اشک زن قویترین نیرویی است که از آب به دست میآید.
توماس ادیسون
(نوشته شده در ۱۸ خرداد ۸۵)

دیروز پریروزها بعد از مدتها، برای چندمین بار باز هم نشستم و (به همراه مهمونهام،پسرعموجان و خانومش) ”كازابلانكا“ را نگاه كردم.
توصیه میكنم اونهایی كه فیلم را ندیدند، پیش از دیدن اصل ِ بدون سانسور فیلم به هیچ عنوان نسخهء سانسوری فیلم را نبینند كه موجب خُسران عُظما خواهد بود، و توصیهء مهم دیگری هم میكنم به اینكه حتماً سعی كنید دوبلهء اول ِ فیلم رو گیر بیارید و ببینید كه در آن مثل همیشه حسین عرفانی جای همفری بوگارت صحبت نمیكنه (فكر كنم ناصر طهماسب باشه، اُعجوبهء دوبلهء فارسی). و فقط در صورتی فیلم را به زبان اصلی ببینید كه انگلیسی زبون مادریتون باشه!!
اما بعد.
یادم میاد وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم و در جریان داستانش نبودم (كه این از عجایب بود، چون همیشه تو مجله فیلم كه مشتركش بودم یه جایی، یه جوری داستان خیلی از فیلمها لو میرفت كه خوب طبیعی بود و ...) وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم، همراه با پیشرفت داستان، هی طرف ”ریك“ (بوگارت) میشدم و به ”ایلزا“ (برگمن) بد و بیراه میگفتم، دو دقیقه بعد كه قضیه معلوم میشد كه چی بوده، میدیدم كه نه بابا! آن بیچاره هم حق داشته. بعدش یك كم جلوتر، میدیدم خب یه جورایی ”ویكتور لازلو“خان بدبخت (پل هنرید) هم ”حیوونی“ بوده! خلاصه آدم آخر این فیلم حداقل یه نتی
جهء اخلاقی میگیره و آن اینكه زود قضاوت نكنه! ( كه نمیدونم من بالاخره اینو یاد گرفتم یا نه!)
از این حرفها گذشته، از صحنههای قشنگ و تكنیكی فیلم كه من همیشه ازش لذت میبرم (غیر از كل داستان و صحنههای رمانتیك و دیالوگها و بازی با سایهها و ...)، یك جایی هست اوایل فیلم كه بعد از دستگیری كسی كه ورقههای عبور را پیش ”ریك“ میگذاره، یعنی ”هوگارت“ (پیتر لوره) یك كمی كافه شلوغ میشه، در اینجا بوگارت با آرامش و اعتماد به نفس در حالیكه داره برمیگرده توی كافه، به همه میگه ”دیگه تموم شد، همه چیز روبراهه.“ و در همان حال بدون اینكه نگاه كنه یك گیلاس واژگون شده را میایستونه و با این حركت ظریف در واقع دیالوگش را دراماتیزه (نمایشی) میكنه.
جالبتر اینكه مایكل كورتیز (كارگردان) از همین واژگون شدن لیوان در دو جای دیگهء فیلم به عنوان معادل شروع بر هم
خوردن اوضاع (درونی و بیرونی) استفاده میكنه. یكی در اولین شبی كه ”ریك“، ”اِلزا“ را بعد از مدتها توی كافهاش دیده و نشسته تا خرخره خورده و خاطرات پاریس را به یاد مییاره، دستش میخوره و لیوانش ولو میشه روی میز و مشروبش میریزه، كه نشاندهندهء به هم خوردن تعادل درونی شخصیتی ”ریك“ و ”نامرتب بودن همه چیزه“ ؛ و پیش از آن هم وقتی داره خاطرات پاریس را مرور میكنه، میبینیم كه روزی كه برای آخرین بار ”اِلزا“ را در پاریس میبینه و قرار ساعت پنجِ عصر رو باهاش میگذاره... (هی! طفلكی ریك!) آره اینجا هم دست ”اِلزا“ میخوره به گیلاس مشروب روی میز، كه تلویحاً خبر از به هم خوردن اوضاع رابطهء اون موقع ِ این دو تا میده.
خب شاید حالا دیگه این چیزها چندان هم شگرد هنرمندانهای به حساب نیاد ولی توجه داشته باشیم كه اولاً فیلم از اولش هم قرار نبوده یك فیلم ”هُنری“ بشه و جزو تولیدات هفتگی وارنر برادرز بوده كه بایستی برای سینماهای خودشون آمادهء پخش میكردند. با این حال چنین تیكههایی برای یه فیلم هالیوودی 64 سال پیش خیلی هم زیاد بوده، هنوز نه سینمای موج نویی و نه اَندی وارهولی و...
خانه = Casa
سفید = Blanca

Fatuous
هیچ وقت نمیتوانستم دو رفتار را در رابطه با عشق در بعضی آدمها درک کنم، ولی با استفاده از مثلث عشق تا حدود زیادی توانستم مکانیسم این رفتارها را بفهمم، در هر صورت این فهمیدن هنوز هم نمیتواند دلیل بر این شود تا این رفتارها را بـِهَنـجار و نرمال به حساب آوریم.
یکی این دو رفتار که این طور که از اخبار برمیآید بیشتر در مردان شایع است و احتمالاً نوع نَرم آن هم به شیوهء خاص خود در زنان هست، این است که شخص به صورت یک طرفه عاشق کسی می شود و همزمان او را متعلق به خودش میداند ولاغیر، بدون توجه و اهمیت دادن به این که طرفِ مورد نظر (مثلاً معشوق!) اصلاً به او هیچ عشق، علاقه یا حتی توجه مثبتی دارد یا نه.
نتیجهء چنین عشق احمقانهای میشود کتک زدن خواستگارهای او، به هم زدن ازدواجش به روشهای مختلف و ظالمانهترین و احمقانهترین و حیوانیترین و کثیفترین کار ِ ممکنه... اسیدپاشی.
نوع دیگر این عشق احمقانه (رفتار دوم) که باز آن گونه که از اخبار و احادیث برمیآید، این یکی بیشتر در زنان شیوع بیشتری دارد، آن رفتاری است که مبتنی بر عقیده به تعهد و تعلق به همسر است تا به آخر، علیرغم نبودِ صمیمیت، علاقه، اشتراکاتِ فکری و سلائق و علائق مشترک و حتی حرف و احساسی که از طرف مقابل فهم، درک و پذیرفته شود. اما این ظاهر قضیه است در زیر پوست این تعهد، علیرغم تنفر (یا حداقل بیتفاوتی)، ارضای میلی وجود دارد که اولاً ”کاچی به از هیچی“ است، ثانیاً با وجود آن باور و عقیده به تعهد و تعلق تا آخر (همان لباس سفید و کفن سفید و این حرفها)، ”مگر کار دیگری هم میشود کرد؟!“ .

همان طور که ملاحظه میکنید جمع بین Passion و Commitment منهای Intimacy منجر میشود به نوعی از حماقت که خودش را در نقش عشق جا زده است. شاید بگویید که معلوم است که این عشق نیست، ولی باور کنید که از دیدگاه خودِ آن اشخاص خیلی هم عشق است و چون همانطور که گفتیم پارادایم ما باید جامع و مانع باشد پس ناچاریم وجود این نوعش را هم بپذیریم، حتی اگر این وجه آن مضر و آسیبزا باشد. این باور غلط که چنین رفتارهایی را عشق میداند ناشی از چیزی نیست به جز آموزش غلط.
یکی این آموزه که به ”هر چه“ تعهد دادی (چه به خودت چه به دیگری) باید تا پایان پایبند باشی (چه خوب چه بد) و آموزهء دیگری که میگوید”عشق یعنی وصال“.
این عشق، معشوق را شیء میبیند، او را ”مال“ خود میداند و نه هیچ کس دیگر. او را صاحب درک و شعور و احساس نمیداند، اگر هم بداند برای آن درک و شعور و احساس، ارزشی قائل نیست. این نوع عشق باوری است که از جوامع سنتی متعلق به عصر فئودالیته و کشاورزی به عصر صنعتی به ارث رسیده و با اندکی تغییر هم چنان بقایابش باقی مانده است. عشقی که در آن تبادل اطلاعات مفید و احساس، علائق و گفتمان هیچ نقشی ندارد.
برای این وجه از عشق، هم واژهء Fatuous (احمقانه) گفته شده و هم Furious را دیدهام که به معنی خشمناک و متعصبانه است. از آن جایی که دومی را میتوان زیرمجموعهء اولی دانست، همان Fatuous (با تلفظ فَچو ئـْس) را برای این ضلع مثلث انتخاب کردم. حماقت و نادانی به خشم و غضب و تعصب هم میانجامد و اصولاًّ علت و دلیل آن است.
آیا عشقهای احمقانهء دیگری هم میشناسید؟
ادامه دارد
Compassionate
عشقی است که پر از شفقت و رحم و دلسوزی و مهربانی و همدلی بیچشمداشت است. عشق مادر به فرزند خود نمونهء تیپیک و بارز این وجه از عشق است. و اساساً این عشق ِ خانوادگی است، به جز عشق زن و شوهر به هم، شامل عشق برادر-خواهری و والد و فرزندی میشود. در سطحی بالاتر در کل خانواده و فامیل هم میتواند وجود داشته باشد که البته در این سطح ممکن است بعداً عشقهای دیگری هم اضافه بشود.
عشق مشفقانه (Compassionate) به صورتی که در حال حاضر خانواده معمول است، بایستی درست روی ضلع بین Commitment (سرسپردگی) و Intimacy (صمیمیت و محرمیت) قرار داشته باشد، گذشته از اینکه ممکن است در یک خانواده به یکی از این دو قطب تمایل بیشتری وجود داشته باشد.

عشقی که آرامش میبخشد و در آیندهای نزدیک و دور، افتخار. عشقی که روانشناسی را به جامعهشناسی پیوند میزند. خانوادهء ایدئال، نخستین نهاد اجتماعی که انسان همیشه خودش را متعلق به آن میداند و شفای خود را از دردها و ناراحتیها در کانون آن میجوید، بدون احساس نگرانی و خطری.
این عشق هم اگر دو سویه نباشد ایراداتی در آن وارد میشود. اگر قطبِ صمیمیت آن یکطرفه باشد یکی از طرفین به باجخواهی عاطفی دچار خواهد شد و طرف دیگر ممکن است احساس کند عشقش را در چاهی خالی میکند و قدرش دانسته نمیشود. در این صورت شاید تنها ”وفاداری“ این عشق را سر پا نگه دارد.
این عشق را همان عشق افلاطونی هم دانستهاند. عشقی که سرشار از مهر و محبت و صمیمت و وفاداری است. عشقی که با دوست داشتن ”میآموزد“ و همزمان ”دوست داشتن“ را میآموزد. این عشق ِ استادی افلاطونوار است. این عشق هیچ نوع چشمداشتی ندارد و نباید هم داشته باشد و الا تعریف خودش را نقض میکند. این عشقی است منهای شور جنسی.
از همین جا میتوان دریافت که یک استاد معنوی ”واقعی“ هم نمیتواند در قبال آموزشی که میدهد، هیچ گونه چشمداشتی اَعَم از پول و شهریه یا انجام خدمات یا انتظار دوست داشتن متقابل حتی داشته باشد. اگرچه وفاداری شرط شاگردی است و اگر روزی شاگرد از دروسی که آموخته رویگردان شد، باید اعلام تبرّی از استاد سابق بکند و مسئولیت حرفها و اعمالش را خود به عهده بگیرد.
در عشق مشفقانه تو همه را دوست میداری و تو را هم، همه. در اینجا عشق تنها سکهء رایج است که رد و بدل میشود. این عشق است که رحمٰن و رحیم است، که اگر در قبال همه کس به آن برسی یک نیمهخدایی.
و البته که ما انسانیم و یک نیمهء حَیـَوانی هم داریم. بر اساس مثلث عشقی که داشتیم، میتوانیم ببینیم که اگر کسی بخواهد هر چه یشتر Compassionate باشد رمز آن در دور شدن هر چه بیشتر از کلیهء شیفتگیهاست؛ و بالعکس درمان کسی که بیگاهان مشفق و دلسوز مردم شده و هنوز وظایفش را نسبت به خودش کامل نکرده، ترکِ دنیا کرده (اگر درمانی لازم باشد)، در بیدار کردن شیفتگیهای اوست. خواهیم گفت که برخی زوجها در مرحلهای از ازدواج خود به مرحلهء زندگی مشفقانهء صرف میرسند و یکی یا هر دو طرف از این وضعیت ناراضیاند که این میتواند بتدریج در Commitment آنها خلل ایجاد کند و مشخص است که درمان این وضعیت تنها در بیداری Passion است.


کلنجار: در ادامهء کلنجار قبلی باید بگویم بله، با نظر ”پ.ن“ عزیز موافقم که اعضای یک Fan Club به دلیل یک علاقهء مشترک گرد هم جمع شدهاند. البته اغلب چنین نیست که این اعضاء جایی دور هم جمع شوند، مگر کنسرتی یا جشنی در رابطه با Role Model (مرسی ماهورجان از توضیحاتت) در کار باشد. چیزی هم که مد نظر من بود این گونه بود، جامعهای که همگی با ”شیفتگی“ خود به یک Role Model (خواننده، هنرپیشه یا بازیکن فوتبال) به هم پیوستهاند. در نهایت من دلایل زیر را برای یک سری از نهادهای اجتماعی پیدا کردم، شما چطور؟
اجبار: مدرسهء اجباری و دانشگاه اجباری در مقایسه با زندان و سربازی (نهادهای اجتماعی اجباری)
علاقمندیها: فنکلابها، ان جی او ها،
تعهد و سرسپردگی: محافل و مکاتب زیرزمینی و گروههای مافیایی و...
شفقت: خانواده و گروههای امداد و کمکرسانی
شیفتگی: خانوادههای چندوالدی یا کامیونیتیهای چند همسرانه.

(نوشته شده در ۲۵ مهر ۸۵)
ترس از نداشتن چیزی است كه داریم.
لذت در داشتن چیزی است كه داریم.
رنج در نداشتن چیزی است كه نداریم.
آرزو برای داشتن چیزی است كه نداریم.
...بهتر است بدانیم چه چیز داریم و چه چیزی نداریم.

هانی: و بهتر از اون اینه که داشته هامونو حفظ کنیم و سعی کنیم نداشته هامونو بدست بیاریم.

Romance
شانزده هفده سال پیش بود که برای اولین بار عاشق شدم. یک شب تا به صبح با هم حرف زدیم و در چشمهای هم زل زدیم. نزدیکیهای صبح که خواستیم بخوابیم، هر کدام به رختخواب خود رفتیم. یک اصطلاحی دارند بعضی همدانیها که ”تا صبح روی سرش راه میرفت“، این را مثلاً مادری در توصیف وضع بچهاش میگوید که تا صبح بیقراری کرده بود و احتمالاً تب هم داشته. این حکایت من بود که آن شب تا صبح روی سرم راه رفتم. مدام از حالت طاقباز به دمر و از دمر به وضعیتی شبیه به سجده و بعد فرو افتادن به وضعیت جنینی و بعد دوباره از اول. برای همین این اصطلاح همدانی را کاملاً درک میکردم. در فیلم”لئون“ یا ”حرفهای“ اثر زیبای کارگردان فرانسوی ”لوک بسون“، سکانسی هست که ”ماتیلدا“ دختر نه سالهای که به یک آدمکش حرفهای حدوداً چهل سالهای (لئون) پناه آورده، بعد از مدتی عاشق لئون شده و میگوید احساس میکند پروانهای در شکمش پَرپَر میزند. وقتی این فیلم را میدیدم خوب میفهمیدم ماتیلدا چه میگوید. پروانهای که فردای آن شب وقتی او رفت، در اطراف نافم احساس میکردم. با تمام وجود میخواستم که برگردد... و برگشت، انگار زنجیرهایی زرین ما را به هم بسته بودند، زنجیرهایی که در آن لحظات بیشتر شبیه به کش بودند تا زنجیر.
قبل و بعد از آن شب کذایی، همه چیزمان را برای هم تعریف کرده بودیم. غصهها و شادیهایمان و رازها و درددلهایمان، همه چیز، جز آنچه چشمهایمان به هم میگفتند.
رومَنس دنیا را رنگی میکند با کیفیت Full HD، احساس خوبت به همه سرایت میکند. رومنس تو را شجاع میکند و دلیر. تو را بر قلهای مینشاند تا پادشاهی کنی، ولی پادشاهی مهربان و بخشنده. از همین بخشندگی شاهانه است که هر چه معشوق بخواهد بلافاصله بر کف داری برای او. هیچ رازی برای او نداری و هر چه در دل داری و در خاطر، گویی فرقی ندارد که در دل و ذهن تو بماند یا او، که ”من و تویی“ وجود ندارد واقعاً.
رومَنس ترکیبی از Passion و Intimacy است و روی ضلع بین آن دو قرار میگیرد در ”مثلث عشق“. آغاز یک عشق رمانتیک به این صورت است که ابتدا جرقهء آن در درون یکی از طرفین به شکل Passion (شیفتگی، دلباختگی) زده میشود و مسائل فیزیولوژیک در آن بسیار نقش دارد، منتها این احساس کنترلناپذیر در درون باقی نمانده و اگر وقتی که به یار ابراز میشود، پاسخ بگیرد (از هر نوع و با هر کیفتی از توجه) اینجاست که این احساس متقابل و دوسویه شده و پای Intimacy (صمیمیت) هم وسط خواهد آمد (”که درمانَش تو باشی“) و یک عشق رومانتیک زیبا شکل خواهد گرفت.
آغاز معکوس آن بعید به نظرم میرسد، این که بین دو نفر که Just Friend هستند (فقط با Intimacy) بعد از مدّتها ناگهان Passion (دل باختگی) به وجود بیاید (دوستان بچگی را مشمول این اتفاق نمیدانم که بعد از بزرگسالی و مدتها ندیدن یکدیگر ممکن است چنین اتفاقی برایشان بیفتد).
میگویند ”عشاق به هم نمیرسند.“ باید اضافه کنم ”البته به جز در فیلمهای هالیوودی!“. بیعیب و نقصترین رومنسها را میتوان در اغلب فیلمهای عشقی هالیوودی دید و صد البته با یک “Happy End” کلاسیک.
عشق رمانتیک در یک کلمه همان عشق سینمایی است. و اغلب در بین BFها و GFها (دوستپسرها و دوستدخترها) جریان دارد (یا حداقل انتظار داریم داشته باشد!).
از آنجایی که در این عشق، از سمت Passion آن، جسم درگیر است و از سوی Intimacy آن، احساسات و علاقمندیهای مشترک، بنابراین طبیعی است که انتظار داشته باشیم با ضعیف شدن هر یک از این جنبهها آتش رمانس هم ضعیف شود.
”از دل برود هر آن که از دیده برفت.“ در این جا معنی دارد که دل جایگاه احساسات است و دیده در جسم. به وجود آمدن نقائص جسمانی یا متوجه به آن شدن بعد از مدتی، هم میتواند انرژی رمانس را از آن بگیرد.
از طرف دیگر اگر بعد از مدتی دو طرف بتدریج متوجه شدند و که اشتراکات بسیار محدودی دارند و یا بدتر از آن حتی در مواردی علاقمندیهای متضادی (یا تضاد منافع) با هم دارند، نیز با کاهش یافتن Intimacy، میتوان افول زودهنگام Romance را برای آنها پیشبینی کرد.

با استفاده از مثلث عشق، میتوان گفت در رمانس، دو نیاز Living و Loving به شدت فعالند ولی تا حد زیادی از نیاز Learning غفلت می شود. اتفاقی که اگر رخ دهد، هر دو نفر هم از طرف مقابل خود میآموزند و هم از عشق خود میآموزند و هم آنچه را به آن نیاز دارند برای ادامهء عشق، یعنی سرسپردگی و وفاداری را خواهند آموخت. (اگر چه به نظر من این آموختن، باید خودش به دنبال آن دو بیاید والّا اجباراً نمیشود). پس اگر دو عاشق رمانتیک بتوانند خود را به Commitment (تعهد و سرسپردگی) برسانند و مفهوم آن را درک کنند و مشکلات و موانعی آن چنانی هم در ابعادِ Bio و Social خود نداشته باشند، میتوانند یک عشق کامل و واقعی را تجربه کنند.
* * *
ادامهء کلنجار :
در مورد مثالی برای نهاد اجتماعی ”شیفتگی“ (Passion) فکر کردم شاید بشود Fan Clubهایی را که برای خوانندهها و هنرپیشهها و بازیکنان فوتبال (در دیار فرنگ البته) وجود دارد را به حساب آورد، شاید.
ماهورجان در مورد این Role Model که گفتی یه خرده توضیح میدی؟ این چیه من از معنیش که چیزی متوجه نشدم.

با فاصلهای که بین پیکهای این مقاله افتاد،بد نیست پیش از ادامهء مطلب مروری داشته باشیم بر آنچه تا به اینجا گفته شد و ببینیم چه میتوان به آنها افزود.

ارائهء یک پارادایم هم باید مانند یک تعریف، تا حد امکان جامع و مانع باشد، یعنی بتواند جمیع مواردی را که به نوعی موضوع مورد بحث را در برمیگیرد (در اینجا عشق) را شامل شود و مانع از ورود مواردی بشود که شاید صرفاً تشابهاتی با موضوع دارند. به همین دلیل من سعی کردم تعاریفی از وجوه مورد اشارهء استرنبرگ را بیشتر مد نظر قرار دهم و در تعریف عشق لحاظ کنم که بشود به آن گفت عشق و نه چیز دیگر. به عنوان مثال رابرت استرنبرگ، Intimacy را ”دوستی“ (Friendship) میداند، در حالی که با توجه به معنی واقعی Intimacy که گفته شد، هر دوستی، Intimate نیست. یا صِرفِ یک تعهد یا وفاداری مسلماً عشق نیست، اما ”سرسپردگی“ و تابعیتی که به دنبال ”تحسین“ و نگاهِ عاشقانه به کمال، میآید را میتوان نوعی از عشق دانست (حداقل در فرهنگهای شرقی).
از طرفی نمیتوانم موارد گفته شده و آنچه خواهم گفت را از انواع عشق بدانم، بلکه با توجه به اینکه با برتری هر کدام یا هر چند تا از این شش مورد، نمیتوان موارد دیگر را در حد صفر دانست، بهتر است این شش مورد را شش وجه یا جنبه از عشق بدانیم تا شش نوع عشق (در این مورد توضیح خواهم داد).
آنچه تا بدینجا گفته شد در واقع جنبههای اصلی بود در عشق، به همین دلیل هم میتوان آنها را در سه رأس ”مثلث عشق“ جای داد.
و گفتیم که هر یک از این وجوه را میتوان زیرمجموعهء یکی از نیازهای اصلی انسان برشمرد.

و دانستیم که هر کدام از این نیازها نیز خود از بستر یکی از ابعاد وجودی انسان برخاستهاند.

شاید بد نباشد همین جا به مدل چهاربُعدی شخصیت هم اشارهای داشته باشیم

که گفتیم استفن کاوی برای هر بُعد آن نیازی پیدا کرده، از جمله نیاز به باقی گذاشتن یک یادگاری پایدار، یک افسانهء شخصی، چیزی که مانند خود روح، جاویدان باشد.

البته کاوی در کتاب ”هشتمین عادت“ از این چهار بُعد تحت عنوان ”جسم، دل، عقل و روح“ یاد میکند. فعلاً از این میگذریم.
برگردیم به عشق خودمان! حالا هر کدام از این سه جنبهء عشق را در وقت بروز از کجا بشناسیم و یا علائم آن چیست؟
کسی که بیشتر دچار Passion شده است، دوست دارد عشقش را جار بزند، آن را به هر وسیلهای ابراز کند، مدام حرفش را بزند، با نگاه و اطوارش آن را نشان دهد، آن را بریزد در موسیقی یا نقاشی و یا شعر و... . در واقع جوشش این عشق چنان است که کنترل کردن آن هم خود باز، ”ابراز کردن“ است.
کسی که عشقش Commitment است، به عشقش ”افتخار میکند“ و هر چه طولانیتر هم باشد، بیشتر افتخار میکند و حتی دوست دارد برای آن جشن بگیرد و سالگرد، او همیشه آغاز عشقش را به یاد خواهد داشت.
کسانی که با هم انتیم هستند و محرم دل، نزد هم راحتند دارند. علامت Intimacy ”آرامش“ برخاسته از اعتماد است.

هر جنبه از عشق به دنبال چیزی است:
Passion به دنبال وصال است با معشوق.
Commitment به دنبال تعلق است به یار.
و
Intimacy به دنبال شفا است.

نمیدانم استرنبرگ هم به مواردی که در بالا برشمردم در کتاب خود “Triangle of Love” اشارهای داشته است یا نه، اما او به هر حال برای عشق شش نوع یا شاید بهتر باشد بگوییم شش وجه مختلف تعریف کرده است. با اندک تفاوتی با آنچه او گفته است و در سایتهای مختلف از وی دیدهام، تا اینجا در بارهء سه وجه اصلی عشق صحبت کردیم و حالا آماده میشویم برای بقیهء آن.
* * *
الگوی هندسی برای یک پارادایم فوائدی دارد که یکی از آنها جدا ساختن اصلها و رکنها با گذاشتن آنها بر رئوس آن شکل (که در اینجا مثلث است) و بررسی ترکیبهای امکانپذیر آنها بر روی اضلاع آن. بهترین و بیشترین شکل مورد استفاده هم در این زمینه مثلث میتواند باشد، چرا که ترکیبهای رأسها مشخص و معین هستند و امکان ترکیب کردن به شیوهء دیگری وجود ندارد.
”مثلث عشق“ ما هم با ترکیبهای خودش به این ترتیب خواهد بود:

Passion + Intimacy = Romantic Love عشق رمانتیک
Intimacy + Commitment = Compasionate Love عشق مشفقانه
Commitment + Passion = Fatuous Love عشق احمقانه
مطلب را با عشق رمانتیک دنبال خواهم کرد (نوشتهام آماده است)، اما فعلاً بیایید باز هم با مثلث فعلیمان کمی دست و پنجه نرم کنیم. از اینجا به بعد را دارم بلند بلند فکر میکنم و در برخی از آنها هنوز به نتیجهء دلچسبی (حداقل برای خودم) نرسیدهام.
اول از همه متوجه شدم این سه موردی را که تا اینجا گفتم با چیزی که از خیلی سال پیش از این به آن اعتقاد داشتم هماهنگ است، با اندکی تفاوت. من همیشه معتقد بودم که سه نحوهء ارتباط بین دو نفر غیر همجنس میتواند دوستی، عشق و ازدواج باشد. حالا میبینم که این به ترتیب با شیفتگی، صمیمیت و تعهدی که استرنبرگ میگوید، همخوانی دارد. معتقد بودم و هستم که ازدواج جنبهای اجتماعی دارد و آنچه هر کسی در تمام دنیا به نام ازدواج مینامد بدون وجود یک قرارداد و سند کتبی و امضاء و شاهد امکانپذیر نیست. آمدم با خودم فکر کردم که اگر خانواده را به عنوان نهاد اجتماعی و تجسم اجتماعی عشق Commitment بدانیم، برای مثلاً Intimacy چه نهادی را میتوانیم معادل اجتماعی آن بدانیم؟ از آنجایی که در Intimacy باید پای یک (یا چند) علاقمندی ِ مشترک در میان باشد، به نظرم رسید انجمنها و گروههای اجتماعی (مثل NGOها) بهترین تجسم اجتماعی عشق همدلانه و دوستانهء Intimacy هستند.
در این مرحله به مواردی مانند احزاب فکر کردم. به نظرم رسید در احزاب بیشتر نوعی تعهد نقش دارد تا صرفاً دوستی و علائق مشترک، در آنجا هدفی مشترک وجود دارد که اعضاء برای رسیدن به آن متعهد می شوند. همینطور تعهد و وفاداری و سرسپردگی بیشتر از این را در محافل و مکاتب زیرزمینی و خفیه یافتم، مثل مثلاً فـرماسـونری، یا انجمن اخوانالصفا، انواع محافل صوفیگری و یا مافیـا. اینها خودشان هم خودشان را یک خانوادهء بزرگ میدانند، بنابراین بهتر دیدم که این نوع محافل را هم در کنار خانواده، به عنوان تجسم اجتماعی عشق Commitment در نظر بگیرم.
مسئلهء جالب در اینجا بود که اگر آن دو وجه از عشق، هر کدام نهاد یا نهادهایی را به عنوان معادل اجتماعی خود دارند، تجسم اجتماعی Passion کدام نهاد است؟! کجاست که چند نفر عاشق و شیفتهء یک یا چند نفر دیگرند؟ کتابهای تاریخ و جغرافیای خودمان را بگردیم.
در حاشیه به این کلنجارهای خود نیز ادامه خواهیم داد.
(نوشته شده در 25 اردیبهشت 85)
گاهی كتاب ”مقدس و نامقدس“ از میرچا الیاده را مزمزه میكنم. مطالبش سخت نیست ولی سخت نوشته شده، شاید هم زیاد خوب ترجمه نشده، نمیدانم به هر حال چون مطالب تفكربرانگیزی دارد نمیشود تندتند خواند و رد شد. بخشی از آن را كه فعلاً ذهنم را مشغول خود كرده در اینجا بازنویسی و به طور خلاصه میآورم:
یك كسی به نام ”رودُلف اُتو“ كتابی نوشت به نام ”مقدس“ كه دیدگاهی جدید و اساسی داشت، البته در سال 1917. اُتو آمد به جای بررسی عقاید دربارهء خدا و دین، كیفیات تجربهء مذهبی انسان را تحلیل كرد. او هم الهیاتشناس بود و هم تاریخنگار ادیان، امّا صرف نظر از جنبهء عُقلایی و نظری دین، عمدتاً خود را بر جنبهء غیرعقلایی دین متمركز ساخت. او فهمید كه عقیده به ”خدای زنده“ به چه معناست، خدایی كه با خدای فیلسوفانی چون اِراسموس فرق داشت. این یك تمثیل اخلاقی صِرف، یك خیال و پندار و یا فقط یك عقیده نبود (خدای زنده، چیزی مثل خدای ما). این، قدرت ترسآوری بود كه بیشتر و یا تماماً در خشم خدا متجلی میشد.
اینطور كه من از كتاب فهمیدم یا شاید نظری كه من ترجیح میدهم، این است كه تجربهء بشر در برابر آنچه كه او مقدس میشمارد دو مقولهء به هم تنیده و بافته به یكدیگر است:
ترس رازآمیز (mysterium teremendum) و
شیفتگی رازآمیز (mysterium fascinans)
كه این هردو با هم احساس نوعی احترام در برابر عظمت و قدرت را در شخص برمیانگیزند كه او (انسان) نام آن را تقدس میگذارد.
بگذارید مثالی بزنم. شخصی را مثل یك مدیر یا رییس خود در یك اداره، شركت یا سازمان، و یا یك معلم كلاس درنظر بگیرید كه به نظر شما تقریباً از همه نظر در نوع خود كامل است و او را تحسین میكنید و حتی بیشتر، كاملاً شیفتهء او هستید، در حدی كه او را الگوی خود قرار داده و تمام تلاش خود را مینمایید كه مانند او شوید. از طرف دیگر او در مقام و جایگاهی قرار دارد كه میدانید میتواند در صورت بروز خطایی از جانب شما، شما را تنبیه نماید و اگر چه تنبیه او میتواند سختترینها باشد، كه احتمالاً درمورد دیگران شاهد بودهاید (مثلاً اخراج یا جریمه و یا درمورد معلم شاید تنبیه بدنی)، ولی كمترینش برای شما روی خوش نشان ندادن و یا حتی روی گرداندن از شما خواهد بود، البته اگر شاگرد زرنگ و مورد توجه یا كارمند نمونه باشید. بنابراین این تقدس ناشی از عظمت همراه با نوعی از انواع قدرت است. این احساس را میتوانید در برابر یك بنای بزرگ و باعظمت كه از نظر معماری یك كار بینقص و زیبا و عالی به نظر برسد، هم داشته باشید (چند نمونه به ذهنتان میآید؟).
میرچا میگوید ”امر خدایی“ خود را همچون چیزی ”به كلی دیگر“، چیزی اساساً و كاملاً متفاوت ارائه میدهد. چیزی غیرانسانی و غیرطبیعی، چیزی كه انسان خود را دربرابر آن فقط یك مخلوق احساس میكند.
انسان از وجود مقدس آگاه میشود زیرا مقدس خود را همچون چیزی بهكلی متفاوت از نامقدس متجلی میسازد، خود را نشان میدهد.
با تجلی مقدس در هر شیء آن، ”چیزی دیگر“ میشود، در حینی كه همان كه بود نیز هست (به اینهمانی ِ خود ادامه میدهد.).
برای انسان باستانی تا جوامع پیش از عصر جدید، مقدس برابر بود با قدرت. مقدس با هستی اشباع شده است.
حالا بعضی از سئوالاتی كه فعلاً مشغولشانم:
چطور نامقدسی محل جلوهء مقدس میشود؟
مفهوم احترام چیست و ما چه كسی را محترم میدانیم؟
خودِ یك وجود قدسی چه احساسی دارد؟
از میان کامنتها:
ملینا: در مورد مقدس تعاريفي كه اينجا اومدن تقريبا درست بودن و از ديد من مقدس يعني موجودي شگفت انگيز و كشف نشده با جبروت و عظمت و كبريايي خارق العاده و زواياي وجودي رمز آلود كه در عين حال بسيار مهربان و عاري از هر كراهت و نازيباييست . و براي توانايي او حد و حصري نيست . قادر مطلق مهربان بخشنده با سعه صدر . اوج و نهايت زيبايي و نيكويي . كه در وجود انسان نوعي ترس آميخته به احترام و گشفتي رو برانگيخته مي كنه .
پ.ن: برای بیشتر خواندن
غرق میشوم
آبان نشده، آب بالا میآید
از کف.
درون مرا امّا، تُهی طی میکند تنها.
پروایم از بلوای بلورین آب،
پرت میشود از پنجره، پایین
کیف و فنجان و کیبورد و کتابهایم هم.
جای جارو که روی جار بلند آب نیست!
پنجره را میبندم.
در جایی که نه جا مانده، نه جاده
جان در جام دل نگه داشتن بیجهت است.
حلقهء قرمزی میکشم به دور سرم
در عکس زرد شدهای که در جنگل سبز دارم.
حلقهء آبی آب گرداگرد گردنم را میگیرد
سایهها میتابند دیگر،
دیگر شکلک مرا نمیسازند.
دیوارها تعادل ندارند
دستت را به من نده
ای هرگزنیافته
با تو سخن میگویم.
آب را میبوسم
و بلاغت آن را قلپ قلپ میفهمم،
میفهمم که
از کف تا کفایت فاصله آیتیست.
7 مهر 88
پ.ن1: چند روزی است که لولهء آب آپارتمانم ترکیده، باید کل لولهکشی را عوض کنم.
پ.ن2: دیشب مشغول آماده کردن دیاگرامهای پیک بعدی ”...و اما عشق“ بودم. به زودی.
Intimacy
شاید شما هم از قدیمیترها اصطلاح ”اَنتیم شدن“ را شنیده باشید. این اصطلاح، تلفظ فرانسوی ِ فعل ”اینتیـمِـیت“ (to intimate) است که چون تحصیلات آکادمیک ما اول بار از فرانسه وارد ایران شد (توسط امیرکبیر) این هم مثل بسیاری از اصطلاحات دیگر زبان فرانسه قاطی زبان ما شد و جا خوش کرد، اما بعداً آرام آرام فراموش شد. این فعل و مصدرش را در فارسی به ”صمیمیت، محرمیت، رابطهء نـامش.ـروع ِ جنـ.سی، مطلبی را رساندن، خودمانی شدن یا خودمانی ساختن و معنی دادن“ هم ترجمه کردهاند.
بعد از عشقهای مرتبط با جسم و روان میرسیم به بُعدِ اجتماعی انسان.
روابط اجتماعی ما میتواند به دو گروه کلی تقسیم شوند: - کاری
- احساسی
روابط کاری ما، یا مبتنی بر ”امر و اطاعت“ است، مثل روابط رئیس و کارمند، یا بر اساس ”خواست و اجابت“ است، مانند رابطهء اربابرجوع و کارمند (یا بین دو همکار اداری)، و یا صرفاً یک ”داد و ستد“ است، مثل رابطهء فروشنده و مشتری مغازهاش. این نوع از روابط برای گذران زندگی بوده و میتواند در همان محدودهء خودش هم محدود شود و محدود بماند. نیاز ما به این نوع از روابط اجتماعی ربطی به عشق و عاطفه و احساس ندارد و اغلب بدون درگیری احساسی و عاطفی میتوانیم آن را ترک کنیم و اگر موانعی باشد، از نوع دیگری است. بنابراین فعلاً روابط کاری را کنار میگذاریم.
روابط احساسی اما، آن روابطی است که مربوط به بحث ما میشود. در اینجا باید ابتدا به دو مطلب اشاره کنم، یکی علاقمندیها و دیگری باج دادن یا باجگیری عاطفی.
به دوستان خود فکر کنید، به تکتک آنها، دوستان نزدیک، دوستان دورتر، دوستان قدیمی و دوستان خیلی صمیمی. از هر کدام یک مورد را انتخاب کنید (اگر روی کاغذ بنویسید که چقدر بهتر میشود)، حالا در ذهن خود یا روی کاغذ جلوی اسم او یک فلش بکشید و بنویسید که روز اول چطور شد که با او دوست شدید.
شاید در مورد بعضی از دوستانتان، مخصوصاً قدیمیترها، دیگر به یاد نیاورید که چطور شد که با هم دوست شدید، اما هر اتفاقی که باعث آشنایی و دوستی شما شده باشد، میتوانید مطمئن باشید که ادامهء آن علتی نداشته مگر یک یا چند چیز که هر دو در آن مشترک بودهاید.
انسان دوستانش را بر اساس ”اشتراکات“ پیدا میکند. شاید برای همین باشد که از اولین چیزهایی که دو نفر در ابتدای دوستی میخواهند از آنها در دیگری باخبر شوند، این است که ”از چه کتابی خوشت میاد؟“ ، ”چه آهنگی گوش میدی؟“ ، ”کدوم هنرپیشه رو دوست داری؟“ ، ”آخرین فیلمی که دیدی چی بود؟“ یا چه رنگی را دوست داری؟ و چه جور غذایی و چه جایی برای مسافرت رفتن و یا حتی چه فلسفهء فکریای یا چه مشرَب سی.اسی و غیره و غیره. در تمام اینها ما به دنبال علاقمندیهای "دیگری" میگردیم تا ببینیم با کدام علاقمندیهای ما جور است و در نهایت اگر علاقمندیهای مشترکی داشتیم، امکان دوستی مهیاست. گاهی هم موضوع مورد اشتراک ممکن است به جای علاقمندیها، مشکلات و رنجها باشد. این موارد پایدار نیست و با پایان مشکلات تمام میشود، مگر این که مشترکات مورد علاقهای جایگزین شود. در مورد برخی دوستان قدیمیمان هم ممکن است تنها، خاطرههای مشترک باعث حفظ ارتباط شده باشد. بگذریم.
این نیاز انسان به ”داشتن رابطهء انسانی“ است که او را مجبور میکند تا کسی را بیابد که بتواند ”علاقمندیها“ی خودش را با او ”به اشتراک بگذارد“. ولی ”چرا با او؟“ شاید خیلیهای دیگر هم باشند که علاقمندیهای ما را با خود داشته باشند، حتی بیشتر. جواب این است که، چون ”او“ کسی است که میتوانیم به او اعتماد کنیم و اعتماد او را هم به خود جلب کردهایم. چرا که در صورتِ این اعتمادِ متقابل است که ما توانستهایم به آن نیاز خودمان به ”داشتن رابطهء انسانی“ دست پیدا کنیم و اگر ما (یا او) به جای رفع این نیاز به روابط انسانی، در پی رفع نیاز خود به آن ”علاقمندیها“ باشیم، این رابطه یا یک ”داد و ستد“ خواهد بود که به جای پول، احساس و عاطفه در آن خرج شده و در مقابل ”علاقمندی“ خریداری میشود؛ و یا یک باجگیری احساسی است.
در باجگیری، یک طرف میداند و مطمئن است که طرف دیگر آن قَدَر به او علاقه دارد که او هر کاری بکند او نمیرَمَد. فرزندی که به دلایلی خیلی ”عزیز کرده“ است و هر کار اشتباهی میکند و در صورت امکان تنبیه، قهر میکند، تهدید به فرار یا خودکشی میکند، یا حتی دست به فرار یا خودکشی نمایشی میزند. یا به عنوان مثالی دیگر، کسی که به خواست خانواده به شغلی یا ازدواجی تن داده که ظاهراً خودش نمیخواسته، و حالا مدام انواع باجها را از خانواده میگیرد و منت آن ”پذیرش“ را بر سر آنها میگذارد و یا تهدید به خروج از آن وضعیت (طلاق یا استعفا یا...) میکند. مثال موارد باجگیری فراوان است، در واقع تمام فرزندان و (دوستان) و همسران ”لوس“ مشغول باجگیری هستند (البته لوس واقعی، منظور من ”کمی ناز کردن“ نیست، شخصیتاً لوس باشد).
برگردیم به Intimacy. این نوع عشق برخلاف دو مورد قبلی، Passion و Commitment، نمیتواند صرفاً احساسی باشد تنها در درون خود فرد، بدون آن که ”دیگری“ از آن بیخبر باشد، چون این عشق ذاتاً به دنبال ایجاد و داشتن و حفظ رابطه با ”دیگری“ است. برای همین هم هست که این عشق با بخش Social شخصیت انسان همپوشانی پیدا میکند. در این عشق هر چه علاقمندیهای مشترک بیشتر باشد، صمیمت هم بیشتر خواهد بود. در این عشق نقش بازی کردن نیست، باج دادن و باج گرفتن نیست. سوءاستفاده کردن نیست. این عشق از شخص خارج میشود و سرایت میکند. اطمینان و آرامش خاطر، متعلق به این عشق است. این عشق شفابخش است.
و این عشق بسیار کمیاب است.
همان طور که گفته بودم استفان کاوی، برای هر یک از ابعاد وجودی انسان یک نیاز تعریف میکند که با حرف ” L “ آغاز می شود و نیاز بُعد اجتماعی ما را هم یک کلمهء الدار میداند و آن هم Loving است. بنابراین عشقی که کاوی، برای انسان میشناسد از نوع Intimacy است.
ما خیلی چیزها را مرده میپنداریم و در درونیترین جای درونمان دفن میکنیم، خیلی وقتها هم به همراه آن موضوعات و احساساتِ (به زعم ما) مرده، چیزهای دیگری را هم در کنار آن در مقبرهء دلمان میگذاریم و رویش را هم (ظاهراً) میپوشانیم. در حالی که قُلُنبگی آن در همهء رفتار و اطوار و گفتار و لحن ِ زندگیمان جاری است.
زمین یا خاک در لاتین ِ خیلی قدیم میشد Terra و in + terra = interrare (یعنی کنار گذاشتن یا دفن کردن چیزی در زمین) --< inter (در میان ِ ، در درون ِ) --< interus (داخلی) --< intemus (درونیترین) --< intimare (آشکار کردن) --< intimatus [لاتین] --< Intimate .
Intimacy یعنی کسی را پیدا کنی که بتوانی، بدون هیچ ترس و نگرانی، بدون هیچ عاقبتاندیشی، هر چه را در درونیترین مقبرهء دلت دفن کردهای با او آشکار کنی. مردههایش خاک میشوند و به خاک برمیگردند و هر آنچه به دردخور باشد و لازم، که به همراه آن زیر خاک بوده، باز به دست میآید.
و آن قلنبگی که بدتر از قلنبگیهای بـاسن و شکم در چشم همه پیدا بود و عیب بود، به ناگهان غیب میشود، و ما زیبا میشویم.
و Intimacy یعنی بتوانی به ”او“ کمک کنی تا درونیترین دردهایش را با تو بگوید تا مثل مه در گرمای خورشید ِ عشق، محو شود و ناپدید.
Intimacy یعنی محرمیت.
(نوشته شده در 24 خرداد 85)
”وودی آلن“ كارگردان و كمدین مشهور آمریكایی در فیلم ”آنی هال“ میپرسد چرا ما خودمان را به خاطر چیزهای پیچیده و مشكل و زجرآوری به نام روابط انسانی به دردسر میاندازیم؟ برای چی تلاش میكنیم تا چیزهایی دربارهء سایر انسانها بدانیم، و برایشان اهمیت قائل شویم، و محبتمان را نثارشان كنیم، از عشق آنها نیرو بگیریم، قدرشان را بدانیم، و به خاطرشان بجنگیم و عاشقانه دوستشان بداریم؟
و ”وودی“ خودش به سئوال خودش با یك شوخی اینگونه جواب میدهد که:
- برادرم دیوانه شده، فكر میكند یك مرغ است!
- پس چرا از سرت بازش نمیكنی؟
- چون میخواهم برایم تخم بگذارد.
روابط میان آدمها چیزی شبیه به این است.
از كتاب Astrology for lovers نوشتهء Liz Greene ویراست هفتم 1999 .
پ.ن (امروز): لینک بیربط
پ.ن۲: ترجمهء گوگلی لینک بالایی
پ.ن۳: بعضی از پیامها و سئوالات دوستان رو در این پیک و پیک قبلی همراهی کردم.

