گزارشگر تلویزیون دوره افتاده تو خیابون از مردم میپرسه ”شما میدونید صرفهجویی یعنی چی؟“ و همه اشتباه جواب میدند. ”صرفهجویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردنه!“ صاف و مستقیم جملهء تبلیغاتی بابابرقی رو تکرار میکنند. چه اثری داره این تکرار و تبلیغ.
بابا! صرفهجویی معنیش رو خودشه، یعنی جُستنِ صرفه، دنبال صرفه و سود بودن، یعنی منفعتطلبی، بهرهخواهی، ایناهاش ببینید دهخدا چی میگه ”صرفه داشتن (مص مرکب ) فائده داشتن . سود داشتن“
پ.ن: چشم کیهانجان، در اولین فرصت
”من که خودم سعی میکنم هر چیزی به ذهنم میرسد بگویم و تا جایی که نترسم میگویم . بعضیها بهشان برمیخورد. بعضیها چیزهای دیگری میگویند. البته خودسانسوزی هم هست . بچهها شاید در ذهن خودشان چیزهایی را سانسور میکنند که واقعا دلیلی هم ندارد.“

”الان نود برایت جالبتر است یا گزارش بازی؟
هر دوتایشان . ولی کلا با نود خیلی حال میکنم .
- یک خورده هم ترسناک است نه؟
آره ، خیلی. ولی همان ترسناک بودنش هم جالب است . همین که یک چیزی بگوییم که دعوا درست شود یک چالشی ایجاد میکند که جالب است . به نظر من اینها یک ترس لذتبخش دارد.“
”- میتوانی به 10سال دیگر فکر کنی؟
قضیه 10سال نیست . اینجا هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد و آدم اصلا به آینده اش مطمئن نیست ؛ ولی فکر نکنم خودم هیچ وقت پیشقدم شوم و بگویم من دیگر این کار را نمیکنم. “
عادل فردوسیپور
بعد از استعفای مصلحتی یا غیر مصلحتی داریوش مصطفوی و صحبت های ایشان با دوربین برنامه نود، محمد آخوندی، یکی از اعضای هیئت مدیره پرسپولیس و سخنگوی سازمان تربیت بدنی روی خط برنامه نود آمد. طبق سنوات گذشته مهمان برنامه مقهور صحبت های متین و منطقی عادل فردوسی پور مجری برنامه نود شد اما صحبت های من برای دفاع از 90 یا شخص فردوسی پور نیست بلکه روی صحبت من با سخنگوی سازمان تربیت بدنی است...
آقای آخوندی که معتقد است داریوش مصطفوی با میل شخصی از مدیریت پرسپولیس استعفا داده است، یا از صحبت های چند وقت اخیر مصطفوی و هدایتی خبر ندارد یا اینکه می خواهد حقیقت را از مردم پنهان کند. موضوع درگیری مصطفوی و هدایتی، موضوعی است که غیر فوتبالی ها هم آن را متوجه شده اند و اینکه هدایتی اعلام کرده تا زمانی که داریوش خان در پرسپولیس باشد، کمک مالی نمی کند بحث امروز و دیروز نیست. 2-3 هفته ای است که پرسپولیس از بی پولی می نالد و بازیکنان این تیم از اینکه قسط دومشان عقب افتاده ناراضی هستند ولی با استعفای مصطفوی ناگهان از سوی هیئت مدیره اعلام می شود که ظرف چند روز آینده طلب بازیکنان داده می شود و حتی هدایتی از بمب خبری سخن می گوید...آیا مشکل فقط بودن مصطفوی بود؟
آخوندی که نتوانست فردوسی پور را قانع کند که استعفای مصطفوی تحمیلی نبوده است، برنامه نود را زیر سوال برد و گفت: « نود فقط قصد دارد عقاید خودش را به مردم منتقل کند » و همچنین در جای دیگر گفت: « نود به جای اینکه به این مسائل بپردازد بهتر است به مسائل کلان فوتبال بپردازد. »
بحث اصلی ما اینجاست، مطمئناً سازمان تربیت بدنی به عنوان متولی ورزش دوست دارد که کارهایی که انجام می دهد مثبت ارزیابی شود و معمولاً از انتقاد خوشش نمی آید. واقعاً اگر برنامه نود بخواهد واقعیت ها را از مردم پنهان کند طرفدارانش را از دست می دهد اما اینکه برنامه نود به مسائل کلان بپردازد، تا مسائل کلان از نظر آخوندی چه باشد... تعریف و تمجید از عملکرد سازمان تربیت بدنی؟ خیر آقای آخوندی، مردم به همه اتفاقات آگاه هستند و می دانند در فوتبال ایران چه اتفاقاتی می افتد. پرسپولیس و استقلال در اختیار سازمان تربیت بدنی و هر اتفاقی که در این دو باشگاه بیفتد شما باید پاسخگو باشید و مردم را قانع کنید. شما که می گویید باشگاه ها باید خصوصی شوند تا این مشکلات تمام شود، پس چرا دست روی دست گذاشتید؟ واقعاً تو فوتبال ایران چیزی مهمتر از خصوصی کردن باشگاه ها وجود دارد؟ مسائل کلان که شما می گویید این است نه آنکه یک برنامه را به دلیل انجام رسالتش به تشویش افکار عمومی متهم کنید...
همان طور که گفتم مردم به همه مسائل آگاه اند و درست از زمانی که آقای آخوندی به پشت خط برنامه نود آمد روند مسابقه SMS این برنامه هم تغییر کرد. تا قبل از صحبت های آخوندی اکثر مردم اعتقاد داشتند که تغییر مدیریت در پرسپولیس به سود این تیم خواهد بود اما بعد از صحبت های ایشان، نظرها تغییر کرد و بیشتر رای ها به سمتی رفت که تغییر مدیریت هم مرهم درد پرسپولیس نیست و اینجا بار دیگر عملکرد سازمان تربیت بدنی زیر سوال رفت.
کودکی محمد آخوندی : ” شانزده سالم بود.سرم پر شور بود و زندگی هیجان انگیز. ...محمد آخوندی در دبیرستان ما بود و با گیر دادن به آدم ها روزگار می گذراند....“ در اینجا بخوانید (خیلی جالب گفته)
کودکی عادل فردوسیپور : "پدر و مادرم رفسنجانی هستند و متولد و بزرگ شده تهران. هنوز هم اكثر اقوام من ساكن كرمان و رفسنجان هستند" (این یکی را در ادامهء مطلب میآورم، چون در دو جا و هر کدام با کم و کاستیهایی بود. این هم بسیار جالب است برای آنها که نمیدانند.)
جالبه که میخواهند مخابرات رو به بخش خصوصی واگذار کنند!
عادل باید به خودش افتخار بکنه که یه دولتی مجبور شده برای، اگه نگیم مبارزه با او، برای رقابت با او، از همهء امکاناتش حتی مخابراتش استفاده کنه!
چند وقت پیش در جریان قضیهء هک و هکبازی بین سایت آشیانه و عربهای سعودی، آخرش وقتی عربها زورشون نرسید، میدونید چه کار کردند؟ رفتند شرکتهایی که مالکیت سرورهای سایت آشیانه رو تو کانادا در اختیار داشتند رو خریدند تا از اون طریق سایت اینها رو داون کنند!!
دانلود ویدئوی مکالمهء فردوسیپور با آخوندی در نود
فایل صوتی برنامه نود تاریخ نوزدهم دی ماه ۸۷
و بستهء اختصاصی سینمای ما در بارهء این غائله
پ.ن: در کمال تأسف باخبر شدم برادر جوان دوست بسیار عزیزم به دنبال حادثهای به دیار باقی شتافته.
هدایتجان ما را هم در غم خود شریک بدان. تسلیت میگم. ![]()
ادامه مطلب
شعر ”لیست خرید“
پوتین برای سربازان جدید،
دستبند
ده عدد.
نان نداریم
اتاق بازجویی نم كشیده
برق نداریم
پول گاز را باید بدهیم،
پول آب جدا.
...و دیگر هیچ.
استاد توفان!

من كاری ندارم كه این آقای بهروز مدرسی در جواب آنها كه میگویند مهران مدیری تبدیل به فرزاد حسنی دوم میشود یا این دیگر آخرین كار او خواهد بود و زده به سیم آخر، میگوید به خاطر گافی (همان سوتی) كه سردار زارعی داده، مسئولین اجازه دادهاند تا كمی آن سوپاپ معروف را برای اطمینان (از نمیدانم چه) باز شود و یك سوزنی در برابر آن جوالدوزها به پلیس (نیروی انتظامی سابق و همان پلیس سابقتر) بخورد.
كاری هم ندارم به اینكه این اَتیقه میگوید مهران مدیری یا در واقع جناب قاسمخانی بزرگتر (یعنی پیمانخان) داستان این سریال را از ”عزیز نسین“ ترك و داستان موخورهء ایشان كف رفتهاند!
بقیه حرفها را دیگران زدهاند و میتوانید در لینكهای ذیل مطلب ببینید اما بیایید به این داستان مرد هزار چهره از یك زاویهء جامعهشناختی هم نگاهی بیندازیم.
هر بار كه دیگِ كشوری را هم زدهاند و جامعه را زیر رو كردهاند، عدهای نخود لوبیا از آن زیر بالا آمدهاند و به خاطر قرعهای، كه تازه به نامشان هم نخورده بوده، صاحب قدرتی شدهاند، انـقلاب بلشوكی روسیه را كه به یاد دارید؟ اصولاً انـقلاب اسمش رویش است، دگرگونی ، هم خوردن. 
از طرف ديگر، ظاهراً آدمیزاد در برابر قانون دو جور موضعگیری دارد، قانونمندی و قانونگریزی. این كه این آدمیزاد در كدام دسته باشد هم بستگی دارد به میزان قدرت و اقتدارش در لحظه. در این داستان ما میبینیم كه آدمی كه مجسمهء قانونمندی بود، آن هم در حد تهوع، به هر نوع از قدرت كه میرسد میشود مظهر قانونگریزی در آن حیطه. و بهترین (بدترین؟) حالت این قضیه را در زمانی شاهد میشویم كه به قدرتِ یك ”مأمور قانون“ میرسد!

و چه جالب در طی مسیر این داستان، نویسنده (هر كه میخواهد باشد) انواع این قدرت را در جامعه نشان میدهد و البته كه جای یكی از این انواع را خالی خواهد گذاشت (رضا مارمولك را كه به خاطر دارید؟).
”من جو گیر شدم جناب قاضی! تا حالا اون همه آدم منو یه جا ندیده بودن، منم تا حالا اون همه آدمو یه جا ندیده بودم...“
بنده خدا راست میگوید. خیلیهای دیگر هم كه ”اون همه آدم“ را ”یه جا ندیده بودن“ جوگیر شدند و خیلی حرفها زدند. این مسئله كه چیز جدیدی نیست. دیشب آخرش به قاضی گفت: ”من فهمیدم جناب قاضی كه اگر در هیچ چیز استعداد ندارم (شما بخوانید نداریم) در جوگیر شدن اُستادم. (اُستادیم؟)“ و بعدش هم جناب مسعودخان (=كسی كه سعادت بر او واقع شده) چهار زانو روی هوا نشسته بود و كرامت از خودش در میكرد!
راستی شصتچی است یا شستچی؟ شاید كسی كه برفراز قانون مینشیند میتواند شستش را به علامت موفقیت بالا ببرد؟! شاید هم این شست به آن علامت معروف ایرانیان ارتباطی دارد؟!
به هر حال موفق باشید و مسعود، جناب مدیری!
سایت رسمی مهران مدیری (كه ناقص است)
مهران مدیری یا فرزاد حسنی دو !؟
آیا مهران مدیری طرح امنیت اجتماعی ِ نیروی انتظامی را به سخره گرفته ؟
جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی
مرد هزار چهره و تکه کلام حاشیه ساز
گفتگو با پیمان قاسمخانی نویسنده مرد هزار چهره
مهران مدیری و نشان دادن سیستم مدیریت کلنگی
مرد هزار چهره با شمشیر طنز انتقادی به جنگ نیروهای انتظامی رفته
گزارش خانوادهء سبز از پشت صحنهء سریال مرد هزار چهره
شصتچی سرمربی تیم ملی فوتبال می شود!

هفت

نه آقای دكتر بلخاری! نه، من فكر نمیكنم شخصیت ”جان دو“ (كوین اسپیسی) مقابل٬ روبهرو٬ یا نقیض شخصیت ”میلز“ (براد پیت) باشد٬ آنچنان كه در برنامهء سینما ماوراء گفتید. ولی اشارهای بود تا مرا متوجه این كردید كه اتفاقاً این ”سامرست“ (مورگان فریمن) است كه وجه دیگر سكهایست كه آن روی دیگرش ”جان دو“ است. سامرست و جان هر دو اهل مطالعهاند و بسیار فرهیخته٬ آشنا با دانش و الهیات در حد بالا و هر دو عضو كتابخانه و پای ثابت آن. ”جان دو“ و ”سامرست“ دو روی سكهء دانشاند.
اما با یك تفاوت٬ یك تفاوت مهم٬ ”سامرست“ از دانش خود استفادهای آنچنان كه درخور آن دانش است نمیبرد٬ حداقل تا پیش از شروع عملیاتِ ”جان دو“ اما ”جان دو“ نتوانسته تحمل كند و دست به عمل زده٬ هر چند از دیدِ ما غلط.
نمیخواهم كلام را كش بیاورم٬ آیا همین نیست كه در پایان كار ما ”جان دو“ را آرامتر و خشنودتر از ”سامرست“ میبینیم؟

آقای بلخاری! ما... ما كه نه شما٬ شما از دانش خود چه استفادهای میكنید٬ چه استفادهای میرسانید؟
چه باید كرد؟
"معاون سازمان میراث فرهنگی و گردشگری كُره از حاج یونس فتوحی و هستیجون (!) برای دیداری سه روزه از كره دعوت به عمل آورد."
چیه؟ چرا تعجب كردید؟ كرهایها یه ضربالمثل دارند كه میگه "هر رفتی یه اومدی داره" خب وقتی معاون ما، یعنی معاون میراث ما (با همون دنبالههاش) یانگوم رو اونم با جناب آمیتاب آچانخانجان هندی و خانوادهاش (یعنی آیشواریا هم به عنوان عروس خانواده هست دیگه هان؟) دعوت میكنه برای اینكه نماز عید رو اینجا به انجام برسونند، چرا علیآقا و هانیهخانم نباید برند اونجا و از اون طبلها كه آویزوناند بنوازند؟ تازه ما یه بهانهء معقول هم داریم این هفته هفتهء گردشگریه و اینا رو هم میخوایم واسه روز "میهماننوازی ایرانی".
تازه یانگوم گفته حتماً باید ندا ح. هم بیاد وگرنه عمری بیام و خودمو سبك كنم. فقط از من به نداجان نصیحت با این بانو سو سرشاخ نشو، تو سریالش رو ندیدی نمیدونی این چه مارمولكیه، با پنبه سرت رو از گردن جدا می كنه میذاره رو تاقچه تازه بعدش میگی "خب؟!" ، حواست رو جمع كن!
به همین مناسبت قراره كل سریال این خانومكَ رو بچپونند تو دو تا فیلم سینمایی و به خودش نشون بدن تا حساب كار دستش بیاد. كارتون رؤیاهاش رو هم داریم واستون! حالا...

پ.ن. 1: به یانگوم: مواظب این حاج عزت (ضرغامی) باشها! ببین كی بهت گفتم! نكنه میوهء ممنوعهت رو بخورند!
پ.ن. 2: البته بعید هم نیست از اینا كه دلیلشون واسه دعوت خانم " آئه" سرمایه گذاری در صنعت انرژی هستهای باشه، اینجا كه فایده داشته!

سمت چپی مامان يانگوم است.

اواخر فیلم ”دشمن پشت دروازه“، رفیق دانیلف به رفیق زایتسف میگوید (نقل به مضمون): ”فكر میكردیم [ما كمونیستها] میتونیم عدالت رو به وجود بیاریم. جامعهای كه همسایه با همسایه برابر باشه و هیچكی به هیچكی حسادت نكنه.“
معمولاً وقتی صحبت از عدالت میشود، مردم یا به یاد عدالت در دادگاهها میافتند و یا عدالت اجتماعی كه معمولاً با میزان فقر و توزیع عادلانه ثروت سنجیده میشود. اما بر فرض محال اگر هم به زور همه را در یك سطح از دارایی نگه داریم، آیا دیگر چیزی برای حسادت و نمیماند؟ استعدادها، چهرهها، هوشها، فیزیك بدنی و و و... با این مقولات خدادادی چه باید كرد؟
از همین جاست كه باید به فكر تغییر در تعریفهایمان از عدالت باشیم.
پ.ن: دیشب یك بار دیگر این فیلم از تلویزیون پخش شد.
دیشب بخشهایی (!) از فیلم ”هامون“ رو در برنامهٔ ”سینما ماوراء“ نشون داد. من كه بعد از سی یا سیویك بار دیدن، فیلم رو تقریباً از حفظم، ولی دلم از این میسوزه كه بچههای این دوره این فیلم رو همینجوری ببینند و فكر كنند كه خب دیگه، فیلم رو دیدند دیگه! حتی نسخهٔ موجود در ویدئوكلوبها هم سانسور شده است. نمیدونم اگه خودم بخوام یه روز دوباره ”هامون“ رو دوباره ببینم (به طور كامل البته) باید چه كار كنم.
خیلی دلم میخواد بدونم بروبچههای نسل جدیدتر نظرشون دربارهٔ این فیلم چیه؟؟ لطف كنید یه كامنت پُر و پیمون برام در بارهٔ هامون برام بذارید (یا اگه دوست دارید توی وبلاگ خودتون بذارین).
خب بالاخره اين اولين Soap Opera (نمايش صابوني) ايران هم به پايان رسيد
این سریال انقدر جذاب و لطیف بود که اصلاً نمیشد از دیدنش چشم پوشید!...
به طوری که حتی در لیگهای اروپا هم تصمیم گرفته شده برای جذب تماشاگر از این سریال استفاده بشه!...

این سریال نقاط قوت بسیاری داره!... مثلاً ریتم تندش روی هرچی فیلم اکشن رو کم کرده...!

واقعیتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملاً ملموس و باور پذیر به تصویر کشیده!....

ارزش و جایگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...
آخرین و ناشناختهترین روشهای روانشناسی رو آموزش داده!...

و مهمتر از همه روی تمام کلیشه ها و باورها خط بطلان کشیده. كي گفته نمیشه بدون داشتن یک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی یه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .
"نمیدونم چرا تازه معلوم شده ماشین توی جاده نور به سیسنگان بوده یا شاید هم بالعکس و چرا هفت نفر کشته شدند و یک نفر هم رفته توی کما؟!
تو ماشین روبرویی خیلی همت کنیم شش نفر میشینن و یکی هم كه به کما رفته میشه هفت تا، نفر هشتم کجا نشسته بوده؟ خدا میدونه!
اسم نفر هشتم رو پیدا کردید توی همین وبلاگ آپ کنید ممنون میشم. اون شش تای دیگه هم كه مثل اینکه اصلاَ مهم نیستند.
با همه این صحبتها خدا بیامرزدش. هنرپیشه خوبی بود."
نكتهسنجی جالبی بود.

دیشب آن قسمت از سریال ”شوكت“ پخش شد كه در زمان ساخت آن پوپك گلدره تصادف كرد و به كما رفت، كمایی كه در انتهایش بیداری به دنبال نداشت. به همین دلیل هم در قسمتی كه دیشب روی آنتن رفت اثری از نرگس نبود. از امشب هم ستاره اسكندری جایگزین پوپك خانم میشود (اگر اشتباه نكنم همان هنرپيشهء خردسال سريال ”گل پامچال“). باید بگویم من به شخصه از بازی پوپك گلدره به نقش نرگس راضی بودم چون به خوبی میتوانست همان حس تهوعی كه از دیدن آدمهایی مثل نرگس در من ایجاد میشود را منتقل كند، با همان حرف زدنهای با طمأنینهء الكی و چشم بر هم گذاشتنها و چشم تنگ كردنها موقع تفهیم مطلب (اتهام؟) به طرف مقابل و جمع كردن لبها (انگار كه لیمو ترش خورده باشد) به وقت خوردن حرفش و شاید هم كَظم غیظ كردن! آدمهایی كه در باطن فكر میكنند از آنها بیگناهتر و معصومتر نیست و در ظاهر مدام تظاهر به فروتنی میكنند.
خدایا ! گناهانی كوچك به من ارزانی كن تا از غرور بیگناهی به دور باشم.
چه تو همهء گناهانم را میبخشی ولی با غرورم چه توانی كرد، كه آن در من است،
بلكه خودِ من است!
روحت شاد پوپك خانم.
اينجا رو هم ببينيد 
همین چند دقیقهء پیش جناب ”استاد“ رحیم رحیمپور ازغدی به قول خودش یك سئوال بسیار مهم را پرسید (در جمع ... آخرش هم نفهمیدم كجا بود، به هر حال خارج بود). اینكه:
”ایرانیها در برابر دو هجوم در تاریخ به ایران یعنی هجوم اعراب و هجوم مغولها دو واكنش متفاوت نشان دادند. در برابر عربها مقاومت نكردند، و نه تنها دین آنها را پذیرفتند بلكه خط و زبان خود را هم تغییر دادند، و حتی امپراطور آن زمان ایران مردم را به زور و با غل و زنجیر به میدان جنگ با اعراب میبردند. ولی در برابر مغولها نه تنها دین و فرهنگ آنها را نپذیرفتند بلكه مغولها ایرانی و مسلمان شدند. چرا؟“
من اطلاعات تاریخیام زیاد خوب نیست، فقط بدون اینكه مدارك تاریخیش را به یاد داشته باشم میدانم كه این جناب استاد مشغول تحریف تاریخ است آن هم در جمع یك عده جوان خارجی. از دوستانی كه اطلاعات تاریخی دارند خواهش میكنم ما را بینصیب نگذارند.
كمی بعدتر ایشان فرمودند: ”حتی دو دو تا چهار تا هم میتواند انسانی یا غیرانسانی داشته باشد، یعنی میتوان با آن برخورد انسانی یا غیر انسانی داشت.“
جناب ”استاد“ افاضات دیگری هم فرمودند كه بیشتر از این اعصاب خودم و شما را به درد نمیآورم.
بسیار خوب امشب در برنامهء سینما و ماوراء فیلم راز گل سرخ به نمایش درآمد. حوصلهء آن را ندارم كه بگویم پیدا كنید پرتقالفروش ماورائی آن را یا اینكه ده دقیقه سانسور آن چطور بخشی كه به عشق زمینی مربوط میشود را تقریباً حذف كرده است(كه با توجه به تصاویر عریان آن قاعدتاً قابل پخش نبوده). بگذریم از اینكه هفتهء پیش بدون هیچ توضیحی به جای این برنامه، برنامهای به نام سینمای صامت پخش شد (فقط بعنوان ثبت در تاریخ اینها را بیان كردم!).
از این حسن بلخاری هم خوشم میآید، حیف كه كمی صدایش اذیتم میكند. ولی چشم دیدن آن یكی (نادر طالبزاده) را ندارم! ببخشید كمی احساساتی شدم!
بگذریم. اول اینكه تفاوت این فیلم با كتابش بسیار است، فیلم چیزی است و كتاب اصولاً چیز دیگری است. شاید به همین دلیل اكو دیگر اجازه نداد كه از روی این كتاب فیلمی ساخته شود، و نه از روی دیگر رمانهایش كه در آینده به نگارش آورد. و پیشنهاد مؤكدی دارم بر اینكه این كتاب را یافته و حتماً بخوانید، چرا كه هر طرز تفكری كه داشته باشید خوراكی از این كتاب نصیبتان خواهد شد، بسیار مغذی و مقوی.
دوم اینكه من در این حیرتم كه اگر این آقای عالمی نمیخواهد آن آقای بلخاری حرف بزند چرا به این برنامه دعوتش كرده است؟! چراكه مدام او را پابرهنه در میان صحبتهای حسن آقا میبینیم.
سوم تذكر این مطلب كه وقتی این مسیحیان یعنی كاتولیكها (همین جا از هموطنان مسیحی خودم اگر اشتباه میكنم عذرخواهی میكنم، اگرچه كه ظاهراً ایشان مذهب ارتدوكس دارند و بنده از عقیدهء ایشان اطلاعی ندارم) وقتی میگویند ”خدا“ ، در اكثر موارد منظورشان ”مسیح“ است، خدایی كه بواسطهء روحالقدس به زمین آمد تا گناه انسان، آن ”گناه ارژینال“، گناه اصلی و اولیهای كه باعث سقوط و هبوط انسان و نوع بشر شد، را به جان بخرد و بعد به آسمان به نزد پدرش، ”خدای پدر“ بازگردد. كه البته در ترجمه و دوبلهء این فیلم اغلب از عبارت سَرور ما استفاده شده بود.
چهارم، جایی ادسوی شاگرد به استادش ویلیام باسكرویل كه نقشش را شان كانری بازی میكرد، میگوید: ”شما تا به حال عاشق شدید؟“ و احتمالاً كانری در دلش گفته: ”آری آن زمان كه جیمز باند بودم!“ ولی بعد از مزاح،
ادسو میگوید: ”مگر عشق چیز بدی است؟“
و استادش میگوید: ”برای یك راهب خالی از مشكلات نیست؟
ادسو : ”امّا مگر سن توماس آكویناس عشق را والاترین گوهر انسانی نمیداند؟“
استاد: ”چرا! عشق به خدا ادسو! عشق به خدا!“
ادسو : ”... و عشق به زن؟...“
استاد: ” عشق به زن؟ ... توماس آكویناس در این مورد چیزی نمیدانست!“
فقط اینقدر اشاره میكنم كه سن توماس آكویناس، به شهادت تاریخ و حرفهایش، برای خودش در مسیحیت، ملا محمد عمری بوده است.
و امّا گل سرخ...
لطفاً ادامهء این مطلب را در پست بعد بخوانید
نام گل سرخ كتابی از ”اومبرتو اكو“ (Umberto Eco)است كه من به تازگی خواندهام. اكو محققی ایتالیایی است، یك متخصص مكاتب علوم رمزی (علوم خفیه)، با شهرتی جهانی. او تاریخشناس برجستهای به شمار میرود و در فلسفه و زیباییشناسی نیز از صاحبنظران است. نام گل سرخ را در ردیف داستانهای فلسفی ”وُلتر“ قرار دادهاند. این كتاب در مدت زمان كوتاهی پس از انتشار در حدود پانصد هزار نسخه فروش كرد و در سال 1985 نیز كارگردان فرانسوی ”ژان ژاك آنو“ با كسب اجازه از اكو فیلمی از روی آن ساخت با شركت هنرمند توانای سینما شون كانری، و این فیلم هم در ردهء پرفروشهای زمان خودش قرار گرفت.
”آنو“ كارش را با ساختن فیلم مستندی دربارهء نقاشی و گچبری در كلیساهای سبك رومی در یازده سالگی آغاز كرد و سپس دورهء هنرهای قرون وسطی و زبان یونانی را در دانشگاه سوربن به پایان رسانید. به این ترتیب شاید بهترین انتخاب برای به تصویر كشیدن این اثر هنرمندانهء تاریخی و فلسفی بوده باشد.
داستان، روایتی است از زبان یك راهب پیر در قرن چهاردهم، كه اتفاقاتی را كه در جوانی، حدود پانزده سالگی، وقتی در معیّت راهبی بسیار دانشمند و آگاه بوده، در دیری در ایتالیا تجربه كرده را شرح میدهد. او خود از فرقهء بندیكتن بوده امّا استادش از فرقهء فرانسیسكن. در آن دیر سلسله قتلهایی اتفاق میافتد كه استاد او، ویلیام، مأمور به پیگیری آنها میشود. اما در پس پردهء این قتلها ما با وقایعی مواجه میشویم مانند همجنسبازی برخی راهبان، سوءاستفادهء برخی دیگر از آنها از دختران روستای مجاور، به خاطر فقر و گرسنگی آنان، زراندوزی و رفاهطلبی بزرگان دیر تحت توجیهات دینی، و از همه مهمتر و افشاگرانهتر فساد و قدرتطلبیهای سیاسی و خودخواهانهء فِرَق مختلف، همچون احزاب رقيب، و درنهایت كلیسای كاتولیك در برابر امپراطور.
داستان در زمانی اتفاق میافتد كه پاپ به جای رم مقر حكومت خود را به آوینیون در فرانسه منتقل كرده است و به دلیل فتواهایی كه داده و زراندوزیهایی كه كرده بطور غیرعلنی و بعضاً علنی از طرف برخی فرقهها مرتد اعلام شده، به عبارتی دستهای از روحانیون او را به عنوان مرجع دین قبول ندارند، به خاطر اینكه اصلاً چگونگی رسیدنش به این مقام در پردهای از شك است، و در ضمن دستوراتی كه میدهد قدرت آنها، و فرقهء آنها، را نابود میكند. در این بین عدهای از این روحانیون میخواهند به زیر بیرق امپراطور پناه ببرند تا شاید بتوانند با كمك او یا خود را نجات دهند و یا پاپ را سرنگون سازند.
در كتاب، گفتگوهای تفكربرانگیزی وجود دارد، و همین مرا متعجب میكند از پخش این فیلم، میدانم كه باید شاهد پارهای از فیلم باشیم امّا آنچه مرا در چنین مواردی به فكر میاندازد این است كه این سیمای ما چه اجباری به پخش فیلمی دارد كه میتواند حداقل كسانی را كه اهل فكر و تحقیق هستند و بعضاً در جایی تریبونی در اختیار دارند، مثل اساتید دانشگاه یا برخی دانشجویان یا نویسندگان بعضی مطبوعات و یا حتی همین وبلاگنویسان (بلانسبت بنده البته!) تحریك به گفتن و نوشتن مطالبی كند كه شاید به مذاقآنها خوش نیاید. مگر اینكه فكر كنیم عمدی در كار است. اشتباهی كه عدهای میكنند این است كه روی دادن بعضی اتفاقات را حمل بر تصادف یا اهمالكاری یا حماقت برخی میكنند، در حالی كه این تصوری كاملاً برخطاست.
این كتابی كه دراختیار من است چاپ سوم، در تاریخ خرداد 1367 از انتشارات شباویز است در قطع پالتویی، به ترجمهء آقای شهرام طاهری در دو مجلد به قیمت پشت جلد: 185 تومان (!)
ادامه از پست قبلی:
امّا طبق آن ضربالمثل معروف كه میگوید: ”برنادت رو ولش كن، گضَنفر رو بچسب!“ حالا دارم به آن دوستم میگویم، شما هم بشنوید:
با خودم فكر میكردم چطور اوایل انقلاب، دقیقتر بگویم دقیقاً ازهمان اولین كریسمس بعد از انقلاب یعنی دی ماه 58 تا پنج یا شش سال بعد از آن یعنی فكر میكنم تا سال 63، حالا یك سال كم و زیاد، هرسال شب ژانویه (11دی) تلویزیون، این فیلم را نشان میداد، تا حدّی كه مردم دیگر با همهء قشنگی این فیلم و در آن وانفسای رسانهای دیگر داشتند كمكم غُرغُر میكردند، و بعد ناگهان: كات!
چرا؟
بعد از 20 سال یك گروه بدبختی كه یك برنامهء مثلاً نویی راه انداخته بودند (همون مرحومین گروه شهرام جعفرینژاد اینا)، اومدن یهكاره این فیلم رو نشون دادند و بعدش رو هم كه به این سیمای ما-۴ مراجعه كنید.
و باز هم چرا؟
موقع دانشجوییام یكی از دوستان شمالیام میگفت كه چند سال پیش از اون در یكی از روستاهای اطراف ساری یك سیلی اومده بود، ”از جا كَن“. از قضای روزگار یك امامزادهای هم كه در مسیر این سیل بوده خراب میشود كه هیچ، این سیل پدربیامرز زمین اونجا رو هم قشنگ میشوره و میبَره، خلاصه باعث میشه یه استخونهایی از زیر خاك هویدا بشه. مهم نیست كه گفتند این استخوانهای مردههای دیگری است كه در حیاط امامزاده دفن كرده بودند و... از این حرفها، مهم اصل مطلبه كه تصور كنید چقدر در طول این زمانهای گذشتهء معاصر (!) بر اثر سیل و زلزله و دزدی اشیاء عتیقه و قبردزدی و دلیلهای دیگه گورهای بعضی از این امامزادهها یا امامزادهنماها نبش شدهاند (نبش قبر عمدی كه حرامه، در جواب ملینا خانم) و به جاي جسد صحيح و سالم استخون رؤيت شده است.
و حالا با نشون دادن فیلم ”آهنگ برنادت“ اگه مردم برند سراغ اینترنت (كه در سالهای 58 تا 63 كسی در داستانهای علمی-تخیلی هم در موردش نمیخوند)، كما اینكه رفتند، و بعد بفهمند كه جسد این سركارعلیه، از بِلاد كفر، سالم و دستنخورده مونده ولی امامزادهء نبش شدهء طبیعی ما مسلمونا اونطور پكیده.
شده تا حالا؟ نشستید دارید تلویزیون تماشا میكنید، آن هم دربست و تمام سیستم (البته كه شما نه تلویزیون!) ، بعد یك مرتبه یكنفر از غیب میرسد و بیخیالِ وجود نازنین شما همینطوری صاف میآید و میزند یك كانال دیگر!
تاچند لحظهای شما هنوز از بهت و حیرت درنیامده و دارید اقدامات آن حضرت را مشاهده و هضم میفرمایید، طرف میزند یك كانال دیگر و دیگر و دیگر ... خلاصه تا وقتی صدای شما درنیاید، انگار نه انگار، تازه آن وقت هم برمیگردد و میگوید: ”آره؟! داشتی نگاه میكردی؟!“
حالا شده حكایت این سیمای ما، همینطوری صاف آمده سریال ”افسانهء عقابهای مبارز“ جمعه شبها را عوض كرده، زده ”همهء فرزندان من“، و فعلاً هم ما در فاز ”بهت و حیرت“ به سر میبریم و طرف هم در فاز ”انگار نه انگار“.
لابد اگر كسی هم صدایش درآید، برمیگردد و میگوید: ”آره؟! شماها داشتین این خالیبندیها رو نگاه میكردین؟! واقعاً كه!!“
بله واقعاً كه!!
در ادامهء پست این سیمای ما-1 باید بگم این هفته هم مثل هفتهء پیش خبری از نقد و بررسی بعد از ”سینما و ماوراء“ نبود. ظاهراً تصرف برنامهء ”سینما و ماوراء“ از نوع عدوانی بوده و آقای شهرام جعفری نژاد و همراهان برنامه اش یا کلاً قهر کرده اند یا کلاً بیرون شده اند، که البته شخصاً ترجیح میدهم گزینهء الف صحیح تر باشد. حالا چرا همان آقایان متصرف هم پیدایشان نیست،..... ؟
دیشب باز این سیمای ما ناپرهیزی کرد و ما رو خوشحال نمود. ”من خدا هستم، پروردگار شما“ اولین از ”ده فرمان“ کیشلفسکی را نشان داد. یادش به خیر ، نه خیر کریشتف رو نمیگم ، اون سالهای نسبتاً دور رو میگم که دربدر این فرمان های کریشتف خان بودیم، حدود ده سال پیش. خونهء یکی از رضاها همش رو دیدم. بگذریم...
آخر فیلم یک صحنه ای است که تمام منظور کریشتف رو تو خودش جمع کرده. همین جا بگم اونهایی که فیلم رو ندیدند این پست رو نخوننند تا آخر فیلم براشون لو نره.
بعد از اینکه پدر می بینه جسد پسرش رو از آب درآوردن ، میاد خونه، پریشونه، نشسته و سرش رو تو دستاش گرفته و گریه می کنه، (تا اینجاش بگم که راحت از کنار این ناراحتی رد نشید، این بابا که فکر می کرده یوخده از خدا پایین تره، چون می تونسته همه چیز رو اندازه بگیره، علاوه بر از دست دادن تنها فرزندش که به جای خود یک دنیا غمه، تنها بنده اش رو هم از دست داده! خدای بی بنده هم نعوذبالله مثل ......... ،ولش کن برگردیم سر حرف خودمون!) بعد یک هو متوجه میشه که باز کامپیوترش بی دلیل روشن شده، (امان از دست این ملت که بعضی چیزها رو درک نمی کنند!)، وقتی میره جلو می بینه رو مونیتور نوشته ”من حاضرم _“ چشماشو تنگ می کنه، به نظر میرسه داره فکر می کنه که با کی طرفه. دوباره مونیتور رو نشون میده و چند لحظه روی این تصویر می مونه، انگار داره مبارز می طلبه، درکمال خونسردی اونجا وایساده و میگه ”من حاضرم“.
بعد پدره میره یه جایی که مثل پارکینگِ اون مجتمع مسکونی می مونه یا مثلاً یک انبار یا تالار بزرگ، در هر حال کلیسا نیست چون داستان داره در لهستان کمونیستی اتفاق می افته، ولی ظاهراً یه از خدا باخبری اونجا رو واسه خودشون کرده مسجد و محراب، یک تمثال از حضرت مریم و عیسی کوچولو تو بغلش زدن به دیوار و یک تختهء بزرگ هم گذاشتن جلوش و روش شمع روشن کردن. بعد این پدره میزنه کاسه کوزهء به خیال خودش خدا رو خراب می کنه.
دو تا شمع رو نشمون میده که چپه میشن -دقیقاً دو تا- و بعد تصویر حضرت مریم رو نشون میده که داره گریه میکنه. البته قبلش نشون نمیده که بالای تمثال هم شمعی باشه، در واقع می خواسته بگه که خدا دلش برای بنده ای چون این بابا هم میسوزه و ناراحت میشه، ولی خوب چون داستان در یک فضای رئال می گذره مجبور بوده اون نمای چپه شدن شمع ها رو هم قبل از این گریه کردنه اینسرت کنه. اینکه میگم می خواسته بگه این مریمه که گریه می کنه به این دلیله که اشک های شمع ها درست می چکن روی لبهء پلک پایین چشم تمثال.
بعد هم فیلم با اسلوموشن تصویر توی تلویزیون پسر که از کادر خارج میشه تموم میره!

تا بعد.
احتمالاً آن بندهء خدا (یا بندهء شیطان) با این ترفند می خواسته مردم را خانه نشین کرده و از جمعیت حاضر در صحنهء انقلاب بکاهد که خوب دیدیم که نتوانست و نشد؛ و یا حواس آنها را از یک چیزی پرت کند، مثل افزایش قیمت نفت یا کاهش ارزش سهام (نه ببخشید این یکی رو فکر کنم اون موقع نداشتیم!)
این آقای ضرغامی هم عجب آدم باحالی بود و ما نمی دانستیم!
معلوم نیست چه خبر است که چند وقتی است تلویزیون تقریباً هر هفته یک فیلم توپ و حتی فیلم روز آمریکا را پخش می کند(گاهی هم دوتا، و بیشتر!). سریال های داخلی و خارجی هم که کمافی السابق در خدمتشان هستیم، ”ترنم“ و ترانه هم که الی ماشاا... (البته تا پیش از ایام محرم).
نمیدانم این آقای ضرغامی آن زمان که ریاست ادارهء ممیزی ارشاد در زمان (اگر اشتباه نکنم) آقای مهندس میرسلیم یا آقای دکتر لاریجانی (یا شاید هم هر دوی ایشان) را بر عهده داشتند، چرا چونان ماهِ پشتِ ابر بودند و ما را مستفیض نمی فرمودند؟
در هر حال دستشان درد نکند، ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است!
دیشب هم نوبت برره بود (البته برای بار دوم، فکر می کنم) که در راستای احقاق حق ملت مظلوم فلسطین، تبدیل به بشود به همان فلسطین و یک بیگانهء ”اردکی“ بیاید و آنجا را اشغال کند و قس علی هذا. (در بارهء این قسمت برره در پست بعدی خواهم نوشت.)
چند شب پیش هم دیدیم علیرغم تأکید اولیهء آقای شهرام جعفری نژاد پیش از نمایش فیلم کنستانتین در برنامهء ”سینما و ماوراء“ که ”فقط خودمون حرف میزنیم و خودمون بحث می کنیم و مهمون هم دعوت نمی کنیم و بستنی نمی خوریم و پارک نمی ریم و ...“ از این حرفها، کلاً مجری و مهمانان برنامه (با جاشون) عوض شده اند و دیگرانی آمده اند که قبلاً هم در چنین برنامه هایی فوراً پیدایشان می شود (البته به جز آن معمم که تا حالا ندیده بودمش).
این بلای متعالی تا جایی که الآن به یاد می اورم سر برنامه های عمو پورنگ و اخبار 20:30 و اخبار60ثانیه و کل شبکهء چهار سیما و ... چند تای دیگر که الآن حوصلهء چلاندن مغزم را برای به یادآوری بیشترش را ندارم، هم آمده بود.
فعلاً.





