم رو برفستم بالا.
فعلاً
زت زیاد!

مریم خانم از وبلاگ صندوقک بنده را دعوت کردهاند به یک بازی وبلاگی که... همینطور توش موندهم، مثل چی!
هی فکر میکنم خدایا آخه من از چی میترسم که حالا بزرگترینش چی باشه. نه اینکه حالا خیلی آدم شجاعی باشمها، نه... قضیه این نیست من نمیدونم چه جوری باید ترسید. اصولاً مشکل من شاید این باشه که من اصلاً نه نگرانی دارم نه میترسم. حتی وقتی مثلاً خواب میبینم که یههو رسیدم سر یه جلسهء امتحان و باید بشینم و سئوالها رو جواب بدم، عین خیالم نیست و این ور و اون ور رو نگاه
میکنم ببینم بقیه چی نوشتند و داستان چیه.
حالا.... گذشته از این حرفها فکر میکنم به جز یه سری ترسهای طبیعی و فیزیولوژیک که برای بقاء در وجود انسانها گذاشته شده مثل ترس از مرگ و ترسهای عاطفی مثل از دست دادن نزدیکان مورد علاقه، که خب طبیعی است که همه داشته باشند، من یک فوبی عجیبغریب دارم که قبلاً هم بهش اشاره کرده بودم. همون که میترسم در فضای
لایتناهی رها بشم (در لباس فضانوردی و با امکانات کامل حتی).
از یک چیز دیگه هم میترسم، اینکه فلج قطع نخاع از گردن بشم. چون در این حالت حتی خودکشی هم نمیتونم بکنم (آخرِ بدبختی و بیچارگی).
بذار ببینم دیگه از چی میترسم؟ آره از شکنجه شدن هم میترسم (اصولاً از درد کشیدن خوشم نمیاد، نه خودم نه دیگری) بنابراین اگر یه
روزی من چیزی میدونستم که کسی خواست به زور شکنجه ازم اقرار بگیره همون اول بهش میگم (چرا بعد از شکنجه شدن بگم خب؟)
آهان یه زمانی از یه چیز دیگه هم می ترسیدم که خب حالا دیگه نمیترسم، از LP کردن یعنی کشیدن مایع نخاع با سوزن مخصوصش.
همین.
خب حالا کیها رو دعوت کنم؟ :D
رها ، سلماز ، محبوب ، كاپيتان گنجشكك ، مهتاب ، ندا.ح ، و گيلاس خانومی
كی ميشه وقت رفتنم سر برسه
رها بشم غصه به گردم نرسه
پ.ن (چند ساعت بعد): ممنون از دوستان حالم بهتره حالا
حالا که بهترم لااقل بذار این پیک یه به دردی بخوره پس بریم ببینیم من این مدت چیها دیدم!

تصاویر زیبا از شبهای این دنیا
مجسمههای جالب
شکيرا مورد غضب
موزیک
آیا سیندی مککین به شوهرش جان مککین خیانت میکند؟ (تا دیدی شوشوجان رئیسجمهور بشو نیست رفتی سراغ یکی دیگه؟ از یه خانم 54ساله بعید این کارا. نکنید این کارها را!)
خیلی سریع شمارهتلفن هر کسی را که میخواهید وارد کنید و محل او را بیابید! (کد در باکس کوچکتر باشد)
باز هم یک آرش دیگر! (موسیقی من سیاسی نیست)
بكش تا زندهبماني؛ اين قانون سينماي ماست
حاجی تو دیگه چرا؟
به نقل از العربیه: بعضى از احاديث را مى توان بدور انداخت.
از این لینک میتوانید به سایت بالاترین دسترسی محدود داشته باشید (بدون امکان نظر دادن و لینک گذاشتن).
یک تست جالب

وضعیت روانی شما
هی بکش جلو، بکش عقب!
20 قسمت بدون استفاده بدن انسان
تقلب در ادویه ها
میشود برخی آیات الاحکام قرآن را به عنوان ثانوی تعطیل کرد
توالتهایی در جاهایی عجیب!
آزمون دکتر فیل مکگرا
"گشت ارشاد" اسرائیلی هم تشکیل شد. (نمیدونم چرا اینا هم مثل گاوها به رنگ قرمز حساسند!)
نظر یک مردمشناس دربارهء سارا میپل و امثالهم و اینجا و اینجا هم مرتبط است
یه وبلاگ جالب دربارهء انواع چیچیاً طهورا
عکس دیدهنشدهای از مریلینمونرو که به تازگی چاپ شد
یه دونه از اونا
!روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
پیشنهاد بی شرمانه دو میلیون دلاری به پیلین
کتابهای تنتن (فارسی و انگلیسی) دانلود کنید
کلهم موزیکهای پخش شده در سریال لاست
جادوگري به نام جنسيت!
و
خاطره و اميد يه خواهر برادر بودند، يادته؟
همه به خاطره نگاه میكردند و نظر میدادند. يكی میگفت خاطره خيلی قشنگه، اون يكی میگفت نهخير خيلی هم زشته. يكی ديگه میگفت اينم يكی مثل اونای ديگه است. يه نفر هم يواشكی میگفت "فكر كنم اگه بفروشیمش يه پولی ازش گيرمون بياد.
تو اون شلوغیها هيشكی حواسش نبود كه اميد كوچولو گم شده.
۱۶ مهر ۸۷
پ.ن: پيك مرتبط
كسانی كه تجربههایی در كارآموزیهای ماورائی داشتهاند میدانند كه یک وقتهایی اوضاع طوری میشود كه گویی یك تعامل بین خواست كارآموز و جهان به وجود میآید، به این صورت كه انگار هر چه او میخواهد (كه معمولاً غیرمادی است) وسایلش از این طرف و آن طرف جور میشود، بعد این كارآموز ما تازه متوجه میشود كه او خیال میكرده كه خودش آن هدف را داشته است در حالی كه در واقع او داشته در مسیری خاص هدایت میشده، و رسیدن به آن هدف خود آغاز راهی دیگر است برای رسیدن.
طوری همه چیز از پیش تعیین شده است كه میتوان گفت او تنها میتواند که ”نخواهد“ و ”متوقف شود“ و الا خواستِ واقعی او نمیتواند چیزی جز هماهنگی با خواست كلی باشد.
بعدها فهمیدم كه این قضیه اصولاً روال عمومی جهان است. برای انسانها چه سالك و چه ساكن، اختیارِِ این دنیایی در اغلب اوقات تنها در ”انتخاب نکردن“ آنچه برایمان مقدّر شده (قَدَرِ الهی) خلاصه میشود.
دستهای از این مقدراتِ ما پس از قضاوتِ مابین زندگیهایمان مقدر میشود (قضای الهی) كه از آنها گریزی نیست. بقیهء ویژگیها و رویدادهای اصلی و اساسی هر زندگی را هم كه بیشتر شامل همان دستهء اول یعنی قَدَر الهی میشود نیز خودمان در دنیای دیگر با اختیار خود انتخاب میكنیم و البته با راهنمایی ارواح متعالیتر و برتر. پس بعد از ورود به بازی دنیا ، دیگر تحت جبر آن قضا و آن قَدَر هستیم تا از این دور تازه خارج شویم.
مطالب بالا را من پیش از این در این وبلاگ نوشته بودم. حالا میخواهم ادامهاش را در این پیک بنویسم.
گاهی هم اوضاع طوری میشود که گویی شخص هر چه میخواهد وسایلش از این طرف و آن طرف در میرود، بعد این كارآموز ما تازه متوجه میشود كه او خیال میكرده كه هدفی برای خودش داشته است در حالی كه او باز هم داشته در مسیری خاص هدایت میشده، فقط متوجه نبوده و سنگاندازیها و مشکلات را به پای بدشانسی خود و نرسیدن به آن هدف را شاید به پای ناکارآمدیهای خودش مینوشته در حالی که... و رسیدن به آن هدف خود آغاز راهی دیگر خواهد بود برای رسیدن.
***
دیشب نه پریشب به دنبال خبری که به من رسیده بود بسیار ناراحت و عصبانی و... بودم و به شدت خطرناک شده بودم برای خودم یا او یی که مقصرش میدانستم. کاری را کرده بود که من در ذهن داشتم انجام دهم اما خودم را مجاب کرده بودم که ”درست نیست و از معرفت به دور است. نکن.“ و او همان کار را با من کرده بود. تمام عصبانیتم از این بود که چرا رحم کرده بودم و چرا من پیشدستی نکردم و حالا چه بلایی به سرش بیاورم.
بسیار کلافه بودم و مثل شیر زخمی در خانه این طرف و آن طرف میرفتم. نقشههای بدی برایش میکشیدم٬ نقشههایی که اگر هر کدامش را عملی کنم خسارت بسیار خواهد دید.
معمولاً من نمازهایم را در آخر وقت میخوانم. بعد از نماز مغرب و عشاء دیگر طاقتم طاق شده بود و بیشتر خودم داشتم اذیت میشدم. میدانستم که این خوب نیست٬ این درست نیست٬ باید این افکار را از خودم برانم. میدانستم تمام قضیه فقط جریحهدار شدن غرورم است و بس و الا خودم هم میخواستم همين کاری را بکنم که او کرده. و از طرفی میدانستم من همیشه در اوایل مهر ماه وارد دور جدید تقدیراتم میشوم و برنامههایی هم دارم پس چرا انقدر ناراحت باشم؟ خلاصه دیدم نه با این فکرها هم آرام نمیشوم. تیر آخر را انداختم.
من هر وقت از همه جا واقعاً کم میآورم یعنی واقعاً هیچ کار دیگری از دستم برنمیآید و همهء کارهایی که میتوانستم را انجام دادهام و نشده٬ دست به دامان خدا میشوم. کم اینطور میشود ولی الحق تا حالا یادم نمیآید جوابم را نداده باشد آن هم به بهترین نحو.
هیچی خلاصه به سجده رفتم و از خدا خواستم هر چه خشم و عصبانیت و کینه و حس انتقام و هر احساس بدی که الان در قلبم هست را پاک کند و راه درست را نشانم دهد. از سجده که سر برداشتم٬ هر دو کف دستم خودبخود رفت روی چاکرای قلبم و کاملاً احساس میکردم که یک جریانی دارد از آن خارج میشود. بعد از آن هم دستهایم بر روی چاکرای پنجم٬ گلویم قرار گرفت (احتمالاً به خاطر تخلیهء تمام فحش و بد و بیراههایی که داده بودم و هنوز میخواستم بدهم! و نیز ترمیم غرورم).
باور نمیکنید بعدش چه آرامشی پیدا کردم. انگار توی آب غوطهورم. کمی بعد انگار یک نفر داشت توی مغزم مطالبی را تایپ میکرد دقیقاً گام به گامِ کارهایی که باید بعد از این انجام میدادم را بهم گفتند.
چند دقیقهء بعد که در آشپزخانه بودم داشتم به حال خودم در پیش از نماز میخندیدم٬ احساس میکردم چقدر بیچاره شده بودم و حالا چقدر قوی هستم.
شما هم امتحان کنید٬ مطمئن باشید جواب میدهد.
شریعتی بود که میگفت ”قلم توتِم من است.“ ؟ لابد اگه الان بود میگفت کیبورد توتـِم من است! شاید هم٬ شاید که نه حتماً٬ اگه الان بود یک وبلاگی هم برای خودش دست و پا کرده بود و مردم را حسینیه ارشاد میکرد!
نمیدونم از همون اولش چرا من از کُلِ کامپیوتر عاشق چکچک (یا چِلِکچلک) کلیدهای کیبوردش بودم (عشقهای بعدی بعداً اضافه شد!). اما وقتی رفتم کامپیوتر بخرم و بالاخره به کیبوردش رسیدم به اینش دقت نکردم٬ شاید هم فکر میکردم طبیعتاً همهء کیبوردها همونطوری صدا میدهند بنابراین بیشتر توجهم معطوف به کارایی و کلیدهای اضافی (Hot Keys) بود. البته کیبورد خوبی هم خریدم و تا الان هم از آن راضی بودهام ولی هیچ وقت به آن صدایی که دلم میخواست نرسیدم.
اوایل عادت داشتم مطالبم را بر روی کاغذ بنویسم و بعداً برای وبلاگم یا هر منظور دیگهای تایپشون کنم ولی این اواخر (به خصوص بعد از ورود خانم کوچیک) دیگه مستقیماً با کیبورد مینویسم. گاهی احساس میکنم دلم برای قلم و خودکارم تنگ میشه٬ گاهی هم مثل این شبها مهمون دارم و چون بقیه خوابند یا باید یواشتر تقتق کنم (که معمولاً نمیشه) یا برگردم به همان قلم کاغذ قدیمی.
یه خوبی دیگهای هم که نوشتن با خودکار روی کاغذ داره اینه که سرت رو میندازی پایین و مینویسی و مینویسی و مینویسی... ولی اینجا باید گردنت رو صاف نگه داری و زُل بزنی به مانیتور حتی هر چند وقت یه بار هم که شده٬... و گردندرد بگیری.

پارسال بود فکر کنم که بعد از اسبابکشی برداشتم کیبوردم رو باز کردم و کلیداش رو ریختم بیرون و شستم خیلی برام جالب بود کلیدها رو ریختم توی یه لگن و شستم. بعد ریختمشون تو یه سبد عین سیبزمین خلال که شسته باشی تکونشون دادم تا آبش بره (یادم رفت بهشون نمک بزنم!) بعد هم کلیدها رو پهن کردم روی یه روزنامه تا خشک بشن. منظرهء جالبی بود انگار داشتم این کارها رو با خود کلمات میکردم. انگار داشتم کلماتم رو میشستم و پهن میکردم و خشک میکردم. عجیب بود.

فکر میکنم وقتشه که یه کیبرد نو بخرم که کلیداش چکچک کنه نه تقتق! برای روحیهم خوبه.
پ.ن: راستی یه چیزی کشف کردم! میدونید کیبورد و کراوات چه شباهتی به هم دارند؟
نخیر غیر از اینکه اول هر دوشون کاف داره! اینم شد شباهت دو سه تا چیز دیگه هم کاف داره خب٬ چه ربطی داره؟!
هر دوشون کلاس دارن؟ نه بابا...
هر دوشون شیشحرفیاند؟ خب این میشه شباهت کلماتِ اونا ولی من منظورم خودشونه.
با هر دوشون میشه آدم کشت؟ نه این کار رو هم با خیلی چیزا میشه کرد.
...
نتونستید بگید؟ ای بابا... باشه خودم میگم.
ثابت شده هر دوشون به شدت کثیفند! اینجا و اينجا رو ببینید. شاید برای اینکه منفی در منفی بشه٬ بهتر باشه از این به بعد آقایون با کراوات بشینند پشت کیبوردشون و بتایپند!
(ولی خانوما چه کار کنند؟!)
پ.ن۲: چه اتفاق جالبي اين عكس رو هم الان پيدا كردم. ميشه از كليدهاي كيبوردمون از اين استفادههاي خلاقانه هم بكنيم! نخسوزن خانوما!

لينكهای روز
کیفهای جالب و زیبایی برای لپتاپ شما
دستخط چندی از وبلاگنویسان محبوبتر و مشهورتر به مناسبت هفتمین سالروز تولد وبلاگستان افارسی
نمایشگاه جهانی پوستر پروپاگاندا
دخترخانومای باربیدوست میتونید یه کم یاد بچگیهاتون اینجا تفریح کنید!
اغتشاش فكری و تحليلی (مطلبی جالب از عبدی)
آره خلاصه... ببخشید که بدقولی کردم من امروز صبح که کشیک بودم بعدش هم برام مهمون اومد یه کم دیر شد تا مهمونامو بخوابونم و بیام بشینم پای خانوم بزرگ (دسکتاپم٬ معرف حضورتون هست که). خب کجا بودیم؟... آهان!
ظاهراً یک پستلایف مشترک داشتیم که رو اومده بود٬ به خاطر تکرار یک رویداد یعنی با هم رفتن به یک رستوران و دعوت شدن من توسط این دوستِ خانم دکترم که البته همراه شده بود (و در واقع علت این سور دادن بود) با فارغالتحصیلی این دوست و دریافت اولین حقوقش. البته من در دیدارهای قبلی هم این احساس رو که ”دیگه رفته“ یه جورایی داشتم و این نشون میده این Past Life Memory از چند وقت پیش در حال بالا آمدن بوده ولی بالاخره اون شب بود که باید کامل تخلیه میشده.
برگردیم به اون شب. یه کم که در سکوت گذشت٬ نمیدونم چرا یه هو گفتم ”من در تمرکزهام یا گاهی در بعضی درونکاویهای روانشناسانهم اون تهتهها میرسم به مسئلهء خیانت. نمیدونم گاهی احساس میکنم بهم خیانت شده گاهی احساس میکنم خودم ممکنه خیانت بکنم یا ممکنه در آینده بهم خیانت بشه و...“ اینا که دیدم یه هو پا شد از ماشین پیاده شد و رفت یه کم تو پیادهرو قدم زد. من نشسته بودم و نگاش میکردم. فهمیدم که ظاهراً انگشت گذاشتم رو نقطهء حساس اون تجربهء مشترکی که داشتیم. بعد از یکی دو دقیقه اومد و نشست.
”خب؟“
گفت این احساسیه که منم دارم (همون تهتهها) و شاید همینه که کمی میترسم (اینایی که میگم نقل به مضمونه و نعل به نعل کلامش نیست).
بعد گفتم که باید این رو تو این دورهء زندگیمون حلش کنیم وگرنه میمونه و باید باز بیاییم و باهاش دست به گریبان بشیم و معلوم هم نیست که دفعهء بعد چطوری باشه. البته هر کسی برای خودش و به روش خودش اگرچه اگر لازم بود و میتونستیم٬ میتونیم به هم کمک هم بکنیم.
ولی معلومم نشد که تو اون زندگی آیا کسی به کسی خیانت کرده بود و اگر این اتفاق افتاده بود کی این کار رو کرده بود البته به نظر من چندان مهم نیست که کی این کار رو کرده بوده.
اینم بگم که همون موقع که دوستم روی گرفتگی پشتم کار کرد٬ کلاً درد و ناراحتیم برطرف شد و من بعداً یادم اومد که ”اووووه! راستی من پشتم درد گرفته بودها.“
باید بیشتر در مورد خیانت فکر و صحبت کنم. راستی از دوستم پرسیدم خیانت متضاد چیه؟ گفت وفاداری. ولی من فکر میکنم خیانت متضاد تعهد باشه. شاید بگید چه فرقی میکنه؟ (میگید؟)
خیانت یک عمل دفعةً واحده است (فارسیش یعنی یه دفه اتفاق میافته!) البته ممکنه تکرار بشه ولی قابل شمارش است و از اون جایی که تعهد هم یک رویداد از همون جنس است٬ یعنی دفعةً واحده٬ ولی وفاداری یک عمل مستمر و ادامهدار بنابراین خیانت بیشتر میتواند ضد تعهد باشد تا ضد وفاداری. به عبارت دیگه خیانت نسبت به یک تعهد انجام میشود یا شکستن یک عهد را خیانت میگوییم. ضد وفاداری هم میشود بیوفایی که قبلاً هم در مورد اینا یه صحبتهایی کرده بودیم. البته همونطور که اونجاها هم گفته بودم همراه با خیانت دروغ و فریب و پنهانکاری هم هست.
نمیدونم شاید بیربط باشه ولی صحبت من و پسرعموم در مورد پدرها در سریال لاست LOST هم با این حرف من شروع شد که گفتم به نظر من جان و جک (جان لاک و دکتر جک شفرد) دو روی یک سکه هستند و البته در بعضی چیزها هم مشترک. یکی از اون بعضی چیزها هم این بود که هر دو از طرف پدر احساس خیانت میکردند (کسانی که سریال رو دیدند میدونند چطوری). در واقع چنین فرزندانی در بزرگسالی بیشتر سعی میکنند از خود وفاداری نشان دهند٬ چه به صورت عام به همه (مثل دوستان و افراد تحت تکفل و غیره) و چه به صورت خاص (مثلاً به همسر یا خانوادهء خودشان. و مسئله این است که معمولاً هم کار برعکس شده و نمیتوانند از عهدهء عهد خود برآیند (جک و همسرش و اون خانوم خوشگلهء اسپانیایی٬ و جان که نتونست بین هلن و پدرش، هلن رو انتخاب کنه و پنهان از هلن به دیدار پدرش میرفت و به او دروغ میگفت).
از موضوع دارم خارج میشم... دیگه فکرم مشغول شد و فعلاً میتونم بیشتر از این بنویسم.
راستی اونایی هم که از Non-Organicها میترسند یا فکر میکنند که دارند٬ میتوانند از ”چهار قل“ استفاده کنند٬ خواندنش و آویختن به دیوار جایی که فکر میکنند دارد. به اضافهء اینکه آنها معمولاً از خوشهء گندم بدشان میآید و داشتن حداقل هفت خوشهء گندم در منزل مفید است.
لینکهای روز
ببنید سن مغز شما چقدره! (توی اون مستطیل سفیده START رو بزنید٬ بعد از سه٬ دو٬ یک٬ چند تا عدد میبینید باید یادتون بمونه که جاشون کجا بود) چند بار انجام بدید و میانگین بگیرید (مال من شد 31 و خردهای با کمترین 28 سال و بیشترین 34 سال :D )
خیابون شریعتی پوسیده بود٬ سوراخ شد!
یک روز کامل دانشجویی! (به شیوهء A Perfect Day)
برای لامِ پَلََم
اگر این مرد بخواهد زنده بماند، فقط يك هفته براي طلاق همسرانش فرصت دارد.
حذف سه صفر از زندگی ما ایرانیان
تیتریکاتور
عدد ”فی“ و رشته اعداد فیبوناچی در کف دست شما!
نه خداییش٬ مگه شماها طرفدار این لایحههه نیستید؟ خب اینه دیگه!
یک وبلاگ خوب و درست وحسابی به زبان ساده در مورد اقتصاد ما (این مال برقه)
کیک طلاق
اول این رو ببینید بعد این رو ببینید!
اینم احتیاط کرده٬ اگه یه وقت چپ کرد تهنشینانش طوریشون نشه!
همه جا اتوکشیده باشید!
وقتی کارت سوختمون تموم شد چه کار کنیم؟
ببین یه مامان واسه سرگرمی بچهش چه کار که نمیکنه!
ای داد و بیداد چرا یکی به این بنده خدا نمیگه اونجات پاره است؟!
اگر بعضی از لینکهای بالا را نتوانستید ببینید از این استفاده کنید.
هی میام یه چیزی بنویسم هیچیم نمیاد. اومدم خونهء پسرعموم و شب تا صبح یا حرف میزنیم یا فیلم میبینیم یا میریزم رو هاردِ این خانوم کوچیک. بقیهش هم نمیدونم شاید قند به مغزم نمیرسه چیزی به ذهنم نمیاد بنویسم از حرفامون هم هنوز نتونستم چیزی رو آماده کنم تا اینجا بنویسم یه بار در مورد پدرها در سریال لاست صحبت کردیم و به نتایج جالبی هم رسیدیم، منتها من فکر میکنم خب نمیشه در مورد سریالی بنویسم که ظاهراً هنوز بسیاری از خوانندههای اینجا ندیدهاند (خب برید ببینید دیگه! کلی حرف خواهیم داشت دربارهء این سریال).
نمیدونم در مورد چی بنویسم. شما بگید.
آهان یه چیزی برام اتفاق افتاد که شاید براتون جالب باشه. با اجازهء طرف مربوط به این رویداد.
با یکی از دوستان همکار که با هم کلاس انرژیدرمانی را گذرانده بودیم و حالا هم با هم آسترولوژی کار میکنیم، دوشنبهشب منو به شام دعوت کرد. جایی که در رستوران نشسته بودیم اصلاً باد مستقیم کولر و اینا نداشت، بیرون هم از داخل گرمتر بود، ولی وقتی اومدیم بیرون من یه هو احساس کردم که بین دو کتفم اسپاسم شد، به قول معروف عضلاتش گرفت. تعجب کردم. میدونستم که قضیه عادی نیست. تازه قبلش هم خونهء استادم بودیم و برام کار کرده بود یه اتفاقات خوبی هم در بُعد روحی برام افتاده بود، پس چرا اینطوری شده بود؟
حدس زدم یه غیرارگانیک باشه. حقیقتش حتی دیدمش، یه چیزی بود شبیه مثلاً یه وزغ بزرگ ولی به بزرگی مثلاً یه بوقلمون که آبی رنگ بود با دست و پاهایی دراز و لاغرکه نشسته بود پشت من.
خلاصه دیدم دردش زیاده و همینطور هم داره بیشتر میشه. وقتی نشستیم توی ماشین بهش گفتم برام کار کنه. دست گذاشت پشتم و شروع کرد. اول چیزی نمیدیدم بعد یک آن دیدم انگار که یکی یه لگد بزنه به ماتحت اون غیرارگارنیکه یه هو از پشتم پرت شد و رفت.
ولی دیدم جایی که اون نشسته بود انگار قد یه کاسهء بزرگ از هالهم خالیه و یه گودی ایجاد شده. صبر کردم تا بازم کار کنه. آروم آروم جاش داشت پر میشد. هنوز یه کمی جا داشت که کارش رو تموم کرد. منم چیزی نگفتم که هنوز لازم داشت و اینا. با لبخند گفتم "خب، چه خبر؟"
دیدم اوضاعش زیاد جالب نیست انگار سردرگم شده باشه. میگه "خب دیگه باید همه چی جور بشه تا اینطوری بشه. همه چی از قبل تنظیم شده بود انگار." و سرش رو گذاشت رو فرمون.
میگم: "چی دیدی خب؟" بعد از چند لحظه سر از رو فرمون ماشین برمیداره میگه:
"دیدم تو پاریس بودیم، من تو رو به یه رستوران دعوت کرده بودم برای اینکه چیزی بهت بگم. ولی وقتی اومدیم بیرون بهت گفتم."
"چی؟"
"بهت گفتم و رفتم..... رفتم، برای همیشه...."، "و الان دیدم که یه چیزی از پشتت در اومد و ازت جدا شد."
"گفتم آره همون حفرههه که دیدمش." و بعداً احتمالاً یه غیرارگانیک هم که جای خوبی پیدا کرده بوده اومده بود و اونجا واسه خودش جا خوش کرده.
(من باید برم کشیک، بقیهاش باشه واسه فردا. شرمنده)
یکی از همین دالتونها (اونی که اسمش آنی است) در این پیک خود از مجردها پرسیده ”بزرگترین مشکلتان با مجرد ماندن چیست؟“ پشتبندش هم گفته ”صادقانه از احساسات مجردیتان حرف بزنید.“
والا اولاً به نظر میرسه از این دو جمله میشه اینجوری نتیجه گرفت که ”احساسات مجردی“ (!) از دید آنی باید یه چیزی تو مایههای ”مشکل“ باشه. دوماً شاید بهتر بود این سئوال اینطور مطرح میشد که ”آیا با مجرد ماندن مشکلی دارید؟“ یا شاید هم ”بزرگترین مشکلتان با مجرد نماندن چیست؟“ نمیدونم شاید هم ”دخترهای ترشیده“ اونطوری فکر میکنند و ”پسرهای شوریده“ هم اینطوری.
اما به هر حال این بهانهای شد تا من یه سری حرف که تو ذهنم از لابلای هم مدام لایی میکشیدن و ویراژ میدادند رو بکشم بیرون و بریزم رو داریه (همون دایره). شاید یه کم بلند بلند فکر کردن٬ آدم رو سر عقل بیاره (واضح و مبرهن است که منظورم از آدم، خودم نیستم، چون من که خودم ته عقلم! D: )
قضیه از اینجا شروع میشه که مردهشور این ذهن فلسفی منو ببره! (توضیح اینکه ذهن فلسفی به هر آن ذهنی گویند که هر چی بهش میگی٬ میگه ”چرا؟“ و بعد هم هی روی این چراهه فکر میکنه تا خودش فکر کنه ته و توی قضیه رو درآورده) چی میگفتم؟ آهان قضیه از اینجا شروع شد که طی یکی از آن مباحثات عمیقهء همیشه٬ یه روز مامانم گفت ”پس تو کیو میخوای بالاخره؟!“ (یا یه چیزی تو همین مایهها و البته قرار نبود با توکیو جمله بسازه!) و منم گفتم ”واسه چی؟!“ و بعد از اینکه ایشون طوری بهم نگاه کرد که یعنی سر کوچهء علیچپ ایستاده و اجازه ورود هم نمیده٬ منم در اومدم گفتم ”خب اصلاً چرا آدم باید ازدواج کنه؟!“ مامان بندهء خدای ما هم مونده بود معطل که چی بگه به این بچهء زبوننفهمش٬ بهترین ترفند رو زد و گفت”خب همهء آدما ازدواج میکنند. نمیشه که ازدواج نکنی.“ و در واقع با زرنگی خاصی راه رو به روی چون و چرا بست و من هم که نمیتونستم دلایلم رو بشمارم٬ زدم کوچه علیراست که ”حالا کی گفته من آدمم؟“
اما بعد از اون٬ این جملههه موند سر دل یکی از نیمکرههای بالاییَم. راستی واقعاً من چرا باید ازدواج کنم؟
خب احتمالاً همین الان تو ذهن هر کدوم از شما یه سری دلیل بند و نیمبند ریدیف شده که فلان و بهمان. خب واسه منم شد! اما بعد فکر کردم دیدم واسه هر کدومش همین الان هم یه گلی به سرم میگیرم و به راحتی (یا گاهی هم به سختی) بالاخره هر کدومش یه جوری داره ارضاء میشه (چیه تا این کلمهء ارضاء میبینید فکر بد میکنید؟ دهه!)
آدم نیاز به همصحبت داره؟ خب علٰیماشاءالله! آدم نمیدونه از دستشون به کجا پناه ببره.
آدم نیاز به ارائهء خودش و تشویق و تحسین داره؟ خب اگه واقعاً چیزی برای پرزانته کردن داشته باشی٬ تحسین هم میشی و اگه نداشته باشی در واقع دارند اُسگلت میکنند و همون بهتر که نباشه.
آدم نیاز به روابط اجتماعی داره؟ خب من که دارم٬ از همینجا٬ با اینترنت.
آدم نیاز به همسفر داره؟ داره... ولی بهتره اونو تو همون سفر پیدا کنه٬ و همون جا هم جا بذارش (نظر شخصیه دیگه٬ چکار دارین؟}
آدم نیاز به یکی داره برای رو تختش؟ ای بابا... (یعین هنوز کسی با این مسئله تو ایران مشکل داره؟)
آدم نیاز به یکی داره که کارهای خونهش رو انجام بده؟ (در همون لحظه که این فکر به ذهنم رسید به خود لرزیدم و از آن گذشتم٬ شما هم نشنیده بگیرید. احتمالاً این اصلاً فکر من نبود یکی داشت از پهلوم رد میشد فکرامون یه لحظه به هم گیر کرد.).
شاید آدم نیاز به یکی داره که (آدم) بهش محبت کنه. یعنی این محبتهای تلنبار شدهء درونش بریزه روی یکی دیگه؟
دیدم من که چیزی توم تلنبار نشده٬ حداقل از این نوعش.
شاید آدم نیاز داره با حضور یک حوا در کنارش اعتبار کسب کنه و وِجههء اجتماعی داشته باشه؟
خب شاید... ولی تو این حرف و حدیث زیاد هست و اصولاً گاهی وقتها نقض غرض میشه. و البته من تا حالا احساس بیاعتباری از این نظر نکردم و اگر هم در جایی به این دلیل جایی نداشتم٬ دیدم که پیشاپیش خودم هم تمایلی به حضور در اونجا نداشتم٬ شاید حتی اگر متأهل میبودم.
شاید آدم نیاز داره احساس کنه به کسی تعلق داره٬ یا برعکس کسی بهش تعلق داره٬ یا هر دوش.
حداقل در مورد من که صادق نیست. من یکی که از هر چی تعلقات انسانیه بیزارم. ”احوالات شریفه؟ متعلقات خوبن ایشالاّ؟“
- هههه! آره هنوز عاشق نشدی که بفهمی! برو داداش٬ هنوز کوشولویی...
- نه٬نچ٬ تو هنوز اونی رو که باید پیدا نکردی... نمیدونی یعنی چی... صبر کن حالا...
- اصلاً کی میاد با تو ازدواج کنه! گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه...
- تو... میترسی. از مسئولیت زندگی میترسی. از اینکه مسئولیت یکی دیگه رو قبول کنی میترسی.
و پاسخنامهء من:
- فین...فین... نخیرم.... هیشّم کوشولو نیستم٬ خیلیَم گُندهه گندهام٬ تازهشم من حداقل دو دفه تا حالا عاشق شدم خیلی هم خرکی٬ یه دفه ديگه هم فکر کنم عاشق بودم٬ ولی خب چه کار کنم٬ این عقلِ الاغم دست از سرکچل دلم برنمیداره که؟
- اینو هستم من هنوز اونی رو که میخوام پیدا نکردم. (فقط نمیدونم چرا هر وقت اینو به کسی میگم و اون میپرسه اون چه جوریه٬ بعدش بهم میگه ”باش تا واسهت بسازند!“ )
- اولاً اون گربههای قدیم بودن. الان اگه دستش نرسه میره یه چارپایهای چیزی میاره. دوماً اینجور موقعها دخترا میگن (با ناز و نازک خوانده شود) ”خیلیم دلشون بخواد!“ ما چرا نگیم؟
و اما...
...ترس!
نه از مسئولیت که به عنوان یک پزشک یه خروارشو دارم. نه از مسئولیت زندگی که حداقل مسئولیت زندگی خودم رو که تا حالا داشتم (از مسئولیت زندگی بعضی بیمارانم که بگذریم). اما ”مسئولیت یکی دیگه“ یعنی چی؟ چطور اینجور موقعها رگ فمینیستی همه یه هو میخوابه؟ مگه من قراره صاحب زندگی اون ”یکی دیگه“ بشم که مسئول زندگیش باشم؟ هر کی مسئول زندگی خودشه. درسته به هر حال دو تا آدم اگر با هم قرار میذارند که با هم زندگی کنند تا حدودی٬ در قبال هم بعد از تقسیم مسئولیت کردن٬ یه مسئولیتهایی دارند ولی این کاملاً محدوده.
ببین آقاجان! از نظر من دو نفری که قرار میگذارند با هم زندگی رو طی کنند٬ باید هر کی مسئولیتهای خودش رو در زندگی خودش در وهلهء اول بشناسه و بعدش هم در کارهایی که در زندگی مشترک به هر حال مشترکه٬ تقسیم مسئولیت کنند٬ تا دوبارهکاری نشه. بعدش هم کاری نکنه که دیگری به هر شکلی خراب بشه یا ناراحت بشه. همین. و اِلا دو نفر آدم عاقل و بالغ یعنی چی که یکی مسئولیت دیگری رو به عهده بگیره؟ بلانسبت مگه اون یکی صغیره٬ مهجوره یا یتیمه؟
اما من میترسم. آره از ازدواج با این وضعیتش در ایران میترسم. من میترسم که حتی با احتمال یه اپسیلون یه روز برم زندان. میترسم یه روزی هر چی در میارم رو دو دستی برم بریزم به حساب اون یکیِ سابق. میترسم دار و نداری که با بدبختی جمع کردم یه روز بردارن ببرن. به خاطر یه چشم و همچشمی مسخره٬ به خاطر سنتها (اینجا از اون عُق سبزها میخواد). از طرفی دلم هم نمیخواد اون یکی هم همهش بترسه٬ چون تمام حق و حقوقها در ایران به مرد داده شده.
به نظر من در ایران ازدواجها شدهاند ”صلح مسلح“ و طرفین زیر شمشیر داموکلس زندگی میکنند. زندگیای که شاید قرار بود ”با عشق“ شروع بشه و ادامه پیدا کنه و شکوفا بشه٬ بعد از یه مدت تبدیل میشه به ”زندگی از ترس“. این میگه بهتره زیاد پاپیچش نشم و دهن به دهنش نذارم یه وقت خر نشه بره مهریهش رو بذاره اجرا. اون میگه بهتره زیاد اذیتش نکنم یه وقت نره سراغ یکی دیگه و هوو بیاره سرم.
مردهشور این زندگی رو ببره٬ من نمیدونم اگه دو نفر به جایی برسند که دیگه اون یکی براشون بیتفاوت شده باشه و دوسش نداشته باشن٬ اصولاً واسه چی باید به زندگی در کنار هم و زیر یک سقف ادامه بدند؟ همون بهتر که هیچ گیر و مانعی نباشه به راحتی هر کی بره سی خودش.
و اینجاهای افکار عصبانی خودم بودم که یه لایحه به ذهنم رسید و اون اینکه چرا این حق و حقوقهای مسخرهء آقایان رو کسی به عنوان مهریه یا در مقابل مهریه طلب نمیکنه؟ (البته ظاهراً به عنوان مهریه نمیشه ولی میشه توافقاتی به صورت محضری کرد.).
میدونم این چیزا و این حرفا رو نمیشه برای همهء مردم در تمام قشرهای مختلف این جامعه اجرا کرد. با این وضعِ سوادِ کشور و اوضاع شغلی و حضور در جامعه (به طور کلی میگم٬ خودتون رو نگاه نکنید) شاید وجود همین دم و دستگاه مهریه و اینها برای بعضیها بد هم نباشه (اگر چه دیده و میبینیم که همین هم در حضور زور٬ کاری از پیش نمیبرد) ولی حداقل اونی که گفتم میتونه برای یه سری آدم حسابی هم راه حلی باشه (البته واضح و مبرهن است که منظورم از آدم حسابی خودم نیستم٬ چون من اصولاً حسابم خوب نیست٬ من آدم فارسی و معارف و این چیزا بودم).
***
اما آنیجان میدونی٬ بعد از همهء این حرفها مشکل من در زندگی مجردی چیه؟
(اینجاها رو دیگه جدی بخوانید)
اینه که وقتی شبها میام خونه و کلید میندازم و در رو باز میکنم٬ توی تاریکی دست میمالم به دیوار و کلید برق رو میزنم. چند لحظه به اثاثیهء خونهم نگاه میکنم و میبینم همه سر جاشون نشستند. بعد زیر لبی میگم ”سلام“
برای اینکه یادم نره.
سرم داره گيج ميره٬ استرس گرفتم هم نمیدونم چی باید بنویسم هم انقدر مطلب میاد به ذهنم که نمیدونم کدومشون رو باید انتخاب کنم. من که اصولاً آدم استرسیای نیستم نمیدونم چرا اینطوری شدم. قاطی کردهم اساسی. این گوگلریدر هم شده دردسر همهء وقت آدم رو میگیره. وبلاگ دوستان رو هم که باید بخونم میخوام کامنت بذارم٬ کامنت دیگران رو می خونم بعد اصلاً یادم میره میخواستم خودم چی بگم٬ اصلاً من کجام؟!
چه کار کنم؟ کمکم کنید! از یه طرف میخوام در جواب به خواست شما دوستان عزیز برم سراغ مطالب متافیزیکی بعد میگم آخه از کجاش بگم که خودم یه چیزی ازش سر دربیارم٬ ستارهشناسی هم که... وای! دنبالهء کلاسم اوایل شهریور شروع میشه و من هنوز هیچی براش آماده نکردهم٬ تازه رسیدم به اون قسمتش که خودم هم گاهی توش گیج میشم یعنی مبحث ”منظرها“ یا aspects٬ خدایا! از دیماه تا حالا میخوام در مورد تترامورف بنویسم هی نشستم منابع خوندم و ترجمه کردم و هنوز موندم چطوری شروعش کنم. میدونید چیه من فکر میکنم علتش این بههمریختگی خونهم باشه باید یه قفسه بگیرم کتابام رو از کارتون دربیارم تا بتونم با اطمینان چیز بنویسم٬ من که حافظه ندارم نمیشه همینطوری از روی حافظهء قراضهم اینجا چیز بنویسم که! یه سری داروی الزایمر دارم که یه دکتر بیسوادی پارسال با تشخیص اشتباهِ الزایمر برای بابام تجویز کرده بود و بابام هم بدون اینکه به من چیزی بگه رفته بود و خریده بود و شروع کرده بود به استفاده٬ مثلاً میخواستند من ناراحت نشم! تا بالاخره بند رو آب دادند و به زور آوردمشون (بابا و مامان) رو به تهران به اتفاق جناب برادر رفتیم پیش یکی از استادان تا بالاخره به خرجشون رفت که نهخیر خبری نیست. حالا این داروها رو این سری که رفته بودم گرگان برداشتم آوردم تا ببینم چه کارش میتونم بکنم حیفه٬ ببینم کسی لازم داره بدم بهش یا بفروشم به داروخانهای جایی یا به جاش داروهای بهدردخور بردارم. حالا با این وضعیت حافظهء میانمدتم دارم وسوسه میشم که خودم شروع کنم ازش استفاده کنم٬ والا!
چی دارم میگم واسه خودم٬ ببخشید دیگه کسی که آب روغن قاطی کرده دیگه بهتر از این نمینویسه. حالا که اینطوری شروع کردم بذار یه کم دیگه هم همینطوری بنویسم شاید یه ذره مخم خنک شد!
آگهی:
”این روزها همه به ادارهء برق فحش میدهند٬ شما چطور؟“
داشتم این پیکها (+ و +) رو از وبلاگ گیلاسخانومی میخوندم و میخندیدم (خداییش این گیلاسخانومی خیلی خداست٬ آشنایید باهاش دیگه مگه نه؟) که یه هو بعدش به فکر فرو رفتم. در مورد خودم٬ خب... من شنا بلد نیستم٬ گفته بودم٬ نه؟ هیچ وقت هم سعی نکردم یاد بگیرم. شاید به اون پست لایفه که تعریف کرده بودم براتون برمیگرده یا هر چی٬ مهم نیست٬ چیزی که ذهنمو مشغول کرد این بود که اگه قرار بود من شنا یاد بگیرم باید اول میرفتم و به مربیم میگفتم که ببین خانم!.. نه ببخشید... باید میگفتم ببین آقا! من از اونایی نیستم که یه هو منو هل بدی وسط استخر بگی دست و پا بزن ها! چون اگه زنده از آب بیام بیرون بعد از اینکه یه نقشه واسه حالگیری اساسی ازت ریختم میرم و دیگه پشت سرم رو هم نیگا نمیکنم. من از اونام که باید آروم آروم بهم راهشو و قلقهاشو یاد بدی هی تشویقم کنی که آفرین چه خوب یاد گرفتی! چه زود یاد گرفتی! اون وقت دیگه شمر هم جلودارم نیست! احتمالاً سال دیگه قهرمان کرال پشت یا قورباغهء با مانع و بدون سس هم میشم.
اصولاً من خلاقیت زیادی ندارم ولی تا بخواین استعداد دارم برای یاد گرفتن. نمیدونم تعریف از خوده یا تنبیه از خود ولی بالاخره اینو در بارهء خودم خیلی وقته که فهمیدم و در مواردی که خودم علاقه داشته باشم و معلم خوب و درست و حسابی هم داشته بودم اون چیز رو درست و حسابی یاد گرفتهم. ولی امان از اون روز که منو بندازن وسط ماجرا و انتظار داشته باشند خودم یاد بگیرم٬... گفتم که. حالا چرا دارم اینا رو برا شما میگم؟ چه میدونم دارم مینویسم دیگه اگه به دردتون خورد که فَبها و نخورد هم که چه کار کنم دیگه.
شاید شما هم این استعداد رو داشته باشید که بتونید الگوها رو از توی یه چیزی در بیارید و در جای دیگهای پیاده کنید. این کار بدی نیست به نظرم در ضمن ظاهراً اینطوره که شما از خودتون خلاقیت در کردین ولی خب شاید نشه زیاد هم به این کار گفت خلاقیت. مثلاً یادمه یه بار٬ اون قدیما٬ داشتم به فیلم لئون فکر میکردم٬ از طرح داستانی اون رسیدم به یک کمپوزیسیون رنگی خاص در نقاشی و بعد اون کمپوزیسیون رو در ذهنم معکوس کردم و از اون چیدمان رسیدم به فیلم پستچی همیشه دوبار زنگ میزند! الان یادم نیست چطوری٬ چون ننوشتمش ولی خیلی دلم میخواد بشینم یه بار دیگه این دو تا فیلم رو پشت سر هم ببینم٬ تا ببینم چه حسی بهم دست میده. بگذریم. خلاصه اینکه شاید این جمله هم درست باشه:
”اگر خلاقیت نداری٬ ادای داشتنش را در بیار٬ کسی متوجه نخواهد شد!!“
(البته این یک شوخی بود٬ خوب هم متوجه میشوند.)
راستی شعر پیک پیشین هیچ مخاطب خاصی نداشت٬ یه وقت کسی به خودش نگیره! (البته که داره ولی نه اینجا)
مرسی از این که با خوندن این شرّّ و ورّ ها کمی سبکم کردید. میام٬ فعلاً...
لینکهای روز
یک کاری رو شروع کردم. یه سِری سئوال نوشتم و سعی میکنم هر شب یا روزی دو نوبت (اگه برسم) بهشون جواب بدم و اونا رو هم توی یک صفحهء ورد و هم توی یک برگهء اِکسل، لاگ (=جمعآوری٬ ثبت وقایع) کنم.
سئوالها اینهاست:
* آیا امروز خندیدی؟ چند بار؟ به چی؟
* آیا امروز از چیزی احساس خشنودی هم داشتی؟ از چه یا برای چه بود؟
* آیا امروز گریه هم کردی؟ چقدر طول کشید؟
* آیا امروز از چیزی غصهات هم گرفت؟ چرا؟
* آیا پیش آمد که ناگهان از چیزی بترسی؟ از چه؟
* چند بار عصبانی شدی؟ روی هم رفته عصبانیتت چقدر طول کشید؟
* افسوس چیزی را هم خوردی؟ در مورد خودت یا دیگری؟
* آیا امروز احساس تنفر و انزجار هم داشتی؟ از چی؟ میتونی بگویی برای چه؟
* آیا امروز چیزی هم یاد گرفتی؟ چه چیز؟
* آیا امروز با دوستی ارتباط برقرار کردی؟ چند تا دوست؟ چند بار؟
* آیا با شخص جدیدی هم آشنا شدی؟ حقیقی یا مجازی؟ آیا مایل به ادامه آشنایی با او هستی؟ مذکر بود یا مؤنث؟
* آیا امروز کمبود یا فقدان چیزی را هم احساس کردی؟ چه بود؟
* امروز چه آرزویی داشتی؟
* حس کلی امروزت چطور بود؟
* موضوعی که کلاً ذهنت را اشغال کرده بود چه بود؟
* دوست داشتی (امروز یا فردا) چه کسی را ملاقات میکردی؟
این میتونه هم به درد وبلاگنویسیتون بخوره (روزانهنویسها)٬ هم در پایان هر ماه با یک بررسی ببینید در ماه گذشته اوضاع و احوالتون بر چه مداری میگشته٬ میتونید با دورههای گردش ماه یا پریودهای دیگهتون (!) مقایسهشون کنید و ربط و رابطهای اگر هست بکَشفید! یه جورایی هم دفترخاطرات احساسیتون میتونه بشه، مخصوصاً برا کسانی که مثل من اهل دفتر خاطرات و این جور چیزها نیستند. (فقط اونایی که مستعدد ورود به جزئیات و طولانی کردن جملات هستند حواسشون باشه در پاسخ به این سئوالات سعی کنید فقط و فقط جواب سئوال رو بدید و قصهء حسین کرد و امیرارسلان نامدار ننویسید (البته اگر ه اصرار دارید خب بنویسید، به من چه!)
اینم یه کاربرگ آماده با سئوالات و خانههای تنظیم شدهء اکسل که من ازش استفاده میکنم. اگه دوست دارید دارید از اینجا دانلود کنید و استفاده کنید. می تونید به صورت ستونی اول در ورد بنویسید و بعد هم از بالا تا پایین کپی کرده و در یک ستون این برگه پیست کنید.
پ.ن: توییتریها میتونند در هر لحظه جواب این سئوالها رو توئیت کنند. (البته من خودم اینکاره نیستم).

لینکهای روز
13 فرصت که عضویت در Twitter برای شما فراهم می کند
تبليغات در جعبهء پيتزا، شايد هم ضد تبليغ! (اگه وقت غذاست اينو فعلاً نبينيد...)
رئيس جمهور: شما خجالت نميكشيد هنوز مجرد هستيد؟
با تشکر از لطف دوستان، و با عرض معذرت از اینکه من یکی دو روز نبودم.
خب، با اینکه نسبت به نفرات و بازدیدهایی که در این مدت بویژه روز اول نظرسنجی، از پیک پیشین انجام گرفت (حدود صد نفر شاید)، اما تعداد اندکی در آن نظرسنجی شرکت کردند (حدود پانزده نفر) و در همان حدود هم در کامنتدونی نظرات ارزشمند خود را به بنده ابلاغ فرمودند (حدود ده نفر).

من زیاد متوجه نشدم چرا از این تعداد بازدید کننده تنها در حدود ده درصد بنده را قابل دانستند و بقیه، زحمت یک کلیک کوچولو و یا یک نظر چند کلمهای را را از بنده دریغ کردند، با این حال من تقریباً به نتیجهای که مد نظر داشتم رسیدم و همانطور که همانجا هم گفته بودم تصمیم داشتم با حفظ روال سابق بدانم که تأکید بیشترم را بر چه نوع مطالبی بگذارم که ظاهراً طرفداران متافیزیک و طالعبینی بیشتر بودند و یا بهتر بگوییم، این دو موضوع در اولویت و محبوبیت بیشتری بودند.
در این مورد و تا حدودی هم در رابطه با نظر امید عزیز باید بگویم من از اول هم این وبلاگ را برای روزنویسی و شرححالنویسی راهاندازی نکرده بودم و تقریباً جایگزینی بوده برای یک رؤیا بسیار دور خودم. امیدجان میدانی که من و تو و همنسلان ما به دلایلی که شرایط کشور و بعد از آن اوضاع جهان و چیزهای دیگری که در آن بیتأثیر نبوده، عاشق سینما و فیلم بودهایم، در این بین عدهای از ما به دنبال بازیگری بودند و ابراز ظاهر، عدهای هم در آن سوی طیف در پی کارگردانی و فیلمنامهنویسی بودند و ابراز باطن، معدودی هم شاید علاقهء بیشتری به مسائل فنی و یدی داشتند و به دنبال کارهایی رفتند همچون صدابرداری و تدوینگری (غیرمؤلف) و گریم و فیلمبرداری و... اینگونه فعالیتهای کمتر درچشم.
در پسِ این عشق البته برای من چیز دیگری بود که شاید زمانی برایم در هالهای از ابهام قرار داشت و حالا بیشتر وضوح یافته و آن آموزش به طریقی ساده و سرگرمکننده و جذاب بوده است. این هدف مرا به سوی داشتن رسانهای فراگیر رهنمون میکرد، چیزی مانند همان سینما و بعدها داشتن یک شبکهء تلویزیونی. اما این هدف هر چند دور به نظر میرسد ولی جایگزینهایی مانند داشتن یک روزنامه یا مجله در حالت مطلوب آن برای خودم، میتوانست وجود داشته باشد که چندان در این مملکت آرزوی دستیافتنیای نیست. تا اینکه وبلاگ را کشف کردم و سعی کردم در اینجا کمی ادای آن رؤیا را درآورم، مثل آن وقتهای خصوصی که بعضیها جلوی آیینه سعی میکنند ببینند صورتشان دیگر میتواند به شکلهایی در بیاید! و بالاخره در عین اینکه مشقی کردهام ببینم آیا فایدهای هم میرسانم یا نه.
مسلماً هر مطلب و مضمونی بالاخره یک روزی به انتهای خودش میرسد، اما در تکرار آن نیز، هم بازنگری میتواند صورت بگیرد و هم اطلاعرسانی به دوستانی تازه. و در این بین چه چیز بهتر و مهمتر از همین دوستانی که میتوانند هر روز بیشتر و بیشتر شوند؟ گفتی که حداقل پنجاهدرصد مطالبم، خودم را راضی کند، مطمئناً من اینجا و هیچکجای دیگر چیزی نمینویسم که خودم از آن ناراضی باشم. و اصولاً آنچه مرا راضی میکند، لذت بردن از سعی در هر چه پربارتر شدن مطالب اینجاست و به دنبال آن بیشتر شدن مخاطبینم (و برای که نیست؟).
بنابراین از این پس سعی میکنم مطالب پستها موضوعات مورد علاقهء شما دوستان عزیز را با بازنگری مجدد، به شکلی کاملتر دوباره در اینجا بیاورم تا هم از نظرات دوستان تازه در مورد آنها آگاه شویم و هم ببینیم دوستان قدیم آیا نظر تازهای در آن باره برای ما دارند یا نه. بدین منظور با اجازهء شما من پروندههای موضوعی موجود را از لیست پروندهها حذف میکنم (و البته نه پستهای مربوطه را) تا کمکم همان موضوعات را دوباره با پیکهای جدید پر کنم.
با شناختن دوستانم در اینجا شاید روزی هم توانستم از کمک ایشان در جایی، از همانها که گفتم استفاده کنم (به هر حال هر رؤیایی شاید روزی به واقعیت پیوست). یکی از دوستان ناشناس (...) هم بعد از اظهار لطف، گفت که ”مطالب جدید دیگه ای هم میتونید اضافه کنید؟“ باید عرض کنم که نمیدانم! شما بگویید، اگر توانستم که در موردش در حد وُسع و بضاعتم مینویسم و اگر نتوانستم هم مطرحش میکنیم و با شما دوستان عزیز و دانشمندم در اینجا به بحث میگذاریم تا همه با هم چیزی به دانستههایمان بیفزاییم. چیزی شبیه به موضوع خیانت و وفاداری که فکر میکنم با سپاس از امید عزیز، رویداد فرخندهای بود در این وبلاگ.
در پایان از همهء دوستانی که بنده را از لطف خود معاف ندانستند تشکر میکنم:
مهتاب، پونه، امید، مریم، بهار، اون یکی بهار، کورال، خاتون خزان، انسی، ندا.ح، ناهید، دوستجون مهربون، کیهان، محبوب و علیرضای بدجنس خودم! و همهء دوستانی که آمدند و رفتند و همان ردپایشان هم مرا خوشحال کرد.
به امید روزهای بهتر برای همه.
(1)
میخواهم یک تشکر ویژه بکنم از ندا.ح عزیز به خاطر این رادیویی که گذاشته در وبلاگش. وقتی كه
مدتی یک نفر وبلاگش را آپ نمیکند و شما هیهی به او سر میزنید و خبری نیست که نیست، بد نیست یک کمی در این ستون سمت چپش (یا گاهی هم راستش) تحقیق و تفحص کنید شاید چیزهای جالبی به دست آورید.
من چی گیرم اومده؟
من رسیدم به یک دستگاه رادیو تک موج در وبلاگ نداجان که از صدقهسر این خط مثلاً نیمچه پرسرعت میگذارم موقع وبگردی برای خودش بخواند.
(2)
سالها پیش عزیزی کارتی به مناسبتی برایم فرستاده بود که بر آن نبشته بود: ”…and I miss you“ و این اشاره داشت به آهنگی که من تنها یک بار از رادیو مونتکارلو بسیار پیشتر از آن شنیده بودم و از آن به او گفته بودم٬ که چه دوستش میداشتم و نمیدانستم از کیست و کجاست.
چند سال پس از آن در روستایی از توابع تویسرکان در منزل عزیزانی دیگر دست اتفاق نواری در ضبط گذاشت و میخواند تا رسید به همان موزیک.
و من تا ساعتها در اتاقی دیگر برای خودم٬ با او میرقصیدم.
و همچنان نمیدانستم از کیست و نامش چیست. متإسفانه امکان ضبط و دانلود و بلوتوث و... هم نبود.
پس به یاد سپردمش.
(3)
چند روز گذشته را در پریشانی گذراندم. دلایل٬ فراوان است و همچنان در حال ازدیاد! یکی از چند دهتای دم دستِ آن٬ یادآوری خاطرهء فوق٬ که این یکی پریشاناحوالی نشئهبرانگیزی بود٬ البته.
و اما چطور؟ رادیوی مذکور در (1) روشن بود و در لابلای مزخرفاتی که به عنوان خبر پخش میکرد موسیقی میپراکنید که ناگهان... بله: ”…and I miss you“٬ وای! حالا چه کار کنم؟ با جتآودیو ضبطش کنم؟ نه کیفیت قابل قبولی نداشت. از آنجایی که راه بهتری دم دستم داشتم این کار را نکردم.
نرمافزاری روی دسکتتاپم است به نام Tunatic٬ این یک برنامهء کوچولو است که احتمالاً برای موزیکدوستان غربی (ترجمه: کسانی که موزیک غربی میدوستند!) بسیار مفید فایده خواهد بود. کار این برنامه این است که با آن میتوانید در عرض چند ثانیه بفهمید آهنگی که در حال پخش از کامپیوتر شما یا حتی خارج از کامپیوتر شما (از طریق میکروفن) است٬ نامش چیست و متعلق به کدام خواننده یا گروه موسیقی است! حتی ادعا شده اگر آهنگی را با سوت هم در میکروفن بنوازید (!)٬ این برنامه آن را تشخیص میدهد!
برنامهء Tunatic را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
بعد از اجرای این برنامه فهمیدم که نام آهنگ مورد علاقهام Missing است از گروه انگلیسی Everything But The Girl است. حالا باید خود موسیقی را پیدا و دانلود میکردم. من برای این کار از یک سایت عالی در این رابطه استفاده میکنم به نام SkreemR که مخصوصاً برای کسانی که به اینترنت پرسرعت دسترسی دارند عالی است٬ دایالآپیها هم با کمی صبر و حوصله میتوانند از آن به خوبی استفاده کنند. خوبی این موتور جستجو این است که همانجا میتوانید به موسیقی مورد نظر گوش دهید و اگر همانی بود که دنبالش هستید از همانجا هم آن را دانلود کنید. لینکهایی هم به فلیکر و یوتیوب و... هم دارد.
با مراجعه به ویکی عزیز هم متوجه شدم که ورژن دیگری هم دارد که پیشتر خوانده و آن را هم در همان اسکریمر پیدا کرده و دانلود فرمودیم.
و تا همین الان داریم حالش را میبریم...
دانلود با کیفیت عالی (یک ورژن دیگرش)
دانلود با کیفیت عالی (همین ورژن)
(4)
شعر این آهنگ را هم ترجمه کردم و تقدیم میکنم به همان عزیز که دیگر در آن خانه نیست...
I step off the train,
از قطار پیاده میشم
I'm walking down your street again,
دارم دوباره از توی خیابون تو پایین میام
and pass your door,
و از در خونهء تو میگذرم٬
but you don't live there anymore.
اما دیگه تو اونجا زندگی نمیکنی
It's years since you've been there.
سالها میگذره از وقتی که تو اونجا بودی
Now you've disappeared somewhere
[ولی] حالا یه جایی ناپدید شدی
got space,
فضای بیشتری داری٬
you've found some better place,
[لابد] جای بهتری پیدا کردهای
and I miss you
- like the deserts miss the rain.
و من دلتنگتَم
- مثل صحراها واسه بارون
Could you be dead?
ممکنه که مرده باشی؟
You always were two steps ahead
تو همیشه دو قدم جلوتر بودی
of everyone.
از همهکس.
We'd walk behind while you would run.
ما پشت سرت قدم میزدیم٬ در حالی که تو میدویدی.
I look up at your house,
یه سر رفتم تو خونهت٬
and I can almost hear you shout
و تقریباً میتونم صدات رو بشنوم که داری داد میزنی
down to me
سرِ من
where I always used to be,
که همیشه بهش عادت داشتم.
and I miss you -
like the deserts miss the rain.
و من دلتنگتَم
- مثل صحراها واسه بارون
Back on the train,
وقتی برگشتم به قطار
I ask why did I come again.
از خودم میپرسم چرا دوباره اومدم؟
Can I confess
میتونم اعتراف کنم که
I've been hanging around your old address?
[فقط] داشتم دور و بر نشونی قدیمی تو پرسه میزدم؟
And the years have proven
و [گذشت] سالها نشون داده
to offer nothing since you moved.
که از وقتی تو رفتی٬ چیزی برای ارائه نداشته.
You're long gone
تو٬ خیلی وقته که رفتی
but I can't move on,
اما من نمیتونم از جام تکون بخورم
and I miss you -
like the deserts miss the rain
و من دلتنگتَم
- مثل صحراها واسه بارون
لینکهای روز
نقش زبان فارسی در تاریخ ایران (اگر حوصله کنید و بخوانید خیلی چیزها را بیان میکند)
جدول خاموشي هفته سوم تير در تهران
جمع آوری 130 میلیارد ریال زكات در كشور
یادم میاد اینگمار برگمن یک جایی گفته بود که شاید بزرگ شدن این باشد که دیگر از چیزی تعجب نکنیم.
و من میگویم ”چه بد!“ ای کاش اگر نه همیشه، که گاهی، مانند بچهها، جهان پیرامونمون رو یک بار دیگه از اول کشف میکردیم.
من واقعاً آشفتهام. چرا، چرا درست وقتی که به اون لحظهء مورد نظر که بارها و بارها در ذهنم دیدهام و براش برنامه ریختهم میرسم، گند میزنم. این چه حرف نامربوطی بود که گفتی؟ چرا بعدش نگفتی منظورت چی بود؟ چرا انقدر غُرغُر کردی؟ چرا انقدر بداَخم بودی؟ گند زدی آرش، گند زدی...
من چرا دیگه از هیچی تعجب نمیکنم، من که بزرگ نشدهام. من حتی نمیدونم این کودک درونم کدوم گوری رفته قایم شده. من نمیخوام بزرگ بشم، نمیخوام بزرگ باشم.... لعنت!
معذرت میخوام.
میگویند آدم نزدیك روز تولدش، كه میشود مخصوصاً خود روز تولد غمگین و كمی هم شاید هراسان میشود.
میگویند علتش به یاد آوردن خاطرهء ترك كردن و مرگ از دنیای راحت و بیدغدغهء رحم مادر و ورود به دنیای سرد (از لحاظ فیزیكی، حداقل) و پر دردسر خاكی، در ضمیر ناخودآگاه است.
ولی استثنائاً امسال من روز تولد خوبی داشتم. به خاطر دوست خوبم و ترانزیت تقارن ناهیدِ آسمان فعلی با ناهیدِ چرخ تولدم.
از هردو متشكرم.





















