تبليغاتX
‌یکی از همین آرش‌ها

 شعبده‌باز

در فیلم شعبده‌باز (The Illusionist)٬ ادوارد نورتون در نقش آيزنهامِ شعبده‌باز در حضور پرنس اطریش در حال اجرای نمایش است و پرنس بدجنس می‌گوید تو همهء كارهایت را با وسایل خاص خودت انجام می‌دهی٬ كاری بكن كه نیاز به وسیلهء بخصوصی از خودت نداشته باشد. او هم شمشیر خودِ شاهزاده را از او می‌خواهد. سپس با تعریف داستان چگونگی به پادشاهی رسیدن آرتورشاه كه بوسیلهء بیرون كشیدن شمشیر اكسكالیبور (Excalibur)* از سنگ انجام گرفت از حضار می‌خواهد تا بیایند روی سن و شمشیر پرنس را كه او به سادگی بر روی نوك آن بر زمین ایستانیده بود را بلند كنند. هیچ كس نمی‌تواند٬ تا نهایتاً خودِ شاهزاده با اذن و اجازهء شعبده‌باز (كه با تدوین و بازی خوب بازیگران مشخص می‌شد) توانست با كمی زحمت شمشیرش را از زمین برمی‌دارد. كسی می‌گوید شاهزاده به امپراطوری خواهد رسید و شعبده‌باز هم محض خالی نبودن عریضه می‌گوید ”شمشیر به صاحبش رسید“.

پرنس اتريش

 

در داستان آرتورشاه و دلاوران میزگرد كه افسانهء انگلوساكسونی است٬ بالاخره این آرتور جوان است كه موفق می‌شود شمشیری را خارج سازد كه در سنگی فرو رفته و همه می‌دانند هر كه آن را درآورد پادشاه انگلستان خواهد شد. این شمشیر توسط مرلین جادوگر در این سنگ فرو می‌رود و همان زمان مرلین از آن سنگ می‌خواهد كه شمشیر را به جوانی بدهد كه پاك است و لایقِ پادشاهی (این داستان را هم در فیلمی دو قسمتی از تلویزیون ایران دیده‌ایم).

در زندگی واقعی هم همینطور است٬ ما اگر تلاشی می‌كنیم و بالاخره می‌توانیم به پیروزی‌ای دست پیدا كنیم در واقع تنها به محل سنگ رسیده‌ایم٬ جایی كه شمشیرمان منتظرمان بوده است. سنگی كه به او سپرده شده این شمشیر را به هیچ كس نمی‌دهد به جز...

بدون اذن او ما نمی‌توانیم شمشیرمان را برداریم.

 

ناراحت نشوید٬ او هم طوری بازی می‌كند كه همه فكر كنند خودتان توانسته‌اید !

 

 

جسيكا بيل

 

* كه در دوبلهء فارسی متأسفانه گوینده می‌گوید اِكسكالیبْر !

  جسيكا بيـِل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         دوربين رو نگاه كن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 1:49 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

چرخ‌ با این‌ اختران‌ نغز و خوش‌ و زیباستی                  صورتی‌ در زیر دارد آنچه‌ در بالاستی‌

 

 صورتِ‌ زیرین‌ اگر بر نردبان‌ معرفت                             بر رَوَد بالا همان‌ با اصل‌ خود یكتاستی‌

 

 این‌ سخن‌ را در نیابد هیچ‌ وَهم‌ ظاهری‌                    گر ابونصرستی‌ و گر بوعلی سیناستی‌

 

 جان‌ اگر نه‌ عارض‌ استی‌ زیر این‌ چرخ‌ كبود                این‌ بَدنها نیز دائم‌ زنده‌ و برپاستی‌

 

 هر چه‌ عارض‌ باشد او را جوهری‌ باید نخست‌            عقل‌ بر این‌ دعوی‌ِ ما شاهد گویاستی‌

 

.........................

 

 هر كه‌ فانی‌ شد به‌ او یابد حیاتی‌ جاودان‌                  ور به‌ خود افتاد كارش‌ بی‌ شك‌ از موتاستی‌

 

 این‌ گهر در رمز٬ دانایان‌ پیشین‌ سُفته‌اند                   پی‌ برد بر رمزها هر كسی‌ كه‌ او داناستی‌

 

 زین‌ سخن‌ بگذر كه‌ این‌ مهجور اهل‌ عالم‌ است‌          راستی‌ پیدا كن‌ و این‌ راه‌ رو گر راستی‌

 

 هر چه‌ بیرون‌َست‌ از ذاتت‌ نیاید سودمند                   خویش‌ را كن‌ ساز اگر امروز اگر فرداستی‌

 

.........................

 

 نفس‌ را چون‌ بندها بگسیخت٬‌ یابد نام‌ عقل             چون‌ به‌ بی‌‌بندی‌ رسد بند٬ دگر برجاستی‌

 

 گفت‌ دانا نفس‌ ما را بعدِ ما حشر است‌ و نشر           هر عمل‌ كامروز كرد او را جزا فرداستی‌

 

 گفت‌ دانا نفس‌ ما را بعد ما باشد وجود                    در جزا و در عمل‌ آزاد و بی‌ همتاستی‌

 

 گفت‌ دانا نفس‌ را آغاز و انجامی‌ بود                        گفت‌ دانا نفس‌ بی‌ انجام‌ و بی‌ مَبداستی‌

 

.........................

 

 نفس‌ را این‌ آرزو در بند دارد در جهان‌                        تا ببندد آرزوئی٬‌ بند اندر پاستی‌

 

 خواهشی‌ اندر جهان‌ هر خواهشی‌ را در پی‌است‌      خواهشی‌ باید كه‌ بعد از وی‌ نباشد خواستی

 

 

 

                                                                              ميرفندرسكی

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 9:42 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

چندین سال پیش، در یك بعد از ظهر از یك روز ماه رمضان، منزل دوستی بودم و هر دو هم روزه بودیم. امتحانی داشتیم، خسته از درس گفتیم چرتی بزنیم. من در اتاق روی تخت خوابیدم.

من خیلی زود خوابم برد. بعد از گذشت مدتی كه نمی‌دانم چقدر بود، احساس كردم كه بیدارم، یعنی می‌دانستم كه در منزل دوستم هستم و در اتاق او روی تخت خوابیده‌ام. یادم می‌آمد كه درس می‌خواندیم و خسته شده بودیم.خلاصه كاملاً هوشیار بودم و آگاه به زمان و مكان ولی چشم‌هایم بسته بود. اما به موازاتِ این آگاهی و هم‌زمان با آن اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود.

آن اتفاق عجیب این بود كه وقتی من در تخت به پهلوی چپ می‌خوابیدم، احساس می‌كردم زیر جریان بزرگ و قوی مایعی هستم كه مثل آبشاری بر من می‌ریزد. مایع یا بهتر بگویم سیالی بود مثل شیر سفید رنگ ولی نه به غلظت و سنگینی آن. هنگامی كه تحت این جریان قرار داشتم احساس خوبی داشتم. احساسم مثل كسی بود كه ناگهان متوجه راز مطلبی شود یا جواب معمایی را بیابد. گویی درهای آگاهی به رویم باز شده بود و حس می‌كردم دارم از دانش و آگاهی سرشار می‌شوم.
وقتی به آن آبشار شیرگون نگاه می‌كردم، می‌دیدم كه ذرات سیاه و ریزی در آن جریان دارد، به مثل مانند ذرات نعناع خشك در دوغ. به مجرد آنكه خواستم بدانم كه آن ذرات چه هستند، ”
دانستم“ كه آنها حروف‌اند. جالب آنكه در آن حالت چندان متعجب و كنجكاو نبودم كه این ماجرا چیست كه در جریان است.

نمی‌دانم چقدر گذشت كه احساس خستگی و رخوت كردم و از این پهلو به آن پهلو غلت زدم. در كمال تعجب دیدم كه در آن طرف زیر آبشار دیگری قرار گرفتم كه این یكی آبی زلال و سبك دارد. شعف خاصی به من دست داده بود، چنان از طراوت و شادابی آن مست و سبك شده بودم كه اصلاً دلم نمی‌خواست از جایم تكان بخورم، تو گویی آب حیات بود. روحم داشت آب‌تنی می‌كرد.
اما بعد از مدتی برای آن ریزش آگاهی كه در آن سو جاری بود دلم تنگ شد. برگشتم به پهلوی چپ دوباره، شارِ شیر در جریان بود همچنان و دوباره همان حال.
كمی بعد كنجكاو شدم كه آیا آبشار سمت راستم هنوز هست یا نه و آیا می‌توانم هر وقت كه بخواهمبه آن طرف بغلتم و از آن استفاده كنم، گشتم و دیدم بله!

همانطور كه گفتم در تمام این مدت خودم را روی تخت و در اتاق احساس می‌كردم و دستانم كاملاً بالش و پتو و تشك را لمس و درك می‌كرد. و در همان حال با آن آبشارها بازی می‌كردم و بودن‌شان را امتحان می‌كردم و مدام از این پهلو به آن پهلو می‌شدم.

دیگر یادم نیست چه شد ولی بالاخره چشمانم را باز كردم ولی تا چند دقیقه بارش آنها را همچنان احساس می‌كردم و بعد همه چیز تمام شد. و من ماندم و این حس غریب كه بالاخره این چه بود؟!

 

این قضیه مربوط به زمانی بود كه من هنوز دخلی به مسائل ماورائی و متافیزیك و این حرف‌ها نداشتم. علاقمندی آن روزگارم فلسفه بود و كمی هم سرك كشیدن به دانش هیپنوتیزم، در حد مطالعهء كتاب‌هایش. ولی بعدها چیزهایی دانستم كه احتمالاً بین آنها و این داستان ربط و رابطه‌ای وجود داشت. شما چه فكر می‌كنید؟ برای شما هم... بلی؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 19:41 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

دوستان دربارهء سایت BigView پرسیده‌اند كه چطور برای چندین نفر كه در یك روز متولد می‌شوند می‌توان یك نوع PastLife  ارائه داد.
حقیقتش اینكه من این سایت رو تقریباً اتفاقی پیدا كردم و چون دیدم در مورد خودم چند نفر دیگر نسبتاً درست می‌گفت اینجا هم معرفیش كردم و تا اینجا هم نشون داده كه برای اغلب شما هم درست گفته. بنابراین در مورد چگونگی كاركرد آن، من هم می‌توانم نهایتاً تنها نظر خودم را بگویم و بس. فقط بد نیست همینجا این را هم اشاره كنم كه شما می‌توانید آن صفحه را
save كرده و از آن به صورت off line نیز استفاده كنید.

و اما...

باید بگویم جوابِ این سئوال بدون داشتن پیش‌زمینه شاید كمی عجیب به نظر برسد و من می‌خواستم كم‌كم بعد از گفتن مراحل نزول روح و اشاراتی به طالع‌بینی به آن هم برسم، ولی سعی می‌كنم در حد توان نظرم دربارهء چگونگی عملكرد آن بگویم.
همانطور كه دیده‌اید در آن سایت برای هر روز (و در واقع برای هر دو سه روز) یك متن گذاشته كه در آن متن یك منطقهء جغرافیایی و چند شغل را ذكر كرده و چند مورد دیگر. باید بگویم اینطور كه من از كتاب‌هایی كه در زمینهء
reincarnation و astrology فهمیده‌ام گذشته از آنكه هر چهار دقیقه وضعیت آسمان تغییر كرده و نتیجتاً تفسیر چارت طالع‌بینی شخص هم عوض می‌شود، هر روز هم در حكم یك كانال یا مجرایی خاص است كه خصوصیات ویژهء خودش را دارد، و هر روح با هویت كه قرار است زندگی خاصی را با شرایطی ویژه تجربه كند، از مجرای خاص خودش نزول می‌كند تا بتواند برخی ویژگی‌هایی را كه در وجودش نهاده شده را بروز دهد، اگر بخواهیم مثالی در این مورد بزنیم می‌توانیم روح را به دم و نفسی تشبیه كنیم كه در سوراخ‌های یك سازدهنی دمیده می‌شود و بسته به اینكه آن نفس در كدام سوراخ دمیده شود صدای خاص آن سوراخ را ایجاد می‌كند و ما اگرچه اصوات گوناگون از ”ساز دنیا“ می‌شنویم اما در اصل یك نفس بیشتر وجود ندارد، كه اگر این ساز نبود صدایی هم نبود.

و در نهایت اینكه با توجه به اینكه ارواح مختلف شاید نیازها و تجربه‌ها و كارماهای مشابهی داشته باشند، به دنیا آمدن در یك روز و داشتن ویژگی‌های یكسان چیز چندان عجیبی برای آنها نیست و البته این لزوماً به معنای داشتن زندگی‌های گذشته با وقایع دقیقاً یكسان نیست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 20:7 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

1- یادم میاد وقتی آموزشی بودیم (سربازی رو میگم)، اواخر دوره بهمون می‌گفتن اگه رژهٔ روز آخر رو  درست نریم دور روز اضافه به همه‌مون می‌دهند، ما هم باور نمی‌كردیم. ولی وقتی روز رژه شد و یك عده‌ای از ته صف بد رژه رفتند و جناب سردار، گروهان ما رو دو روز تمدید یا تنبیه كرد. كسانی كه سربازی رفته‌اند می‌دونند كه از یكی دو هفته مونده به پایان دوره همه در حول و ولای این هستند كه كی تموم می‌شه. حالا كه روز آخر بوده و همه آمادهٔ رفتن و بقیهٔ گروهان‌ها هم همه رفته‌اند، این دو روز یعنی چی. البته برای خودم هم جالب بود كه من از اولش نه بهم سخت گذشت و نه مدام تو فكرِ رفتن بودم.

 

2- پریروز گفتم كه با توجه فاصلهٔ چهار درجه‌ای ماه تا خورشید، دیروز، دوشنبه باید عید باشد. باید بگویم كه خودم هم زیاد مطمئن نبودم به خاطر اینكه این مقدار، حداقلِ فاصله است و هلال ماه در این فاصله بسیار بسیار باریك است مثل یك نخ، و كمترین میزان غبار می‌تواند منجر به ندیدنش حتی از ارتفاع بالاتر ابرها بشود.

 

3- شاید برای خیلی‌ها این سئوال باشد كه چرا مسلمان‌ها گیر داده‌اند به اینكه حتماً باید هلال ماه نو باید دیده شود، و مثلاً نمی‌نشینند و محاسبه نمی‌كنند ابتدای ماه جدید را. این دلیلی است كه من فكر می‌كنم جواب این سئوال باشد:

همانطور كه گفته‌ام پیش از این هر روحی ستاره‌ای دارد و هر ستاره در دنیای مادی ما حاكم و صاحب كُره‌ای‌ست. در این میان بعضی ارواح بزرگ و والامقام حاكم كواكب بیشتری هستند.
قبلاً اشاره‌ای داشته‌ام و اگر خدا خواست بعداً بیشتر هم خواهم گفت كه علی جفت روحی محمد است و این دو معمولاً با هم به این دنیا آمده‌اند و رفته‌اند. علی همان شیث پسر آدم است و سام پسر نوح و اسماعیل پسر ابراهیم و هارون برادر موسی و یوشع حواری عیسی، بعد از علی آن روح قدسی در اشكال دیگر هم برگشت مِن‌جمله در شكل مولوی یا خاقانی. نپرسید كه من از كجا می‌دانم، بماند...
این روح بزرگ قدسی حاكم ماه نیز هست (علاوه بر مثلاً زحل) و توانستن دیدن لبخند هلالِ ماه به وقتش (مثل دیروز) نشان از تأئید رژهٔ مردم بعد از دورهٔ آموزشی دارد، دورهٔ آموزشی یك سالهٔ گذشته.

 

4- ماه در هر روز حدود دوازده درجه حركت می‌كند، یعنی دیشب بعد از غروب ماه حدود شانزده درجه بالاتر از افق بوده (نزدیك به عرض سه مشت بسته) و همه می‌توانستند آن را ببینند. و امشب حدود بیست و هشت درجه بالاتر از افق خواهد بود بنابراین تا حدود یك ساعت بعد از غروب آن بالا خواهد ماند.

 

5- تا بعد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 13:43 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

دنبالهٔ داستان:

 

Lilith...آنها هم بعد از جستجوی فراوان، مشارالیه را در سواحل دریای سرخ می‌یابند. اما هر چه از فرشته‌ها اصرار از لیلیت خانم انكار كه ”عمراً اگر برگردم.“ خلاصه آخرش فرشته‌ها به او می‌گویند: ”اگر برنگردی ما هر روزی كه اینجا بمانی، صد تا از بچه‌های پلید تو را خواهیم كشت.“ لیلیت هم كمی فكر می‌كند و نهایتاً حتی به این قیمت هم حاضر نمی‌شود كه برگردد و جنس دوم باشد. فرشته‌ها هم دست از پا درازتر برمی‌گردند و سرافكنده قضیه را برای را به آدم و خدایشان می‌گویند. خدا هم به آدم می‌گوید: ”اصلاً ولش كن! بیا جلوتر ببینم!“ و بعد كمی از دندهٔ چپ او را برمی‌دارد و از همان یك ذره دنده یك حوا درست می‌كند كه بیا و ببین! (البته مطابق تصاویر به جا مانده حوا به پای لیلیت نمی‌رسید.)

از آن طرف بشنوید كه وقتی خبر افتتاح حوا به گوش لیلیت می‌رسد، او هم می‌گوید: ”خب! حالا كه اینطور شد، من هم تا ابد از بچه‌های آدم و حوا شكار خواهم كرد.“

لیلیت در صحاری جنوب غربی بحرالمیت (Edom)، محل سكنای دیگر اهریمنان نیز بود می‌ماند. بعداً كه سَمائیل (یا اَزازیل) كه حوا و سپس آدم را می‌فریبد و از بهشت آسمان رانده می‌شود، نیز به آنجا آمده و لیلیت را به عنوان یكی از همسرانش برمی‌گزیند. فرزندان لیلیت Sucubosاز آدم را لیلین (Lilin) و فرزندان او از ابلیس (سَمائیل سابق) را سوكوبوس (Sucubos) و اینكوبوس (Incubos) می‌گویند. سوكوبوس‌ها كه مؤنث‌اند وظیفه دارند در خواب به رؤیای مردان آمده و آنها را اغوا كنند و سیمِن (semen) آنها را بدزدند. اینكوبوس‌ها هم مذكرند مشابه همین وظیفه را در قبال زنان دارند، بخصوص اگر حامله باشند. ”فلج شدن در خواب“ را هم به گردن اینها می‌اندازند.

 

طبق عقاید فولكوریك یهود، لیلیت همیشه در كمین است تا بنا به سوگندی كه خورده، بچه‌ها (مخصوصاً پسرهای) زیر هشت روز را بدزدد (بكُشد). به همین دلیل برخی از آنان تا هشت روز به گردن نوزادان پسر خود طلسمی به شكل گردن‌بند می‌بندند كه بر روی آن اسامی آن سه فرشتهٔ خداوند كه به دنبال لیلیت رفته بودند بر آن نوشته است: سِنوی، سَنسِنوی، و سِمَنگلوف (Senoy, Sansenoy, and Semangelof) و یا اینكه تا طبق سنت دیگری تا سه سالگی پسربچه صبر می‌كنند و موهایش را كوتاه نمی‌كنند، تا لیلیت آنها را با دختران اشتباه بگیرد.

 

 Incubos

از طرف دیگر لیلیت را یك اهریمن شب دانسته و از نظر ریشهٔ لغت نیز آن را از ریشهٔ كلمهٔ سامی (ریشه¸زبان عبری و عربی) LYL به معنی شب (همان لِیل عربی) می‌دانند.

در موزهٔ اور.شلیم در اسرا.ئیل یك طلسم مربوط به قرن هژده یا نوزده میلادی نگهداری می‌شود كه لیلیت را در زنجیر نشان می‌دهد و زیر آن هم نوشته است: "Bind Lilith in chains". و ظاهراً این طلسمی رای محافظت از نوزادان پسر از شر لیلیت بوده است.

 

در بعضی نگارش‌های اناجیل و همینطور در كتیبهٔ گیلگمش به دلیل مبهمی لیلیت را در ارتباط با جغد و صدای جیغ مانند شباهنگ آورده‌اند:

 

 

به نظر من دیو مؤنث ”آل“ كه می‌گویند می‌آید بچه را می‌برد (گاهی هم زائو را) نباید بی‌ربط به لیلیت باشد.

در پایان می‌خواهم به یك موضوع دیگر نیز كه از دیشب ذهنم را به خود مشغول كرده، اشاره كنم. شهرنوش پارسی‌پور در كتاب جذاب و زیبای خودش ”طوبا و معنای شب“ قهرمان داستانی دارد به نام لیلا (كه می‌دانیم از همان ریشهٔ لیل عربی است، فكر می‌كنم به معنای دختری كه چشم و ابرویی به سیاهی شب دارد). در جایی از داستان معلوم می‌شود كه این لیلا همان زن اثیری كتاب ”بوف كور“ صادق هدایت است. ارتباط این لیلا و آن بوف (جغد) و آن طلسم ایرانی در آن موزه و نوع ارتباط دوگانهٔ راوی داستان بوف كور با زن اثیری/لَكاته‌اش برایم جای تأمل بیشتری دارد. اگر شما هم نظری در این رابطه دارید، مرا هم بی‌نصیب نگذارید (فعلاً این كتاب‌هایم در دسترسم نیست.)

 

          ليليت

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 7:28 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

”تمام ماجرا در یك بعد از ظهر كه همگی دور میز آشپزخانه نشسته بودیم آغاز شد. ناگهان دخترم به خاطر آورد كه خیلی وقت پیش در یك حادثهٔ آتش‌سوزی خانگی مرده است، و پسرم به شیوه‌ای بسیار واقعی، مردن در بحبوحهٔ ترس و وحشت و هرج‌و‌مرج ناشی از یك جنگ داخلی را برایمان توصیف كرد، او یك سرباز سیاه‌پوست بود كه در جنگ‌های داخلی آمریكا به مچ دستش شلیك شده و به طرز مرگباری مجروح شده بود. از آنچه می‌شنیدم بهت‌زده شده بودم چون تا آن موقع نمی‌دانستم كه كودكان می‌توانند زندگی‌های پیشین خود را به خاطر آورند.“

 

 

كارول باومن“ یكی از پیشروان مطالعات تناسخی قلمداد می‌شود او در سال 1988 به عنوان مادری كه سعی داشت زندگی پیشینِ دو فرزند خود را درك كند، اقدام به جمع‌آوری موارد كرد. او در كتاب زندگی‌های پیشین كودكان، اولین كتابی كه با استفاده از واژه‌های مناسب توضیح داد كه چگونه باید خاطرات زندگی‌های پیشین كودك را شناسایی كرد و به آنها پاسخ داد، كشفیات خود را در اختیار دیگران قرار داد. ”باومن“ با نوشته‌هایش چشمان میلیون‌ها پدر و مادر را به روی این واقعیت گشود كه برخی از كودكان به راحتی گذشتهٔ خود را به خاطر می‌آورند. او دارای مدرك لیسانس در رشتهٔ مشاوره است و در زمینهٔ مسائل مربوط به زندگی‌های گذشته به دیگران مشاوره می‌دهد و آنها را روان‌درمانی می‌كند

پس از آن واقعهٔ بعد از ظهر كه بچه‌ها بوجود آوردند، می‌گوید:
”این اتفاق به قدری غیر منتظره و شگفت‌انگیز بود كه چشمانم به یك دنیای جدید از احتمالات باز و وجودم انباشته از سئوالات شد. من باید می‌فهمیدم چه اتفاقی برای فرزندانم رخ داده است. حرف‌های فرزندان به‌قدری واقع‌بینانه و جامع بود و از نظر احساسی مربوط به نظر می‌رسید كه مطمئن بودم آنها را در تلویزیون ندیده و یا از بزرگترها نشنیده‌اند. موقعی همه چیز برایم ثابت شد كه چند روز بعد متوجه شدم كه هر دو فرزندم به علت به یاد آوردن زندگی‌های پیشین‌شان به طوری ناگهانی از بیماریهای مزمن خود رهایی یافته‌اند.“

 

”پس از چاپ كتاب زندگی‌های پیشین كودكان در سال 1997، صدها نامهٔ الكترونیك [ای‌پیك] از سرتاسر دنیا دریافت كردم. خوانندگان داستان‌های خود را برایم تعریف می‌كردند و از من به خاطر كمك به درك آنچه در كودك‌شان وجود داشت تشكر می‌كردند. از اینكه می‌دیدند تجربیات فرزندشان از زندگی پیشین خود یك امر غیرعادی نیست، بلكه خاطرات او می‌تواند مفید هم واقع شود، مثل من خیالشان راحت می‌شد.“

 

+ نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 2:56 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

واقعیت این است كه ما به طور گروهی به این دنیا رفت و آمد می‌كنیم، منتها زمان آمدن ما به این دنیا و رفتنمان با مقیاس زمینی، ممكن است چند تا چندین سال فاصله داشته باشد.
یك خوشهٔ انگور را مجسم كنید (دانه‌درشت باشد بهتر است!). تصور كنید كه دُمش را گرفته‌اید و آرام آرام آن را وارد یك ظرف شیشه‌ای پر از آب می كنید. اگر از كنار ظرف به آن نگاه كنید می‌بینید كه اولین حبهٔ انگور وارد فضای آب (این دنیا) می‌شود بعد دانهٔ بعدی و دانهٔ بعدی و بعدی. بعضی دانه‌ها (روح‌ها) با هم می‌آید بعضی دیرتر و بعضی هم زودتر. یك خوشهٔ روحی هم چنین است. منظور این است كه یك روح، تك و تنها به این دنیا بازنمی‌گردد و بعضی از همراهان قبلی‌اش برای همراهی در تمامی این زندگی و یا بُرههٔ خاصی از آن، كمی قبل یا بعد از او می‌آیند. یكی از دوستانم كه با هم كلاس انرژی‌درمانی را می‌گذراندیم و در ”دیدن“ بسیار قویتر از من بود، یك بار برایم تعریف كرد كه با دوستش به مغازه‌ای رفته بودند تا پارچه بخرند از همان اول نوعی خشم و انزجار را در دو فروشندهٔ  آن مغازه احساس كرده بود، در حالی كه در ظاهر هیچ حركتی یا حرفی حاكی از این موضوع وجود نداشت و حتی آن دوستش تا بعد از خروج از مغازه متوجه چیزی نشده بود جز آن كه فروشنده‌ها با آنها كاملاً خشك و تقریباً با بداخلاقی رفتار كرده بودند و اصلاً سرقیمت حاضر به چانه‌زنی نشده بودند (او قبلاً هم به آن مغازه رفته بود) و در پایان هم بدون آنكه چیزی بخرند از مغازه خارج شده بودند. این دوستم می‌گفت ”وقتی به چشم‌های آن فروشنده‌ها نگاه می‌كردم، برق نوعی خشم و هیجان را در آنها می‌دیدم... بعد این دوست من به محض خروج از مغازه تصاویری از یك زندگی‌اش را دیده بود كه آن دو نفر در آن زندگی سرباز (اگر به یادم مانده باشد فكر كنم سرباز مغول) بودند و او را طناب پیچ كرده و به اسارت گرفته بودند و با خشم و عصبانیت به این طرف و آن طرف می‌كشاندند.

خودم هم در یكی از Past Lifeهایم تعریف كرده بودم كه دوست سابقم و مادرش را دیده بودم.

دكتر برایان ال وایس در دو كتاب خود ”استادان بسیار، زندگی‌های بسیار“ و ”تنها عشق حقیقت دارد“ مواردی را شرح می‌دهد كه به طور كاملاً اتفاقی دو نفر از مراجعینش یك زندگی واحد را به كمك هیپنوتیزم به خاطر آورده و بازگو می‌كنند كه در یكی از آن موارد یكی پدر بود و دیگری (مراجع دیگر) دختر وی، و دكتر وایس به طرز نامحسوسی سعی كرد تا آن  دو را بدون آنكه خودشان بدانند به نوعی در معرض مواجهه با یكدیگر قرار دهد... و باقی ماجرا كه بهتر است خودتان بخوانید. در كتاب ”سفر روح“ نیز بیماران آقای دكتر نیوتون كماكان در سفرهای خود به زندگی‌های پیشین خود، چندین نفر از كسانی را كه در زندگی فعلی خود می‌شناختند را شناسایی می‌كردند: ”اِ... این فلانی است!“ كه معمولاً آن شخص یكی از نزدیكان درجهٔ یك آن بیمار و یا شخصی بود كه دشمنی خاصی با او داشته است.

تا اینجا به جز تجربه‌های شخصی خودم و سخنان عُرفا به خصوص مولوی در این باب، شما را به خواندن كتاب‌های دكتر نیوتون و دكتر وایس دعوت كردم كه آنها از روش هیپنوتیزم برای دسترسی به خاطراتی كه در حافظهٔ روحی بیمارانشان بایگانی شده بود، استفاده كرده بودند.

حالا می خواهم به طریقهٔ دیگری به جز هیپنوتیزم بپردازم كه برای بسیاری از انسان‌ها اتفاق می‌افتد ولی...

 

 

لينك‌هاي ديگر: دكتر وايسدكتر نيوتون -

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:13 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: ::</