Commitment
اول، تکملهای بر پیک Passion:
در مطلب پیشین Passion را هدایتگر میل جنسی دانستم، ولی مسلماً کسی که دچار شیفتگی (Passion) میشود، خودش در خودش عشقی متعالی و حتی شاید مقدس را سراغ میکند و مییابد. حتی به احتمال زیاد او در ابتدا از تصور عمل جنسی با معشوق نیز در نزد خود احساس گناه میکند. میتوان گفت حداقل یک علت این قضیه هم تفاوتِ هورمونهای درگیر میباشد. همان طور که گفتم در شیفتگی، بالانس هورمونی دوپامین-سروتونین به هم میخورد، در حالی که برای برانگیخته شدن میل جنسی، هورمونهای جنسی و در رأس آنها تستوسترون و پروژسنترون کافی است (گذشته از سیستم اعصاب سمپاتیک-پاراسمپاتیک که در هر دو کاملاً فعالانه نقش خود را ایفا میکند).
برای همین یک بچهء نابالغ هم که هنوز ترشح تستوسترون یا پروژسترون کافی ندارد، میتواند عاشق (شیفته) شود، چون در مغز خود دوپامین و سروتونین لازمه را دارد.
اینکه طبیعت، روزگار، خدا، ژنوم انسانی، نیروی برتر،ضمیر ناخودآگاه جمعی یا هر اسمی که دوست دارید بر آن بگذارید، بر چه اساس تصمیم دارد تا صفتی را (که من در پیک قبلی برایش هوش را مثال زدم) حفظ کند و تداوم ببخشد را کسی نمیداند و ما تنها میتوانیم گمانهزنی کنیم و آن گمانهها را امتحان و ارزیابی کنیم، همین. پس احتمال این که آلبرت از جنیفر خوشش بیاید هم با در نظر گرفتن صفاتی دیگر کم نیست.
دو دیگر اینکه آنچه من قصد دارم در توصیف انواع عشق بگویم، در واقع بازگویی ساده و همزمان دو الگو، مدل یا پارادایم است که من بر اساس ارتباطی که بین آنها پیدا کردهام، در حال بیان هر دو با هم هستم، به علاوهء کمی توضیحات و تغییراتی در آنها. یکی الگوی مثلث عاطفی (یا عشقی) ”اِستـِرْنبرگ“ است و دیگری مدل سه بعدی شخصیت از ”فرانتس الکساندر“ با مطالبی که ”استفان آر کاوی“ به آن افزوده از جمله نیازهای آن ابعاد. بنابراین من هیچ یک از این دو الگو را از دیگری نتیجه نمیگیرم بلکه قصدم اول بیان و سپس نشان دادن ارتباط میان آنهاست.
برای مثلث عاطفی استرنبرگ، من کتابی به زبان فارسی سراغ ندارم (اگر کسی کتابی میشناسد، خوشحال میشوم به من هم معرفی کند)، ولی الگوی انسان کامل ”کاوی“ در کتاب ”هشتمین عادت“ او آمده است (البته کتاب کلاً دربارهء موضوع دیگری است).
سرسپردگی (Commitment)
یکی از استادان کلاس هیپنوتیزمم از یکی از دوستانش خاطرهای تعریف میکرد که یک پزشک افغانی بود و متخصص اطفال. میگفت این پزشک در همان اوایل انقـلاب، که در افغانستان حکومت کمونیـستی ِ ”بَبرک کارْمَل“ بر سر کار آمده بود و بعد هم نیروهای شوروی سابق افغانستان را اشغال کردند، به همراه پدر پیرش از افغانستان به ایران مهاجرت کرده بود. بعد از مدتی با کمک و حمایت دوستانش بورس خوبی در یکی از دانشگاههای معتبر امریکا برایش فراهم میشود. این آقای دکتر، ماجرا را با پدرش در میان میگذارد و از او میخواهد که با هم به امریکا بروند. پدر او را میخواند که ”بچه!“ (افغانها پسر خود را ”بچه“ خطاب میکنند، بدون تشدید (به درستی) و دختر را ”دختر“)، ”بچه! من دیگر پیرم و توان این همه سفر را ندارم و همینجا هم راحتم. دیگه انقدر منو این طرف و اون طرف نکش، بذار همینجا بمانیم.“ این پزشک افغان هم از همهء امکانات بالفعل و بالقوهای که میتوانست به دست آورد چشمپوشی میکند و به خاطر آسایش پدر، همین جا میماند. لازم به گفتن نیست که در اینجا مسیر رشد و ترقی ِ بیشتر، برای یک تبعهء خارجی چندان مهیا نیست و این پزشک با علم به این که نمیتواند در ایران، به طور مثال عضو هیئت علمی دانشگاهی شود، به خواستهء پدر تن داد و این طور که استادمان میگفت، او به این عمل خود همچنان افتخار میکند.
وقتی کسی در درون خود و برای خود این گونه تعریف میکند و میپذیرد که ”من او را دوست دارم، پس هر آنچه او میخواهد و هر چه او را خوش میآید، خوشآیند من است و همان را انجام میدهم و عکسش را نه، حتی اگر به ضرر من باشد.“ ، یعنی او عاشق و سرسپردهء آن دیگری است. این عشق معمولاً بین مرید و مرادها وجود دارد، ولی میتواند بین هر دو نفر دیگری هم باشد مثلاً نزد مردی برای معشوقش یا فرزندی برای پدر یا مادرش، برادر یا خواهری برای برادر یا خواهری و یا حتی دوستی برای یک دوست.
توجه داشته باشید که در اینجا هم مانند شیفتگی (Passion)، این نوع عشق میتواند کاملاً یکطرفه باشد، که اغلب هم هست. این هم یک موضوع درونی در فرد است. شخص با خودش قرار سرسپردگی میگذارد و لزوماً تعهد شفاهی، عملی، آئینی یا مکتوبی ممکن است در کار نباشد.
Commitment ریشهاش میرسد به فعل لاتین committere به معنی وصل و واگذار کردن، یعنی تفویض، یعنی ”هر چی تو بگی“، یعنی ”خواست تو خواست من است.“ ، Committere= com + mittere (=send).
از طرفی استفان (یا استیون) کاوی برای بُعد روان انسان (Psycho) نیاز به آموختن (Learning) را تعریف میکند. روان انسان حتی پیش از به دنیا آمدن در حال آموختن است و همین آموختنهاست که آن را شکل میدهد و حتی بعضی معتقدند آموزشها در شکلدهی به مغز ِ در حال رشد جنین و نوزاد هم تأثیرگذارند (نرمافزارهایی که سختافزار را شکل میدهند.).
متعهد بودن و سرسپردگی هم چیزی آموختنی است. اگر کودکی از ابتدا ذهنش درگیر مسئلهای به نام التزام و تعهد نبوده باشد، به او مسئولیتی سپرده نشده باشد و یا در قبال انجام یا عدم انجام آن مورد بازخواست و تشویق و تنبیه قرار نگرفته باشد، مفهوم تعهد داشتن کلاً برایش غریبه و ناآشنا بوده و یا در ذهنش هر تعهدی به راحتی قابل شکستن خواهد بود، چون برای آن ارزشی قائل نیست. و البته همه میدانیم مؤثرترین آموزش، آموزش عملی و دیدن آن رفتار در والدین و اطرافیان و افراد جامعه است.
علاوه بر این، ما نه تنها تعهد و سرسپردگی را میآموزیم، بلکه خود Commitment به دنبال آموختن چیزی ایجاد میشود. شاید درستتر این باشد که بگوییم در عشق ِ سرسپرده، شخص در وافع عاشق یک موضوع انتزاعی میشود، مثل جوانمردی، علم، عشق، هوش، ولایت، فتوت، قدرت، استقامت و...، سپس در عالم ِ واقع، عاشق کسی میشود که از دیدگاه او ”تجسم تمام و کمال“ آن صفت یا ویژگی است و یا دست کم مقام والایی در آن موضوع دارد. مثل زنی که عاشق ”عشق ِ“ مردش می شود. مثالهای دیگر از این نوع عشق، اگر مدعیانش صادق باشند، در جامعهء ما فراوان است.
همهء این سریال ”پنجمین خورشید“ یک طرف، اون صحنهء بازی کردن هما کوچولو با رکاب اون دوچرخهء هرکولس، یک طرف. هی هی... مینشستیم جلوی این دوچرخههای بزرگ، و این رکابه رو هی برعکس میچرخوندیم و ”وز وز“ زنجیر چرخ...
این دوچرخه هرکولسها و همینطور دوچرخهای که من داشتم رو میشد گذاشت روی جک، از این جکها که کل چرخ عقب رو بلند میکرد. این طوری می شد رکاب رو در جهتش هم چرخوند و به چرخیدن چرخ عقب نگاه کرد و لذت برد. گاهی هم خلاقیت به خرج میدادیم و یه چیزی میذاشتیم زیر گلگیر چرخ عقب تا وقتی چرخش میگردید، یه ”خِر و خِری“ هم بکنه، مثلاً یه لیوان یه بار مصرف.
پ.ن: ظاهراً به علت ابری بودن هوا، هلال رؤیت نشد. جالبه، مثل اینکه امسال دیگه هواپیما و شاتل و ماهواره نفرستادند، تا از اون بالا بالاها استهلال(!) کنند. سیناجان، من در خدمتم!
فقط دارم فکر میکنم شانس آوردیم زمستون نیست، وگرنه تا اولین هوای صاف باید روزه میگرفتیم، احتمالاً!
پ.ن2: در همین بین عید اعلام شد، ترسیدندها!! عید شما مبارک!
پ.ن3: بیچاره شدم تا این پیک بالا اومد، نمیدونم این بلاگفا چه مرگشه.
1. یادم میاد وقتی آموزشی بودیم (سربازی را میگم)، اواخر دوره بهمون میگفتن اگر رژهٔ روز آخر را درست نریم دور روز اضافه به همهمون میدهند، ما هم باور نمیكردیم. ولی وقتی روز رژه شد و یك عدهای از ته صف بد رژه رفتند و جناب سردار، گروهان ما را دو روز تمدید یا تنبیه كرد، باورمون شد.
كسانی كه سربازی رفتهاند میدونند كه از یكی دو هفته مونده به پایان دوره همه در هول و ولای این هستند كه كی تموم میشه. حالا وقتی روز آخر باشه و همه آمادهٔ رفتن و بقیهٔ گروهانها هم همه رفته باشند، نمیدونید این دو روز یعنی چی. البته برای من بیشتر از اینکه ناراحتکننده باشه، جالب بود چون از اولش نه بهم سخت گذشته بود و نه مدام تو فكر رفتن بود.
2. پریروز گفتم [پریروز سه سال پیش البته!] كه با توجه فاصلهٔ چهار درجهای ماه تا خورشید، دیروز، دوشنبه باید عید باشد [که نبود]. باید بگم خودم هم زیاد مطمئن نبودم به خاطر اینكه این مقدار، حداقلِ فاصله است و هلال ماه در این فاصله بسیار بسیار باریك است مثل یك نخ، و كمترین میزان غبار میتواند منجر به ندیدنش حتی از ارتفاع بالاتر ابرها بشود.
3. شاید برای خیلیها این سئوال باشد كه چرا مسلمانها گیر دادهاند به اینكه حتماً باید هلال ماه نو باید دیده شود، و مثلاً نمینشنینند و محاسبه نمیكنند ابتدای ماه جدید رو. شاید این یکی از جوابهای این سئوال باشد:
همانطور كه پیش از این هم گفتهام، هر روحی ”ستارهای“ دارد و هر ”ستاره“ در دنیای مادی ما حاكم و صاحب كُرهایست. در این میان بعضی از ارواح بزرگ و والامقام حاكم كواكب بیشتری هستند.
قبلاً اشارهای داشتهام كه علی جفت روحی محمد است و این دو معمولاً با هم به این دنیا آمدهاند و رفتهاند. علی همان شیث پسر آدم است و سام پسر نوح و اسماعیل پسر ابراهیم و هارون برادر موسی و یوشع حواری عیسی، بعد از علی آن روح قدسی در اشكال دیگر هم برگشته، از جمله در شكل مولوی یا خاقانی. من از كجا میدانم، بماند...
این روح بزرگ قدسی حاكم ماه نیز هست (علاوه بر زحل) و توانستن دیدن هلالِ ماه به وقتش، نشان از تأئید رژهٔ مردم بعد از دورهٔ آموزشی دارد، دورهٔ آموزشی یك سالهٔ گذشته.
علیرضا: سلام.
ببینم من برداشت می کنم که مولانا از علی کامل تر بوده.
آره؟
پ.ن امروزی: رفتم نگاه کردم تو ترمافزارم، فردا موقع غروب آفتاب اختلاف درجهء ماه و خورشید در تهران حدود یازده درجه است، بنابراین با اطنینان بالایی میشه گفت یکشنبه عیده.

Passion
شاید هفت یا هشت سالم بود که عاشق دختری شدم، بزرگتر از خودم. او هم در همان اتوبوسی بود که ما داشتیم با آن به مشهد میرفتیم. شاید به نظر دور از ذهن برسد، شاید هم خندهدار، ولی همین الان هم که باز حال و روز خودم را در آن زمان بررسی میکنم میبینم تمام مؤلفهها و خصوصیتهای یکی از همین عاشقیهای ”در یک نگاه“ را داشتم. دوست داشتم مدام به او نگاه کنم، به او که همیشه خندان بود و سبزهرو با موهای کوتاه و چالی رو گونه و چهرهای پذیرا. دوست داشتم همهش به او لبخند بزنم. برایش دست تکان دادم و او خندید. شاید فکر کنید این کارها برای یک بچهء هفت هشت ساله عادی است، اگر هم باشد برای من نبود. میشد گفت من تا حدودی خجالتی هم بودم. این جور کارها هم اصلاً در عرف ما نبود. من خواهر ندارم و در تمام فامیل نسبتاً شلوغ ما هم فقط یک دختردایی و یک دخترعمه در حدود سنی خودم داشتم که با آنها هم زیاد سر و کاری نداشتم.
از شانس بود یا هر چی به طور کاملاً اتفاقی در مشهد به آن بزرگی، خانوادهء آن دختر هم آمدند و در همان خانهای که ما یک اتاق کرایه کرده بودیم، یک اتاق گرفتند. سعی داشتم با او دوست شوم و با هم بازی کنیم. گذشته از این که او خودش را میگرفت یا مرا بچه حساب میکرد ولی من باز
هم او را دوست داشتم، شدیداً. هر چه خوردنی داشتم، دوست داشتم با او بخورم، مدام توی راهرو پرسه میزدم تا بلکه او را ببینم. و من اصلاً از این عادتها نداشتم و هنوز هم ندارم، ولی نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. حتی شب که میخواستم بخوابم، صورتش از پیش چشمم کنار نمیرفت، شاید باور نکنید که همین الان هم عین همان روز تصویر او را که برگشته و از بالای شانه به من نگاه میکند و میخندد و آن چال روی لُپش را به طور واضح جلوی چشمم دارم. یادم هست که چقدر غمگین بودم وقتی آنها میخواستند بروند. اصلاً از بقیهء سفرمان دیگر چیزی نفهمیدم. هیچ گاه او را فراموش نخواهم کرد.
لغت Passion (پَشِن) از آن لغتهاست که ترجمه کردن آن در فارسی، آن طور که دقیقاً عمق ِ مفهوم و منظور گویندهش را برساند، بسیار مشکل است. بعضی وقتها آن را عشق، گاهی شور یا شهوت، یا حتی خشم و یا خیلی ساده احساسات ترجمه میکنند. حالا بگذارید یک کمی این کلمه را بیشتر باز کنیم.
Passion در واقع به مفهوم احساس غالب، هیجان قوی، برانگیختگی شدید، فوران احساس (حتی خشم)، عواطف سوزان و... به خاطر کسی یا چیزی است. یک معنی خاص دیگر هم دارد، به معنی ”مصیبت“ و به طور اَخَص، در ادبیاتِ مسیحیت به درد و رنج و مصائب حضرت مسیح گفته میشود از بعد از شام آخر تا پایان مصلوب شدن وی.
بگذارید ببینیم جد و آباءِ این کلمه به کجاها میرسد. ریشهء Passion میرسد به کلمهء passus در زبان لاتین که این خود، اسم مفعول از فعل pati است و این فعل یعنی suffer ، یعنی رنج کشیدن، تحمل کردن. فکر میکنید کلمهء انگلیسی دیگری که از همین فعل pati مشتق شده چیست؟ درسته، patient (شکیبا، صبور، متحمل، بیمار).
به کار بردن یک کلمهء پدر مادردار در یک زبان، برای گویندهء آن زبان (آگاهانه یا ناآگاهانه) بار معنایی تمام تاریخچهء آن را با خود دارد، چه بخواهد، چه نخواهد؛ وقتی علما و حکمای یونان باستان میگفتند کسی که عاشق میشود، رنج میبرد و باید صبور و شکیبا باشد، یا اینکه برخی عاشق را بیمار و عشق را بیماری برشمردند، مطمئناً از این شجرهنامه باخبر بودند. شاید هم برعکس، با چونآن تعبیر و تفسیری از عشق، چوناین نامی بر آن نهادند تا حق مطلبی را که میخواستند، ادا شود.
هر کدام که باشد در اصل مطلب تفاوتی نمیکند که نوعی از عشق وجود دارد که:
ناگهانی است، بر تمامی احساسات دیگر غلبه میکند و در اولویت قرار میگیرد، شدیداً شخص را برانگیخته میکند، به دنبال وصال است، غیر قابل کنترل است، صاحبش را به رنج میاندازد و او از درون درد میکشد و چارهای به جز تحمل ندارد و باید شکیبا باشد. مهمتر از همه اینکه این احساسی است که در درون همان فرد به وجود میآید، بدون توجه و ارتباط به این موضوع که آیا پاسخ مناسبی هم از طرف مقابل میگیرد یا خیر.

”هر نگاه تو مرا به بهشت میبرد و هر بیتوجهی تو از صد آتش جهنم برایم سوزانندهتر است. اگر به من لبخند بزنی در یک آن مرا صد بار میکشی و باز زنده میکنی. در تنهاییم هزار حرف برایت دارم و هزاران بوسه برایت میفرستم و چون میبینمت چنان مسخ میشوم که دانستهها و ندانستههایم را گم میکنم. از شرم، سر میاندازم و چون نمیتوانم و نمیخواهم فرصت دیدنت را از دست بدهم، دوباره سر بلند میکنم و دوباره و دوباره و... و تو به این حال من میخندی. بخند، من لذت میبرم و در همان حال رنج میکشم.“
یا رب مرا به عشق شکیبا کن یا عاشقی به مردِ شکیبا دِه
اورمزدی
ای عشق، به خویشتن بلا خواستهام آنگه که به آرزو تو را خواستهام
ابوالفرج رونی
مسلماً عشقهای گفته آمده در اشعار بالا، با توصیفاتی که از آن شده از نوع Passion است که درد و لذت را با هم دارد. دانشمندان معلوم کردهاند که در هنگام چنین عشقی، میزان دوپامین و نوراپینفرین مغز بالا رفته و میزان سروتونین در آن پایین میآید. نمیدانم که این باعثِ آن می شود یا آن باعث این یا هر دو، اما به هر جهت امروزه دیگر دانشمندان Passion را کاملاً یک روندِ بیولوژیک میدانند.

”استیون کاوی“ برای هر بُعد از ابعاد شخصیتی انسان یک نیاز تعریف میکند که هر کدام با یک حرفِ ” L “ شروع میشوند. او برای بُعد Bio نیازِ Living را تعریف میکند. میگوید قبل از هر چیز این جسم انسان است که نیاز به ”زندگی“ دارد. پس ما به خوردن، آشامیدن، خوابیدن، فعالیت و حرکت کردن و همهء غرایز اولیهای مثل ترسیدن، فرار از خطر، خشم، جنگیدن با متخاصم نیاز داریم تا زنده بمانیم، اما به غریزهء جنسی چه نیازی هست؟ این نیاز را هم طبیعت در موجودات تعبیه کرده چون ”زندگی“ هم میخواهد زنده بماند. پس یک نوع از چیزی که ما آن را به طور عمومی عشق مینامیم به نام Passion، از نیاز به ”زندگی“ (Living) سرچشمه میگیرد که این نیاز مربوط به بخش بیولوژیک (Bio) یا زیستی انسان است.
آیا Passion همان میل جنسی است؟
اگر میگویند ”دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید.“ در واقع میخواهند بگویند هر کسی از کسی مانند خودش خوشش میآید. طبیعت نیاز دارد تا ژنهای خوبِ خود را حفظ کند و به همین طریق هم نیاز دارد تا ژنهای معیوب خود را حذف کند، بنابراین طوری برنامهریزی شده تا دو نفر (مثلاً) با IQ پایین و احتمالاً با نقص ژنتیکی به هم جذب شوند و دو تا باهوش و نابغه به هم. بدین ترتیب فرزند آن دو نفری که نقص ژنتیک دارند احتمالاً یا به دنیا نخواهد آمد یا چنان معیوب است که توان ادامهء حیات ندارد و یا عقیم است، ولی ژن خوبِ نبوغ ِ آن دیگری در چرخهء حیات همچنان باقی خواهد
ماند.
اما در این بین مانعی هم میتواند وجود داشته باشد. افراد خیلی باهوش ممکن است به دلیل مشغلهء بیشتر از معمول یا هوش و درک بالای خود، خود را از مشکلات درگیر شدن در یک ازدواج دور نگه دارند، اینجاست که طبیعت برنامهء Passion را اجرا میکند تا او را به دام بیندازد. برای همین است که Passion بعد از اتمام مأموریتش (وصال) معمولاً پی ِ کار خود میرود.
میتوان گفت Passion هدایتکنندهء میل جنسی است، وگرنه برای برطرف کردن میل جنسی، روش و محل فراوان است.
پس آن سرخکی که هر کس یک بار در زندگی خود به آن مبتلا میشود، همان عشق پرشور ِ تبآلود و پر از درد و رنجی است که طالب وصال است و بیگانه لغت دقیقتری برای آن دارد و به آن Passion میگوید.


ایستاده بودم جلوی آقاهه تا بهیارمون پانسمان پاش رو باز کنه و ببینم اوضاعش چطوره و سوچورش (بخیه) کنم که یه هو از یه شریانچهء کوچولو، خون جـِت کرد (با یک ضربان نبض پاشید بیرون) روی زمین و ایضاً شلوار اینجانب (که تازه هم شسته بودمش! لعنت اولسون!).
بغل پای آقاهه که چون با شیشه بریده بود و احتمال بریدگی تاندون هم وجود داشت باید دوباره با پانسمانِ فشاری بسته میشد و میرفت یه مرکز بیمارستانی و ترجیحاً ارتوپدی مثل ”شفا یحیاییان“ یا ”بیمارستان معیری“ یا ”بیمارستان پانزده خرداد“ تا هم عکس بگیره و هم رزیدنت ارتوپدی ببینش، حقیقتش من هم حوصله نداشتم دنبال رگ بگردم و کلَمپش کنم. وقتی آقاهه رفت، تازه یادم افتاد که نماز نخوندم. حالا از بالا تا پایین پاچهء راستم لکهلکهء خون بود. به آقای بهیارمون که هنوز متوجه قضیهء خونی شدن شلوار من نشده بود، میگم ”اینجا شلوارِ اتاق عملی (از این شلوار سبزها که پرسنل بیمارستان میپوشند) سراغ نداری، احتمالاً ؟“ میگه ”دکتر، اگه اندازه لکهش از یه 5 تومنی کوچیکتر باشه اشکالی ندارهها!“ میگم ”تا جایی که یادم میاد میگفتند اندازهء یه دوزاری، به خاطر تورم، زیادش کردند؟!“ میخنده و دست میکنه جیبش و در حالی که داره یه چیزی از جیبش در میاره میگه ”اتفاقاً از شانس شما امروز یه دونه گیرم اومده“ و دستش رو باز میکنه و یه سکهء طلایی میذاره کف دستم که روش نوشته ”50 ریال“، به قُرطِ (همان قُطر است!) کمتر از یه سانت (الان فهمیدین یعنی چقدر دیگه؟! آره، همون).
یادمه بچه بودم یه بار در کنجکاویهای فرهادانهای که داشتم، به جای اینکه تو چالههای آب رو بگردم و کرم پیدا کنم، داشتم ته کشوهای کمدهای خونه رو در میآوردم که ناگهان یه سکهء ”50 دیناری“ کشفیدم. بعد از استعلام، مامان گفت این همون ”دهشاهی ِ“. میگفت سه تا از این میشد ”سیشاهی“ (با تلفظِ سی شِی) که میشد مثلاً باهاش یه تخممرغ یا یه دفتر برای مدرسه بخریم (زمان خودشون). سی شاهی می شد یک قران و نیم در واقع. اون روزی که من اون سکه رو پیدا کرده بودم، گفتم ”اَ اَ اَ اَ... ما دفتر میخریم دونهای پنزار! (یعنی پنج ریال). نمیدونم تخممرغ اون موقع دونهای چند بود. حالا خیال نکنین اینایی که میگم مال زمان مظفرالدین شاه قاجارهها، نه بابا، این داستان مال سال مثلاً 61 ، 62 ، این حدوداست. دیشب پریشب اخبار تهران از لوازمالتحریر با عکس جومونگ اینا میگفت که بازار رو قبضه کرده و میگفت قیمت هر دفتر صدبرگ از قرار دونهای 12000 ریال (هزار و دویست تومن). اینم برای ثبت در تاریخ (که به هیچ دردی نمیخوره، تاریخ رو عرض میکنم البته).
آره خلاصه، یه شلوار پیدا کردیم که فکر کنم مال خدمتکار صبح بود که سر کار میپوشید. با احتمال رضایت ایشون و پاک بودنش، پوشیدم و خوندم.
پ.ن 1: موضوع پیک قبلی ادامه دارد (فردا یا پسفردا ایشالا). ضمن تشکر از ابراز لطف و انتظار دوستان عزیز، لطفاً اگر در مورد آن سئوالی دارید بپرسید تا من برای پیکهای بعدی راهنمایی بشم که چه چیزهایی رو بیشتر باید باز کنم و از چه چیزهایی بپرم. از این موضوع بیام بیرون دیگه باهاش کار ندارما... [چیشمک]. ممنونم از همراهی همگی دوستان.
پ.ن 2: ببینم این ”خورشید پنجم“ همون سریالیه که یکی گفته بود به شبکهء سه پیشنهاد داده میتونه یه ورژن ایرانیِ ”لاست“ رو بسازه؟! حالا اینم بد در نیومده، ولی... (آقا لقمهت رو کوچیکتر بردار، دهنت جر میخورهها، از ما گفتن بود).
پ.ن 3: آخِی.... دلم یه هویی تنگ رفت واسه اون یارو. همون که مهمترین آدم سریال لاسته. میدونید کیو میگم که؟
همون که هر دفعه اول هر قسمت میگه : “Previously, on LOST”
آیا مبتلا شدن به یک بیماری فرایندی است که کاملاً به وضعیت بیولوژیک و جسمانی آدمها مربوط است؟ چی؟ نه همهء بیماریها؟ قبول، بیماریهای عفونی چطور؟ مثلا یک بیماری باکتریایی مثل سل، یا یک بیماری ویروسی مثل سرماخوردگی؟ بستگی دارد؟ به چی؟ اگر یک نفر سرماخورده توی صورت شما عطسه کند، چقدر ممکن است که سرماخوردگی او به شما منتقل شود؟ اگر یک French Kissing با او داشته باشید چه؟ فرقی هم دارد؟
در یک تحقیقی آمدند ویروس سرماخوردگی را به ته حلق یک سری آدم مالیدند و منتظر نتیجه ماندند. فکر میکنید چند درصد از آنها مبتلا به سرماخوردگی شدند؟ 50٪ ؟ 80٪ ؟ 10٪ ؟ 100٪ ؟ یک حدسی بزنید.
بعد از این آزمایش متوجه شدند که تنها سیدرصد این افراد که ویروس سرماخوردگی را مستقیماً وارد حلق و دهان آنها کرده بودند مبتلا به سرماخوردگی شدند.
در یک تحقیق دیگر، آمدند به یک سری اشخاص یک تصویری نشان دادند که در آن نیمکتی در عمق آن دیده میشد که دو نفر روی آن نشسته بودند، یک زن جوان و یک مرد جوان، جزئیات زیادی هم در آن دیده نمیشد. از این آدمها پرسیدند در مورد این دو نفر چه فکری می کنید؟ به طور کلی اینها دو گروه شدند، یک عده گفتند اینها با هم قهرند و دارند زیر لب به هم فحش و بد و بیراه می دهند یا حوصلهء آن دیگری را ندارند، عدهء دیگری هم گفتند اینها دارند با هم خوش و بش می کنند یا دارند سر صحبت را باز میکنند و به زودی با هم دوست میشوند و... یعنی یک گروه شدند خوشبینها و یک گروه شدند بدبینها.
در یک دورهء اپیدمی (همهگیری) سرماخوردگی، این افراد (که تعداد آنها کم هم نبود) را ردیابی و پیگیری کردند. دیدند که گروه بدبینها شش برابر بیشتر از خوشبینها به سرماخوردگی مبتلا شده بودند.
این دانشمندان بیکار آمدند یک تحقیق دیگر هم انجام دادند. برای دو گروه از اشخاص در دو اتاق جداگانه دو تا فیلم متفاوت نشان دادند. برای یک سری یک فیلم خنثی از لحاظ عاطفی گذاشتند، مثل مثلاً چگونگی پیشرفت ساخته شدن یک بزرگراه و برای گروه دیگر فیلم خدمات انساندوستانهء مادر ترزا در هند را پخش کردند. قبل از پخش این فیلمها از همهء آنها یک نمونهء آبدهان گرفته بودند، بعد از دیدن فیلمها هم باز از هر دو گروه یک نمونه آبدهان گرفتند.
در آب دهان آدمیزاد یکی از انواع مولکولهای سیستم ایمنی او وجود دارد به نام ایمونوگلوبولین A ، بعد متوجه شدند که کسانی که فیلم مادر ترزا را دیده بودند، به طور قابل توجهی (از لحاظ آماری به طور معنیداری) سطح این مولکول (Ig A) آنها بالاتر از گروه دیگر بود که فیلم خنثی را دیده بودند.
گزارش شده که در کسانی که عمل جراحی قلب باز داشتهاند، احتمال مرگ و میر در کسانی که روابط دوستانهء دو نفر یا کمتر داشتند شش برابر کسانی بود که تعداد روابط دوستانهء صمیمانهء آنها چهار نفر یا بیشتر بوده است.
امروزه تقریباً همه دیگر با اصطلاح بیماریهای روانتنی یا سایکویوماتیک آشنا هستند و به طور عامیانه بیماریهایی را تحت این عنوان میشناسند که فکر میکنند ناراحتیهای عصبی و استرسها باعث به وجود آمدن آنها هستند، مثل زخم معده، آسم، سردرد و مانند اینها.
این اصطلاح را برای اولین بار کسی به نام ”فرانتس الکساندر“ از شاگردان مکتب فروید به وجود آورد. او برای شخصیت انسانی یک الگو ارائه داد و آن را متشکل از سه بخش دانست:
Bio : بخش بیولوژیک (جسمانی)
Psycho : بخش روانی
Social : بخش اجتماعی
و به آن گفت ”مدلِ بایو سایکو سوشیال“. به زبان امروز شاید چندان بیراه نباشد اگر قسمت Bio را بخش سختافزاری، قسمت Psycho را بخش نرمافزاری و قسمت Social را معادل بخش اینترنتی یک کامپیوتر بدانیم. (لازم به ذکر است که بعداً شخصی به نام ”استیون کاوی“ یک بخش Spritual (معنوی) هم به این الگوی سه بُعدی اضافه کرد.)
حالا اگر شما در هر کدام از این سه بخش مشکلی داشته باشید، مثلاً در بدن خود دچار یک نقص در ایمنی سلولی یا حتی یک زخم باشید، یا در ذهن و روان خود دارای خاطرات بد فراوان باشید که شما را تبدیل به یک فرد بدبین کرده باشد، و یا در ایجاد روابط صمیمانه دچار مشکل باشید و نتوانید دوستان خوبی برای خود داشته باشید، یکی یا هر چند تا از اینها به اضافهء یک اِسترسور (عامل استرسزا) مناسب، به راحتی می تواند شما را دچار بیماری کند و یا در روند بهبود شما وقفه بیندازد. چون استرس سطح هورمون کورتیزول خون را بالا میبرد و آن هم به نوبهء خود سطح ایمنی سلولی را کاهش میدهد که این هم باعث مستعد شدن انسان برای بیماریها میشود.
نهایتاً فرانتس الکساندر به این نتیجه رسید که همهء بیماریها، روانتنی هستند. بعد او به دنبال این گشت که آیا برای هر بیماری الگوی شخصیتی مرتبطی هم میتواند پیدا کند که پیدا هم کرد، مثلاً گفت آدمهای میگرنی، جاهطلب هستند و یا آسمیها شخصیتهای وابستهای هستند که با وابستگی خود نمیجنگند و یا زخم معدهایها شخصیتهای وابستهای هستند که با وابستگی خود میجنگند و غیره (علاقمندان به این الگوها میتوانند به کتاب ”شفای زندگی“ اثر خانم ”لوئیز هِی“ مراجعه کنند).
همهء اینها را گفتم برای این که میخواهم از این مدل سهبُعدی شخصیتی برای تعریف انواع چیزی استفاده کنم که برای همهء آنها از یک کلمه استفاده میشود، عشق.
پ.ن: با پذیرش این الگوی سهبعدی، میتوان گفت که احتمالاً و با توجه به جمیع شرایط، شاید با رواندرمانی و تغییر باور به وسیلهء هیپنوتیزم، بشود بیماریهای جسمی را هم درمان کرد.
(نوشته شده در 26 و ۳۱ خرداد 85)
مرحوم شریعتی راست میگفت1 كه یك جور عشق داریم كه مثل سرخك میماند، یعنی هركس یك بار در زندگی، و معمولاً در جوانی یا نوجوانی، به آن مبتلا میشود، تب تند دارد، بیقراری دارد، بعضیها واقعاً جوش و كهیر هم میزنند، اُفت و خیزهای نوبهای دارد، و بالاخره به عرق مینشیند و ... تمام!
در بیشتر ”ادبیات عشقی“ هم معمولاً به نوعی صحبت از همین نوع ”عشق“ است. شاید چون علائم دراماتیكش بیشتر به كار هنر و ادبیات میآید، بهاضافهء این كه تعداد مخاطبانش نیز بالنسبه زیاد است، یعنی تقریباً تمام انسانهای از بلوغ دررفته كه یا هنوز درگیرند و یا به هر حال خاطرهء درگیری با آن را دارند مخاطب این نوع ادبیات هستند، درنتیجه ”بازار“ هم دارد.
مسئله این است كه بسیاری از اشخاص در همین مرحله میمانند، تفاوتی هم ندارد كه بعد از آن ”عشق سرخكی“ چه كرده باشند، تعداد بسیار معدودی ممكن است به معشوق خود برسند و این كه بعد از رسیدن چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد خود حدیثی دیگر است، آن اكثریتی كه به عشق و معشوق خود نمیرسند هم بسته به اینكه دلیلش چه بوده باشد، یا به دنبال احساس ”عشق گمشدهء“ خود مدام معشوق عوض میكنند، یا كلاً جنس دیگر را بدجنس، حقیر، خودخواه، فرصتطلب و سوءاستفادهچی و چه و چه فرض میكنند و بدتر از آن با همه بر اساس همین تصویر ذهنی پیشساخته رفتار میكنند یا در نظر خود از آن جنس، انتقام میگیرند، شاید هم سعی كنند احساسات خود را، كه معمولاً از نوع مأیوسانه و سرخوردگی، انزواطلبانه است، در یكی از قالبهای هنری، پیاده كنند. و چه بسیار از شاهكارهای هنری و ادبی دنیا با همین انگیزهها خلق شدهاند (و البته لازم به گفتن نیست كه انگیزهء تنها هم موجب خلق هیچ اثر هنرمندانهای نشده و نخواهد شد.) از بین ”به معشوق نرسیدهها“ عدّهای هم هیچ كاری نمیكنند به جز پس راندن آن خاطره و سعی در ادامهء ”معقول“ زندگی.
اما واقعاً بعد از عبور از مرحلهء عشق سرخكی و دوران نقاهت آن چه میشود، یا بهتر بگوییم چه باید كرد؟
حالا كسی هست كه عاشق اشعار شاملو است و با خواندن هر شعر او تا چند ثانیه محو زبان غنی و قوی او میشود و در موسیقی كلام و استعارات زیبای او غور میكند، با مبارزان همراه میشود، درشور عشق ”شبانهها“ غرق میشود و...، از طرف دیگر كسی هم هست كه شعر شاملو را میخواند و فقط میگوید ”قشنگ بود!“ و بعد میرود سراغ شعری دیگر و چیزی دیگر، این دو چه فرقی با هم دارند؟ كسی كه هر وقت، فرصتی بهدست میآورد سر از موزهء هنرهای معاصر در میآورد و چند ساعتی به یكی از آثار ”رنه ماگریت“ زل میزند، چه مشكلی دارد؟ تفاوت آن پسری كه تمام وقت دور و بر دختری كه دوستش دارد میپلكد و شبها هم زیر پنجرهء خانهء اوست، به امید لبخندی، نگاهی، یا حتی ناسزایی، با آن دیگری كه در حین صحبت با او مدام در ذهنش رفتار و گفتار و اندیشهء او را و شاید وَجنات او را تحسین میكند و با اینكه دوست ندارد آن دقایق با او بودن و آموختن و لذت بردن به پایان برسد، به او و خواستِ او احترام میگذارد، در چیست؟
به نظر من ”عشق سرخكی“ در اصل و اصلاً عشق واقعی نیست، چیزی است غریزهای و فیزیولوژیک كه تمام موجودات مادون انسانی هم دارا هستند و در روند تكامل، انسان هم به نوبهء خود به ارث برده است. ”عشق انسانی“ باید كه مختص انسانها باشد، منشاء گرفته از نواحی بالاتر مغز (قشر مخ)، كه به دنبال خودش احساسی را در شخص به وجود میآورد كه نمیتوان به جز عشق نامی بر آن گذاشت.
این احساس عشق هنگامی به وجود میآید كه چیزی یا كسی در شما حسی از تحسین برانگیزد. هرچه این صفات تحسینبرانگیز (برای شخص شما) در سوژه بیشتر باشد، شما بیشتر عاشق آن سوژه خواهید بود.
امّا با اینكه تقریباً هركس، چیزی یا كسی را تحسین میكند چرا ما احساس میكنیم نمیتوانیم بر آنها نام عاشق بگذاریم؟
با اینكه نمیتوانم به این عشق، ”عشق معقول“ بگویم ولی به نظرم به پختگی و نوع شخصیت و معقول بودنِ مدعی عشق بسیار مربوط است. اینكه مثلاً چه صفاتی برای او تحسینبرانگیز بودهاند و یا سوژهء تحسین شده، یک انسان است یا یک شیء، و یا اساساً فرد به سوژه به عنوان هدف نگاه میكند یا یک وسیله و یا شاید هیچكدام.
نكتهای هست كه میخواهم در اینجا به آن اشارهای داشته باشم، اگر سوژهء مورد تحسین قرارگرفته شیء باشد و یا صفتی مادی مورد تحسین قرار گرفته باشد، حس عاشقانهای كه به آن خواهیم داشت نهایتاً منجر به احساس نیاز به تملك آن خواهد شد مانند آن کسی كه عاشق یك تابلو از یک نقاش محبوبش است، مثل كسی كه عاشق یك گلدان زیبا، یک مجسمه، یک مبلمان یا یک ساختمان خاص شده است، و او كه از یك زن، تنها زیباییاش را تحسین میكند و او را ”چیزی“ صرفاً برای لذت شخصی، و یا تفاخر میداند، همه و همه میخواهند او (یا آن) را ”داشته باشند“ و دیگر هیچ.
به نظر میرسد اصولاً صفات تحسینبرانگیز مادی، عشقی متملكانه برمیانگیزند. در مقابل، صفات تحسینبرانگیز غیر مادی، مثلاً صفات موجود در شخصیت یك نفر، به نوعی احساس نیاز به ”مانند او شدن“ و در نهایت نیاز به ”یكی شدن“ با معشوق را ایجاد میکنند.
1. این كتابش را زمانی در دست دوستم دیده و تاحدودی خوانده بودم و گمان میكنم كه كتاب ”نامهها“ شمارهء نهم بود.
از کامنتها:
باز هم سلام به آقای مهربون بداخلاق
کاملا با نکته آخر موافقم که عشق به احتمال زیاد منجر می شه به حس تملک ...
و در آخر عشقی که این همه خوشگله، باعث می شه که کلی محدودیت و مسئولیت های ناخواسته پیش بیاد و طرف حسابی له بشه ... اصلا حس خوبی نیست هرچند برای جوون ها یه ذره نیاز هست!!!!
پینوشت امروز: تصمیم دارم (بی حرف پیش!) بیشتر در مورد انواع عشق صحبت کنم، استریندبرگ و کاوی و خودم! (البته در صورت مودِ (mood) مناسبِ خودم و شما.
خب البته من ترجیحم اینه که اولی دختر باشه و دومی پسر، آخه دختر برای بابا شیرینتره و منم خودخواه دلم میخواد اول زندگی از شیرینزبونیهای دختر کوچولوم لذت ببرم. در ضمن دختر تا یه سنی از پسر عقلاً بزرگتره و میتونه در بزرگ کردن و تربیت پسره کمک حال مامانش هم باشه. سومی هم پسر باشه، چهارمی دختر بشه دوباره خوبه، و خوبه که جنسمون جور میشه، یعنی از هر کدوم جفت بیاد، اون وقت جایزه هم داره، یعنی باید دوباره بریزم (تاس رو میگم! طاس نه ها، تاس.).من هم که دختر دوست دارم خب، بقیهشون هم زیاد تفاوتی نداره فقط سالم باشند همهشون!
این قدیمیا راست میگفتند که اولین کامنتها به بقیه هم خط میده، نه؟ همهش زیر سر این امیده، من میدونم دیگه، آره، :D
تو این هاگیر واگیر، یکی دیگه از همین آرشها (راستی تو چرا الفت سرکش نداره؟! چه معنی میده؟ حالا همون، ”آمدی“ ، ”آی باکلاه“ یا هر چی. آره جناب ”ارش“ خان یه سئوال پرسیده و تهدید کرده که اگه جوابم رو صریح و پوستکنده ندی،.... میدم ببرنت اونجا که کَه یا همون کاه میریزند، ذره به ذره، (کاهریزک بوده؟ یا کاریز کوچک؟). میگه که:
”فرض کن عاشق دختری هستی و قبل از ازدواج بهت میگه باکره نیست (به بادش داده). بر مبنای دل عمل میکنی و می بری ولی یه عمر طعنه دیگران رو تحمل میکنی . کسانی که از ماجرا خبر دارن. یا بر مبنای عقل دور اندیش عمل میکنی و رهاش میکنی و حس خیانت به خودت رو برای همیشه برای خودت می خری؟“

خب بذار این وضعیت رو قدم به قدم، ریز ریز کنیم و بریم جلو، ببینیم چی میشه. اول از همه فرض رو گذاشتی بر عاشقیّت، که اگه راسراسکی باشه که از همین جا تکلیفت روشنه، همون طور که دوستمون ساناز گفت، اصولاً به حرف دلت میکنی و اصلاً با کسی مشورت اینا نمیکنی. پس قضیه همون فرض است، چون داری از من سئوال میکنی، این یک. اما عشق و عاشقی هم مثل انـقـ.لاب میمونه، میاد و زیر و رو میکنه و تموم میشه و میره و بعدش (بعد از ازدواج) باید یک نظام پایدار ایجاد بشه و کارش رو انجام بده و اگه زور زورکی هم بخواد طول بکشه یا به عبارتی طولش بدهند، هیچ وقت اوضاع طبیعی نخواهد شد و روی روال نخواهد افتاد، و در عین حال عشق هم نخواهد بود وهمه چیزش میشه ظاهرسازی و لاپوشونی.
من همین جا باید دوباره برای دوستان تازه، تز فکریم رو بگم که از نظر من عشق مقولهای از جنس احساس و هیجان است با ریشههای فیزیولوژیک و هورمونی، ولی ازدواج از مقولهء مسائل اجتماعی و یک قرارداد (عقد) است. خیلی خوبه و در واقع ایدئاله که عشقی حقیقی به ازدواجی مناسب و موفق منجر بشه، ولی خب آمار ایدئالها معمولاً پایینه. بنابراین شما وقتی حرف ازدواج به میون میاد باید با عقل خودت یا دیگران هم مشورت کنی.
حالا ببینیم عقل (عقل من) در این مورد چی میگه. من فکر میکنم، بر اساس اون چه از جامعهمون میدونم البته، که اون هم به خاطر نوع شغلم و اطلاعاتی که در سمینارها و منابع خودمون و دوستان همکار و اینها میبینم و میشنوم و میخونم، این روزه روز، تعداد دخترانی که بیخیال بکری و بکرات (اشتباه عمدی است) شدهاند، خیلی زیاد شده، شاید هم بوده حالا بیشتر خبردار شدهایم. و در کنار اون، هر روز بیشتر از دیروز، از پسرانی باخبر میشم که اونها هم کمکم با این وضعیت جدید دارند بیشتر و بیشتر کنار میان. فقط یه چیز میمونه: دیگران (یا همون خانواده و اجتماع اطراف).

حالا یا این دیگران هم با موضوع کنار اومدهاند و یه جوری قضیه رو قبول میکنند، که این مورد احتمالاً در ایران خیلی کمه (من که هنوز با همچین خانوادههایی برخورد نکردهام) و یا نه، و انقدر در گوش پسر میخوانند و میخوانند تا اونو به ستوه بیارن و باور بکنه که سرش ”کلاه“ رفته، مثل این سریاله، ”خورشید پنجم“ که با این که انوشخان خیلی هم عاشق مریمخانوم بود، با این حال انقدر پسرش تو گوشش خوند تا ورقش برگشت. و این تقریباً اجتنابناپذیره.
یه حالت دیگه میمونه و اون این که کسی از این موضوع خبر نداشته باشه، حداقل از اطرافیان پسر و در آینده هم نتونند با خبر بشوند. حالا این خود پسره که اگه با این موضوع واقعاً و ریشهای و براساس شناخت مسئله بتونه کنار بیاد، خب، چه اشکالی داره؟ اگه دختر معروفه و مشهوره نباشه، و به قول معروف این کاره نباشه، خب اونم مثل هر پسری غریزهای داشته و دوست داشته لذت ببره، چرا نبره؟ (بگذریم از بعضیها که با معروفه بودن طرف هم کنار میان).

حالا اگه داری نظر من رو در این مورد میپرسی، بله. اگه شرایطی که گفتم در مورد دختری که من ”عاشقش“ باشم صادق باشه، مشکلی در ازدواج باهاش ندارم و اصولاً انقدر من برای گیر دادن، مسائل و موضوعات دیگه دارم که تا بخواد به این برسه شب میشه.
ولی با توجه به اون اصطلاح به کار برده شدهء شما در این مورد، به نظر میرسه اگر نه در خودآگاهت بلکه حداقل در ناخودآگاهت، شما معتقدی که اون ”چین مخاطی“ که علوم آناتومی و فیزیولوژی تا به حال براش هیچ ارزش وجودیای پیدا نکردهاند، برای یک دختر همچون ”گنـجی“ است که باید در حفظ آن مانند یک جنگجو کوشا باشد و اگر نه آن را ”به باد خواهد داد“.
پس من توصیهم به شما اینه که حتی اگه عاشق همچین دختری هم شُدید، هرگز ، با او ازدواج نکنید.
خوب شد این پیک مال سه سال پیش بود! شانس آوردم.

(نوشته شده در 24 شهریور 85)
انتخاب، انتخاب چیزی است كه ظاهراً تنها انسان حق آن را دارد* ، اما این انتخاب معمولاً بین دو یا چند راهحل عقلانی اتفاق نمیافتد، بین راهحلهایی كه دل پیشنهاد میكند هم اتفاق نمیافتد، در واقع میتوان گفت كه راهحل پیشنهادی دل همیشه یكی است. اگر هم عقل به پیش از یك راهحل برسد، انسان در انتخاب یكی از آنها چندان مشكلی ندارد، در نهایت حتی با یك شیر یا خط ساده میتواند با خیال راحت به یكی از آنها تن در دهد. مشكل آنجاست كه در اغلب اوقات انسان مجبور به انتخاب بین راه پیشنهادی عقل از یك سو و راه دل از سوی دیگر است. مراد از عقل در اینجا ”عقل معاش“ است عقل عافیتاندیش، و دل هم احساس اصیلی است كه در آن لحظه، شخص را در برگرفته است. بنابراین در مقابل كلمهٔ ظاهراً زیبای ”انتخاب“ میتوان كلمهٔ شاید ناخوشایند ”تردید“ را قرار داد. در نتیجهٔ آیا همانطور كه انتخاب یك حق قلمداد میشود، از ریشهٔ حقیقت، تردید را هم باید یك ”آنتیحق“ یا ضدحق در نظر گرفت و در نتیجه غیرحقیقی؟
اما چنین نیست. در اصل ”تردید“ آن روی سكهٔ ”انتخاب“ است. تردید از جنس احساس است كه در لحظهٔ ”عمل“ به انتخاب، به سراغ انسان میآید، انتخابی ابدی بین عقل و دل. اگر بین دوراهی عقل و دل قرار گرفتی و عقل را انتخاب كردی، حس خیانت به خود را شاید برای همیشه برای خودت خریدهای، و اگر دل را انتخاب كردی....
به همان اندازه كه دلت آموخته و آزموده باشد بُردهای. اما اگر تنها چیزی كه در دلت پیدا میشود، ”هوس“ بود، ”كینه“ بود و ”خشم“ بود، آن وقت باید تا همیشه سركوفتهای عقلت را تحمل كنی.
پس دلت را برای روز انتخاب آماده كن.
* و همین طور پریماتها (انسانریختها) تا حدودی
یکی از کامنتها (امیرکیهان) :
آرش جانم درست میگی. اما به نظر من تمام پیشرفتهای مادی و معنوی بشر حاصل تفکر و تصمیم عقلایی است . نه تصمیم احساسی.
راستی پریمات را بنظرم بهتر باشه انسان ریخت ترجمه کنی .البته حس می کنم که بهتر باشه ها.
پینوشت (امروز):
من خوبم، فقط از حال رفتهم! مرسی از احوالپرسیهاتون. مرسی محبوبجان که در نبود من با تحلیل خوبت اینجا رو باز نگه داشتی.
درضمن برای جناب آندرلاین، ضمن تشکر از رئوفت شما، من هیچ کامنتی رو حذف نکردهم و در واقع در دو سه روز اخیر اصلاً سر کامپیوتر و نت نیومدهم. حتمال داره یا کامنتتون ثبت نشده باشه یا اشتباهاً در پیامگیر دیگری رفته باشه. تکرارش کنید ممنون هم میشویم.
تا بعد...
اگر زنی عصبانی شد، یقین بدانید که یک کار انجامنشده دارد و چارهاش در این است که به عصبانیت تظاهر کند.
یک شاعر انگلیسی
خدا رو شکر، درمانگاه ما شلوغ شده، احوال ما هم کم بدک نیست. نه اینکه ما خلق را رنجور بخواهیم، نه...، ما هم خلق را مسرور میخواهیم، (بقیهش رو هم در مورد بعضیها میخواهیم، در مورد خیلیها هم نمیخواهیم!). با توجه به افتتاح داروخانهء درمانگاه، مریضهای بیشتری از اون یکی درمانگاه راهشون میکشند و میان به این یکی درمانگاه. وگرنه آمار حدودی مریضهای هر منطقه مشخصه و کسی هم دعا نمیکنه که مردم مریض بشن، دعا هم بکنه کسی گوش نمیده! فقط میگیم یه کم سهم ما از کل بیمارانی که به هر علتی حالا دیگه بیمار شدهند، بیشتر بشه، تا باری از دوش دیگر همکارانمون برداشته باشیم و بیشتر توفیق خدمت به خلق خدا رو به دست بیاریم! (اون جای آدم راستگو!).
حقیقتش اینجا البته چون حقوق کار طبابت ما پورسانتی نیست و ساعتیه، هر چی مریض کمتر، برای ما بهتر، ولی دیگه نه انقدر کم که نداشته باشند همین حقوقمون رو هم بدهند. ایراد کارشون هم نوره، بله، نور. میگن نور رو روی سنگ هم بندازی، مشتری میخردش. ولی اینا با اینکه جلوی در درمانگاه دو تا پروژکتور قوی هم داره روشش نمیکنند، فکر کنم بهشون گفتهند به خاطر سال اصلاح الگو و اینا روشنش نکنند، آخه اینجا وقفی است و مسجد بغلی روش نظارت داره ظاهراً، نمیدونم.
اوضاع کلینیک هیپنوتیزم ما هم بد نیست، الحمدلله، تا حالا پنج تا مراجع داشتهام که چهار تاشون جواب گرفتهاند و یکی آخریش هم که همین پریروز بود هم به قطع یقین ِ 9/99 درصد (!) سردرد دهسالهش خوب خواهد شد.
از چهار مورد دیگهم، یه مورد ترک سیگار بود که خدا رو شکر ترکید، یعنی همون ترک کرد، البته پیچیدگیهایی داشت کارش که خب اونم برطرف شد و امیدوارم که هنوز هم انگیزهش رو حفظ کرده باشه (جلسهء چهارم و پنجمش مونده هنوز). دو مورد هم اختلال خواب داشتم که یکیش اختلالش به صورت دیدن کابوسهای تکراری بود (مثل آمادگی نداشتن برای امتحان یا مهمونداری) و یکی دیگهش هم اختلال در روند خواب بود (یعنی در طول شب هی از خواب بیدار میشد و دوباره میخوابید و صبح هم خسته بود). و یک مورد هم با شکایتِ ”داشتن اندوه“ از بچگی تا حالا بود که این طوری که خودش میگه اندوه دائمش برطرف شده، حالا برای مسائل دیگهای مراجعه میکنه. همین جا بگم که داشتن اندوه با افسردگی فرق میکنه.
هنوز البته هیچ تبلیغ خاصی نکردهام و فقط درمانگاهمون لطف فرموده یه برگهء A4 کنار برگهء بقیهء متخصصهای کلینیک زده به در شیشهای که بله دکتر فلانی، درمان سردرد و ترک سیگار و افسردگی با هیپنوتیزم که البته افسردگی رو خودشون اضافه کردهاند، من میخواستم اولش فقط با همون ترک سیگار و سردرد شروع کنم که دیگه... حالا، (آخه درمان افسردگی یه کمی کار بیشتر و زمان بیشتر میبره. فعلاً که خدا رو شکر کسی افسرده نبوده).
کمکم میخوام برای چاقوندن یا لاغروندن مردم با هیپنوتیزم هم اقدام کنم. برطرف کردن چاقی و لاغری و تنظیم وزن با هیپنوتیزم نیازی به رژیم خاصی نداره، ولی خب حالا اگه کسی دوست داشت رژیمی هم داشته باشه، به اونم کمک میکنیم تا به رژیم بتونه ادامه بده.

یه بار هم یکی از مراجعین بعد از پایان هیپنوزش در مورد دیدن زندگیهای گذشته پرسید که چون هنوز کمی وقت داشتیم من هم بردمش به گذشتهها. زمانی رو دید که دختری چهاردهساله بود که بیرون از خانه از اسبها مراقب میکرد و در خانه هم از هفت هشت تا برادر خواهر قد و نیم قد و یک مرد. از او پرسیدم تو رو چی صدا میزنند، گفت ”لی“. پرسیدم کسی رو در بین این کسانی که دور و برت هستند می شناسی؟ شوهر (این زندگیش) را به عنوان یکی از برادر کوچولوها تشخیص داد. در همان زندگی او را ده سال به جلو بردم، جنگی رو دید. از نوع اسلحه و لباسها پرسیدم، تیر و کمان و شمشیر. تازه اون موقع بود که پرسیدم کجایی و گفت من مغولم!
چشم که گشود گفت ”اینها همه تصورات و تخیلات من نبود؟“ گفتم شاید، کی میدونه، ولی من که هیچ کدوم رو بهت القاء نکردم و فقط سئوال میپرسیدم، مگه نه؟ گفت بله. ”تازگیها فیلم یا کتابی از مغولها دیده یا خوندهای؟“ گفت نه، ”علاقهء خاصی به آنها داری؟“ گفت نه. گفتم به هر حال دیدن خاطرات یک زندگی، اگرچه خودش به تنهایی اثباتگر تولدهای مکرر نیست، ولی اگر از طریق بقیهء راههای شناخت به این نتیجه رسیدی که انسان چندین و چند بار زندگی میکند، میتونی رو این هم تجربهت هم حساب کنی.
(نوشته شده در ۲۳ بهمن ۸۵ )
متولد میانهٔ قرن
بیست و نه سالگیام نزدیك است.
اما دیدن خوابهای هفت سالگیام
از همین پَریشبها باز
آغاز شده است،
و چون سایهروشنِ سقفِ یك گلخانه
كه در ناوهایش گِل نشسته باشد
یك در میان تاریكاَند:
در طاقِ گرمیِ یك ظهر تابستان دور
شلنگی آب بود و خیسی و خنده،
و در گودیِ گوشهٔ دنج یك كرسی
خُرخُر خواب بیخبریِ پدر بود و در حیاط
برف و سرما و سُر خوردنِ ما.
آن روزها كوچك بودم و قد من نمیرسید،
من آنسوی بزرگترها را نمیدیدم و
آنها همین سوی مرا هم نه!
آنقَدَر میدیدم كه كسانی مشت بر آسمان میكوبیدند.
پدرم در خانه با كسی شطرنج بازی میكرد،
-- همیشه بازی میكرد--
و من آن روز نمیدانستم
كه چرا پدرم شاه را خوابانید
و برای همیشه مات شد.
اما حالا میدانم
چون به مدرسه رفتهام
همان روزها بود كه به مدرسه رفتم،
و یاد گرفتم برای هر چیزی
باید اجازه گرفت
حتی برای دستشویی رفتن
حتی برای حرف زدن...
□
آن روزها به مدرسه میرفتیم
و بین زنگهای تفریح
به ما میگفتند خوب به خطوط كجو كولهٔ زیر عكسهای كتابهایمان نگاه كنیم
و صدای آنها را از گلویمان بشنویم.
اما وقتی خواستم صدای خودم را بشنوم كه چه میخواهد
شنیدم كه دیگر فقط میگفت:
”اجازه؟“
حتی همیشه.
□
پدرم مات مانده بود: ”مگر میشود؟!“
- ”حالا تو سیاهی!“
پدرم مات مانده بود.
”بالاخره كسی هم باید غفلت كند.“
و خیلیها باخته بودند،
دیگرانی دیگر قبول كردند كه سیاه باشند ولی
بازی بكنند،
و بازی كردند.
اما كسی تحویلشان نگرفت،
همه رفته بودند نماز بخوانند
رفته بودند پیش خدا،
و از پیش خدا بازآمدند:
مـن گـفتم: ”اجازه؟ بِرَم كلاسِ بالاتر؟“
پس گفتند: ”برو!“
گـفتم: ”اجازه هست سال بـگذره؟“
گفتند: ”بـُگذرد! ولی آرام!“
گـفتم: ”ببخشید اجازه میدهید من بیستوچند ساله شوم؟“
گفتند: ”بیست و چند سال؟“
گـفتم: ”پنج شش سال..“
و آنها گفتند: ”اشكالی ندارد!“
گفتم: ”میخواهم علاقهای داشته باشم.“
برآشفتند كه: ”اجازه گرفتهای؟!“
گـفتم: ”...“
گفتند: ”علاقه به چه میخواهی؟“
- اجازه! به...
- البته اگر اینطور باشد!
- اجازه! به...
- ولی باید اینجور باشد!
- اجازه! به...
- در صورتی كه چنین و چنان باشد!
پس من گفتم: ”اجازه بدهید سال بگذرد..“
و گفتند: ”بگذرد! ولی آرام!“
□
حالا دیگر بیست و نه سالگیام نزدیك است
دیگر به شطرنج علاقهای ندارم
نمازم را فُرادا میخوانم
و كارم بیعلاقگیست.
من یاد گرفتهام
صدای كج و كولهٔ خطوط احساسِ مردم را بخوانم،
و بیاجازه خفه شوم.
بیست ونه سالگیام نزدیك است
و از همین چند روز پیش
یك در میان
كبوترانی سپید بر بامِ خانهمان مینشینند.
صدای كلاغان بلندتر شده است،
اما این بار دیگر پَـرَند میگویند.
یك اردیبهشت 1376
پینویسهای امروزی:
۱. سال 1350 میانهء قرن است.
۲. هر دور زحل (سال زحلی) را در اصطلاح آسترولوژی یک Saturn Return میگویند که دورهای است که برای هر چیزی که روزی متولد شده اتفاق میافتد. این دور یا سال، بین حدود 28 تا سی سال در نوسان است که به طور متوسط آن را 29 سال در نظر میگیرند.
۳. در هر دور زحل اتفاقات زندگی یک بار دیگر به نوعی و با توجه به شرایط جدید رخ میدهد و اگر شخص توشهء لازمه را از دانش و تجربه برداشت کرده باشد و آمادگیهای لازم را کسب کرده باشد، این بار از این وقایع بهرهء لازم را خواهد برد و اگر نه... همه چیز به همان شکل تکرار خواد شد.
۴. دوازده فروردین روز تولد ج . ا . مبارک باد
۵. ”پدر“ در این شعر نمادین است. همینطور ”من“ ، ”آنها“ ، شما ، ایشان...
۶. هر گونه تشابه اسمی در این شعر با افراد واقعی کاملاً اتفاقی بوده و این، یک نوشتهء کاملاً تخیلی است.
۷. به یاد دارم هنوز که چقدر با خودم کلنجار رفتم برای گذاشتن یا نگذاشتن خط آخر.
۸. آن سال من 26 ساله بودم.
۹. یک دقیقه سکوت کنیم
۱۰. من حالم خوب است، ولی...
...متأسفم
* * *
کامنت:
رها :
سلام دوست جونم.
با این شعرت من یکی کلی احساس پیری کردم!
صدای کلاغ چرا؟ صدای گنجیشک می آد...خوشکل و کوچولو...
همیشه زنده باشی...
(روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد...)
”تئو آنجلوپلوس“ را میشناسید؟ فیلمساز جایزهبرده و مشهورشدهء یونانی، سازندهء فیلم ”گام معلق لکلک“. تئو، برادر وَنسان را چطور؟ منطورم ”تئو ونگوف“ یا ونگوق، یا آن طوری که ما میگوییم ونگوگ. خانهء کعبه را که دیگر حتماً میشناسید، اما ممکن است بعضیها هنوز اسم ”آمادئوس موتسارت“ به گوششان نخورده باشد، همان موسیقیدان مشهور. حالا همهء اینها به هم چه ربطی دارند؟ ربط اینها در ادامهء موضوع دیوار و دیوان و دیوانه است. (از بس استقبال کردید خب!)
شاید وقتی اسم دیو میآید شما تصویری که در ذهن مجسم میکنید، برگرفته از کتابهای داستان مصوری که خواندهاید یا دیدهاید، مثل داستانهای شاهنامه، یک موجود غولپیکر ایستاده بر دو پا باشد با دو شاخ بر سر و دُمی بر پشت و بدنی پشمآلود به رنگ کبود و یا در مورد برخی از آنها سفید (اکوان دیو یا خودِ دیو سفید مازندران). برای این دیوها قدرت بسیار زیاد جسمانی تصور میشد به اضافهء قدرتها غیر جسمانی مثل پرواز کردن و به هوا رفتن (فولادزره دیو در داستان امیرارسلان نامدار) یا طیالارض (دیوی که میخواست تختِ ملکهء صبا را برای سلیمان در چشم بر هم زدنی بیاورد). و موضوع پذیرفته شدهء دیگر در مورد دیوها این است که آنها اسم دارند، چه ما بدانیم چه ندانیم. اگرچه در اغلب داستانها این موجودات جزو ”آدمبدها“ی قصه دستهبندی میشوند، ولی گویی همیشه و همهجا هم بد نیستند، مثل همان داستان سلیمان نبی یا گاهی در شاهنامهها. البته با دقت بیشتر متوجه میشویم که هر گاه اینها از آدمی در جنگی شکست بخورند یا به هر طریقی متوجه شوند که او بر آنها مسلط است، قدرتهای خود را در اختیار او قرار داده و مطیع او خواهند بود.

اما همین دیو با تلفظ دِئو (Deo) در سانسکریت یا دیوس (Deus) در زبان لاتین به معنی ایزد یا خدا بوده است. خودِ این دیوس لاتین از تئوس(Theos) یونانی به معنای خدا گرفته شده است. کلمات deity (خدا) و divine (الهی) و حتی کلمهء Day (به معنی روز) در انگلیسی امروز هم از همین جاها ریشه گرفته است. حالا شاید این پرسش به ذهن شما برسد که چرا این کلمه در اینجا به موجودی منفی اطلاق میشود و در آنجا به موجودی مثبت. گذشته از موارد مشترک این هر دو، مانند قدرت بسیار زیاد، علت آن را باید باز هم در ریشهها جُست. کلمهء دِئو* در اصل از ریشهء سانسکریت بوده که هنوز هم هندوها خدایان مختلف خود آن را در حالت کلی به این نام میخوانند. این کلمه با همین بار معنایی ظاهراً از طریق پرتغالیها به اروپا برده شده و در آنجا هم با همین بار معنایی رنگ فرهنگهای همان جا را به خود پذیرفته است، (اگرچه فرضیهء ضعیفی هم وجود دارد مبنی بر اینکه Deus یا Theos از Zeus (خدای خدایان یونانی) گرفته شده باشد)؛ ولی وقتی همین کلمه میخواسته وارد ایران شود، به عنوان خدایان بیگانه و در نتیجه پلید معرفی و در نظر گرفته شده است، در برابر خدای واحد ایرانیان (اهورا). با این حال گاهی در ادبیات عرفانی ما با توجه به معنی اصلی و ریشهای این کلمه از دیوانه و دیوانگی و دیوانهسَری در معنای سری یا کسی که خدایگونه شده هم استفاده شده است (مثالش را شما بزنید). در همین معنای خدایی برای دیو، میتوان دیوار را سد و حجابی دانست که خدا در برابر انسان آورده تا انسان با تلاش خود از آنها گذر کرده و به عالم نادیدنی برسد. (در این مورد باز هم خواهم گفت).
”دیوان“ هم دفتر یا محل اداره کردن است، جایی که کسی که قدرت ادارهء امور را دارد، از آنجا ارادهاش را جاری میکند. 
در انگلیسی امروز ”تئو“ گاهی به تنهایی و گاهی به عنوان مخفف ”تئودور“ برای نام مردان به کار میرود. آمادئوس (Amadeus) هم به معنی ”برای عشق خداوند“ است (The name "Amadeus" prefixes a conjugation of Amo (love) to mean “for love of God”).
راستی شاید بپرسید خانهء کعبه چه ربطی به این داستانها داشت؟ در لاتین پانتئون** (pan+theon) یعنی ”جای همهء خداها“ و عملاً معبدی بود که در آن مجسمهء همهء خدایان روم (یا هفت خدای اصلی) را در آن نگهداری میکردند. خانهء کعبه هم تا پیش از اسلام محل نگهداری همهء خدایان قبیلههای عرب و حتی غیر عرب بود و بنابراین به نوعی آن هم یک پَنتـئون بود که در این بین، ”الله“ که برایش مجسمهای در آنجا نبود، آمد و بقیه را بیرون ریخت.


*Deo
[Hindu] Originally, any one of the 33 great divinities of Hinduism.
**pantheon
temple for the gods; building in which the famous dead of a nation are entombed or commemorated

مطمئن نیستم که دیوار، دیو وار است (یعنی مانند دیو، گُنده) یا دیو آر (دیو آورنده) یا دیو+ار (یعنی مال دیو) یا دی وار، یعنی مانند دی (؟!). البته به نظرم دیو آر صحیحتر میرسد، چون در افسانه یا داستان یا خاطراتِ حضرت سلیمان هم اینطور آمده بود که چون دیوها علم بنا و بنایی میدانستند، به آنان دستور ساختن بنای قصرش را داد. پس دیوار باید چیزی باشد که دیو آن را آورده باشد برای آدمیان و آن را منسوب به دیو (دیوی= دیوار) هم بدانند.
راستی میدونستید خاصیت معروف دیو چیه؟ هر چی بهش بگی اون برعکسش رو انجام میده.
دیوانه = مانند دیو (یشتر از نظر رفتاری، مثل صوفیانه، سیاستمدارانه و...)
.
.
.
میگه که ”چرا تو اون پیکِت یه جا گفتی ”قانونهای اساسی و اجرایی“ و یه جا گفتی ”قانونهای اساسی و غیر اساسی“ ؟! “
میگم حالا تو این هاگیر واگیر تو هم بیا زیرْ ابروم رو بگیر!
میگه ”نه بگو، چرا؟“
میگم، خب داشتم کنایهای هم به اسامی و معانی واقعی و غیرواقعی اینها هم میزدم، مگه معلوم نبود؟
”چطور؟“
وقتی یه جا میگم (حالا مثلاً) دو جور قانون داریم، اساسی و اجرایی؛ بعد یه جای دیگه میگم قانونهای اساسی و غیراساسی، انتظار میره خودبخود تو ذهن شما (حداقل تو ناخودآگاهت) با همین مدلسازی، عبارتِ ”قانونهای اجرایی و غیراجرایی“ هم شکل بگیره. به قول همدونیها ”بگو خب!“
”خب؟“
بنابراین در نتیجهگیری نهایی ما دو گونه قانون خواهیم داشت، قانونهای غیراساسی و قانونهای غیراجرایی. یعنی قانون اساسی که اجرا نمیشه و قانونهای اجرایی که اونهام زیاد اساسی نیستند. (!)
.
.
.

میخوام از همین تریبون یک استفادهء ابزاری کرده و یه سئوال بپرسم که در بازخوانی دو پیکِ بیولوژیکال قبلیم با اون مواجه شدم و برام جای بسی تعجب بود که چطور تا حالا متوجه این مسئله نشده بودم. احتمال زیادی میدم که یک متخصص علم ژنتیک جواب اون رو بدونه، بنابراین استدعا دارم اگه همینچین متخصصی از اینجا رد شد قبول زحمت فرموده و جواب این سئوال منو مثل خودم فارسی، بده لطفاً. و اما سئوالی که برام پیش اومده اینه که (خیلی خلاصه میگم):
طی روندِ تقسیم میوز، برای منِ نوعی، دو گروه سلول اسپـرم درست میشه که هر کدوم یکی از رشتههای DNA اصلی منو دارند، که مکمل همدیگهاند، و بعداً یکی از افراد یکی از این دو گروه قاپ سلول جنـسـیِ مادر بچهها رو میدزده و وارد اون شده و باهاش ترکیب میشه، حالا سئوال من اینه، فرض کنیم از سر رشتهء DNA که شمارهگذاری کنیم، نوکلئوتید 253 اُم رشتهء DNA من مثلاً از نوع آدنین باشه و همونطور که شما میدونید، این فقط میتونه با نوکلئوتید تایمین ترکیب بشه. حالا اگه نوکلئوتید روبرو شدهء با اون در رشته DNA سرکار خانوم (یعنی نوکلئوتید 253 ایشون) از این نوع (تایمین) نباشه ( که احتمالش زیاده، به دلیل تنوع ژنتیکی بین آدمها) این دو تا اون تو چه گلی به سرشون میگیرن؟ آیا سر و کلهء یه آنزیمی، tRNA ای، چیزی ناگهان پیدا میشه و این غلط املایی رو تصحیح میکنه؟ و اگه میکنه به نفع کی؟ آدنین رو عوض می کنه یا تایمین رو؟ بعد آیا این باعث تغییری اساسی در ژن مربوطهش نمیشه؟ آیا قضیهء ژن غالب و مغلوب به این مسئله هم ربط داره؟
پیشاپیش از هر ژنتیکمَنی (Genetics-man) که جواب این عاجز مستحق ِ دانستن رو بده، سپاسگزارم، خیلی فراوان زیاد.
.
.
.
فک کــــــــن! تو شفاهاً داری میگی باید اثاث این اتاق رو بیارم بیرون و بعد اتاق رو تمیزش کنم بعد دوباره ببرمشون تو و بعد این یکی اتاق و اینا... (توجه دارید که؟ توی حرف) بعد ایشون میگه ”وای خسته شدم، بشینیم یه کم استراحت کنیم!“
.
.
.

از تمامی دوستان از بابت تبریکات گرمشان (گرمتان؟) متشکرم، گرچه برای ما ”داغ تازه کردن“ است.
تا زمانی که رابطهء پولی مالی ِ مستقیم بین پزشک و بیمار هست و بیمه هم واسه خودش اوجا پادشاهی میکنه، آش همین آش و کاسه همین کاسه خواهد بود.


