در مسیر هنر چیست به زیبایی چیست رسیدم، و گفتم که به نظرم منطبق شدن نسبی تناسبات بیرونی با تناسبات درونی ما منجر به درک لذتی می شود که به آن زیبایی میگوییم.
دوستان فرمودند که " حالا تکلیف تناسبات درونی را معلوم کن."
استاد روانپزشکی داشتیم که می گفت انسان تشکیل شده از سه بخش:
۱. بخش روانی
۲. بخش فیزیکی یا جسمانی
۳. بخش اجتماعی
شاید بتوان و البته می توان بخش روانی را نیز به دو بخش عاطفی و عقلانی تقسیم کرد ولی زیاد شلوغش نمی کنم.
تناسبات درونی ما کاملاً متکی است به این سه بخش و چگونگی شکل گیری آنها. و مسلماً بعضی از آنها اکتسابی از محیط و بعضی هم وراثتی است.
اثر هنری ای که از زیر دست یک آفریقایی بیرونمی آید با مال آمریکایی متفاوت است: بخش اجتماعی.
یا دیدگاه یک معلول با یک سالم در آفریدن اثر هنری یکسان نیست:بخش جسمانی
شاید ثروتمند به زندگی فقرا توجه نشان دهد و فقرا به زندگی طبقهء بالا: بخش اجتماعی.
یک روانپریش چه اثری را خلق خواهد کرد؟ یک افسرده چه رنگ هایی یا نت هایی را به کار خواهد گرفت؟: بخش روانی.
"کمال الملک" در چه خانواده و جامعه ای بزرگ شده است و "اندی وارهول" کجا؟
تناسبات درونی انسان ها همین است و جز این نیست که از بدو تولد (و چه بسا از پیش از آن) تکه به تکه روی هم نشسته تا اینکه حالا ما پنجرهء زیبایی شناسانهء خودمان را داشته باشیم.
و همین طور هنرمند که از این قاعده مستثناء نیست.
به نظر من اثر هنری، کار هنری، یعنی اینکه هنرمند به جهان اطراف خود به گونه ای نامتعارف بنگرد و آگاهانه و شعورمند آن تجربه را از فیلتر وجودی خود که در واقع از سه لایهء روانی، اجتماعی، جسمانی اش تشکیل شده، بگذراند و نتیجه را به گونه ای خلاقانه بوسیلهء یکی از زبان هایش ارائه کند.
و اما زبان ها...
ادامه دارد...
زيبـايی
رساندن پیام (عقلی، اخلاقی، احساسی، یا...) نشان از هدفمند بودن و شعور هنرمند دارد و غیرعُرفی بودن یا همان نامتعارفی نیز به تكان دادن مخاطب برای دوباره دیدن دنیای اطرافش كمك میكند، اما شرط اصلی برای مخاطب یك اثر هنری لذت بردنِ اوست از آن اثر و این لذت بردن از هنر، ارتباط مستقیم دارد با زیبایی.
كسانی كه وارد مبحث فلسفهٔ هنر شدهاند تا آنجا پیش رفتهاند كه گاهی پرسش ”زیبایی چیست“ را
جایگزین ”هنر چیست“ كردهاند. ولی واقعاً زیبایی چیست؟
به نظرم هر چیزی كه تناسباتش با تناسبات درونی ما توافق داشته باشد، به ما احساس لذتی درونی میبخشد. شاید به نوعی باعث میشود احساس كنیم كه تأیید میشویم. اما تناسبات درونی ما طی سالها از زمان كودكی، و حتی پیشتر، كمكم و بتدریج با چیزهایی كه در اطراف خود دیدهایم، شنیدهایم، خواندهایم، لمس كردهایم، و حتی رفتار متقابلی كه با دیگران داشتهایم طی یك تعامل طولانی شكل گرفته است. برای همین است كه ما سلیقهء زیباییشناسی خاص خودمان را داریم و دیگری مال خودش را، و علاوه بر آن سلیقهء فرهنگی جامعهء خودمان را كه سلیقهء قوم و نژادمان بر آن سایه افكنده است.
این مانند آن است كه فرض كنیم تناسبات درونی یك نفر مثلاً به شكل دایره است و از آنِ دیگری شبیه مربع، بنابراین اولی هر چه مدور و كروی و دارای انحناء است یا به هر حال ملایم است (موسیقی؟) را میپسندد و دومی هر چه چهارگوش است و مكعبی و زاویهدار و شاید خشن و زبر یا دارای تغییر مسیرهای ناگهانی.
اگر چیزی برای شما زیباست و برای دیگری نیست این به تفاوت تناسبات درونی شما باز میگردد و اگر چیزی به نظر همه (اكثریت اطرافیان) زیبا میرسد باز به دلیل تشابه تناسبات درونی افراد یك جامعه است. این تناسبهای درونی را خیلی چیزها تعیین میكند. به دلایل مختلف از جمله مسائل اجتماعی وضعیت اقتصادی و نهایتاً وضع روحی روانی ما و جامعهء ما تناسبات درونی انسان میتواند دستخوش تغییر هم شود.
پس زیبایی، یا به عبارت صحیحتر سلیقهٔ زیباییشناسی مخاطب امری است نسبی. اگر چه كسانی سعی داشته و دارند با فرموله كردنِ تناسبات، قواعدی برای زیباییشناسی تدوین كنند، اما فكر میكنم به جز آن مواردی كه صرفاً با فیزیولوژی حواس پنجگانهٔ انسان ارتباط دارد، در كارشان به موفقیتی دست نیابند.

تا اینجا گفتم كه من به این نتیجه رسیدم كه ”نامتعارف بودن“ یك ویژگی یا شرط برای عمل هنرورزی است (هنر به منزلهٔ عمل). اما نامتعارف بودن هنر میباید با اعمال غیر معمولی كه از یك كودك یا یك بیمار روانی سر میزند متفاوت باشد. و تفاوت آن همان تفاوت شخص عاقل است با كودكِ عقلنارس یا بیماری كه از نظر عقلی دچار مشكل شده است و آن نیست مگر همان عقل و شعور. كار هنرمند نمیتواند شعورمند نباشد. شعورمندی اثر هنری است كه حكم میكند ما در آن به دنبال هدفی باشیم. اما این هدف لزوماً یك پیام عقلانی (یا اخلاقی) نیست بلكه میتواند صرفاً رساندن یك احساس یا انتقال تجربهٔ هنرمند از لحظهای باشد. تولستوی در کتاب ”هنر چیست“ خود، نظریهای ساده ارائه میدهد:
”هنر سرایت دادن و اشاعه احساس است. هنرمند راستین هم عاطفه را فرا مینماید و هم آن را بر میانگیزد. هنرمند از طریق هنر خود مخاطبان خویش را به احساسهایی مبتلا میکند که خود تجربه کرده است.“
با این حال فكر میكنم، این هدف همچنان كه پیش از این اشاره كردم، باید موجب یك تغییری در دیدگاه مخاطبش در آن رابطه بشود. چه بسا ممكن است هدف از خلق یك اثر هنری تنها همان آشناییزدایی باشد.
اما تا آنجا كه به مردم مربوط میشود، به عنوان مخاطب یك اثر هنری، آنها باید از هنرِ هنرمند لذت ببرند.
خلقِ چنان احساسی توسط یك قطعه موسیقی، یك مجسمه، یا یك قطعه شعر، یعنی آن احساس تكانخوردگی همراه با وجد و احساس یك تغییر درونی، چیزی نیست كه از برخورد با هر چیز دیگری هم برای ما رخ بدهد، هر چیز معمول و متعارف دیگری. و این یكی از ویژگیها یا بهتر بگویم شروط هنر است: نامتعارف بودن.
نامتعارف بودن یعنی عُرفی نبودن، یعنی معمولی نبودن. هدف از نامتعارف بودن در واقع همان پیآمد اصلی هنر است یعنی آشناییزدایی. با آشناییزدایی است كه ما بار دیگر، یا شاید برای اولین بار، متوجه بعضی چیزهای دور و برمان میشویم، زیباییها....و گاهی هم زشتیها.
اما مطمئناً ویژگی نامتعارف بودن كافی نیست تا اثری هنرمندانه محسوب شود، چرا كه یك بیمار روانی هم ممكن است عملی نامتعارف انجام دهد یا كودكی هم میتواند سخنی نامتعارف به زبان آورد و حتی عجیب. اما آیا میتوانیم نام آن را هم هنر بگذاریم؟
بله، به نظر میرسد شرط دیگری هم برای عمل هنرمندانه (هنروَرزی؟) لازم باشد...
با سلام بر کیهان عزیز
خوشحالم از اینکه سلامت هستی و نوشته های مرا هم دنبال می کنی (پس بگو چرا نوشته هایم دارند فرار می کنند!!). کاملاً فهمیدم که منظورت از سئوالی که پرسیدی چه بود. امیدوارم از اینکه یک پزشک در مورد هنر اظهار نظر می کند زیاد ناراحت نشده باشی چون برای قلبت خوب نیست.
از شوخی که بگذریم باید بگویم به نظر من اگر یک غیر متخصص در مورد یک تخصص بیاید و نظر تخصصی بدهد، بویژه اگر آن نظر غلط هم باشد، مطمئناً آن متخصص ناراحت و چه بسا عصبانی بشود. البته باید بگویم من یکی تا وقتی آن نظردهی موجبات آسیبی را فراهم نکرده باشد اهمیت چندانی نمی دهم، اما فکر می کنم هر کسی اجازه داشته باشد که دربارهء چیستی یک پدیده اظهار نظر کند چرا که این اظهار نظر نه تنها به چیزی آسیبی نمی رساند بلکه راه را برای دوباره اندیشیدن به یک موضوع باز کرده و یا ممکن است باعث شود تا کسی که موضوع در تخصص اوست نظر صحیح تر را به اطلاع دیگران نیز برساند (اگر بخل نورزد). اندیشیدن دربارهء چیستی و چگونگی چیزها (اُبژه ها) درواقع فلسَفیدن یا تفکر فلسفی داشتن است و تصور من براین نیست که داشتن نوع خاصی از تفکر، یعنی تفکر فلسفی نادرست یا خطرناک باشد.
من اگر نهایتاً تعریفی از هنر ارائه دهم اتفاق خاصی نمی افتد مخاطبم یا تماماً می پذیرد یا تماماً رد می کند یا بخشی از آن را قبول می کند بخشی را به دور می ریزد. اما اگر بیایم در مورد آرشیتکتی که هیچ سررشته ای از آن ندارم بخواهم نظرات تخصصی بدهم و چهار تا اصطلاح ار آن علم-هنر را هم با حرف هایم مخلوط بکنم آن وقت است که جای عصبانیت برای شما متخصص گرامی در این حوزه باز است و کاملاً هم به حق، چرا که چنان چرندیاتی ممکن است موجب القاء تصوری نادرست در کسانی شود که از معماری هیچ نمی دانند و خیال شان براین است که حاج حسین معمار محله هم همان درسی را خوانده که پسر فامیل شان در دانشگاه دارد می خواند و بعد هم بر این تصور باطل بمانند که "فرقی که نمی کند، می دهیم خانه مان را معمارفلانی طراحی کند، حداقل تجربه اش بیشتر است!!"
بله هر کسی می تواند در مورد فلسفهء طب سخن بگوید که اصولاً طبابت چیست؟ درمان یعنی چه؟ به چه کسی بیمار می گوییم و چرا؟ درستی یا نادرستی پاسخش نیز در همین گفتگوها و با ابزار منطق روشن می شود. ولی اگر کسی بیاید همین طوری بگوید که مثلاً "آقا من شنیده ام استامینوفن برای حافظه ضرر دارد!" و برود، بعد آدمی عامی در زمینهء پزشکی هم آن را بشنود و باور کند، اینجاست که محل ناراحت شدن و جوش آمدن خون است. امیدوارم منظورم را رسانده باشم. از اینکه احساس راحتی کردی و حرفت را مطرح کردی سپاسگزارم.
در جواب رهای عزیز هم باید بگویم که کاملاً فرمایش شما درست است. درک هنر و لذت بردن از هنر (و در مرتبهء اولی هر چیزی) کاملاً نسبی است و به فرهنگ و طبقهء اجتماعی و سطح مطالعه و... خیلی چیزهای دیگر و در اصل همان درونیاتی که شما اشاره کردید بستگی دارد. شاهدم هم وجود انواع سطوح هنر است : هنر بازاری (برای عامهء مردم) یا هنر آوانگارد (پیشرو) یا اصلاً وجود مکتب های گوناگون هنری که هر کدام ماحصل دوره ای از زندگی مردمی بوده است که برای همان مردم هم بسیار درک پذیر و احتمالاً زیبا بوده ولی در دوره ای دیگر شاید هیچ جذابیتی نداشته باشد. به طور مثال یک نقاشی را یک دانشجوی نقاشی ممکن است شاهکار هنر بداند اما من بی سواد نقاشی به نظرم صرفاً چند خط درهم و برهم و مقداری رنگ باشد و بسیار نازیبا، یا سبک کوبیسم در دوره ای بسیار زیبا جلوه می کرده و حالا جز برای متخصصین رغبتی برای تماشایش وجود نداشته باشد و یا نوع خاصی از شعر. در پیک های بعدی بیشتر توضیح خواهم داد.
ممنون از توجه شما عزیزان
قبل از هر چیز خواستم ببینم كه اصولاً هنر از چه سِنخی است، شیء است، احساس است، عمل است، اثر است؟
وقتی میگوییم یك قطعهٔ موسیقی یك اثر هنری است، هنر را به مثابه صفت آن به كار بردهایم پس خود اثر هنر نیست بلكه چیزیست كه با آن اثر همراه شده، چیزیست كه در آن رسوخ كرده و در آن وجود دارد. پس هنر اثر و به تبع آن شیء هم نیست.
آیا هنر احساس است؟ ما از دیدن یك معماری هنرمندانه مثل عمارت هشتبهشت اصفهان، یا خانهٔ بختیاریهای كاشان، یا همین موزهٔ هنرهای معاصر، زیباییها را درك كرده و احساس لذت و حتی شعف میكنیم، ولی احساس هنر .... نه. ما احساسی به نام هنر نداریم.
هنر یك كُنش (act) است. عملی است كه فرد هنرمند وهنروَرز آن را به انجام میرساند و ماحصل آن چیزی است كه به ما لذت میرساند، لذتی حاصل درك زیبایی، شوری كه نتیجهٔ تلنگری به شعور ماست. اثر هنری، خلقتی است كه در نتیجهٔ مواجهه با آن تكانشی در مخاطبش به وجود میآید. باعث ایجاد نوعی تغییر نگرش یا تغییر در زاویهٔ دید نسبت به زندگی و جهان پیرامون یا دنیای درونش میشود، یا حتی نسبت به خودِ هنر.
سادهتر بگویم، اگر تماشای یك تابلوی نقاشی موجب شود كه منِ مخاطب طور دیگری به منظرهای نگاه كنم، كه تاكنون نگاه نمیكردم؛ یا با دیدن یك فیلم سینمایی، موفق به درك رابطهای خاص بین انسانها شوم كه تا آن زمان از درك آن عاجز بودهام؛ و یا خیلی سادهتر اگر بعد از برخورد من با هر اثری كه باعث شود متوجه چیزی شوم كه از فرط تكرار و روزمرگی، دیگر نسبت به آن كرخت و بیحس و بیاعتنا شده بودم، میتوانم آن را یك اثر هنری بدانم یا حداقل مطمئن باشم كه در بخشی از آن اثر هنری به كار رفته است.
تعریف از هنر به چه دردی میخورد و به درد چه كسی میخورد؟
متوجه شدم كه بدون معیار و سنجه، نه میتوان كار دیگران را ارزیابی كرد و نه كار خودمان را. اما چرا ارزیابی؟ فكر میكنم كه بررسی و ارزیابی كار دیگران (همان نقد كردن) چه از كهنهكاران و چه از تازهكاران و همراه با آن ارزیابی كارهای خودمان كاملاً در روند بهبود و پیشرفت كارمان مؤثر است و اهمیت دارد، بلكه مهمتر از آن این كه برای داشتن معیار مجبور خواهیم بود تكلیف خود را با خودمان و هنری كه داریم روشن كنیم. كه این تكلیف ما را با مخاطب نیز روشن خواهد كرد، اگر مسئول باشیم.
البته بعضی كه هنرمند بالذات هستند و هر چه میگویند شعر است و هر چه میكشند نقاشی است و... شاید وظیفهٔ نقد و ارزیابی كار آنها به گردن منتقدین باشد و این تعاریف هم بیشتر به كار آنان بیاید اما حتی در مورد این گونه هنرمندان هم فكر میكنم آنها باید بدانند كه چه میكنند و با كار خود چه نسبتی دارند.
آنچه اینجا مینویسم گونهای وقایعنویسی از راهی است كه در این زمینه رفتهام و قصد نسخهپیچی برای جامعهٔ هنری هم ندارم. تصورم بر این است كه اگر در نهایت تعریف من از هنر برای كسی فایدهای نداشت، شاید روش فكر كردنم تجربهای باشد تا حداقل، دیگری از همان راه نرود. مطمئناً از نظرات شما دوستان اندیشمندم نیز بهرهٔ فراوان خواهم برد.
یك زمانی دربارهٔ هنر بودن یا نبودنِ خوشنویسی با یك دوست صحبت میكردم، نهایتاً متوجه شدم تا وقتی تعریفهایمان از موضوع بحث، كه در آنجا هنر بود، یكی و یا حداقل نزدیك به هم نباشد، بحث كه هیچ، هر گونه گفتگویی بیفایده است. از آنجا بود كه به این فكر افتادم كه ”هنر چیست؟“
این از آن سئوالها بود. از آن سئوالها كه معمولاً كسی حوصلهٔ فكر كردن به آن را ندارد و یا از زیر بار پاسخ دادن به آن به دلایل مختلف میخواهد كه شانه خالی كند. احتمالاً شما هم الآن حوصله ندارید چیزی در این باره بشنوید (بخوانید).
عقیدهٔ بعضی، از جمله همان دوستم، بر این بود و هست، كه هنر از آن دسته موضوعات است كه تعریف نمیپذیرد. این گروه در برابر جملهٔ ”هنر چیست؟“ مثال و مصداق ارائه میدهند و درك هنر را به عهدهٔ ”غریزه“ و ”شعور هنری“ و ”شَمّ“ و ”باور عمومی“ میگذارند و تازه مشكل دو تا میشود كه حالا منظور از غریزه چیست، یا چه كسی شعور هنری دارد و چگونه میتوان آن را تشخیص داد. البته تا وقتی كه صحبت از آثاری چون تابلوی آفتابگردان ونگوگ یا سمفونی نهم بتهوون یا مثلاً فیلم همشهری كین باشد، احتمالاً مشكلی وجود نخواهد داشت، اما بحث از آنجا آغاز میشود كه اثر مورد نظر از شخص معروف و مطرحی نباشد یا اتفاقاً بحث بر سر كیفیت هنری اثری از شخص معروفی باشد. یا در مواردی اصولاً سئوال این باشد كه چیزی مانند خوشنویسی، قالیبافی و یا مثلاً سخنوری و بلاغت هنر هست، یا نیست.
عدهای دیگر پا را فراتر از این گذاشته و از اساس مخالف هرگونه ارائهٔ تعریفی میشوند، از جمله از هنر و توجیهی كه به دست میدهند نیز چیزی در این حدود است كه دادن تعریف از هنر باعث ”محدودیت“ آن، ”تخریب“ آن و یا ”استحالهٔ“ آن میشود.
به نظر من عقیدهٔ هر كسی محترم است هم برای خودش و هم برای دیگران تا جایی كه در پی تحمیل آن به دیگران نباشد و دیگران امكان پذیرش یا رد آن را داشته باشند. بنابراین من هم میخواهم در اینجا عقیدهٔ خودم را در باب معنای هنر بیان كنم، شما هم میتوانید.

