تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

 

 اواخر فیلم زیبای تارانتینو، Kill Bill 2 (بیل را بکش) دیالوگ یا بهتره بگم مونولوگ جالبی داره که بیل (هدفِ انتقام بئاتریکس) خطاب به بئاتریکس کیدو (قهرمان داستان) میگه.
لحظاتی قبل‌تر بیل با یک تپانچهء دارتی، دارویی رو به پای بئاتریکس تزریق کرده و حالا داره با اون صحبت می‌کنه تا دارو اثر کنه:

 

 

بیل: ... می‌دونی که من عاشق کتاب‌های کامیکَ‌‌م (=داستان‌های مصور)، مخصوصاً اون‌هایی که دربارهء اَبَرقهرمان‌ها هستند. به نظرم هر افسانه‌ای که در مورد ابرقهرمان‌ها باشه جذابه.
و قهرمان محبوب من کیه؟
سوپرمن.
کتاب معروفی نیست، خیلی هم قشنگ نقاشی نشده، ولی داستانش... داستانش نه فقط عالیه، بلکه منحصر به فرده.

 

بئاتریکس: این لعنتی کِی می‌خواد اثر کنه؟  [اشاره داره به داروی دارت که هنوز توی پاشه]

 

بیل: حدود دو دقیقه دیگه. اون‌قدر هست که منظورم رو بگم.
حالا. اصل و اساس هر افسانهء ابرقهرمانی از لحاظ اسطوره‌‌شناسی این طوریه که یه ابرقهرمان داریم و یه
هویت دیگر، ...بتمن در واقع بروس وِینه و مرد عنکبوتی هم در اصل پیتر پارکره، وقتی اون شخصیت صبح از خواب بیدار میشه، هنوز پیتر پارکره، باید یه لباس خاصی (لباس فرم)، تنِ خودش بکنه تا بشه مرد عنکبوتی، و این مشخصه است که سوپرمن رو منحصر به فرد می‌کنه، سوپرمن به سوپرمن تبدیل نشد، سوپرمن، سوپرمن به دنیا اومد. وقتی سوپرمن صبح از خواب بیدار میشه،... سوپرمنه.
شخصیت دومشه که
کلارک کِنته. خانوادهء کِنت وقتی اون رو پیدا می کنند، توی یه چیزی با یه S بزرگِ قرمز پیچیده شده بود. اون‌ لباس‌ش بود. در اصل چیزایی که کِنت می‌پوشه، عینک و کت و شلوار و اینا، لباس فرمِ اون هستند. این لباس فُرمیه که سوپرمن می‌پوشه، تا یکی از ما بشه. کلارک کنت، دیدگاهِ سوپرمنه به ما.
و شخصیت کلارک کنت چیه؟ ..ضعیفه، از خودش مطمئن نیست، و بزدِله. کلارک کنت ارزیابی سوپرمن از کل نسل بشره. یه جورایی میشه مثل
بئاتریکس کیدو و خانم پلیمپتون*.

 

بئاتریکس: که اینطور،... پس بالاخره منظورت معلوم شد...

 
بیل: تو می‌خواستی لباس فرمِ
آرلین پلیمپتون تن کنی، ولی تو بئاتریکس کیدو به دنیا اومدی... هر روزی که بیدار میشی بازم بئاتریکس کیدو هستی. ...می‌تونی... اون سوزن رو هم دربیاری. [بئاتریکس این کار رو می کنه]

 

 بئاتریکس(با نگاهی انتقامجویانه): داری به من میگی ابرقهرمان؟

 

 

بیل: من دارم بهت می گم قاتل، یک قاتل مادرزاد. چیزی که همیشه بودی و همیشه هم خواهی بود.

  

 

ú ú ú

 

بعضی‌ها شخصیت ذاتی‌شون یه چیزیه (خوب یا بد) ولی لباس یه شخصیت دیگه رو می‌پوشند، یا می‌خوان بپوشند.

 

گاهی شخصیت ذاتی قوی‌تره، گاهی هم لباس، هان؟

 

 

*قرار بوده بئاتریکس تحت نام و عنوان خانم پلیمپتون به همسری جوانی به نام تام پلیمپتون درآید که بیل به شیوهء خودش ممانعت کرده بود.

 

 

دانلود موزیک تیتراژ فیلم "بیل را بکش" (۱) از 4shared (نانسی سیناترا)          

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 9:50 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




تصادف یا تقدیر؟

 

دو شب پیش که مشغول تماشای فیلم زیبای ” میلیونرِ اسلامداگ(Slumdog Millionaire) بودم٬ جولیا رابرتز درتاج محلنمی‌دانستم که من دارم این فیلم را پیش از خود هندی‌ها می‌بینم و قرار است این فیلم تازه از این جمعه یعنی امروز در هندوستان اکران شود، جایی که فیلم در آن ساخته شده بود. جالب‌تر آنکه این قضیه مصادف شده با بازدید هنرمند محبوبم ”جولیا رابرتز“ که دیروز٬ پنجشنبه٬ برای بازدید بنای معروف ”تاج محل“ ٬ در بمبئی بوده، همان شهری که موضوع اتفاقات فیلم است. او بعد از پرنسس دایانا٬ بریتنی اسپیرز٬ بیل کلینتون و آیشواریا رای٬ یکی دیگر از مشاهیر است که از این بنای زیبا که یکی از عجایب هفتگانهء جهان است٬ دیدن می‌کند. و بالاخره این همه، هم‌زمان شد با اینکه وقتی دیشب خواستم این مطلب را بنویسم متوجه شدم که این فیلم بعد از اینکه چهار جایزهء گلدن گلوب را از آن خود کرد٬ حالا کاندیدای ده جایزهء اسکار هم شده است! دنی بویل و دو هنرپیشهء اول و دم فیلم

 

فیلم سینمایی ”میلیونر اسلامداگ“  یا ”میلیونر حلبی‌آباد“ به کارگردانی ”دنی بویل٬ که محصول مشترک بریتانیا و آمریکا است٬ علاوه بر جوایز گلدن گلوب٬ در لیست فیلم‌های برگزیدهء پنج نفر از شش منتقد سینمایی نشریهء هالیوود ریپورتر که بهترین فیلم‌های سال را انتخاب می‌کنند٬ نیز قرار دارد. و کاندیداها و جوایز و انتخاب‌های دیگری که می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

 

داستان

 

طرح داستان این فیلم که با اقتباس از رمان ”سین جیم“ اثر ویکاس سواراپ“ نویسنده و دیپلمات هندی ساخته شده است٬ از این قرار است که (توجه: با اینکه سعی می‌کنم داستان فیلم را لو ندهم، با این حال اگر فیلم را ندیده‌اید٬ از اینجا به بعد این نوشته را بهتر است به بعد از دیدن فیلم موکول کنید.):

 

”جمال مالک“ یک پسر هجده سالهء مسلمان که از زاغه‌نشینان بمبئی است، در ورژن هندی مسابقهء ”چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟“ (که مسابقهء ”ستاره‌ها“ با مجری‌گری ”ایرج نوذری“ که چند سال پیش از سیمای خودمان پخش می‌شد دقیقاً ورژن ایرانی آن و نعل به نعل همین مسابقه بود.) حالا به مرحله‌ای رسیده که تنها یک پرسش باقی مانده تا پایان مسابقه که اگر به آن نیز پاسخ درست بدهد٬ صاحب بیست میلیون روپیه خواهد شد و اگر نه٬ ده میلیونِ برنده شده را نیز از دست خواهد داد. عرفان خان در نقش کمیسر
در اینجا زمان برنامه تمام شده و بقیهء مسابقه به فردا شب موکول می‌شود
٬ اما به محض خروج جمال از سالن مسابقه از در پشتی٬ او توسط پلیس دستگیر می‌شود تا معلوم شود که چطور یک جوان تحصیل‌نکردهء بی‌خانمان توانسته به تمام آن سئوالات پاسخ دهد و روش تقلب او چه بوده است.
طی بازجویی بازرس پلیس از اوست که ما متوجه می‌شویم که چگونه و چقدر اتفاقی پاسخ سئوالات
٬ و البته نه تمام آنها٬ هر یک گویی در گوشه‌ای از زندگی سرشار از رنج و درد و فقر و گریز و مبارزهء او تعبیه شده بوده است. و ما همراه با کمیسر پلیس بتدریج متوجه می‌شویم که چطور او به همراه برادر خود ”سلیم“ به خاطر حملهء هندوهای افراطی به مسلمانان، بی‌خانمان شدند و همراه با دختر بچه‌ای به نام ”لاتیکا“ به دام تبهکاری افتادند که از بچه‌ها برای گدایی سوء‌استفاده می‌کرد و... سلیم، جمال و لاتیکا نوجوان در صحنه‌ای از فیلم
این فیلم داستان زنده ماندن با چنگ و دندان است
٬ اما همراه با عشقی که گم می‌شود و همین می‌شود مایهء زندگی و زنده ماندن. اما داستان این پسر که علاقه‌ای هم به ثروتمند شدن ندارد چیست؟ چطور سر از این مسابقه در آورده؟ آیا این بازی سرنوشت است؟ بهتر است ما هم همراه با شصت میلیون هندی درون فیلم و یکی دو میلیارد بینندهء هندی و آمریکایی و اروپایی به تماشای این فیلم بنشینیم تا ببینیم جمال در شب دوم و در پاسخ به آخرین سئوال چه خواهد کرد و چه خواهد شد.

 

 

وقتی میلیونر باشید همیشه گدایان پشت شیشهء ماشین شما هستند

  

بمبئی که در انگلیسی آن را بامبِی (Bombay) تلفظ می‌کنند٬ شهری است که با حومهء خود حدود 14 میلیون نفر جمعیت دارد و در سال 1996 (1375) نام آن را از Bombay به Mumbai (مامبِی) تغییر دادند. مرکز تولید هر چه فیلم‌هندی هم در همین شهر است که آن را به تأسی از هالیوود٬ بالیوود می‌گویند. البته جمعیت این شهر با احتساب زاغه‌نشینان فراوان آن به حدود 17 میلیون هم می‌رسد که تقریباً نیمی از آنها بسیار فقیر و بی‌خانمان هستند. در آنجا به ساکنین این زاغه‌ها و حلبی‌آبادها می‌گویند اسلامداگ (Slumdog) (محلهء پست و کثیف شهر، حلبی‌آباد (Slum=. ظاهراً بیشتر این زاغه‌نشینان هم مسلمان‌ند.

 

با این حال دنی بویل انگلیسی٬ کارگردان فیلم موفق ”قطاربازی٬ میلیونر اسلام‌داگ را با کمک فیلمبرداری عالی ”آنتونی داد مانتل“ طوری ساخته که می‌توان فقر بمبئی را فقر رنگین نامید. تصاویر٬ بخصوص بخش‌هایی از فیلم که در جاهای کثیف و فقیر و پست می‌گذرد٬ همه رنگین‌کمانی از رنگ‌ها را پیش چشم ما به رقص در می‌آورد که این تا حدودی در مقایسه با مکان‌های مرفه‌تر و عادی شهر و حتی استودیوی مسابقه که در صحنه‌آرایی و نورپردازی آنها از رنگ‌های سرد استفاده شده٬ تضادی را نشان می‌دهد. با این حال زیبایی و کار خاص و عمده‌ای که بویل در این فیلم کرده چیزهایی مانند این یا استفاده از دوربین روی دست و گرفتن کادرهای مورب برای انتقال حسی از اضطراب نیست٬ به نظر من او در این فیلم توانسته است به خوبی و با ریتمی مناسب٬ ترکیب‌های دوگانه‌ای چون ترس و لذت٬ رؤیاپردازی‌های رنگین و واقعیت سیاه و سفید٬ وضع به جا مانده از تاریخ و فوق مدرن‌شدگی امروزهء هند را به گونه‌ای نامحسوس به تصویر بکشد. طوری که در پایان با این که شما می‌دانید فیلمی نسبتاً شاد دیده‌اید اما نمی‌توانید خود را از طعم تلخ آن چه دیده‌اید نیز در امان ببینید. همان طور که در تعریف طنز واقعی گفته می‌شود ”طنز چیزی است که شما را در ظاهر بخنداند و در دل٬ بسوزاند.“ این فیلم هم با این که ظاهراً تمام مؤلفه‌های یک فیلم شاد را دارد (حتی رقص و آوازی شاد) با این حال شما بعد از دیدن فیلم احساس می‌کنید در چه جهان کثیفی دارید زندگی می‌کنید.


این فیلم در عین حال توانسته است هم تریلر و دلهره‌آور باشد
٬ هم فیلم عشقی و رمانتیک٬ هم یک فیلم پیکارِسْک (اوباش‌گری) باشد و به گونه‌ای هجویهء فیلم‌های بالیوودی هم در نظر گرفته شود (حتی پایان‌بندی آن نیز مثل بسیاری از فیلم‌هندی‌ها در یک ایستگاه قطار می‌گذرد!). شاید ”بویل“ دارد به ما می‌گوید اگر انگلیسی‌ها را از هندوستان بیرون نکرده بودند٬ حالا سینمای هند چگونه بود. اگر چه خود در پاسخ به اعتراضات و انتقادات به سیاه‌نمایی هند امروز در فیلم ”میلیونر اسلامداگ“ معتقد است که ”این فیلم با هدف نشان دادن روح زندگى در بمبئى ساخته شد.“ ولی من معتقدم این یک فیلم سیاه تمام رنگی است. او می‌گوید: ” چیزى که مى‌خواستم مردم با دیدن این فیلم بدان پى ببرند، روحیهء باورنکردنى مردم این کشور و شادمانى درونى آنها على‌رغم شرایط زندگى‌ آنهاست. آنها تشنهء زندگى هستند و روح زندگى در شهر بمبئى جریان دارد، از این رو مى‌خواستیم تصاویر این شهر را در فیلم به وفور داشته باشیم.“

 

از دیگر نکات جالب توجه فیلم به جز تدوین عالی آن، قرارگیری زیرنویس‌های انگلیسی آن (برای جملات هندی) بود که سوای جایگیری‌های جالب٬ برای آنها هم پس‌زمینهء رنگی در نظر گرفته شده است.
بعد از تمام اینها ولی باید گفت تأکید فیلم بر سرنوشت
٬ کمی تصنعی از آب در آمده است و تو ذوق می‌زند. گویی تمام فیلم در پی یافتن پاسخ پرسش چهارگزینه‌ای ابتدای فیلم است.

 

دو برادر

 

قابیل و برادرش هابیل

 

با دیدن این فیلم به این فکر افتادم که اگر قرار باشد هابیل و قابیل بار دیگر به این دنیا برگردند و آموخته‌های خود را به اجرا بگذارند و کارماهای خود را پس دهند٬ چندان دور از داستان این فیلم نمی‌شد. دو برادر یکی جنگجو و تیز٬ دیگری درستکار و عاشق٬ اما در اینجا تنها یک دختر هست که به گونه‌ای هم خواهر است و هم معشوقه٬ که این با توجه به اسطوره‌های هندی و رسمی که هنوز در بعضی مناطق آن جریان دارد (ازدواج چند برادر با یک زن) برای مردم هند زیاد دور از ذهن نیست. اما قابیل این بار با این که خود به تبهکاران می‌پیوندد اما از کمک به هابیل دریغ نمی‌کند و در اصل این اوست که زندگی برادر را پیش می‌برد و مدام او را نجات می‌دهد و در پایان فیلم هم متوجه می‌شویم که این اوست که تمام شُرور را از بین برده است٬ اگر چه با روشِ شر.

 

 

 

در پایان توصیه می‌کنم فیلم را همراه با چند نفر دیگر ببینید٬ چون در پایان به کسی نیاز دارید تا کف دست‌های‌تان را به هم بزنید و بگویید: ”ای وَل! اینه!“

 

پ.ن: راستش از شما چه پنهان، من هم نمی‌دانستم اسم نفر سوم چیست (سئوال آخر فیلم)!

 

                                                            

 

دانلود ساندترک پایانی فیلم (۱.۵۶ مگ)

تصاویری از فیلم و اطلاعات آن

دانلود فیلم 

دانلود کل موسیقی‌های فیلم میلیونر اسلامداگ از اینجا

 

 

 پ.ن: و بالاخره در تاریخ پنجم اسفندماه جاری این فیلم توانست ۶ جایزه از ده اسکار کاندید شده‌اش را به خانه ببرد. فقط خوشم اومد از اینکه همون فیلمبرداری و تدوین و کارگردانی و آهنگش که خوشم اومده بود هم جایزه بردند. برم عضو آکادمی بشم تا دیر نشده ؛)

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 12:26 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




                                                                    با تشکر از همگی دوستان کامنت‌ها را همراهی کردم.

 

1

 زنی به همراه شوهرش٬ همکارم را بسیار دعا می‌کنند که برایشان آمپول پـروستاگلنـدین را تزریق کرده است.
و او که تازه‌کار بود
٬ نمی‌دانست چرا. (چون برای تزریق یک آمپول سی تومانی صد تومان درخواست نکرده بود.)

2

زنی جواب آزمایش حاملگی خود را به دستم می‌دهد و منتظر مرا نگاه می‌کند. من هم می‌گویم ”مبارک است!“
فکر می‌کنم می‌خواست مرا بکشد. اما آخرش بعد از یک آه بلند می‌گوید ”ای... آقای دکتر کجاش مبارکه؟!“

3

زنی که شوهرش حدود شش ماه پیش مرده٬ از دیگری حامله شده است و به دلایل کاملاً موجَهی نمی‌تواند بچه را نگه دارد. سقـط جنـين غیرقانونی است. او به هر دری می‌زند تا کسی را بیابد که این کار را برایش انجام دهد. چاره‌ای ندارد. هیچ‌کس هم او را درک نمی‌کند به جز یک نفر کسی که که یک شماره تلفن به او می‌دهد. پس از انجام کار وضعیت طوری است که احتمال مرگ او به دلیل خونریزی می‌رود.

4

زنی که چهار بچه دارد تلفنی از آزمایشگاه خبر حاملگی پنجمش را می‌شنود. سردرگم است تازه فرصتی یافته تا تحصیلاتش را در دانشگاه ادامه دهد. در مشورت با دیگران٬ دوستش و دخترش با ورود بچهء جدید مخالفند و شوهرش موافق. و او باید تصمیم بگیرد٬ تحصیلات و لذت از ”خودش بودن“ یا ”تکرار یک د‍ِژاووی دیگر“.

5

زنی (یا در واقع دختری) دانشجو٬ از استادِ متأهلی باردار شده است ولی از او حمایتی به جز دادن مقداری پول نمی‌بیند. سقـط جنـين با اصول اخلاقی و اعتقادی او هم‌خوانی ندارد ولی چاره‌ای هم ندارد٬ پدر و مادری سخت متعصب دارد و خودش هم توانایی نگهداری یک بچه را ندارد٬ از هر نظری. از دوستش در ظاهر مشورت می‌خواهد و در باطن حمایت روحی و او برایش وعظ می‌کند. می‌خواهد نزد خانم دکتری برود تا سقـط کند عده‌ای مانع شده و او را تشویق به نگاه داشتن بچه و سپس تطمیع به حس خوب مادر بودن و حتی پیشنهاد کمک‌های مالی می‌کنند و نهایتاً کار به تهدید هم می‌کشد و برچسب قاتل بودن به او می‌زنند.

6

زنی در یک مهمانی دوستانه می‌پرسد ”بالاخره بچه از کِی٬ روح درمیاره؟!“ با لبخندی عصبی بر لب.

7

کتاب‌های تخصصی زنان و زایمان می‌گویند حدود 15درصد محصولات حاملگی (یعنی هر چه که به دنبال ترکیب تخمک و تومه به وجود آمده) تا پیش از هفتهء سوم سقـط می‌شود. و نیز می‌گویند ”سقـط“ یا Abortion یعنی ختم حاملگی تا پیش از پایان هفتهء بیستم بارداری.

8

ميزان حاملگی‌های ناخواسته در ایران 18 و 6دهم درصد است.

9

زنی (دختری) روی زمین تقریباً از حال رفته است، تازه سقط کرده است. من دانشجو هستم. پسرخالهء هم‌خانه‌ای من بسیار ترسیده است. او هم و من هم کمی. ظاهراً او از یک افغانی که خودش را ایرانی جا زده بود باردار شده٬ دانشجوی حقوق است و خانواده‌اش در شهر خود صاحب آبرو. هنوز شبی را که به اتفاق هم‌خانه‌ای و پسرخاله‌اش به خانهء آن افغانی رفتیم را به خاطر دارم. آنها در مرتبهء بعدی که من با آنها نبودم ”پول سقـط“ را از او و از یک طلافروش که او هم مشکوک به پدر بودن بود گرفتند.

10

فیلم ”اگر این دیوارها می‌توانستند حرف بزنند“ را دیشب دیدم بالاخره. دنبالهء آن یا شمارهء دوی آن را در همان سال 2000 که ساخته شده بود دیده بودم و بسیار بر من تأثیر گذاشته بود. آن در بارهء لـزبـین‌ها بود این دربارهء سقـط جنـين در دوران‌های متفاوت در آمریکا (بندهای 3 و 4 و  5 بالا). اپيزوديك و بسيار زيبا. پايان داستان‌ها را عمداً نگفته‌ام. ببينيد و لذت ببريد.

11

همان روزهای اول٬ دوم اکران ”دعوت“ به دعوت دوستی به دیدن آن رفتیم. وقتی از سینما بیرون می‌آمدم برای اولین بار پس از دیدن فیلمی حس جالبی داشتم٬ گویی هیچ اتفاقی برایم نیفتاده بود٬ نه خانی آمده بود و نه خانی رفته بود٬ انگار نه انگار٬ واقعاً یک فیلم هم انقدر بی‌خاصیت میشود؟ حتی ارزش بد آمدن یا بد و بیراه گفتن هم نداشت.
و طبق معمول یک کپی آب‌زیپو از همان ”اگر دیوارها…“ در حالی که آن کجا و این کجا.

12

در جستجویی که دربارهء فیلم ”اگر دیوارها…“ کردم سه سایت یافتم که هر سه فقط همین مطلب را آورده بودند و به فیل هر سه هم اتفاقاً تِر زده شده بود.آن نوشتهء شیدا را در ادامهء مطلب می‌آورم تا شما هم اگر خواستید بخوانید.
من اما چندان با آن موافق نیستم و آن را زیادی فمینیستی می‌بینم و حتی بعضی جاها را ترجیح داده آنطور که خواسته ببیند.

13

این هم نظری مخالف از این سایت

 

 

به این مطلب در بالاترین رأی دهید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 7:46 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 فيلم تاوان

 مسلماً کسانی که از فیلم‌هایی چون غرور و تعصب ٬ دوشس ٬ جِین شدن (یا درخور جین) و مانند اینها لذت برده‌اند از فیلم تاوان هم لذت خواهند برد٬ چه بسا قطره اشکی هم نثارش کنند. به نظر من هم فیلم بدی نبود این Atonement. نه، نمی‌خواهم بگویم که فیلم بدی بود اما یکی دیگر از این فیلم‌ها بود که از نظر زمانی در هم ریخته‌اند و تاوانمدام در زمان به جلو و عقب می‌پرند، بعد برمی‌گردند و اتفاق موازیِ همان زمان را در جای دیگر نشان می‌دهند و بعد با یک فلاش‌فوروارد به جلوتر جهش می‌کنند و در یک پایان غافلگیرکننده برمی‌گردند و یک جای دیگر داستان را نشان‌مان می‌دهند٬ قسمتی که تنها برای هیجان‌انگیز شدن داستان بی‌مایه و معمولی خود قایمش کرده بودند. در این بین بعضی از این فیلم‌ها گیج‌کننده‌اند بعضی هم نه و برای این ژانگولربازی‌های خود در منطق روایی داستان دلیلی دارند. اشتباه نکنید من مخالف این‌گونه بازی‌های زمانی نیستم٬ اما به نظر من هرگونه خلاقیت در نوع ساختار یا به عبارت ديگر انتخاب هر ظرفی برای محتوا باید دلیلی متناسب با آن محتوا داشته باشد و الا غیر از خودنمایی هنرمند چیز دیگری نیست. بگذريم از زمانی كه یک نفر دارد مشق می‌کند كه بحث دیگری است. ناگفته نماند در این بین البته هیچ كدام هم نتوانسته‌اند به جلودار خود در این عرصه در عصر اخیر سینما نرسیده‌اند، منظورم فیلم Pulp Fiction (داستان عامه‌فهم) اثر زیبای کوئینتین تارانتینو است.1

 اما تاوان به نظر من در بین فیلم‌های خوش‌ساختی چون اثر تارانتينو قرار نمی‌گیرد. واقعاً اگر این داستان را با این تدوین تودرتو نمی‌ساختند به جز یک داستان نسبتاً معمولی و تکراری چه چیزی برای فیلم باقی می‌ماند؟ آیا در نوع و محتوای داستان دلیلی وجود دارد که کارگردان را مجبور کند چنین ساختار و تدوینی را برجو رايتای روایت داستان فیلم انتخاب کند؟

اصولاً به نظر می‌رسد کارگردان (Joe Wright) خیلی دوست داشته کارش دیده شود و مورد توجه قرار بگیرد. ببینید چه لذتی برده از هنرنمایی کِرِین خرچنگی‌اش در آن صحنهء شلوغ تخلیهء سربازان از ساحل، یک سکانس سرگیجه‌آور و بی‌دلیل.

 

بازی‌های فیلم هم چنگی به دل نمی‌زند. به جز بازی( Saoirse Ronan) که در نقش کودکیِ برایونی بازی کرد. تعجبی ندارد که بازی کایرا نایتلی (Keira Knightley) (که با تلفظ کـیرا هم شنیده‌ام) و جیمز مک‌آوُی (James McAvoy) ما را به یاد سریال‌های ملودرام (Soap Opera) آمریکایی و مکزیکی می‌اندازد. حتی آن مونولوگ انتهایی ونسا ردگریو (Vanessa Redgrave)  هم خیلی مصنوعی از آب در آمده بود. انگار این بازیگر قدیمی و جایزه‌برده٬ سعی کرده بود به طریقی یک احساس پشیمانی را در حرف‌هایش بگنجاند اما نتیجه این شده بود که بیشتر به نظر می‌رسید مشغول مجاب کردن مجری برنامه است. با توجه به تجربهء خانم ردگریو و هنرنمایی‌های کارگردان من که بعید نمی‌بینم مداخله‌های کارگردان باعث این بازی مصنوعی شده باشد.

 

  تنها چیز خلاقانه‌ای که یک دلیل وجودی در فیلم داشت، موسیقی جالب، زیبا و از همه مهم‌تر مرتبط آن بود. من زیاد از موسیقی سر در نمی‌آورم ولی از اینکه آهنگساز از صدای تایپ کردن با آن ماشین تایپ قدیمی به عنوان موتیف تکرارشوندهء موسیقی فیلم استفاده کرده بسیار لذت بردم، بویژه از صحنه‌هایی  که یا برایونی حضور داشت و یا داشتیم داستان را از دیدگاه او با از زبان او می‌دیدیم. مخصوصاً که اواخر فیلم متوجه می‌شویم که (کسانی که فیلم را ندیده‌اند از اینجا به بعد را بهتر است نخوانند) در واقع ما تا آن موقع داشتیم آخرین و یا به قول نویسنده‌اش اولین رمان او را می‌دیدم و این صداهای ماشین‌نویسی روی فیلم در جریان نوشتن رمان تاوان توسط برایونیِ نویسنده بوده است.

 و بالاخره سئوالی که در پایان فیلم به ذهن من رسید این بود که بالاخره چه کسی تاوان چه چیزی را داد؟ مگر تاوان به معنای پرداخت جزای خطایی نیست که کسی انجام می‌دهد؟ پس خواهر کوچک‌تر چگونه تاوان کارش را پرداخت کرد؟ یا شاید منظور کارگردان یا نویسندهء داستان اصلی، این زوج عاشق داستان بودند که باید تاوان عشق نسبتاً پنهان خود را می‌پرداختند؟!

  

1. تارانتینو آگاهانه برای این نوع ساختار، داستانش را عامدانه یک داستان معمولی نامیده ولی ما می‌بینیم که در واقع چندان هم با یک داستان معمولی عامه‌پسند روبرو نیستیم. جالب این که دیکشنری Pulp Fiction را اینگونه ترجمه کرده: “Novels with uncomplicated plots written for the general public” نوولی که ساختار پیچیده‌ای ندارد، درست برعکس این فیلم! من ساختار پالپ فیکشن را مانند ساختار (و نه البته محتوای) ”بوف کور“ دیدم، در مورد فیلم تارانتینو٬ شاید وقتی دیگر...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 8:28 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




     سه‌گانهء ارفه اثر ژان كوكتو 

 

 فیلم ”اُرفه“ اثر ژان کوکتو٬ صحنه‌ای دارد که در آن پرنسسِ مرگ و دستیارانش با پوشیدن دستکشی دست بر آیینه‌ای می‌گذاشتند و کسی که می‌باید را از طریق دروازهء آیینه به آن سو، با خود به جهان مردگان می‌بردند. این تصویر یکی از واضح‌ترین تصاویر فیلم ”اُرفه“ اثر مشهور کارگردان فرانسوی ”ژان کوکتو“ است که به خاطرم مانده و به شکل حیرت‌انگیزی درست برعکس سکانس معروف فیلم ”ماتریکس“ است هنگامی که نئو (کیانو ریوز) بعد از انتخاب کپسول قرمز٬ دست بر آیینه می‌بَرد ولی این بار، این آیینه است که او را فرا می‌گیرد و او از جهان خودش به جهان زندگان واقعی می‌رود.1

 

 ”ارفه“ یکی از سه فیلمِ تری‌لوژی (سه‌گانهءژان کوکتو است و در واقع فیلم دوم از این سه‌گانه است بعد از فیلم ”خون یک شاعر“ و قبل از ”وصیت‌نامهء ارفه“ و این هر سه زمانی در جشنوارهء فیلم فجر نیز در ایران با جرحِ فراوان نمایش داده شد. ژان کوکتو شاعر٬ نمایشنامه‌نویس٬ فیلمساز٬ نقاش٬ کارگردان تئاتر٬ نوول‌نویس٬ طراح (designer) و مدیر مشت‌زنی(!) متولد 1889 فرانسه است. او هم‌عصر و دوست هنرمندان سوررئالیست فرانسه بود و خود نیز چون آنان در این مکتب نیز آثاری ارائه داده است از جمله همین سه‌گانهء ارفه اما با هر دیدگاهی او یک هنرمند آوان‌گارد (پیشرو) شناخته می‌شود.

 فیلم ارفه بر اساس اقتباس آزادی از اسطورهء یونانی ارفئوس و با منتقل کردن داستان به زمان معاصر ساخته شده است. در این فیلم ارفه٬ شاعری پاریسی است که شاهزاده‌خانمِ مرگ عاشق او می‌شود و طی روند داستان بعد از اینکه همسر ارفه یعنی اوریدیس می‌میرد٬ ارفه از پرنسس مرگ می‌خواهد که او را بازگرداند و برخلاف اسطورهء اصلی او در این فیلم موفق می‌شود اما شرط نگاه نکردن به همسر حتی در این جهان نيز باقی می‌ماند و... (فیلم را بیابید و ببینید).

 

 و اما اسطورهء ارفئوس

ارفئوس اُرفئوس، نه یک ایزد و اله اما سردستهء شاعران و موسیقی‌دانان است از دید یونانیان باستان. ارفئوس بنا بر قولی پسر یک ایزدِ رودخانه در شهر تِراس است به نام اُیاگراس٬ و به روایتی دیگر پسر خودِ آپولون خدای هنر، اما در هر دو روایت قطعاً مادر او یکی از موزهای نه‌گانه به نام کالیوپه است. موزها به نوبهء خود دختران نِموزاین (Mnemosyne) (=حافظه)٬ یکی از خواهران زئوس بودند. موزها نُه خواهر بودند و هر یک مصدر هنری. اسامی آنها: کلیو (تاریخ)٬ تالیا (کمدی)٬ اِراتو (شعر تغزلی)٬ اوترپ (شعر غنایی)٬ پولیمنی (سرودهای مذهبی)٬ کالیوپه (شعر حماسی)٬ ملپومن (تراژدی)٬ تریپسیکوز (رقص)٬ اورانیا (ستاره‌بینی و اخترگویی). کلماتی چون Music ٬ Museum ٬ muse (در بحر تفکر رفتن و تعجب کردن)٬ muso (شخص بسیار مشتاق به موسیقی) مشتق از  همین موز یا میوزها هستند.

  ارفئوس بَربَط (Lyre) را که هرمس اختراع کرده بود تکمیل کرد.می‌گویند زمانی که ارفه به همراه مادرش و هشت خالهء زیبایش زندگی می‌کرده٬ روزی آپولو، خدای هنر، که به خواستگاری موزِِ همیشه خندان، تالیا، آمده بود از ارفه خوشش می‌آید و به او بَربَط طلای کوچکی هدیه می‌کند و نواختن آن را نیز به وی می‌آموزد. مادر ارفه نیز به وی سرودن ترانه و شعر و خواندن آواز را تعلیم می‌دهد. و بدین صورت ارفه٬ ارفه می‌شود.

موزهاي نه‌گانهء هنر به همراه آپولو 

ساز و صدای ارفئوس ماهیان و پرندگان را به سوی خود می‌کشاند، هیولاها را خاموش می‌ساخت، درختان و کوه‌ها را به رقص می‌آورد و می‌توانست حتی جهت حرکت آب را در رودها بگرداند. او از معدود کسانی است که در اسطوره‌های یونان٬ به سرزمین مردگان رفت و زنده و سالم برگشت و حتی در آنجا قدرتش را نیز از دست نداد.

ارفه یا همان ارفئوس را دانندهء طب و نویسندگی و کشاورزی و کلاً تمدن نیز می‌دانستند. بویژه یونانیان وی را یک غیبگو و پیامبر نیز به شمار می‌آوردند. ارفه از علوم غریبه نیز باخبر بوده مخصوصاً او را در کار آسترولوژی و اخترگویی چیره‌دست می‌دیدند. ارفه را بنیان‌گزار بسیاری از مکتب‌ها و آئین‌های مخفی و محرمانه و همینطور فرهنگ‌ها عام نیز گفته‌اند. ارفه از همراهان جِیسون و آرگونات‌ها هم بوده است که در پی پوست طلا به سفر دریایی طولانی رفتند.

کلمهء ارفئوس از نظر اِتیمولوژی و ریشه‌شناسی٬ هم‌خانواده با Orphanos یونانی به معنی بی‌پدر و یتیم و نیز Orphe به معنی تاریکی بوده و از نظر معنایی آن را نزدیک به معنای زاری کردن و ضجه زدن نیز دانسته‌اند. و شاید به خاطر معبد پیشگویی ارفه در یونان باستان باشد که کلمهء اُرفیک Orphic را به معنای ”الهامی“ یا ”از طریق وحی“ نیز، بویژه در مورد شاعران، به کار می‌برند. حتماً شنیده‌اید که می‌گویند نخستین بیت شعر هر شاعری از غیب به او وحی می‌شود.

  

ادامه دارد....

 

  لینک‌های روز

ایران چکی طراحی شد که در غیاب اسکناس درشت تر فقط از طریق بانک مرکزی منتشر شود.

عکس تمام صفحات عقدنامهء شـاه و فـرح

بچهء 8 پوند و 8 اونسي كه در روز 8/8/8 ميلادي به دنيا آمد (عكس و خبر بيات‌شده هم هست ديگه٬ بايد بديم بره!)

مسابقه ندادن با ورزشکاران اسرائیلی، تناقض دلایل در داخل و خارج از کشور

محمد مطيع (وزير اعظم در سريال سلطان و شبان)به ايران بازگشت

گر حكم شود كه مست گيرند٬ در شهر هر آن كه هست گيرند

ارسال اس ام اس رایگان بدون محدودیت در تعداد (حتی به ایرانسل)

حكم سنگـسار در يـهوديـت

علاقمندان به اومبرتو اكو اين مقاله را از دست ندهند.

معجزه آرایش

SMS رفته را بازگردانید!

دولت ایران باید کوتاه بیاید و به منافع ملی اش فکر کند.

روبات‌هایی برای ازدواج (بچه‌ها نبينند)

بر اساس نتایج این تحقیق مشخص شد احتمال سکته قلبی در این افراد نسبت به افراد دیگر سه برابر کمتر است!

دو ایرانی در افغانستان ربوده شدند

ترکیه همانند ایالات متحده٬ عضو ناتو است و نباید هیچ توافقنامه‌ای با ایران منعقد کند که بواسطه آن ایران از طرد بین‌المللی درآید.

دو لب Wallpaper

اين هم راهی برای جلب توجه!

رضا عطاران!!

+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 22:23 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

”یک دو سه چار پَن شیش هَف هش نه ده...“

حکایت استعمار و استثمار و استحمار؟ از این حرف‌ها که زیاد زده شده در مورد فیلم ”سازدهنی“، اینکه آن پسر سازدار، چطور با داشتن چیزی که دیگران ندارند کاری می‌کند که آنها به هر سازی که او می‌زند برقصند.
می‌شود آن ساز را به نشانهء هر چیز تک
٬ منحصر به فرد و رشک‌برانگیزی گرفت؛ تکنولوژی٬ نفت٬ واسطهء خدا بودن٬ قدرت حقوقی یا عرفی٬ قدرت بدنی٬...؟ نکند اصلاً سازدهنی نماد ابزار قدرت است؟

 

”عبدالله تو رو خدا سوار مو شو!“

آیا اصولاً و ذاتاً بعضی‌ها پذیرای اِعمالِ قدرتند؟ امیرو با آن هیکلش مسلماً قوی‌تر از عبدالله است پس چرا آنقدر به خاری و ذلالت تن می‌دهد؟ چرا از همان اول به زور سازدهنی را تصاحب نمی‌کند؟ چرا از همان اول٬ کاری را که آخر کرد نمی‌کند؟ آیا زیادی اخلاق‌گرا است؟ از انزجار دیگران واهمه دارد؟ فروتن است و نمی‌خواهد زور بازویش را به رخ بکشد؟
نه
٬ به نظر من تصویر ذهنی امیرو از خودش است که مانع وی می‌شود. او خودش و خانواده‌اش (مادر تنهایش) را که در آن خانهء حصیری در تنگ‌دستی زندگی می‌کنند را کمتر از عبدالله و خانواده‌اش می‌بیند و به همین دلیل اساساً از مخیلهء کودکانه‌اش هم نمی گذرد که می‌تواند از زور و هیکلی که دارد استفاده کند و جلوی ظلم و استثمار را بگیرد. فیلم سازدهنی تصویرگر یک تحول و بلوغ شخصیتی است. کسی می‌فهمد که کار دیگری هم می‌شود کرد.

 

ای کاش می‌شد ساز هر که مانند عبدالله را گرفت پرتاب کرد وسط دریا تا از شرش خلاص شد.

 

پ.ن: راستی چرا ديشب اواخر فیلم کیفیت فیلم ناگهان افت کرد و گاهی هم طبق معمول آگراندیسمان‌های ممیزی صورت می‌گرفت؟

 

 

نقل است از مسعود کیمیایی که (سر صحنهء فيلم قيصر): تو گیر و دار آماده کردن یکی از صحنه‌ها، یک‌هو یکی پرید وسط که ”آقای کیمیایی من امیر نادری هستم. می‌خوایید عکس‌های فیلم‌تونو من بگیرم؟ گفتم: بگیر. گفت: خب، پس ششصد تومن بدید برم یه دوربین بخرم.“

 

 

  لینک‌های روز

 

اگر علاقمند به فیلم‌های هنرپیشه‌ها و قدیمی ایران هستید، اینجا انگ شماست.

مجلهء نشنال جئوگرافی آخرین شمارهء خود را به ایران اختصاص داد (گالری تصاویر)

یک گفتگوی منتشرنشدهء خواندنی از شکیباییِ جان

عکس‌های اِمی واین‌هاوس در دام مواد مخدر

خاستگاه اقوام آریایی (برای آرشیو خوبه، خاصیت داره!)

 فایل فشرده (:

تاریخچه اولین عکسها

ماهنامهء عکاسی Shot (دانلود هم داره) (چهار شماره)

 

 

     

 

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 3:22 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 

 آی‌ی‌ی‌ی‌ی ی ی...  بالاخره شکست این بغض بی‌امان لعنتی...

 

...

 

         شكيبايي به مرگ مي‌خندد

یعنی چی؟! مُرد؟ به همین راحتی؟! سه مرتبه پرسیدم٬ خسرو شکیبایی مرد؟! نه بابا؟ جدی میگی؟

 

...

 

من کلاً تو زندگی‌م تا جایی که یادم میاد فقط برای مرگ یک هنرمند دیگه گریه کرده بودم٬ عزت‌الله مقبلی٬ اونم وقتی بغضم ترکید که تلویزیون داشت یه تیکه از یه نمایش تلویزیونی‌ش رو پخش می‌کرد٬ ولی... ای خسرو٬ خسرو٬ خسرو... ای خسروی شکیبایی٬ ای بچه‌محل صمیمی٬ استاد من٬ آقای من٬ چرا یه‌هو غیبت زد؟ (ای خدا! این بغض بی‌قرار هم که امانم نمی‌دهد...)

 

...

 

وقتی به بعضی از دوستان جوان‌تر٬ از هامون می‌گویم و می‌گویند ”ندیده‌ام“ یا ”دیدم٬ این‌جورام که می‌گید نیست“ دلم می‌خواد... ولش کن... این متن رو فقط کسانی حق دارند بخوانند که هامون رو حداقل یه بار روی پرده دیده باشند و باهاش هم‌ذات‌پنداری کرده باشند. (شرمنده این یه بار رو استثنائاً بعضی دوستان بر من ببخشایند. حالم خوب نیست.)

 

...

 

یادته آرش؟ یادته؟ همین دیروز پریروزا بود داشتی واسه یه دوست قضیهء ”مگه چه فرقی کرده؟“ رو تعریف می‌کردی٬ یادته؟ همین دیروز پریروزا... این جملهء هامون واسه‌ت شده ضرب‌المثل٬ یادته؟ هامون تنه زده بود به بهجت خانوم کارگر خونه و زده سطل ماست رو پاشونده به تابلوی نقاشی مهشید (در سبک Action Painting) مهشید٬ عصبانی میگه: ”چی کار کردی؟!“ هامون در حالی که دم دو تا ماهی گنده تو دستاشه میگه: ”خب چیه تمیزش می‌کنم.“
مهشید داد می‌زند: ”چی کار کردی؟ اون جا رو ببین
٬ تابلومو چی کار کردی؟“ هامون (به تابلو اشاره می‌کنه): خیلی خب بابا٬ مگه چه فرقی کرده؟“  و تصویر کلوزآپی که از تابلوی هشل‌هفت مهشید دیده می‌شه که ماستی که روش پاشیده اگر زیباترش نکرده باشه واقعاً به قول حمید باعث نشده فرقی بکنه. و من همیشه در اینجا لبخندی به لبم می‌آمد که واقعاً بعضی از این هنرها در آنتروپی مطلق به سر می‌برند انگار و هر چه به آنها به هر شکلی اضافه شود بر سَبیل تصادف حتی٬ هیچ فرقی نمی‌کنند!

 

...

 

یادته آرش٬ اِندِ خستگی بودی داشتی از دانشگاه می‌رفتی خونه٬ سر ظهر که دیدی روی تابلو زده نمایش و نقد فیلم هامون بعدازظهر ساعت 4 ٬ و موندی مردد میون موندن و رفتن؟ (لعنت! این اشکام نمی‌ذارن مانیتور رو خوب ببینم...)
موندی و برای بار نمی‌دونم چندم نشستی و فیلم رو تو تلویزیونی که گذاشته بودند توی سلف دانشکده
٬ دیدی و ندیدی و تصور کردی و باز واسه هزارمین بار با حمید شمردی:
”یک
٬ دو٬ سه٬ چهار٬ دور بزن(مهشید پاگرد پله‌ها را دور می‌زند)... هفت٬ هشت٬ نه٬ دور بزن(مهشید دور می‌زند). حالا در رو واز کن٬ چراغو روشن کن (هامون چشم‌هایش را باز می‌کند و به پنجره‌ء بزرگ طبقهء سوم نگاه می‌کند. لحظه‌ای بعد چراغ آپارتمان روشن می‌شود. هامون خوشحال است. التماس می‌کند) حالا بیا دم پنجره٬ بیا٬ بیا٬ دم پنجره...
مهشید پشت پنجره می‌آید. پرده‌ها را کنار می‌زند
٬ پنجره را باز می‌کند. هامون نشانه می‌گیرد.
هامون (زیر لب): لاکردار اگه می‌دونستی هنوز چقدر دوسِت دارم...“

 

لعنتی اگه می‌دونستی من یکی٬ حداقل٬ چقدر دوسِت داشتم...

 

...

 

بعد از خزعبلات اون پسره بود که تو دیگه نتونستی طاقت بیاری و پاشدی رفتی بالا منبر و یکی یکی اراجیف اونو جواب دادی و بعدش هم یه آفتابه گرفتی روش تا بره پایین.
از بعدِ همین جلسه بود که سپیده خواستت
٬ یادته آرش؟ یادته؟ هامون باعث شد که اون ”شروع یه دوستی خوب باشه“...

 

...

 

بابای فرید جِنگِل‌بِرد رو باد برد... هی به فرید می‌گفت: مَرررررد  باش!  فرید یادته؟ رامبد با توئم! به عاطفه می‌گفت: ”قهری؟... حرف که می‌زنی؟“ و با کف دست محکم می‌کوبید به دیوار و... بعدش هم با اون صدای سوت‌سوتی‌ش می‌گفت انگار نه انگار که ما کوبیدیم به دیوار!

 

...

 

گاهی که منم سر نماز حواسم پرت میشه و تو خوندن نماز سکندری می‌خورم یاد حمید کوچولو می‌افتم و خندم می‌گیره:
”مادر: لم یلد
حمید: بله؟
مادر: لم یلد (آرام) آدم سر نماز صحبت نمی‌کنه
٬ لم یلد
حمید: یَم یَلِد
مادر: لم یلد
حمید: یَم یلد“

 

...

 

سال 66 هنوز هامون ساخته نشده بود. من کلاس سوم دبیرستان بودم و تلویزیون سریال مدرس رو نشون می‌داد و من هم طبق معمول که نه از تئاترخوشم می‌اومد و نه از این نمایش‌های سیاسی، چندان توجهی بهش نمی‌کردم٬ ولی خب تلویزیون خونهء ما عادت داشت که همیشه روشن باشه.
و یه شب دیدم که نیم ساعته دارم سخنرانی مدرس رو گوش می‌دم و با خودم می‌گم این یارو عجب باحاله! این باید می‌رفت آخوند می‌شد به جای هنرپیشگی! شایدم آخونده آوردنش تا نقش مدرس رو بازی کنه. این یارو باید می‌رفت هنرپیشه می‌شد به جای آخوندی!

 

...

 

لعنتی بَدمَن هم که بودی دوست‌داشتنی بودی٬ یادته گشتاسب بودی و اون دیالوگ دیوانه‌کننده‌ت: در جواب دختر کریمی که بهت می‌گفت ”ولی این نامردیه!“ ( با اون صداي جيغش) و تو می‌گفتی: ”می‌دونم.... (و با اون اطوار خاصت و یه مکث که یعنی چه کار کنم دیگه) نمی‌دونم.“

 

...

 

”هامون به مادربزرگش: حالا می‌فهمی که چقدر گول خوردی؟ ... تو هم مثل منی... دیگه به هیچی ایمان نداری.“

و ماها (همه) می‌دیديم که دیگه هیچ‌کدوم‌مون به هیچی ایمان نداریم...

 

...

 

”مادربزرگ: زندگیت روبراهه؟

هامون (مکثی می‌کند): نه.

مادربزرگ: چرا؟

هامون: زنم طلاق می‌خواد.

مادربزرگ: ...ای ای٬ تو چی؟

هامون: نه...

مادربزرگ: آی آی آی! قلبت شیکسته.“

و ما (همه)‌به یاد قلب شیکستهء خودمون می‌افتادیم.

 

...

 

یادته سپیده؟ تو این نوار رو بهم دادی...

 

”خداحافظ...

خداحافظ پرده‌نشین محفوظ گریه‌ها

خداحافظ عزیز بوسه‌های معصوم هفت سالگی

خداحافظ گلم٬ خوبم٬ خواهرم

خلاصهء هر چه همین هوای همیشهء‌عصمت

خداحافظ ای خواهر بی‌دلیل رفتن‌ها

خداحافظ!... “

 

...

 

 

آتیش آتیش چه خوبه

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به جستن و واجستن

به حوض نقره جستن

 

علی: رگباره٬ از بین میره.

صدای هامون: این جوری بود که جستی تو حوض نقره‌ت و به خودت و خدای خودت رسیدی٬ کاکو.

 

(آره این جوری بود که جستی خسرو٬ این‌جوری بود...)

 

 لینک‌های روز

 

پایان هامون (روزنامهء اعتماد امروز)

بیتا فرهی شوکه شده

دانلود شعر‌خوانی‌هایی از خسرو شکیبایی 

بیوگرافی و عکس و تفصیلات

آخرین پیشنهاد به شکیبایی ”بی‌پولی“

ديروز (جمعه) قرار بود در راديو فرهنگ حاضر باشه... كه نتونست...

 

    
 
 
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 4:23 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 دیشب برای چندمین بار اقتباس كلاسیك زیبا و جذاب جناب دیوید لین را از روی كتاب ”آرزوهای بزرگ“ (Great Expectations) اثر چالز دیکنز را شبکهء سوم این سیمای ما در برنامهء ”صد فیلم“ نمایش داد. یادم نیست ولی فکر می‌کنم بار اولی که من این فیلم را از تلویزون دیدم٬ شاید هم‌سن پیپ نوجوان در فیلم بودم و دخترانِ استلا مانندی را هم می‌شناختم. بعدها کتاب اصلی را هم خواندم که چه تأثیرگذار بود و چقدر هم تفاوت داشت با فیلم (مطابق معمول فیلم‌های اقتباسی).

  استلا و خانم هويشام

فکر می‌کنم حداقل یکی از اصطلاحاتِ سرنُمون یا کهن‌نمون یا کهن‌الگو را شنیده باشید؛ همگی اینها ترجمه‌هایی هستند بر اصطلاح آرکی‌تایپ (Archetype) که حضرت یونگ وارد ترمینولوژی (=مجموعه اصطلاحات فنى) علم روان‌شناسی فرمودند. چند آرکی‌تایپِ معروف‌تر که پیش از این هم دربارهء آنها در همین وبلاگ در مورد آنها صحبت کرده‌ایم٬ اَنیما و اَنیموس هستند که به ترتیب نمایندهء آرکی‌تایپِ زن و مرد درون هر روانِ انسانی است. آرکی‌تایپ‌های دیگری هم هستند.

چشمان خود را ببیندید و در خیال خود تصور کنید که هر انسان یک ساختمان است که در او آدم کوچولوهای زیادی زندگی می‌کنند. اینها با هم در تعامل‌اند رفت و آمد می‌کنند و هر ازگاهی یکی از اینها در رأس این ساختمان قرار می‌گیرد و دنیا را نگاه می‌کند و از درون دهان آن شخص صحبت می‌کند و یا کنترل دست و پاهای او را (رفتار او را) به عهده می‌گیرد. پس آن انسان سوای جنسیتش که مرد باشد یا زن٬ گاهی زن‌تر گاهی مردتر٬ گاهی مادرانه می‌شود و حمایتگر٬ گاهی پدرانه می‌شود و اقتدارگرا٬ گاهی کودک و حمایت‌طلب٬ گاهی درنده‌خو٬ گاهی طعمه.

 

حالا بیایید فرض کنیم کسی بیاید و داستان زندگی و تعاملات این آدم‌کوچولوهای درون هر یک از ما را یا درواقع یک شخص خاص را بنویسد. در این صورت اگر این داستان٬ داستان شخص خیلی خاص و متفاوتی نباشد٬ با بیشتر آدمیان سازگاری خواهد داشت یا به عبارت ادبیاتی‌ترش مخاطبان، با آن اثر احساس هم‌ذات‌پنداری خواهند داشت٬ چرا؟ چون هر کدام از شخصیت‌های آن داستان را می‌توانند به نوع در خود بازشناسی کنند. ”اِ اِ... راست میگه‌ها٬ این دخترا همه‌شون همینطوریند!“ و شما اینطوری می‌شنوید: ”دخترانی که با من برخورد داشته‌اند٬ هم همینطوری رفتار می‌کردند و حالا دخترِ درون من هم اینگونه است.“ آخی... طفلی پسربچه‌هه!“ یعنی: ”با من هم چنین رفتاری شده٬ و حالا کودک درونم من هم‌چنان این احساس را دارد.“ البته اگر شخص تجربیات متنوع و بیشتری داشته باشد و کمی هم روی روان و درون خود آگاهانه کار کرده باشد کمتر این طوری است و احساس می‌کند افراد بیشتری را در داستان‌ها و در محیط واقعی اطراف خودش٬ درک می‌کند (البته می‌تواند هنوز احساس اختصاصی خودش را داشته باشد).

 

داستان‌های دیکنز اغلب چنین داستان‌هایی هستند و شما می‌توانید شخصیت‌های مختلفی را که با آنها هم‌ذات‌پنداری بیشتری دارید یا به نوعی درک‌شان می‌کنید و یا شدیداً از آنها متنفر هستید را در درون خود بیابید. گاهی نیز مابه‌ازای آنها را در زندگی واقعی خود که در واقع بر شما تأثیری انکارنشدنی گذارده‌اند.
برخی آرکی‌تایپ‌ها شاید چندان معروف نباشند و یا نام خاصی برای آنها ذکر نشده باشد
٬ ولی با کمی دقت می‌توانیم او را در خود یا دیگران پیدا کنیم. یکی از این کهن‌الگوها٬ آرکی‌تایپِ ”خانم هَویشام“ است.

 

خانم هویشام پیش از هر چیز یک زن است٬ پس با بیشتر با مسائل احساسی در روان سر و کار داریم. او زنی است که مورد خیانتِ عاطفی واقع شده و در زمانی که انتظار داشته به کامیابی برسد قال گذاشته شده و به بازی گرفته نشده است.
بعد
٬ او سعی کرده خودش را کنار بکشد٬ با کسی معاشرت نکند و اگر هم خواست بکند به صورت سِلِکتیو و انتخابی این کار را انجام می‌دهد. کسانی را هم که انتخاب می‌کند یا برای سرگرمی می‌خواهد یا سعی دارد از آنها نیز هم‌چون خودی بسازد و بدین ترتیب سرخوردگی خود را به نوعی اقتدار تبدیل کند. البته احساساتی مانند سرخوردگی٬ نفرت٬ انزواطلبی٬ خیانت٬ بازی دادن دیگران (سرکار گذاشتن)٬ لذت از آزار٬ و و و... در اینجا فراوان است. او زمان را برای خودش متوقف می‌کند و در درون خودش زندگی می‌کند. البته همان‌طور که در ابتدا گفتم در هر شخصی هر از گاهی و به دلیل یک رویداد بیرونی یکی از این آرکی‌تایپ‌ها به سطح آمده و به عنوان یک دفاع روانی یا یکی از سلاح‌های روانی یا ابزاری برای کنترل اوضاع٬ عمل می‌کند و پس اندکی کنترل را به دیگری می‌سپارد٬ اما گاهی فردی از یکی از این سرنمون‌ها بیشتر استفاده می‌کند و حتی ممکن است بعد از مدتی یکی از آنها به کنترل‌گر غالب وی بدل شود. در چنین مواردی ممکن است شما ابراز بیرونی آن را هم در محیط اطراف او ببینید مثلاً اگر کسی مدت‌ها ”خانم هویشام“ شود٬ ممکن است خانه‌اش یا اتاقش هم مانند او شود. (و البته هر گردی گردو نیست.).

پس اگر دیدید که کسی بخصوص در جمعی از دوستان٬ شرکت نمی‌کند یا خود را کنار کشید و دیگر زیاد صحبت را آغاز نمی‌کند و شاید علاوه بر اینها رفته سراغ بچه‌ها و سعی دارد سرش را با آنها گرم کند یا مثلاً بُر می‌زند و فال می‌گیرد (از این بازی‌ها یک‌نفرهء ورق)٬ اگر برای‌تان مهم است چِکَش کنید٬ آیا هویشام نشده؟

 

 

 

 

 استلا
پ.ن1: وقتی دنبال لینک‌های مربوطه می‌گشتم٬ متوجه یک چیز جالب شدم و آن اینکه بازیگر نقش استلا در فیلمِ لین٬ قبلاً هم در ورژنی دیگر از همین داستان در سال 1934 بازی کرده بود در نقش کاراکترِ ”بیدی“ ولی کل این نقش را از آن فیلم حذف کرده بودند تا بالاخره قسمتش شد و در ورژن دیوید لین نقش خود استلا را بازی کرد!

 
پ.ن2: یک اقتباس آزاد هم از روی آرزوهای بزرگ به تازگی ساخته‌اند با بازی ”ایتان هاوک“ و ”گوینت پالترو“ که به نظر من فیلم قشنگی از آب درآمده٬ پیشنهاد می‌کنم آن را هم بببینید.

 
پ.ن۳: به نظر شما استلا چگونه آركي‌تايپی است؟

 

 

 

 

 

 لینک‌های روز

 

جنیفر لوپز و مارک آنتونی بعد از زایمان جنیفر (خوب کیهان‌جان٬ دوست داری٬ قطامش کافیه؟)

کایلی مینوگ هم نشان امپراطوری بریتانیا گرفت٬ ببینم دیگه کی مونده؟

با استفاده از نرم‌افزار پیام‌رسان فارسی شما می‌توانید پیامک‌های فارسی با حجم حدود 200 کاراکتر را ارسال نمائيد.

همسر می‌خواین؟ حالا دیگه باید برید بنگاه!

و ایدز همچنان آن بیرون منتظر است...

 به جای وایـاگرا٬ هندوانه بخورید!!

اين هم يك لينك كمی تا قسمتی سيـاسی

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 12:36 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 سنتوري

 

خلاصه داستان فیلم سنتوری:

  

علی بلورچی یکی از دو پسر خانواده‌ای بازاری، سنتی، مذهبی و متمول، به دلیل علاقمند بودن به موسیقی از خانواده رانده می‌شود. پس از موفقیت‌های اولیه در اجرای کنسرت‌هایش و معروفیت نسبی، به دلیل ممانعت‌های حکومتی با انتشار آثارش و برگزاری کنسرت، دچار سرخوردگی و افسردگی و فقر شده و به دنبال آن به اعتیاد به الکل و در نهایت مواد مخدر کشیده می‌شود. در این بین هانیه، همسرش، که از دوستداران کارهای او بوده از او جدا شده و با نوازندهء دیگری راهی دیار فرنگ می‌شود.
علی بی‌خانمان شده و در پارکی که معتادان گرد هم آمده‌اند، شب ها را به صبح می‌رساند. پدر علی به دنبال تماس تلفنی هانیه از جای او با خبر شده، او را یافته و به یک مرکز ترک اعتیاد می‌برد. علی در آنجا ترک داده می‌شود ولی درخواست می‌کند تا او را رها نکنند و بگذارند همانجا مانده و به دیگران موسیقی آموزش بدهد.

 

***

 

وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا، آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی هوا پر از دود بود و من نمی‌دونستم که این آخرین باریه که این هوای کثیف رو به ریه‌های سوخته‌م فرو میدم.

 

این نخستین گفتار فیلم است. علی از زیرِ زمین بیرون می‌آْید. سر و وضعش بد نیست ولی خسته است و در چشم‌هایش هیچ امیدی نیست، هیچ هدفی نیست، هیچ انگیزه‌ای نیست. معتاد هم نيست، هيچي نيست.

 

 

***

 

سنتوری را همه با پیش‌فرض ذهنی دیدند. فیلمی كه حاشیه‌هایش، تعبیر و تفسیرهای مردم پیش از آغاز فیلم در گوش بینندهء فیلم رژه می‌رود و مزاحمت ایجاد می‌كند.

چرا علی؟ چرا عبا؟ چرا حالا؟ چرا چاووشی؟ مگر نمی‌دانستند؟ مگر قبلاً توقیفی نداشت؟ چرا این قدر ضعیف؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

اما در دیدن دوبارهء فیلم و فارغ از كنجكاوی‌ها برای پاسخ به پرسش‌های از پیش شنیده شده و بعضاً از پیش پاسخ داده شده، می‌توان آرام آرام به لایه‌های زیرین فیلم راه یافت. ایده‌ها یكی یكی به ذهنت می‌رسند و تو آنها را سبك سنگین می‌كنی و...

 

 

كبوتر؟! ...كُنَد هم‌ساز با هم‌ساز پرواز!

 

موسیقی شرقی و از آن جمله موسیقی ایرانی به گفتهء استادان فن یك موسیقی ریتمیك بوده و بیشتر احساساتی، در حالی كه موسیقی كلاسیك غرب یك موسیقی ساختارمند است و همانند یك ساختمان دارای نقشه بوده و آهنگساز، شنونده را در فضاهای آن می‌گرداند و حتی می‌تواند بیشتر ويلونتفكربرانگیز باشد تا احساس‌برانگیز.
از سوی دیگر سنتور یك ساز كاملاً شرقی است و همین قدر كه بتواند احساسات آدمی را بنوازد كافی بوده و سعی بیشتری برای كامل‌تر شدنش نشده است:
به نظر میاد ساز محدودیه. (هانیه به علی می‌گوید) اما ویلون و پیانو كه به مادر سازها معروف است، هر دو در فرم فعلی سازهایی هستند غربی و نمایندهء موسیقی كلاسیكِ ساختارمند و متفكر غرب.
در مثلث به وجود‌آمده بین علی و هانیه و جاوید، هانیه (=پیانو) كه در ابتدا عاشق شخص متفاوت از خودی همچون علی (=سنتور) می‌شود، توجه و علاقه‌اش كم‌كم به مشابه خودش یعنی جاوید (=ویلون) جلب می شود.
مهرجویی با طراحی چهره و لباس علی با ریش و موی بلند و عبا (لباس راحت و باز) شخصیت یلخی و بی‌خیال و اهل طرب او را به خوبی می‌پردازد. در این بین، سبك زندگی شرقی علی، در این جدایی بی‌تأثیر نبوده و هانیه را به رفتن به سوی جاویدِ كت‌شلوارپوش و كراواتی با صورتی اصلاح‌شده و موهایی شانه‌شده و مرتب كه تمرین‌های موسیقی‌اش منظم است سوق می‌دهد، چرا كه او را همسانِ خود (بخوانید هم‌ساز خود) می‌بیند.

       

 

اگر تا اینجا این نمادینه دیدن جا می‌افتد می‌توانیم به آن ادامه بدهیم ببینیم به کجا می‌رسیم. علی از کلاسیک ها موتزارت می‌خواهد، آهنگساز مردمی زمان خویش، کسی که موسیقی را از دربار به میان مردم برد طوری كه شاید بتوان به نوعی او را آهنگساز پاپِ کلاسیک ها دانست. اما برعكس، هانیه در هم نوازی با علی مجبور است آهنگ‌های پاپ ایرانی بنوازد، کاری که متقابلاً علی نمی‌تواندبا سنتورش برای او انجام دهد.

عبایی که علی به تن دارد را اول در صحنه‌هایی می‌بینیم که روزهای خوش اوایل زندگی مشترکش با هانیه را می‌گذراند. عبا در اینجا به گونه ای حالت سلطان‌های شرقی را در علی برای ما تداعی می‌کند. لم می‌دهد و می‌خورد و می‌نوشد و می‌نوازد و شعر می‌گوید و همسرش هم دور و برش می‌پلكد و با هم می‌گویند و می‌خندند. زیاد عجیب نیست که این خرده سلطان کم کم به سراشیب سقوط برسد مثل همهء سلطان‌های این چنینی این مرز و بوم و ناموسش بتدریج به دنبال کسی باشد که با او هم نوایی دارد. از این جهت خاص شاید بتوان این علی را با اُمرایی که در مشغله‌های این چنینی خود غرق شده اند و ناموس‌شان (مثلاً دریا یا خاك‌شان) را می‌برند مشابهت‌هایی دید. به این علی اجازه برای کسب درآمد از توانایی و هنری که دارد نمی‌دهند و او می‌خواهد در خانهء خود به کارش ادامه دهد اما این به قطع ارتباط با جهان اطرافش منجر می‌شود. و ابتدا کسی را که دوست می‌دارد را از دست می‌دهد، سپس پایگاه و خانه اش را خراب می‌کنند و دارایی‌هایش را به گرو برمی‌دارند و در نهایت در شبی طوفانی تندبادی می‌آید و طومارش را به صورت نمادین در هم می‌پیچد.مهرجويي در حال آماده كردن رادان

آیا مهرجویی ذاتِ شرقی بودن را این چنین می‌بیند و آن را زیر سئوال می‌برد؟ چه تقابل دردناکی دارد آنجا که نمایندگان سازهای غربی با اتومبیل مدل بالایی (نماد علم و صنعت پیشرفته) دوباره به او می‌رسند و سعی در کمک به او دارند، اما از طریق فراخواندن ریشه‌های فرهنگ سنتی او (تماس با حاج آقا بلورچی) این كار را انجام می‌دهند.

این دیدگاه یکی از منظرهایی بود که می‌شد از آن زاویه به فیلم سنتوری نگریست، اما نماد دیگری نیز وجود دارد که در فیلم‌های مهرجویی بسیار سابقه دارد، خانه.

 

 

خانه

 

داریوش مهرجویی به سمبل خانه علاقهء زیادی دارد و در اغلب فیلم‌هایش هم به آن می‌پردازد. چه خانه‌ای به مثابه خانهء وطن، چه خانه‌ای كه خبر از درون می‌دهد.

آن آپارتمان مخروبه در اجاره نشین‌ها که بر سرش دعواست، هم از سوی ساکنین، از داخل، و هم از سوی آن دو دلال طماع، از خارج. خانهء وطن.
آن خانهء قدیمی حیاط دار با آن حوض بزرگش و جمیع خواهران و برادران و مادر و مادربزرگ (سنت) در برابر آن آپارتمان لخت و خالی (مدرنیته) که حمید
هامون عریان (با حوله ای در بر) کَفَش را طی می‌کشد و از خود می‌پرسد این ضعف من از کجا آمده؟.
خانهء زیبای
بانو که در نبود مردِ خانه، گدایان و طُفیلی ها به بهانهء پناه جویی و با ترفند کمک کردن و آشپزی کردن و... خانه را اول غارت و سپس تخریب می‌کنند و هیچ دلی هم نمی‌سوزانند چرا که نه خود را صاحب‌خانه می‌بینند و نه حتی مستأجر، تنها بکَنند و ببَرند.
خانهء
سارا که اتاقی پنهان دارد و زن در آن ایثار می‌کند برای مردِ بی‌خبر و ناسپاسش.
خانه در
لیلا که خالی است از زایش.

خانه ها در پری که در یکی مولودی می‌خوانند و عمه‌ای در بالاخانه مرده است و دیگری در جنگل می‌سوزد و محتوای دلِ عرفانی‌اش را که به ابر و آب رود فرمان می‌راند، می‌سوزاند و آن خانهء آن دیگری که پر است از کتاب و کتاب و کتاب و وراجی و سرگردانی... تا آنی که استخری خالی دارد در دلش.
و خانهء
مهمان مامان که می‌شود محل جمع شدن انواع تیپ‌های ساخت مهرجویی.

 

بهرام رادان و گلشيفته فراهاني در فيلم سنتوری

 

اما خانهء مشترکی که علی سنتوری در آن به وصال می‌رسد، چادری کوچک بیش نیست. خانهء علی به هم ریخته و شلخته است و فرجامی به جز خراب شدن ندارد. و بالاخره خانهء پدری علی بلورچی که بزرگ است و مجلل و در عین حال سعی دارد ساده به نظر برسد و این خانهء اصلی است.

از این خانه دو گونه فرزند به بار آمده یکی که می‌خواهد و می‌تواند به دنبال عشق و خواست خود، در برابر سلطه و خواست پدر بایستد و دیگری که نمی‌تواند داد بزند و تمام زِپام‌های آرامبخش را می‌خورد تا آرام بگیرد، معتادی از نوعی دیگر. او، فرزند سربه‌راه و حرف‌گوش‌كن، می‌گوید:تو می‌دونی بابا (خانهء پدری) چقدر پول داره؟! می‌دونی ثروت واقعی بابا چقدره؟! و : دیگه حالم داره از این خونه به هم می‌خوره! این دیالوگ را در کنار دیالوگ هانیه به جاوید معنادارتر می‌شود:دیگه تحمل هیچی رو ندارم. از همه چی حالم به هم می‌خوره، از همه چی بدم میاد. از این مملکت خشن، دروغگو، بی رحم که همه رو معتاد بدبخت می‌کنه. چقدر این جمله ها به گوش ما آشناست.مگه آدم چقدر زنده می‌مونه؟ آخه اینم شد زندگی؟

خانهء پدری علی، خانه ای است که در آن یه مداد پیدا نمیشه.“ علی بر سرِ زنان روضه‌شنو فریاد می‌زند که آخه شما هیچ وقت نمی‌خواین یه چیز بنویسین؟ آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟

و نهایتاً اوضاع این خانه و خانواده به جایی میرسد که پدر به دست خودش مواد تخدیری را به جوانش می‌رساند. چرا من به یاد توزیع شربت تریاک و سرنگ مجانی توسط نیروی انتظامی می‌افتم؟

اما چه باك كه اگر این فرزند را پدر تخدیر می‌كند و دیگری دوان دوان، چون گوسفند به دنبالش روان است، ریاست بلورفروشان هم‌چنان برجاست و این فرزند ناخلف را هم می‌توان تزكیه و تصفیه كرد، حالا چه با شوك، چه با بستن. اصلاً چه بهتر كه او كنار دیگرانی امثال خودش بماند و در همان محیط ایزوله كارش را انجام دهد؟

 

 مجوز اكران فيلم سنتوري

 

بعد از اولین دیدن فیلم من هم مثل بعضی از شما به ذهنم رسید كه این فیلم از ابتدا ساخته شده برای ایرانیان ایزوله‌شده در خارجه، اما حالا آن وجه تعمد قضیه برایم كمرنگ است. مهرجویی باج نمی‌دهد و بخصوص در مورد فیلم‌هایی كه خودش هم در آنها سرمایه‌گذاری كرده باشد محتاط‌تر است. اینكه می گویند چنین فیلمی از اولش پیدا بود كه مجوز اكران نمی‌گیرد زیاد توجیه‌پذیر به نظر نمی‌رسد، چرا كه چنین فیلمنامه‌ای كه مجوز ساخت گرفته از ابتدا داستانش معلوم بوده كه در بارهء چیست و قرار است چه چیزهایی را نشان بدهد. بعد از ساخت، و بازبینی هم برای نمایش در جشنوارهء فجر هم رفع ایرادات شد. ظاهراً حتی ابتدا قرار بوده اكران نوروزی پارسال باشد كه خب معلوم بود كه سمبهء اخراجی‌ها پرزورتر بوده و نهایتاً مجوز اكران خود را از خرداد 86 به مدت یك سال دریافت می‌كند. همهء اینها خبر از آن دارد كه آنچه به همه القاء شده كه مشكل فیلم است، یعنی صدای چاووشی یا اصولاً نمایش كنسرت و موسیقی و اسباب و آلات آن یا بدآموزی‌های تزریق هرویین و یا آن قضیهء مسخرهء عبا و دست زخمی علی (!) و این حرف‌ها نبوده و اینها همه رد گم كردنی بوده برای به انحراف كشاندن حواس به سمتی دیگر.

 

 هامون- خسروشكيبايی

 

مجنونم و دلزده از لیلی‌ها                       خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها

 

سنتوری شبیه‌ترین ساختار روایی را در بین فیلم‌های مهرجویی به هامون دارد. از شروع داستان كه به سبكِ نَـرِیشن اول شخص است و فیلمبرداری به شیوهء دوربین روی دست تا فلاش‌بك‌های مكرر از به هم‌ریختگی و از هم‌پاشیدگی زمان حال به مرور روزهای خوبِ آشنایی و چی شد كه اینطوری شدها. سیلی زدن به زن در هر دو فیلم. صحنهء دعوای هانیه (گلشیفته فراهانی) و علی (بهرام رادان) و پرت کردن میوه و مواد غذایی، چقدر مرا به یاد دعوای مهشید (بیتا فرهی) و حمید (خسرو شكیبایی) در آشپزخانه و بالای پشت‌بام می‌انداخت، اما این كجا و آن كجا (از نظر بازیگری). و نهایتاً پایان‌بندی ظاهراً خوش.

 

نمونده از جوونیام نشونی                       پیر شدم، پیر تو ای جوونی

 

من فكر می‌كنم باز هم داریوش مهرجویی به خوبی توانسته به موقع حرف زمان خود را بگوید. سنتوری را به نوعی بازسازی هامون، و حتی ادامهء آن، البته بسیار ضعیف‌تر، برای جوان این دوره می‌بینم. راستی اسم پسر هامون هم علی بود، نه؟
اگر غالب جوانان آن دوره مشغله‌های فلسفی، ایمانی، عقیدتی داشتند و در آن روزگاران كه سنت و سنتی‌ها برجسته‌تر بودند
، تقابل سنت و تجدد هم بیشتر مورد توجه و معضل بود، حالا هم مشغله ذهنی جوانان این دوره و آنچه توجه‌شان را به خود معطوف می‌كند موسیقی است و متأسفانه اعتیاد.
و این اعتیاد به موادی چون كرك و شیشه كه دیگر همه حتی خود معتادانش می‌دانند تنها ماده‌ای برای بی‌خبری نیست بلكه راهی است به سوی پوكی و كرم گذاشتن اما باز هم هر روز جوان‌های تازه رسیده‌تری به سوی آن می‌روند
، چرا؟ دیگه تحملش رو ندارند؟ دیگه حال‌شون به هم می‌خوره؟ اینان دارند خودكشی دست‌جمعی می‌كنند.

 

تنهای بی سنگ صبور                خونهء سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست            موندی و راه چاره نیست

 

پایان فیلم آن پایان خوش ظاهری‌اش نیست. فیلم با همان آوازی آغاز می‌شود كه تمام شد و بعد علی از زیر زمین بالا می‌آید با ظاهری نه چون معتادان چون مسخ‌شدگان:

وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا، آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی هوا پر از دود بود و من نمی‌دونستم که این آخرین باریه که این هوای کثیف رو به ریه‌های سوخته‌م فرو میدم.

او دیگر می‌خواهد این بار كار را یك‌سَره كند. در اصل بعد از این صحنه است كه فیلم شروع می‌شود.

 

 پ.ن: این نوشتهء نیما حسنی نسب را هم ببینید (مروري بر مشكلات نمايش عمومي و تلويزيوني فيلم‌هاي داريوش مهرجويي)

 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 13:50 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




ادامه از پیک پیشین: 

 

فیلم ضعیف چه فیلمی است؟ به چگونه فیلمی می توانیم بگوییم فیلم ضعیف؟

نقد درون متنی سنتوری به ما نشان می دهد که این فیلم منهای یکی دو ایراد روایی که آن هم به خاطر حذف های اجباری به آن وارد است، همانطور که انتظار می رود غلط املایی که ندارد هیچ، مشکل انشایی هم ندارد. در حالی که در حدود نود درصد ساخته های سینمایی وطنی هنوز درگیر خط فرضی هستند و غورهء کلاسیک نشده می خواهند مویز پست مدرن شوند، نداشتن غلط دیکته ای به تنهایی، می تواند محصولی داخلی را قابل دیدن کند. البته تا اینجا را که از مهرجویی جان انتظارش را داریم، او هم برآورده می کند، ولی غلط انشایی.

آیا سنتوری در بیان آنچه می خواهد بگوید؟ الکن است؟ آیا همهء شمایی که آن را دیدید حداقل یک برداشت و نتیجه گیری از آن نداشته اید؟ همین که به هنرمندان جوان ما به خصوص در حیطهء موسیقی میدان داده نمی شود. یا اینکه شکاف نسلی بزرگی بین جوانان ما و والدین آنها هست. یا باتلاق اعتیاد با دهان همیشه باز در انتظار بلعیدن تک تک جوانان و حتی میانسالان و پیران این بوم و بر است. باشد، گیرم کمی جای پرداخت بیشتر به هر یک وجود داشت ولی به هر حال همین حرف ها را توانست که برساند، نتوانست؟

اما چیزی که بعضی از ما را ناراحت کرده شاید این است که توقع و انتظار ما از داریوش مهرجویی برآورده نشده است.

با مروری بر کارنامه مهرجویی می بینیم که اغلب آثاری که او به صورت ارژینال و بخصوص به تنهایی فیلمنامه اش را نوشته چیز دندان گیری از آب در نیامده اند، مثل همان الماس 33 که ذکرش رفت، پستچی، میکس، و بمانی و البته همین جناب سنتوری در اینجا تنها یک استثناء داریم و آن هم اجاره نشین ها است.
در فیلمنامه های ارژینال و غیر اقتباسی ای که همکاری هم در نوشتن فیلمنامه داشته باز هم در اغلب موارد شاهکاری خلق نشده به جز یک مورد فیلم
گاو که با همکاری خود غلامحسین ساعدی انجام شده و نویسندهء نمایشنامهء مأخذ فیلم بوده و لیلا که با همکاری مهناز انصاریان نوشته شد، اما فیلم هایی چون آقای هالو با همکاری علی نصیریان، دایره مینا با همکاری غلامحسین ساعدی، قنات با همکاری هوشنگ گلشیری، مدرسه‌ای که می‌رفتیم با همکاری فریدون دوستدار و شیرک با همکاری کامبوزیا پرتوی را هم نمی توان در ردیف آثار درخشان او قرار داد.

 از طرف دیگر می بینیم که مهرجویی در نوشتن فیلمنامه های اقتباسی غوغا می کند، اول از همه گاو (هر چند به شخصه از آن خوشم نمی آید ولی از نظر فیلمنامه نویسی و کارگردانی حقاً کاری برجسته است.) و بعد هم می رسیم به تسخیر شدگان بر اساس رمان فئودور داستایوسکی که آن را ندیده ام و قضاوتی هم بر آن ندارم ولی وقتی به هامون ، بانو ، سارا ، پری و درخت گلابیکه همگی فیلمنامهء اقتباسی دارند (حالا کم یا زیادش مهم نیست) می بینیم که مهرجویی قابلیت های طلایی خودش را نشان می دهد. در این بین فیلم میهمان مامان هم که فیلمنامهء اقتباسی دارد هست که به نظر من طلایی نیست، نظر دوستان را نمی دانم.

*

 

مهرجویی به نظر من در سنتوری سالاد درست کرده است. سالادی از کارهای پیشین خودش. سوژهء نشان دادن معضلات اجتماعی زیرپوست شهر که سابقه اش را بویژه از دایرهء مینا داشته است، فیلمی که در آن به موضوع خون فروشان در تهران می پردازد. با تمرین سبک نسبتاً مستندنما با دوربین روی دست در بیشتر سکانس ها، مثل همین سنتوری. پرداختن به معضل اعتیاد در بین هنرمندان که از میکس شروع شد. اعتیاد در جوانان که ردپایش را در مهمان مامان می بینیم. شر و شور نوجوانی و جوانی که حالت ناب و حد اعلایش را در درخت گلابی دیده ایم. و اختلاف نسلی بین سنت و مدرنیته که از اجاره نشین ها، هامون و لیلا می آید. اما چرا این کار را کرده؟

جواب من یک کمی حسی است و صرفاً نظری است که من بر اساس هم ذات پنداری ای که با داریوش مهرجویی و شناختی که از خودش بر اساس نوشته ها و ترجمه ها و حرف ها و مصاحبه ها و روند آثارش دارم  به آن رسیده ام.
می دانید، من به خودم می گویم مهرجویی، که بین این همه کتاب سینمایی یا فلسفی که می توانست ترجمه کند و هر دوی این رشته ها هم دقیقاً تخصص و علاقهء او بود، چرا می رود کتابی با عنوان
یونگ، خدایان و انسان مدرن را ترجمه می کند و بعد از آن هم همین اواخر کتاب جهان هولوگرافیک را که در راستای همان نظریهء هولوگرام بودن کل جهان است را به فارسی برمی گرداند (که صحبت این نظریه را با شما کرده بودم)؟ او به جهان بینی و فلسفهء خاص خودش رسیده و من احساس می کنم که این جهان بینی او با دیدگاه من بیگانه نیست.

با این که من فیلم هامون را بسیار دوست می دارم و آن را شاهکار ماندگار سینمای ایران می دانم ولی راستش به نظرم مهرجویی رسالت خودش را با فیلم دیگری تمام کرد، فیلمی که من به هنگام دیدنش هم بسیار حیرت زده بودم هم مشعوف و هم گیج شده بودم. می شود گفت اصلاً انتظارش را نداشتم که مهرجویی چنین فیلمی بسازد. درست مثل اینکه شما ناگهان از کسی مثل شاملو شعری در عرفان نظری بخوانید در حد اشعار مولوی یا عطار! من تنها یک بار موفق شدم این فیلم را ببینم آن هم در جشنواره بود نمی دانم بعداً اکران شد یا نه، که اگر شد من خبردار نشدم. آن فیلم دختردایی گمشده بود اپیزود اول از داستان های جزیره.

اگر من مهرجویی بودم بعد از ساخت این فیلم می گفتم حالا دیگر می توانم با خیال راحت بمیرم.
و من می بینم که بعد از این فیلم دیگر فیلم های مهرجویی مثل سابق نیست گویی انگیزه ندارد، دنبال سوژه می گردد. اول میکس را می سازد در کندکاو معضلات سینمای ایران در تحت لوای مشکلات آماده سازی فیلم برای رساندن به جشنوارهء فجر که فیلم جالبی از کار در نیامد، بعد می رود سراغ یک معضل اجتماعی دیگر، خودکشی زنان و دختران با
بمانی، من ندیدمش ولی آنهایی که دیدند گفتند در اندازه های مهرجویی نبود و حتی برخی گفتند خیلی هم بد بود. بعد یک فیلم اقتباسی می سازد که مانند اقتباسی های پیشین صِرفاً یک برداشت آزاد نیست بلکه بسیار وفادار به متن است، مهمان مامان؛ او در واقع نقش خودش را در این فیلم در حد تنها یک کارگردان فنی کاهش می دهد آن هم چه کسی، مهرجوییِ مؤلف. و در نهایت هم این سالاد سنتوری“. و تازه می شنویم که مهرجویی می خواهد برای تلویزیون هم سریال بسازد! بعد هم گرفتن سفارش و ساختن یک اپیزود برای فیلم فرش ایرانی! داریوش مهرجویی دیگر کاری ندارد و حالا فقط سفارش قبول می کند. من که دلیلی به جز آنچه گفتم نمی بینم، مهرجویی فیلمش را ساخته: دختر دایی گم شده.

*

 

خب حالا از سنتوری بگوییم...

ادامه دارد...

 

پ.ن: دوستی (محمودخان) برايم پيغام گذاشته‌اند كه "فیلم نامه سنتوری کار مشترک مهرجویی و خانم فریده محمدی فر بود." از لطف ايشان بابت تذكرشان سپاسگزارم. اما به هر حال در اين اصل كه مهرجويي در كار روي فيلمنامه‌هاي اقتباسي بهتر عمل كرده تأثيري نمي‌گذارد. (منبع من از فيلموگرافي مهرجويي يعني ويكي‌پديا به اين موضوع اشاره نكرده بود.).

 

+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 19:1 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

این مطلب به دلیل طولانی بودن در چند بخش تقدیم می شود:

 

ما هم ديديم، بدون ایستادن در صف سینما یا صف بانک! دانلود هم نکردیم، اصلاً هیچ جوری برایش پول ندادیم. داداش جان مان از کنار خیابان دی وی دی اش را خرید، ما هم به اتفاق ایشان و پسرعمو و همسر گرامی ایشان دیدیم، بعدش هم یک کپی از آن را به روی هارد خود کشیدیم، برای مراجعهء مجدد احتمالی یا رساندن به دست خواهانش اگر بخواهد. به همین راحتی.

*

سفره كه براي‌مان مي‌اندازند ، در آن علاوه بر غذاي اصلي كه حالا يكی، دو تا بلكه هم سه نوع يا بيشتر ممکن است باشد،... پيش‌غذا و سوپ هم هست ، ماست هم هست، نوشيدني هم هست، ترشي هم هست، آب هم هست،... سالاد هم هست! همه‌ش كه نمي‌شود انتظار چلوكباب و مرغ بريان و باقالي‌پلو با گوشت و اين‌ چیزها را داشت، بالاخره يك سفره ای كه پهن مي‌شود همه چيز دارد از جمله سالاد. مهم اين است كه علاوه بر غذاي اصلي بقيهء مخلفات هم خوشمزه و سالم و درست تهيه شده باشد و الا این که درست نیست که بگوییم چرا اين سفره، سالادش مزهء كباب برگ نمي‌داد!

*

يكي مي‌گفت انگار هر كسي بايد يك داريوشي براي خودش داشته باشد. خدایا شكرت كه داريوش مهرجويي را به ما عطا فرمودي و آن مردك شِپشوي نوحه‌خوان كاباره‌ها را گذاشتي براي ديگران!

و اما داريوش ما یعنی جناب استاد مهرجويي متولد آذر است، 17 آذر و ذاتاً ديدگاه و تفكري فلسفي دارد، يعني هميشه به دنبال چراها ست، برخلاف بدنهء سينما (سلام آقای جیرانی!) كه هميشه به دنبال چراگاه‌ها ست. از همين رو بعد از بازگشت از آمريكا در سال 1345 در حالي كه به دانش آكادميك فلسفه هم مجهز شده بود، بعد از يك اشتباه کوچک يعني ساخت فيلم الماس 33 (كه اين خود دلیلی دارد كه کمی جلوتر به آن خواهيم پرداخت)، در تمام آثارش يا چرايي را مطرح مي‌كند و يا سعي در پاسخ به چرايي دارد.

 

مهرجويي مثل بقيهء گربه‌ها (ايشان متولد 1318 است) محافظه‌كار است ولي مثل بيشتر آذري‌ها (يعني متولدين آذر، چون مهرجويي با اين كه متولد تهران است اصليتي اصفهاني دارد.) اهل ريسك است و دارا بودن این دو ویژگی با هم، ترکیب جالبی را از کار درآورده که شده وضعیت کارهای او. کارهایی در ظاهر جسارت آمیز ولی در باطن محافظه کارانه، مثل همین سنتوری و کارهایی در ظاهر محافظه کارانه ولی در اصل با حرف هایی بسیار جسورانه مثل سارا. مهرجويي هميشه نبض جامعه را در دست داشته و مثل يك سياستمدار موفق در زمان مناسب، فيلم مناسب را ساخته، فيلمي كه حرفي را گفته است كه مردم نمي‌توانسته‌اند بگویند و يا حتي هنوز خوب در ذهن خود پیدایش هم نكرده‌اند و او آن حرف را با صدايي بم و نه بلند، مثل صدای خودش، و گاه حتي غلوآميز (باز هم از صفات آذرماهي‌ها) بیان کرده است. اما خب اين كار در جایی مثل اینجا که اين‌گونه است (و خودتان مي‌دانيد چگونه) هميشه دردسرساز است و مهرجويي با همهء محافظه‌كاري‌هايش چندين و چند بار از لبهء بام ِحرفه اش هُل داده شده، اما خب، مثل همهء گربه‌ها تا به حال چار دست و پا به زمين آمده است!

 *

 

گفتم من بابت علی سنتوری به مهرجویی هیچ پولی ندادم، به چند دلیل. یکی اینکه اول اینکه چون فیلم را خودم نخریدم از کنار خیابان پس پول من نبود که به دست مهرجویی و فرازمند می رسد. دوم اینکه من با دیدن چندین و چند بارهء اغلب فیلم های استادجان به قدر کافی پیش ایشان حساب دارم. فکر می کنم دیدن 29 بارهء هامونِ او که حداقل 5 بارش در سینما بوده یا پری به همین منوال (5 بار در سینما فقط) یا دو سه بار لیلا و دو سه بار سارا و دو بار درخت گلابی و... این حق را به من بدهد که حالا یک فیلم ایشان را مهمان باشم، اگر چه که اگر روزی این فیلم هم اکران شود احتمالاً یک بار هم خواهم خواست که آن را بر پردهء بزرگ ببینم. اما چقدر عق زده شدم از این قرتی بازی ها که شماره حساب اعلام کردند و آن عده که گفتند ما سنتوریِ دزدی از چشم مون پایین نمیره (!) آحر شما اگر فیلم کپی (به قول شما دزدی) نمی توانید نگاه کنید، پس غلط... ببخشید! چطوری کپی فیلم های هالیوودی از گلویتان پایین می رود؟ دزدی از کافران حلال است؟! آهان مقصر خودشان هستند که شماره حساب اعلام نمی کنند!
در مورد عمل اعلام حساب هم باید گفت که خوب، بالاخره همانطور که گفتم داریوش خان ما نَسُب به اصفهانی ها می برد و به خاطر گربه بودنش در زمینهء اقتصاد باهوش است و پولِ خوب را بو مي‌كشد، که البته ایرادی نیست، دمش هم گرم باد!

*

 

من اهل شکسته نفسی نیستم و البته مثل آمریکایی ها هم نیستم که هر کاری که کرده اند می اندازند گردن شان و دوره می گردند، ولی خب باید بگویم یک زمانی من بدجور عاشق سینه چاک سینما بودم، آن هم نه از نوع عشق بازیگری که از نوع عشق سینماگری (به زبان آن روزها). عاشق برودکستینگ کردن از طریق مدیوم سینما، عاشق به کار بردن همهء انواع هنرها در سینما، و نیز مثل بسیاری از هم نسلانم عاشق فرمالیسم و بازی با فرم. به دنبال همین اهداف بود شاید، که سعی کردم به شعر و نقاشی و داستان نویسی و عکاسی و رقص و تدوین و ... دستی برسانم و موسیقی را هم اگر نتوانستم اجرایی کنم لااقل تا حدی اصولش را بفهمم (که البته نفهمیدم آخرش!). کتاب های فنی سینمایی ام از کتب پزشکی ام اگر بیشتر نبود کمتر هم نبود (که همان بیشتر بود، صحیح است!)، از هنر بازیگری به سبک استانیسلاوسکی گرفت تا میزانسن و تدوین صدا در سینما. در این بین من یک الگوی وطنی مورد قبول صد در صد داشتم و آن هم نبود به جز  داریوش جان مهرجویی.

در جشنواره ها من فقط و فقط فیلم های خارجی را می دیدم به اضافهء فیلم های استاد را، البته دروغ نگفته باشم گاهی به زور دوستان یا به خاطر همراهی آنان اگر بلیط و جا و همه چیز فراهم شده بود شاید فیلم چهار تا آدم معروف دیگر را هم می دیدم ، امثال کیارستمی یا یک بار ابوالفضل جلیلی. اما مهرجویی برای من در ردیف همان گارگردانان فرنگی بود که همه برای آنها سر و دست می شکستند. فکر می کنم داستان حدود شانزده هفده ساعت منتظر ایستادن مرا برای دیدن فیلم پری، در صف سینما آزادی قبلی را دیگر همهء کسانی که مرا می شناسند شنیده باشند.

*

ادامه دارد...

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 12:44 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

من کَرَم کور که نیستم!*

 

دوستی داشتم که معتقد بود بهترین راهِ دوست شدن با یک دختر این است که اول به یک بهانه ای، که در آن حق با تو باشد با او دعوا کنی، بعداً این می تواند برای ادامهء رابطه را آسان کند و حقاً او با این روش خودش، موفق هم بود.

پرخاشگری ِ یک مرد علاوه بر داد و بیداد کردن و اِعمال خشونتِ فیزیکی ممکن است به صورت های کمتر دیده شده ای هم ابراز شود از جمله عورت نمایی، مالیدن خود به دیگران، بدن نمایی (بخصوص اگر عضلانی هم باشند)، قهر کردن و حرف نزدن و و و...

فصل معرفی دختر ژاپنی در فیلم بابل به شکل دراماتیکی چکیدهء شخصیت دختر کر و لال فیلم را نشان می دهد، اعتراض به داور. او یک دختر عاصی و افسرده است. دوستش در رختکن معتقد است که او به همه چیز اعتراض دارد چون نمی توند با هیچ پسری ارتباط برقرار کند (نقل به مفهوم). او افسرده از ناتوانی در برقراری ارتباط و عاصی و معترض به داوری که او را در چنین شرایطی قرار داده است، داوری که ممکن است از  نظر او طبیعت باشد یا دست روزگار یا خدا یا هر چه که او اعتقاد دارد. او در عین حال یک نوجوان است در سال های بلوغ و گروه های هم سال و مُد و جلوه گری و خودنمایی و استقلال طلبی،که باعث می شود افسردگی ش را به سوی ترس سوق دهد، ترس از تنها ماندن. این ترس در طول فیلم با هر شکست در برقراری رابطه بیشتر می شود. او پر از انرژی است و این انرژی، ترس را به شکل خشم و پرخاشگری ابراز می کند، اما پرخاشگری او را هم کسی نمی فهمد و دیگران را دچار سوء برداشت می کند.

اگر ما در فیلم بابل به جای دختر ژاپنی یک پسر را تصور کنیم و آن پسر دقیقاً همان کارهای دختر فیلم را انجام دهد (دوستانش و آن پلیس هم به نسبتِ او باید تغییر جنسیت دهند) آن وقت او را چگونه پسری می بینید؟ پسری که وقتی دخترها تحویلش نمی گیرند شورتش را در آورد و عورت نمایی کند و بگوید می خوام هیولای پشمآلو رو بهش نشون بدم!. پسری که پلیس زنی را به بهانه ای به خانه بکشاند و ناگهان جلوی او لخت شود و انتظار داشته باشد که با آن زن (پلیس) بخوابد. پسری که ویسکی می خورد و قرص اکس می خورد. اگر آن دختر یک پسر بود احتمالاً نهایتاً با زور به یک دختر تجاوز می کرد، کما اینکه در مورد دندانپزشک خود تقریباً همین کار را هم انجام می دهد ولی دخترک زورش نمی رسد.
اما همین کارهای دختر که در واقع پرخاشگری است، چون دختر است به پای خُل بودن، جذاب نبودن، مشکل دار بودن، خراب بودن و چه  چه نوشته می شود و حتی با ابراز تمایل صریح وی به برقراری رابطه از هر نوعش، بویژه عاطفی، باز هم پس زده می شود. همه با خود می گویند
این یه چیزش میشه!“. (بررسی همین برداشت در رابطه با اعمال گفته شده در مورد یک پسر را به خودتان می سپارم)

در نهایت می توان گفت استفاده از پرخاشگری و کمی خشونت برای برقراری ارتباط کاری است که دختر ژاپنی فیلم بابل هم انجام می دهد، که البته ناموفق است. 

                                                                       

 

* جمله ای که دخترک در اعتراض به داور بازی والیبال میگوید.

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 11:2 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

مرگ، قتل، اعدام، و ترور

 

اولین و اصلی ترین نیاز انسان در همیشهء تاریخ حفظ بقا بوده است و اسلحه از همان ابتدا حداقل از دو مسیر به این نیاز جواب داده است، دفاع در برابر خطر حملهء حیوان وحشی و رفع گرسنگی بواسطهء استفاده از آن برای شکار.
اما به مرور انسان متوجه شد که اسلحه نه تنها در برابر حملهء حیوانات خطرناک به کار می آید بلکه در برابر حملهء همجنسان خطرناک خودش نیز کاربرد دارد و از همین جا به این نتیجه رسید که اسلحه می تواند خود او را هم به موجودی خطرناک تبدیل کند!

انسان همواره از مرگ به عنوان نابودی یا حداقل سفر ناشناخته ای که کسی از آن برنگشته است وحشت داشته و اسلحه وسیله ای بود که می توانست انسان را راهی این سفر ناشناخته کند پس اسلحه نیز موجب و موجدِ وحشت می شود و دارنده اش نیز وحشتناک.

ایجاد وحشت یکی از ابزارهای قدرت است پس دارندهء اسلحه قدرتمند است. انسان قدرتمند که دیگر نیاز به حفظ بقایش تا حدودی تضمین شده است حال به یاد دیگر نیازهایش مِن جمله نیاز به تفریح نیز می افتد و در این بخش نیز باز می تواند به اسلحه روی آورد و به سراغ دیگر کاربرد آن یعنی شکار بازگردد، اما این بار نه برای سد جوع و رفع گرسنگی، بلکه برای اِغنای نیازش به تفریح.

در نهایت اسلحه ای بر دیوار نه تزئین، که نماد قدرت و تفریحی مقتدرانه خواهد بود، برای برخی.

 

*

 

اما گاهی سلاح کاربرد دیگری نیز پیدا می کند، کاربردی که شاید کمتر به آن توجه شده است: ارتباط .

 شرط اول برقراری یک ارتباط، یک رابطه (که ارتباطی آگاهانه است)، توجه است. کس با هیچ کس رابطه ای را نمی تواند آغاز کند مگر پیش از آن به او توجه کرده باشد و برای ایجاد این توجه معمولاً عملی یا ویژگی ای برای جلب توجه وجود دارد. دم طاووس و آواز پرندگان به فصل جفت گیری و زیبایی ذاتی یا آرایش و آراسته کردن انسان ها، از این مقولات است.

پسربچه ای که در گرمای رخوتناک یک عصر تابستان گنجشکی بر شاخه توجه ش را جلب می کند و آرام سنگی از زمین برداشته و به سوی آن پرتاب می کند، با آن گنجشک رابطه برقرار کرده است اما در این میان رسانه اش یک سنگ بوده است، یک سلاح، یک اسلحه.

 

*

 

دو پسر بچه اسلحه ای در دست دارند که می خواهند بُردش را بیازمایند. در کوه هستند و چیزی که فراوان است، سنگ. اما به قدر کافی دور نیستند و اصابت گلوله به سنگی در دوردست هم چندان مشخص نمی شود. در این بین در جاده ای خلوت و خالی در پایین کوه اتوبوسی جلب توجه می کند.
به قدر کافی دور هست و اگر به سوی آن تیری پرتاب کنیم
اتوبوس واکنش نشان می دهد، پس اتوبوس! بگیر که آمد!

و اتوبوس واکنش نشان می دهد و پس از چندی می ایستد.

دو کودک کم کم متوجه می شوند که اتوبوس اگر واکنشی نشان می دهد به خاطر انسان هایی است که در داخلش هستند و حدس می زنند که بازیگوشی آنان به یک حادثه منجر شده است، نگاهی به یکدیگر می اندازند و می روند که قایم شوند، قطع می شود به دو کودک دیگر در آن سوی دنیا، در امریکا، که بازیگوشانه در یک بازی واقعی دارند قایم می شوند بدون حادثه ای، اما یک تلفن ارتباطی را از سوی پدر برقرار می کند و خبر حادثه را به دایهء آنها می رساند. شاید فرصت یک قایم باشک واقعی برای آن دو کودک مراکشی جایی برای نیاز به قایم شدن از ترس نمی گذاشت (سکانس اول فیلم بابِل).

و برقراری یک ارتباط از نوع سنگ و گنجشک تبدیل می شود به گمانه زنی به قتل، اعدام انقلابی یا ترور.

 

 

پ.ن 1: بعد از کامنت انسی، تازه متوجه شدم من اصلاً اسمی از فیلم بابل نبرده م!! (افزوده شد).

پ.ن 2: این دیدگاهِ ابراز خشونت در جهت جلب رابطه یا ایجاد رابطه، یکی از مباحث روانشناسی است. پیش از آن هم من این نکته را سال ها پیش در شعری از یدالله رؤیایی یافتم که متأسفانه نه آن را حفظم و نه کتابش در دسترسم است (شاید در نت پیدایش کردم و در اینجا آوردمش).

پ.ن 3: بله پونه جان باز هم به سراغ بابِل خواهم رفت، حالا حالا با بابل کار دارم.

پ.ن 4: شاید این متن باز هم به ویرایش نیاز داشت اما دلیل آن و دلیل اینکه این همه دیر به آپ رسید (!) این بود که بنده دیروز دسته کلیدم را گُمیده ام (گم کرده ام) و نتوانستم در کنار خانوم بزرگ (دِسک تاپم)باشم، و به ناچار به کمک خانوم کوچیک (لپ تاپم) این پِیک را بالا انداختم. ببخشید دیگه.

پ.ن 5: خط آخر مطلب اشاره به تبدیل کردن حادثهء فیلم بابل از یک حادثهء تصادفی به یک اقدام تروریستی توسط رسانه ها(ی دشمن!).

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 19:21 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

فیلم سینمایی Ratatoulle یک انیمیشن کامپیوتری سه بعدی است ازکمپانی دیسنی و پیکسار (که فکر می‌کنم دیسنی آن را خریده باشد). این انیمیشن زیبا داستان موشی است که استعداد آشپزی دارد و عاشق کارهای بهترین آشپزِ پاریس است، کتاب او همه می‌‌توانند آشپزي كنندرا خوانده و طی اتفاقی پایش به رستوران این آشپز، که به تازگی مُرده، باز می‌شود و به طریقی فرصتی برای آشپزی کردن برایش پیش می‌آید.

 

صحنه‌ای که در این فیلم برایم خیلی جالب بود، صحنه‌ای است که ”رِمی“، موش قهرمان داستان را نشان می‌دهد. او از ذائقهء فوق‌العاده‌ای برخوردار است و می‌تواند به‌دقت میان انواع طعم و مزه و همینطور بوهای مختلف، فرق بگذارد و دقیقاً اجزای سازندهء چیزی که می‌خورد یا می‌بوید را بگوید و در همان حال کیفیت آن را هم تعیین کند. در صحنهء مورد نظر ”رمی“ تکه‌ای پنیر در یک دست و در دست دیگر قطعه‌ای توت فرنگی دارد. اول یک گاز از پنیر می‌زند و در پس زمینه‌اش دوایر و حلقه هایی زرد و کرم رنگ شکل می‌گیرد، سپس گازی از توت فرنگی می‌گیرد، دوایر و خطوطی صورتی و بنفش ظاهر می‌شود، بعد تصمیم می‌گیرد هر دو را هم‌زمان امتحان کند، که ناگهان جشن و نور افشانی زیبایی همراه موسیقی در پس زمینهء مشکی پشت سرش به وجود می‌آید. این دقیقاً مصوّر شدن همان ”هم حسی“ یا ”حس آمیزی“ یا ”سینستزی“ (Synesthesia) است که پیش از این در باره‌اش نوشته بودم.

 

                

 

در این مورد بد نیست اشاره‌ای هم داشته باشم که در بین ماه های سال، متولدین شهریور از ذائقه‌ای استثنایی برخوردار هستند و به همین خاطر اغلب نه تنها دست پخت خوبی دارند بلکه مثل یانگوم و این رمی موشه در امر غذا خلاقیت هم دارند، چون مزه ها برای اینان مانند نت های موسیقی است یا رنگ های مختلف که باید با هماهنگی و تناسب با هم ترکیب شوند. لازم به یادآوری است که متولدین دیگر ماه های سال هم در صورت قرارگیری های خاص سیارات در علامت دوشیزهء خود ممکن است رگه‌ای از این استعداد را به نوعی داشته باشند.

 

علاوه بر این دیدن اين انيميشن زيبا را توصیه می‌کنم.

 

 پ.ن: لينك‌های درون‌متنی‌ام همرنگ هستندو ديده نمي‌شوند، بايد درست كنم رنگ‌شان را.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:19 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 

 

 

                           ”چیزی نیست خانم٬ شما می‌میرید٬ فقط همین.“

 

این جمله در هر جای دیگری ممكن است شوخی به نظر نظر برسد اما در فیلمی از دیوید لینچ نه.
سكانسی از
Inland Empire :

 

شب است و زن موبور٬ آشفته و كثیف در حالی كه زن مومشكی یك پیچ‌گوشتی در پهلویش فرو كرده٬ در یكی از پیاده‌روهای شهر هالیوود تلوتلوخوران می‌رود. هالیوود٬ شهری كه ستاره‌هایش روی پیاده‌روهایش نقش بسته‌اند٬ آسمانی روی زمین٬ و دوربین از نگاه موبور آنها را دنبال می‌كند .

 

شب است و مقواخواب‌های خیابان كنار پیاده‌رو آرمیده‌اند. یك زن سیاه‌پوست و یك دختر آسیایی چشم‌بادامی كه به یك مرد تنومند سیاه‌پوست تكیه داده است. زن موبور٬ زخمی و درهم‌ریخته٬ در نزدیكی زن سیاه‌پوست به زمین می‌افتد و در حال احتضار است.

 

زن سیاه‌پوست كه بی‌شباهت به جادوگران ودوو هم نیست با خونسردی به او می‌گوید: ”شما دارید می‌میرید٬ بانو.“ و طوری این جمله را به او می‌گوید كه گویی زن موبور دارد خواب می‌بیند و او دارد این مسئله را به وی یادآوری می‌كند. یا مامایی است كه دارد به او خبر از زایمانی زودرس را می‌دهد.

بعد زن سیاه‌پوست شروع به صحبت با دختر آسیایی می‌كند دربارهء موضوعی ظاهراً بی‌ربط به آنچه در جریان است٬ رفتن به جایی به اسم ”پاموآنا“.

در پایان صحبت آن دو زن موبور كه در حال جان كندن بود٬ بلند می‌شود و همانجا خون بالا می‌آورد و دوباره در كنار زن سیاه‌پوست قرار می‌گیرد. حالا طوری است كه گویی او در كَنَـفِ حمایت زن سیاه‌پوست است. زن سیاهپوست به او می‌گوید : ”چیزی نیست خانم٬ شما می‌میرید٬ فقط همین.“

زن سیاهپوست در مقابل چشمان او یك فندك روشن می‌كند و به او می‌گوید: ”حالا من نور تو را می‌بینم.“

زن موبور آرام‌تر شده است.

”حالا وقت خداحافظی است٬... برای همیشه.“

”از فردا دیگر خونی در كار نیست.“

 

 

 

     

 

     

 

تا بالاخره زن موبور ”در می‌گذرد“.

 


 

پ.ن: این سكانس از آن جهت توجه مرا به طور خاص جلب كرد كه مشابه آن تجربه‌ای است كه كسانی كه تا مرز مرگ رفته و برگشته‌اند (NDE) بازگو می‌كنند. اینان می‌گویند به وقت مردن تونلی تاریك می‌بینند كه نوری بسیار روشن و ستاره‌ای در آن سو به مهربانی در انتظارشان است. این نور طبق گفته‌های افراد تحت هیپنوتیزم در كتاب ”سفر روح“ فرشته‌ای است كه آنان را از این دنیا تحویل گرفته و به آن سو می‌برد.

زن سیاه‌پوست نقش آن فرشته را در این سو بازی می‌كند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:11 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

فیلم ”الماس خونین“ (Blood Diamond) را می‌دیدم٬ برای بار دوم. چیزی در این فیلم هست كه بار اول هم كه در نوروز همین امسال٬ سیمای ما طی الطاف بی‌كرانش این فیلم را پخش كرد٬ قلقلكم می‌داد. انگار كه عكس یكی از دوستان یا نزدیكان‌تان را به صورت نگاتیو به شما نشان دهند. اول غیرطبیعی است٬ بعد به شما می‌گویند كه فلانی است٬ آنگاه مغز سعی می‌كند تا آن تصویر نگاتیو را با تصاویر آرشیو حافظهء شما تطبیق دهد٬ حالا تازه كم‌كم تصویر آشنا می‌زند. حالا هم خنده‌دار است و هم خندیدن به آن عجیب است٬ چاره‌ای ندارید باید پذیرفت٬ نگاتیو است دیگر!

در این فیلم و یا فیلمی چون ”هتل روآندا“ به ما تصویر نظامیانِ سياه‌پوست نشان داده می‌شود كه لباس‌هایی مشابه سربازان آمریكایی پوشیده‌اند٬ و به سوی شبه‌نظامیان و گاهی هم مردم شلیك می‌كنند٬ با مردم به خشونت رفتار می‌كنند٬ دستور می‌دهند و انتظار اطاعت سریع دارند! كارهایی كه ما همیشه آن را از سوی سفیدها می‌دیدیم و سیاهان آنهایی بودند كه اطاعت می‌كردند٬  با آنها خشونت می‌شد٬ دل‌مان به حال‌شان می‌سوخت و بالاخره  كشته می‌شدند.
حالا همه چیز نگاتیو شده و همان احساس گنگِ قلقلك و آشنایی و مضحك بودن و... نبودن.

 

 

پ.ن: چرا پیك قبلیم رو هیشكی نفهمید L

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 0:19 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

با تشكر فراوان از پونهء عزیز كه پیشنهاد دیدن این فیلم را به من داد، من هم به همهء شما دوستان عزیز توصیه مؤكّد می‌كنم كه اگر ندید، حتماً حتماً این فیلم را ببینید:

 

پیش از غروب         Before Sunset

 

اگر عمری بود مطلبی بر آن خواهم نوشت، منتها دوست ندارم داستان را لو بدهم پس سعی كنید فیلم را از كنار یكی از این خیابان‌ها پیدا كرده و ببینید، ضرر نمی‌كنید. نخواستید من از شما می‌خرمش!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:24 توسط آرش | موضوع: فیلم |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed