تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 (نوشته شده در ۲۸ بهمن ۸۵)

 

 

 

 پریشب داشتم از پنجره به ”صورت شكارچی“ نگاه می‌كردم، طبق معمول هر وقت را به آسمان می‌كنم نمی‌دانم چرا این صورت فلكی جلوی چشمم برق می‌زند. جالب اینكه از 48 صورت فلكی معروفِ آسمان من تقریباً تنها همین یكی را می‌توانم به راحتی پیدا كنم، و بعد از آن با كمی تردید و دقتی زیاد شاید دب‌های اكبر و اصغر را.
اینكه چرا همیشه احساس خاصی نسبت به سه ستارهٔ كمربند اوریـون (همان شكارچی) داشته‌ام، معلومم نشد. بچه‌تر كه بودم فكر می‌كردم بالاخره روزی سفینه‌ای چیزی از آن ستاره‌ها خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد، و آن وقت من دلم برای خانواده‌ام تنگ خواهد شد، اما از طرفی هم نمی‌توانستم از رفتنم دست بكشم، پس از ساكنین سفینه خواهم خواست تا خانواده‌ام را هم با خودمان (!) ببریم. و با آن كشتی از مرزها درگذریم تـــــا..... اوریـون.

 

 

مرز سیزدهم ! تا جایی كه به یاد دارم آسمان یازده تا مرز بیشتر نداشت!؟ ولی من در اتوبوس بودم نه در سفینهٔ دوستان اوریـونیم، و ”مرز سیزدهم“ (یا بلوک سیزده) نام فیلمی است كه در تلویزیون اتوبوس نمایش می‌دهند.رویم را می‌گردانم از پردهٔ شب به پردهٔ كوچك و مردی را می‌بینم كه در پیَ‌ش گذاشته‌اند و او گاهی مثل عنكبوت از در و دیوار بالا می‌رود و گاهی چون گربه از هر درز و سوراخی رد می‌شود (یا مثل گلبول‌های سفید).
مرز سیزدهم فیلمی است از سینمای فرانسه در ژانر اكشن، مخلوطی از رزم و آكروباسی با كمی مثلاً دیپلماسی! كه در سال 2010 می‌گذرد. ...هـــان! این یكی از همان فیلم‌هایی است كه در آن از عملیات پارکوبازی در آن استـفاده شده است، همان هنرنمایی(؟) جدیدی كه به تازگی در محلات پایین‌شهر پاریس باب شده است. چه جالب!!

 

در این دو سه ماهی كه مدام بین تهران و همدان در رفت و آمد بودم بیشتر فیلم‌فارسی‌های نوین را كه در سینماها نمی‌بینم، در اتوبوس‌ها دیدم. گاهی هم فیلم هندی‌های بی‌یال و دم و اِشكم، كه فقط قسمت‌های اشك‌درآر آن‌ها را نشان می‌دهند؛ ببینم شما فیلم از مثلاً جكی‌چان دیدید كه صحنه‌های رزمی و كتك‌كاری آن را سانسور كنند؟! به جایش من تا دلتان بخواهد در این مدت فیلم‌فارسی و فیلم‌هندی بی‌رقص و آواز دیدم!
اما این دفعه این آقا اتوبوسیه ذائقهٔ اتوبوسی‌مان را عوض كرد و در یك حركت سنّت‌شكنانه دو فیلم نشان داد آن هم یكی ”مرز سیزدهم“ و دیگری ”دَنی سگه“
(Danny the Dog) كه باعث شدفیلم "دنی سگه" تأخیر یك ساعتهٔ او را متوجه نشویم، البته تا وقتی كه فیلم تمام شد و به ساعت نگاه كردیم.

 

فیلم دنی سگه را قبلاً به زبان چینی دیده بودم ولی این بار كه دوبله‌شده‌اش را با دقت بیشتر دیدم، نكته‌بینی‌های جالبی را از نویسندهٔ فیلمنامه دریافت كردم.
در شخصیت‌های شرقی فیلم، دنی (جت لی) و مادرش كه در فرانسه زندگی می‌كنند، علاقه به پیانو و موسیقی كلاسیك غرب را مشاهده می‌كنیم و در مقابل در آدم‌های غربی فیلم نوعی دیدگاه شرقی دیده می‌شود. سام (مورگان فریمن) كه در فیلم نابیناست ( و ما را به یاد بعضی عرفای نابینای ایران و چین و هند می‌اندازد) در جایی از فیلم می‌گوید ”غذا با تو حرف می‌زند.“ یا با لمس عكس‌ها گویی آنها را می‌بیند و به شیوه‌ای كه بیشتر خاص استادان شرقی است ”جت لی“ را آموزش داده و هم‌زمان تربیت و تربیت‌زدایی می‌كند. بارت (باب هاسكینز) هم به عنوان یك گانگستر غربی هم ”جت لی“ را از كودكی تحت تعلیمات ورزش‌های رزمی شرقی (ووشو؟) قرار می‌دهد. و در نهایت نیز اتحاد مورگان فریمن  و جت لی در فیلم "دنی سگه"نژاد زرد و سیاه بر سفید‌های پلید پیروز می‌شود، اما در سفیدهای نسل جدید آدم خوب هم پیدا می‌شود و ...

دیگر به مقصد نزدیك شده‌ایم و چشمانم از آن پردهٔ خاموش به پرده ٔ سیاه اما روشن آسمان برمی‌گردد و اوریون را می‌بیند كه همچنان از حسادت دیانا كه در مأموریت عقرب تجلی پیدا كرده می‌گریزد.

”آقایــون ترمینالــه! به‌سّلامت!“

 

پیاده می‌شویم

 

کامنت جالب:

ناهید:

شايد علاقت براي اينه كه يكي از اون ستاره ها يكي از نيمه هاي وجود توست كه ستاره شده مثل ناهيد كه قصه‌اش تو مثنوي معنوي اومده.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 13:26 توسط آرش | موضوع: نوش‌خواری‌های جمعه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 عجبا ! داشتم کم‌کم شدیداً دیس‌اَپوینتِد می‌شدم، که خوشبختانه با گرفتن مطلب، نجاتم دادید. حالا می‌خوام یه سئوال بپرسم و ببینم چه جواب‌هایی می‌تونم براش پیدا کنم و شما هم برای جواب‌های محتمل بیشتر کمکم کنید.

 

پس اینطوری شد که جنس نر و مادهء گونهء هوموساپینس یا همون آدمیزادِ دو پا هم باید مثل اکثر انواع و گونه‌های دیگر با به اشتراک گذاشتن یک سلول جنسی از خود و ترکیب شدن آن، سلول تخمِ نسل بعدی جنس خود را به وجود می‌آورند. اجازه بدهید یک کمی واضح‌تر بگویم (چون باور نمی‌کنید که هنوز عده‌ای، مخصوصاً در دختر خانم‌ها هستند که هیچ تصوری از این که چی میشه که زن و شوهری، بچه‌دار می‌شوند ندارند!!). این قدَر بگویم که باید جنس مذکر حتماً سلول جنسی خود را که نیمی از DNA یا همان مادهء وراثتی او را به همراه دارد، یک طوری (!) وارد بدن جنس مؤنث بــِکُنـد تا با ترکیب شدن آن با نیمی از مادهء وراثتی او، یک سلول تخم (زیگوتِ) با مادهء وراثتیِ کامل (دو رشته‌ای) به وجود بیاید.

 

 

حالا سئوال‌های من از اینجای داستان شروع میشه که چرا این سلول (تخم) یه هو تصمیم می‌گیره دو تا بشه؟
خب ساده‌ترین سئوال اینه که به دستور همون ژنوم یا
DNA ای که در هسته‌اش هست، یعنی فرماندهء سلول دستور میده که سلول تقسیم بشه به دو تا سلول عین هم (همون میتوز). منم میگم قبوله، DNA مثل یک دستور‌العمل یا آئین‌نامه، نه اصلاً مثل کلیهء قوانین (اساسی و اجرایی) یک کشور می‌مونه که دستور تقسیم و تکثیر خودش هم در اون هست.
این دستور یا قانون مرتب تکرار و عمل میشه و تا یه جایی همهء‌ سلول‌ها عین هم کپی می‌شوند، ولی از یه جایی به بعد دیگه سلول‌های تکثیر شده دقیقاً عین هم نیستند‌. اولش محل قرار‌گیری‌شون متفاوت از هم میشه، اگر چه در ظاهر مثل هم‌دیگه هستند، بعد دسته‌بندی می‌شوند و هر سری اونها در یک لایه‌ء مخصوص به خودشون قرار می‌گیرند (همون قضیهء سه لایه شدن دیسکِ رویان (=جنین اولیه) و بعدترها دیگه تقسیم شدن‌شون متوقف میشه و یا در حین تقسیم شدن شکل و شمایل‌شون هم تغییر می‌کنه و یه سری پهن می‌شوند و تبدیل میشن به سلول پوست شما و یه سری دیگه که دقیقاً همون
DNA رو تو هسته‌شون دارند دراز می‌شن و تبدیل می‌شند به یه سلول عصبی (نورون) یا بعضی از اون‌ها شروع به ترشح موادی می‌کنند که با هم فرق دارند ترشح یه سری از اون‌ها منجر به تولید استخوان میشه، ترشح یه سری دیگه‌شون تبدیل به غضروف میشه در حالی که یه سری غذذ مترشحه رو می‌سازند مثل مثلاً غدهء تیروئید. جالبی قضیه این جاست که تمام این سلول‌ها همون DNA اولیه رو در خودشون دارند.

 

توضیح علمی‌ش اینه که در هر مورد پروتئین‌‌هایی هستند که میان و روی بیشتر ژن‌ها (قطعاتی از اون زنجیرهء دوبل به هم‌پیچیدهء DNA که گفته بودم) رو می‌پوشنند و مانع اجرای اون‌ها می‌شن و فقط ژن‌هایی که لُخت موندن کار می‌کنند و دستورات اون‌ها فقط اجرا می‌شه (بالاخره یه جایی هم لخت‌ها حاکم شدند!). حالا کی تصمیم می‌گیره کدوم ژن‌ها باز بمونند و کدوم ژن‌ها پوشونده بشند؟ برای این هم ژن‌هایی وجود داره که اول اون‌ها عمل می‌کنند.

من متخصص ژنتیک نیستم، ولی به اندازهء دو واحد ژنتیکی که پاس کردم و 6 واحد بیوشیمی و دو واحد جنین‌شناسی که خوب هم خوندم، چون علاقمند بودم به این مباحث، هنوز یه چیزهای اصلی‌شون رو به یاد دارم و این سئوالات رو همون موقع هم برای استادام مطرح کردم که یه جواب‌هایی هم گرفتم ولی نه جواب اصلی رو.

      

می‌دونید هر چی علم پیشرفت می‌کنه فقط جزئیات بیشتری از مکانیزم ماجرا و چگونگی‌ها رو ممکنه کشف بکنه (به این می‌گن ریداکشِنیزم علم، حالا مهم نیست)،‌ و آخرِ بیشتر پاراگراف‌های کتاب‌های بیسیک و پایهء ما اغلب به کلمهء unknown ختم می‌شد و هنوز هم می‌شود.
سئوال اصلی اینه که چطوری اولین تصمیم در هستهء سلول (یا هر جای دیگه‌اش) گرفته میشه؟ مثلاً همون اولین ژن‌ها چطوری تشخیص می‌دن که باید کدوم ژن‌ها باز باشند تا فرامین تَمایزبَخش اون‌ها انجام بشه؟

 

برای این هم یه فرضیاتی مطرح میشه، مثلاً با پدیده‌ای به نام شیمیوتاکسی. شیمیو + تاکسی، یعنی یه سری مواد شیمیایی که از بعضی سلول‌ها ترشح می‌شوند باعث تاکسی کردن (حرکت کردن یا توقف در حرکت یا هر عمل دیگه در حالت کلی) بعضی سلول‌های دیگه که دورتر از سلول‌های ترشح‌کننده هستند و یا حتی در مجاورت آنها می‌شوند. مثلاً :
میگن وقتی تعداد سلول‌ها در مقطع و محلی به یه حد معینی (کریتیکالی) می‌رسند موادی که از همون سلول‌ها ترشح میشه به حدی می رسه که باعث توقف تقسیم‌های مکرر اون‌ها میشه.
یا موادی که از یه سری سلول‌های خاص ترشح میشه باعث حرکت و مهاجرت کردنِ یه سری سلول‌های دوردست به سمت سلول‌‌های ترشح کننده میشه، مثلاً در مقطعی از رشدِ همون دیسک سه‌لایه‌ای رویان، در یه جایی در حدود محور طولی دیسک و کمی پایین‌تر از محور عرضی اون یه قلمبگی درست میشه که بهش می‌گن تودهء کمری (بعداً قراره اونجا بشه کمر) کمی بعدتر یه هو یه تعداد از سلول‌‌های این قلمبگی راه می‌افتند می‌رند به سمت یکی از قطبین این دیسک سه‌لایه که همچین گرد و دایره‌ای هم نیست و به بیضی تمایل داره. خب، چرا این مهاجرت اتفاق می‌افته؟ این عدهء مهاجر بعداً غدد جنسی رو می‌سازند (در مذکر بیـضه‌ها و در مؤنث تخمـدان‌ها) و اون سلول‌های همسایه‌شون تو اون قلمبگیه بعداً میشن کلیه‌ها. یه نظریه اینه که سلول‌های مقصد مواد شیمیایی‌ای ترشح می‌کنند که به بعضی از اون سلول‌‌ها در اون قلمبگی پیغام میده که پاشین تشریف بیارین خونهء ما دلمون براتون تنگولیده!
حالا چرا بین راه سلول‌های دیگه‌ای این کارت دعوت رو برا خودشون برنمی‌دارند؟ سلول‌های دریافت‌کنندهء چطوری می‌فهمند که باید کدوم طرفی برن؟ برای همهء این سئوال‌ها علم محترم فیزیولوژی جواب داره که حالا مفصل میشه و من هم با این مکانیزم‌هاش کاری ندارم، سئوال من اینجاست این زمان‌بندی‌ها چطور انجام میشه این تقسیم وظایف که مدام با پیشرفت تمایز پیچیه‌تر میشه چطور انجام میشه؟ دوباره توجه شما رو به این نکته جلب می‌کنم که دستورالعمل یا همون
DNA در همهء این سلول‌ها یکیه. انگار کن تو خونهء همهء ما یه نسخه از قانون اساسی و بقیهء قانون‌های غیراساسی ممـلکت وجود داره، ولی من وقتی برمی‌دارم اونو می‌خونم می‌دونم که من نباید رئیـس‌جمهـور رو تنفیذ اینا بُکُـنم، چرا؟ چون می‌دانم که من هیچ مقـام معـظّمی ندارم که بخوام از این    ها بکنم. حالا من می‌پرسم یک سلول چطور این چیزها رو می‌داند ؟ کسی که بداند کِی و کدام یک از قوانین را باید چه مدت اجرا بکنه، تو سلول، کیه؟

رانده شدن شیطان از بهشت

گذشته از نظریه‌ها و فرضیه‌هایی مثل همون شیمیوتاکسی و رِسِپْتورهای اختصاصی برای هر مادهء شیمیایی در سلول هدف و این حرف‌ها که بیشترشون در حد همون نظریه و فرضیه هستند (در علم فیزیولوژی و رویان‌شناسی رو عرض می‌کنم، نه در مثلاً ایمونولوژی) که البته پاسخ‌گوی این که چرا در فلان زمان، بهمان مادهء شیمیایی آزاد میشه و چرا درست در همان زمان فلان سلول هدف (Target Cell)، گیرندهء همون ماده رو تولید می‌کنه، نیستند؛ یه آقاهه‌ای هست به اسم روبرت شلدریک که معتقد به یه چیزی به اسم Morphogenetic Field است و میگه فیلد یا میدانی از انرژی در اطراف هر موجود زنده‌ای، و از جمله سلول تخم، وجود داره که شکل حال (و آیندهء) اون رو تعیین می‌کنه و سلول‌‌ها در واقع شکل اون میدان انرژی رو به خودشون می‌گیرند.

 

این رو هم داشته باشید که یه سلول که اگه یادتون باشه گفتم شبیه به یک دانهء تخم شربتی است، به جز هسته‌اش یه ماده‌ء ژله‌مانندی هم به دور خودش داره به اسم سیتوپلاسم. دور این سیتوپلاسم هم با یه غشایی محصور شده که بهش می‌گن غشای سلولی. یک کیسه فریزر رو مجسم کنید که توش رو با ژلی که به سرتون می‌زنید، پر کردید و اون وسطش هم یه دونه آلو قرمز گذاشتید و در کیسه فریزر رو هم گره زده‌اید. آلوقرمزه هستهء سلوله، ژل سرتون سیتوپلاسمه و کیسه‌فریزر هم غشای سلولی. حالا، در طرف داخلی این غشای سلولی بار منفی و در بیرون اون بار مثبت جمع میشه (به خاطر تجمع یون‌ها و پروتئین‌هاست). این باعث به وجود آمدن یک میدان الکتریکی در اطراف هر سلول می‌شود که در کل به گرد بدن هم یک میدان الکتریکی به وجود می‌آورد. ولی این قاعدتاً بعد از به وجود آمدن سلول تخم اتفاق می‌افتد و در ضمن این میدان شکلش تابع شکل سلول است و خیلی ساده است.

 

آیا میدان‌ها الکتریکی هم بتدریج با هم ترکیب می‌شوند؟ یا جلو‌ جلو شکل‌های پیچیده می‌سازند؟ آیا این میدان‌های الکتریکی هوشمند‌ند؟ آیا در اینجا هم نخواسته‌ایم صرفاً پاسخ را به تعویق بیندازیم؟ همان سئوال را می‌شود در اینجا هم دوباره پرسید، چطور یک میدان الکتریکی ناگهان تصمیم می‌گیرد که به فلان شکل باشد یا به فلان شکلی که از قبل می‌داند (؟) تبدیل شود یا آن شکل را از کجا در خود دارد، اصلاً از کجا می‌آید (پیش از به وجود آمدن سلول)؟

 

            

 

آیا مجبور به پذیرش نوعی هوش یا آگاهی خارج و فراتر از این سلول‌ها و میدان‌ها و... هستیم؟ نباشیم؟ خب،‌ باشه.  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 9:56 توسط آرش | موضوع: مباحث تئوریک |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

سئوال جالبی که مریم‌جان (مهرگان) پرسیده‌ (تو کامنت‌دونی‌های قبلی)، شاید به نظر کسانی که رشتهء تجربی خوانده‌اند پیش‌پاافتاده برسد یا حتی کودکانه، ولی اتفاقاً این، خبر از دقت نظر ایشون می‌دهد و اینکه او به چه موضوعات ریشه‌ای و مهمی توجه می‌کند.
یادم میاد خودم هم حداقل یک بار در ایام نوجوانی، پیش از اینکه وارد دبیرستان بشوم به این موضوع فکر کرده بودم. حالا سعی می‌کنم پاسخ خلاصه وساده‌ای در حد وُسعم به این سئوال بدهم، اما باید از مریم خانم مهرگان تشکر کنم از این پرسشی که کرده‌، چرا که این باعث شد یک موضوعی را که از مدت‌ها پیش در ذهنم داشتم به این بهانه در ادامهء پاسخ ایشون بیارم.

 

سئوال این است: اولین سلولی که از یه آدم شکل میگیره ، بعدا تبدیل به کدوم عضو از بدنش میشه؟ یعنی متعلق به کدوم بخش از بدن انسان خواهد شد؟ همونی که همیشه توی فیلمها نشون میدن که تبدیل به دوتا سلول میشه و بعد با یه سرعت خیره کننده تکثیر پیدا میکنه ؟ سلول مغزه یا قلب ؟

                    همونی که تو فیلم‌ها می‌بینیم

 

اولین سلولی که از یک آدم شکل می‌گیره رو بهش می‌گن سلول تخم یا زیگوت. این سلول هم مثل بیشتر سلول‌های آدمیزاد زیر میکروسکوپ که نگاش بکنی، یه چیزیه شبیه این تخم‌شربتی‌هاست که تو شربت نذری‌ها می دن دست‌مون. یه چیزی اون وسطش داره که تیره‌تره و بهش می‌گن هسته، به بقیهء سلول هم می‌گن سیتوپلاسم.

 

یک فروند نوکلئوتید

اون چیزی که از همه چی تو یه سلول مهم‌تره، توی هستهء اون قرار گرفته، و اون چیزی نیست به جز ژِنوم. ژنوم چیه؟ مجموعهء همهء ژن‌ها، ژن چیه؟ مجموعهء چند تا نوکلئوتید رو می‌گن یه ژن. نوکلئوتید چیه؟ (دیگه سخت شد، هان؟) نوکلئوتید یه مولکول ترکیبیه که یه قند داره (نه از اینایی که تو قندون منه)، یه فسفات داره و یه چیزی به اسم باز (یا در واقع نوکلئوباز) مخالفِ اسید.

 

چند تا نوکلئودتید روی کول هم دیگه

حالا یه نیگا به زیپ شلوارتون بندازید، (باز که نیست؟ اگه نیست، خب بازش بکنید، عیبی نداره در راه تحصیل علم هر بلایی سرتون بیاد یا سر کسی بیارید، چیز محسوب می‌شوید)، خب، حالا فک کنید هر دونه‌ای که در هر طرف لبه‌های زیپ‌تون می‌بینید یه دونه نوکلئوتیده، این نوکلئوتیدها همین‌جوری روی کول هم سوار می‌شن و می‌رن بالا تا یه طرفِ زیپ رو می‌سازند، بعدش ما دو تا لبهء زیپ داریم که توسط یه آنزیم‌هایی که کار اون ماسماسَکِ زیپ رو انجام می‌ده این دو تا لبه رو به هم وصل می‌کنه. حالا شما فکر کن چون این زیپه خیلی درازه (ولی واقعاً علتش این نیست‌ها) هی به خودش تاب می‌خوره، یعنی می‌تابه، یعنی به دور خودش می‌پیچه (حالا هر چی). این همونه که بهش می‌گن مولکول DNA یا همون مادهء وراثتی معروف یا همون ژنوم، او کی؟   

 

 

حالا... اصل ماجرا!

وقتی که یه شب آدمیزاد تصمیم بگیره از خودش تخم و ترَکه‌ای به جا بگذاره، چاره‌ای نداره به جز اینکه زیپش رو باز کنه و یه لبه از زیپش رو به اشتراک بگذاره (با پارتنرتون که میرید رستوران چی می‌گید؟ آره، همون شِر کنه، خدا پدر این هدیه تهرانی بیامرزه که لندن رو دید و بعد، تو فیلم شوکران بازی کرد.). بله، می‌گفتیم؛ یه طرفِ زیپ رو باهاس بابا آدم بذاره وسط و یه طرفش رو هم مامی‌حوا باید باز کنه...  یک مولکول DNA در حال باز شدن زیپش

 

(دنبالهء برنامه تا چند لحظهء دیگر!)

 

 

.

 

.

 

.

 

 

 

 

ببخشید، بعله...، دیگه از اینجا به بعدِ داستان، چندان جذابیتی نداره و فقط احساس ندامت و خرج و مخارج و نگرانی و این حرف‌هاست. ولی خب به هر حال، کاریه که شده و دیگه باید بقیه‌ش رو هم ادامه بدیم.


خب حالا ما تخم رو داریم، ‌یعنی همون زیگوت رو، منتها این تخم باید تکثیر پیدا کنه تا یه آدم از توش دربیاد (گاهی هم بیشتر از یه آدم). بنابراین این یه دونه سلول میشه دو تا  و دو تا میشه چهار تا و چهار تا میشه هشت تا و هشت تا میشه 16 تا و همینطور عین عدد ظرفیت حافظهء رَم کامپیوتر‌تون میره بالا. حالا ترمز! برای جواب دادن به مریم خانوم باید برگردیم عقب، چطوری اولین سلول، یعنی همون سلول تخم یه هو میشه دو تا؟ خب معلومه باید تقسیم بشه، همینطور هم میشه ولی مهم‌ترین قسمت این تقسیم شدن مربوط به قسمت هسته و ژنوم اونه.

 

اصولاً ما در کل کائنات دو جور تقسیم سلولی داریم: به یکی‌ش میگن میتوز، به اون یکی‌ش هم می‌‌گن میوز (فرقش با اون یکی اینه که این ت نداره). در میتوز، اول DNA تابش باز میشه و بعد برای هر دونهء لبهء زیپش یه دونه مکملش ساخته میشه، بنابراین آخر این روندِ دوتایی‌سازی، ما دو تا DNA داریم، عین هم. که هر کدوم یه رشته از DNA اصلی رو دارند. بعد هسته کلاً دو تا میشه و بعد هم کل سلول از وسط نصف میشه و دو تا میشه. بعد باز هم همین اتفاق در هر کدام از سلول‌های به وجود اومده تکرار میشه. در نتیجه وقتی که تعداد سلول‌ها رسید به مثلاً یه گیگابایت، ببخشید یه گیگا سلول (یه میلیارد سلول مثلاً) فقط دو تا از اون سلول‌ها هستند که هر کدومشون یه لنگه DNA سلول تخم رو هنوز با خودشون دارند، او کی؟ کسی سئوالی نداره؟ خوابیدین؟ من سئوال بپرسم؟... هااااا ! می‌بینم که چشاتون وا شد!  :D

تکثیر سلول تخم یا زیگوت

حالا سئوال این بود که این دو تا سلول کجا می‌رند؟ بعداً چه عضوی رو می‌سازند؟ قبل از این باید یه چیزایی رو بدونیم. یکی اینکه تا یه مرحله‌ای از این تکثیر سلولی، همهء این سلول‌ها فتوکپی هم‌دیگه‌اند ظاهراً و باطناً و هیش‌کدوم‌شون با هیش‌کدوم فرقی ندارند. انگار کن که هر کدوم یه آدم‌اند (که بالقوه هم هستند) که یه نسخه از قانون اساسی مملکت (همون ژنوم‌شون) رو تو دست‌شون دارند، عین هم.
این تخمه همین طور که تکثیر می‌کنه و تعدادش زیاد میشه، یه سری دانشمندان بیکار اومدن در هر مرحله براش یه اسمی گذاشتند، یعنی مثلاً اومدن گفتند که اول تخم میشه
مورولا (موتورولا نه، مورولا)، بعدش میشه بِلاستولا، بعدش میشه بلاستوسیست بعدش توی این بلاستولای کیسه‌ای شکل یه تودهء سلولی شکل می‌گیره که بهش می‌گن گاسترولا و...

مراحل تبدیل زیگوت تا گاسترولا و حرکت اون در لوله‌های رحم تا لامه‌گزینی

بعد این تودهء سلولی کم‌کم از شکل کروی خودش خارج میشه و شبیه به دیکس و صفحه‌کلاژ (کلاچ نه ها!) میشه و بعد هم این دیسکه از طرف ضخامتش سه لایه میشه که بهش می‌گن: اِکتودِرْم و مِزودرم و اِندودرم.
از هر کدومِ این لایه‌ها یه سری از سیستم‌های بدن ساخته میشه، مثلاً از اندودرم کبد و لولهء گوارش ساخته میشه که به همین علت در یه جور تیپ‌شناسی که آدم‌ها رو بر اساس این لایه‌ها تقسیم‌بندی می‌کنه، اندودرمیک‌ها رو آدم‌های تپل و شاد‌خوار (باز این فعل خواریدن پیداش شد!) و ریلکسی می‌دونه که حالا شبیه سیب هستند یا گلابی یا مارمالاد هویج، دیگه نمی‌دونم. اصلاً چی داشتم می‌گفتم؟ بله،... از مزودرم هم گوشت و خون و استخوان و کلاً بافت همبند (بافت پیوندی) به وجود میاد که آدم‌های مزودرمیک هم تیپ ورزشکاری و یوخده خشن و گلگون و فعال و کاری هستند. از اکتودرم هم دو تا چیز ساخته میشه یکی پوست و یکی هم سیستم مغز و اعصاب، آدمای اکتودرمیک هم همین آدم لاغرای احتمالاً دراز در بحر تفکر فرو رفته‌ای هستند که لُپ‌شون رو می‌کشی تا یه متر کش میاد و اینا.

 

حالا پیدا کنید اون دو تا سلول را، کدوما؟ همون که هر کدوم یه لنگِ DNAی بابا ننه‌شون رو برداشته بودند. حقیقتش، مریم‌خانوم، ‌از نظر تئوریِ قضیه، میشه یه کارهایی کرد که اون DNAهای والد رو ردیابی کرد تو این سلول‌ها، مثلاً شاید بشه یکی از اون نوکلئوتیدهاشون رو رادیواکتیوی کرد تا بشه ردشون رو گرفت، ولی من نه دیده‌م و نه شنیده‌م که کسی این کار رو کرده باشه و احتمال هم می‌دم که این کار در عمل مشکل باشه چون در این دوپلیکاسیون‌ها و کپی شدن‌های ژن‌ها جای خیلی از این نوکلئوتیدها در دو طرف رشته‌های DNA عوض میشه، همینطور بقیهء مواد اون‌ها. در ضمن این که سلول‌های بدن هر کدوم یه عمری دارند که وقتی تموم شد می‌میرند و سلول‌های تازه که تازه کپی شده‌اند جای اون‌ها رو می‌گیرند. بنابراین حتی ممکنه تا قبل از این که محل نهایی یک سلول بلاستولایی معلوم بشه، عمرش تموم بشه. تنها سلول‌هایی که دیگه تکثیر نمی‌شن، سلول‌های عصبی هستند، پس شاید اگه یکی از اون دو تا سلول بره تو لایه اکتودرم و بعدش به یک نورون (سلول عصبی) تمایز پیدا بکنه، شااااااید تا آخر عمر هم باقی بمونه.

 

تا اینجاش رو گفتم بذارید اون یکی تقسیمه رو هم بگم، یعنی میوز رو. خب حتماً فکر کردید که اگه یه سلول یه دونه DNA داشته باشه با دو لنگه، پس وقتی بابا و مامان یکی، ‌یه دونه سلول رو می‌ذارن وسط، اون وقت اون سلول تخم یا باید دو تا DNA داشته باشه یا یه DNAی چهار لنگه‌ای! (انگار که زیپ شلوار شما چهار تا لبه داشته باشه!).
برای اینکه همین‌چین آبروریزی‌ای پیش نیاد، فقط و فقط سلول‌های جنسی (گامِت‌ها)‌ در موجودات هستند که نوع دیگه‌ای از تقسیم در اونها صورت می‌گیره که بهش می‌گن
میوز. در میوز، وقتی دو تا سلول اولیهء جنسی قرار شد از هم جدا بشند دیگه قبل از جدایی دوبله کردن DNA انجام نمی‌شه و همینطوری هر کدوم دست یه رشته از اون DNA رو می‌گیرند و میرن تو سلول خودشون. بنابراین سلول‌های جنسی بابا‌ آدم که معلوم نیست کدوم آدم مَلنگی برای اولین بار هوس کرد روشون اسم بذاره و اسمش رو هم گذاشت اسپـرمـاتـوزوئـید و همین طور سلول‌های جنسی مامی‌جون حوا، یعنی اُوول که معلوم نیست اسم‌گذاری این یکی کار کی بوده، (خدایی‌ش اینم شد اسم، اُووووووول!) هر کدوم فقط یه لبهء زیپِ DNA خودشون رو دارند و وقتی سلول تخم یا زیگوت تشکیل شد، ایشون از هر طرف یه سری از فرامین قانون اساسی خودش رو به همراه داره که بعداً سلول‌هاش باید اجرا کنند.

 

این تا اینجا شد توضیحی بر جوابی که می‌خواستم به مریم خانم بدم، ‌یعنی نمی‌دانم. حرف خودم می‌مونه برای پیک بعدی.

 

فعلاً

اگر آدمیزاد تخم می‌گذاشت!

 

پ.ن: من خیلی سعی کردم این داستان لقاح رو فارسی بنویسم، اون قسمتی هم که از مراحل مختلف اولیهء تشکیل جنین اسم بردم رو هم می‌تونید نخونید و رد شید زیاد مهم نیست. و نگذارید تصاویر هم گیج‌تون بکنه. بازم اگه سئوالی بود بپرسید، سعی می‌کنم حتماً کامنت‌های این پیک رو جواب بدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 10:30 توسط آرش | موضوع: مباحث تئوریک |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

اومدمیهپیکبالابندازم،دیدمایدلغافل!(هورا،یه،راهی،پیدا،کردم،،می‌تونم،ویرگول،و،نقطه،بذارم!،و،همینطور،علامت،تعجب!).انگار.یه.چیزی.رفته.زیر.این.کلید.اسپیس.لپ.تاپ.مان.و.نمیذاره.بین.کلمات
.فاصله.بذاریم.

بنابراین.امروز.فقط.جملهء.زیر.را.داشته.باشید.تا.من.ببینم.می‌تونم.این.خرده.نون.رو.از.زیر.این
.کلید.فاصله‌انداز.دربیارم.یا.نه:

جمله:

منمشتعلعشقعلیمچهکنم

:D

 

شایدم-به-جاش-بهتره-یه-عکس-آپ-کنم:

 

 شستن.شعارها.بعد.از.کودتای28مرداد

و.بعد.از.چهل.سال!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11:23 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 چه خبرتونه می‌خوابید تا لنگِ ظهر؟! چرا جمعه‌ها پا نمی‌شید وبلاگ‌تون رو آپ کنید؟ دهه!! در راستای این که مدت‌هاست فهمیدیم بقیه هم مثل خودمون تشریف دارند و آره... و از روی آمارمون متوجه شده‌ایم که پنجشنبه جمعه‌ها ظاهراً همه میرن خونه‌هاشون و خب، اونجا هم اداره و شرکت و سازمان نیست که بتونند در لابلای وظیفهء خطیر وب‌گردی و وب‌آپ کردن و وب‌چک کردن و ای‌میل چکیدن و چَتیدن و فس علی هذا، کارشون رو هم انجام بدهند، تصمیم گرفتیم ما هم در راستای خوردن آب هندونه و کمی هم نوستالژی‌ورزی و تاریخ‌دوستی و اینا، یه طرحی، چیزی، نو در اندازیم، اسمش رو هم بذاریم نوش‌خواری‌های جمعه.

 

آقا ما یه رفیقی داشتیم به اسم مسعود. این مسعود هم مثل بیشتر رفیقام خیلی بچه‌ء باحالی بود، بَه زِ شما نباشه، و پارسال رفت امریکا. البته ما از این رفیقا زیاد داریم که رفتند امریکا، چند تایی هم داریم که رفتند کانادا،‌چند تایی هم داریم که رفتند استرالیا، تک و توکی هم رفتند اروپا اینا (اینا رو گفتم که بدونید من خیلی آدم مهم و دم‌کلفتیَ‌م، البته می‌دونم که شما هم هستید، چون احتمالاً همهء دور و بری‌های شما هم یا رفته‌ن یا دارند می‌رند (اگه خودتون نرفته باشید تا حالا). آره،‌ چی داشتم می‌گفتم؟ آهان، آره مسعود، این آقا مسعود ما که یه زمانی علاوه بر هم‌کلاسی بودن، باهاش هم‌خونه‌ای هم بودیم، خیلی بچه بامزه‌ای بود. از جمله یکی از کارهایی که اون بهتر از ما انجام می‌داد هم یکی ادای گوسفند درآوردن بود بخصوص نشخوار کردنش رو!
اون موقع‌ها عادت داشتیم ناهارمون رو که می‌خوردیم، تو خونه دانشجویی‌مون، بعدش هر کدوم (از چهار نفر یا بیشترمون) به یک وری، تلپ می‌شدیم. گاهی که سکوت می‌شد و دیگه کسی حال حرف زدن نداشت، یه طوری می‌شد که هر کی به یه جایی خیره میشد یا می‌رفت تو فکر یا اگه تلویزیون روشن بود همین‌جوری مثل مسخ شده‌ها تلویزیون نگاه می‌کرد و... در همین حال احتمالاً با زبون یا با خلال یا با گوشهء یه کارت ویزیتی، کاغذی چیزی، دندوناش رو خلال می‌کرد. یه بار مسعود گفت دیدین گوسفند بعد از چرا چطوری میره زیر سایهء درخت لم میده و نشخوار می‌کنه؟ گفتیم نه! آقا، عین‌هو خود آقا گوسفنده یه نگاه مسخ‌شده به ما می‌کرد و فکش عینِ عین گوسفند به صورت دایره‌ای و افقی (نه مثل حالت عادی که فک آدم عمودی باز و بسته میشه) فکش رو می‌گردوند و ادای نشخوار کردن گوسفند رو در آورد. انقدر خندیدیم، انقدر خندیدیم... بگذریم، من که هیچ وقت نتونستم مثل اون اداش رو دربیارم ولی اینا رو برا چی گفتم اصلاً؟

 

گفتم ما که همه‌چی‌مون کلاً شده مَجازی، روز جمعه و تعطیلی هم که روز گُل‌گشت و تفریح و استراحته، پس ما هم جمعه‌ها مجازاً می‌ریم گل‌گشت و یه دوری تو تاریخ وبلاگ‌مون می‌زنیم و یه چیزی رو که دندون‌گیرتره برمی‌گردونیم بالا و بعد زیر سایهء یه درختی لم می‌دیم و نوش‌خوارانه، نُش‌خوارش می‌کنیم (یکی به من بگه این فعل خواریدن یعنی چی؟!).

 

یه کتابی هم گاهی به چشمم می‌خورد به اسم لطفاً گوسفند باشید! یا لطفاً گوسفند نباشید! نمی‌دونم، شایدم هر دوش بود، ولی هر چی بود، چشمم درد می‌گرفت، نوش ِ خوار ِ نویسنده‌ش!

 

از طرفی هم دیده‌م که تو بعضی کتاب‌ها نوش‌خواری رو معادل مشروب‌خوری هم آورده‌ند، حالا نوش‌خواری چه ربطی به نشخوار کردن داره نمی‌دونم. خلاصه، حالا هر چی، تصمیم ملوکانه بر این شد که از این به بعد با توجه به ورود یه سری دوستان تازه به اینجا و عطش زیاد برای آبِ هندونه در اینجانب (مثل همهء ملوک) و گذر اتفاقی بعضی ناکارمندان به اینجا در روزهای جمعه، از این به بعد، اگه اتفاق غیرمترقبه‌ای نیفته و ما باشیم و جمعه‌ای هم هنوز در میان باشه، جمعه‌ها اینجا یه مطلب قدیمی‌مون رو نشخوار می‌کنیم، به شما هم تجویز اکید می‌کنم، شدید!
در ضمن احتمالاً شاید حتماً یه دستی هم به سر و گوشش بکشیم، بلکه از کامنت‌های جالبش هم به ته‌ش بدوزیم و خلاصه دوباره تزئین‌ش کنیم و دوباره بندازیمش بالا.

 

این دفعه مقدمه‌ و معرفی کار خیلی طولانی شد، یه یادداشتِ کوتاه‌ترم رو انتخاب کردم:

 

 

 

مستی

(نوشته شده در 8 تیر ماه 85)

 

امروز یه تُك پا رفته بودم خدمت جناب شمیده‌خان رها، مستقر در پایگاه مقاومت ادبیات لخم * بعد از كلی لذت و حال، كلمه‌ای با خود به سوغات آوردم تا زین پس در جای كلمهء خیلی هم مأنوسِ پُست (post=) (در وبلاگ) به كار بَرم و از دردسر ضمهء آن هم خلاص شوم:  كلمهء پیك (Peyk).

نه اینكه گمان برید كه فارسی بودنش برام اهمیتی داره‌ها... نــــــــه! من عاشق اون ایهامی هستم كه درِش نهفته، با به كار بردن این کلمه، گویی با هر پیكی كه بالا میندازی (=آپ می‌كنی)، باید سرمست شوی و سرمست كنی.

 

بیت:

ساقی از گوشهء میخونه نرونم                       خونهء اُمیدمه بذار بمونم

چلچراغ میخونهَ‌ت روشن بمونه                       زنده باشی من زیر سایهَ‌ت بمونم

 

ولی این کلمهء  پیك واسه من یه حس نوستالژیك هم داره. ما كه بچه بودیم، و پیش از ما هم، یك مجله‌ای درمیومد برای بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها به همین نام پیك، كه البته تومنی هفت‌صنار با این ورق‌پارهء درپیتی كه حالا به اسم پیك شادی و اینا شبِ عید میدن دست بچه‌ها توفیر داشت. یك مجلهء سیاه و سفیدِ وزین، با كاغذ نسبتاً  مرغوب، با داستان‌هایی از نویسنده‌های آدم حسابی (یادمه داستان آخرین برگ از اُ.هنرى را اولین بار اونجا خوندم)، با كلی اطلاعات عمومی دربارهء همه‌جای دنیا، و جدول و ... نمی‌دونم شاید هم به چشم من اینجوری بود.

 

یه روزی از رادیو بی‌بی‌سی شنیدم که به جای ای‌میل گفت ای‌پیك، هزار تا حال كردم! خیلی ساده: ای‌پیك !

اون‌وقت فرهنگستان خومدمون میان مثلاً  فارسی‌ش كنند، خودشونو... كه نه، شلوارشونو جر میدن، میگن ”پُست الكترونیكی !!
آخه من سَرمو به كدامین دیوارِ زیر این طاق بكوبم از دست اینا؟! دو تا كلمهء لاتین هشت سیلابی را اون هم غلط اندر غلط، گذاشتن جای یه كلمهء كوچولوی دو سیلابی! با اون
ی نسبتش! پوووووفففففف!!

 

 کامنت جالب:

 

علیرضا: در ادامه ی این زیرسازی فرهنگی شما یک چند پیشنهادی به من رسیده که عرض می کنم:
1. میل بکس=جعبه ی پیک.
2.چک میل= بازرسی پیک=تفتیش پیک.
3.میل زدن=پیکیدن.
4.کامنت=شبه پیک=پیک وش=ساغر!!!
4.5.پست=پیک.
5.صاحب وبلاگ=ساقی!
6.من خواننده هم لابد مست و پاتیل!
پیدا کنید شاهد را؟
(3نمره)

 

 

 

* ایشون البته بعداً اونجا رو بستند و یه جای دیگه رو باز کردند و بعد اونم بستند و الان هم یه جای دیگه هستند که به فیل اونجا هم تر زده‌اند رفته پی کارش. در آخرین کامنت‌شون برام آدرس نذاشتند، با اینکه می‌دونم آدرسش رو و همیشه هم پیداش کردم و خوندمش و می‌خونمش ولی چون احتمال می‌دم دوست نداشته که نذاشته آدرسش رو، منم نمی‌ذارم.

 

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 10:38 توسط آرش | موضوع: نوش‌خواری‌های جمعه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




شعر چهل و یک

 

 

 در انتهای شبی که نمی‌دانم کجاست

تنها صدای باقی مانده

طعم رفاقتِ دم‌کشیده‌ای است

در لابلای آهنگی قدیمی

آغشته می سازد

شیشه‌های عینکم

شوری دریا

پاپیون.

 

 

*   *   * 

 

شعر هفده

 

شتابان

قرار می‌گیرند

به نوبت

در گذری زرد

نعره می‌کشد

آرامش

به شرط چاقو.

 

 

دو شعر از کتاب چهل و هشت

از هدایت امینیان

 

 

 

 

 

پ.ن: بالاخره درآوردن و چیدن کتاب‌ها توی کتابخونه یه خاصیت‌هایی هم داره!

 

پ.ن۲: کامنت‌های پیک قبل رو هم همراهی کردم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 8:56 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

  پریشب برای این درمانگاهی که من توش هستم، شبِ نسبتاً شلوغی بود. هنوز داشتم با خانمی که برای هیپنوتیزم میاد پیشم آخرین صحبت‌ها رو می‌کردم که منشی درمانگاه اومد بالا (طبقهء بالا) که آقای دکتر بیایید لطفاً، یه بخیه‌ای داریم. توضیحاً عرض کنم که من شب‌های فرد اینجا دکتری می‌کنم (اینجا که میگم چون همین الان هم همون‌جا، یعنی اینجا هستم!) و عصرهای فرد هم هیپنوتراپی و چون ساعت هشت شده بود دیگه باید کلاهم رو عوض می‌کردم (این قضیه کلاه عوض کردن یه داستان مفصل داره که شاید یه زمانی گفتم براتون).
خلاصه، بعد از سوچور (همون بخیه است) کردنِ دست اون آقاهه که گرفته بود به نمی‌دونم کجای یه ماشین چاپ آمریکایی که خودش هم می‌گفت همه جاش گارد داره و همه جاش هم نوشته که دست تو اینجاش نکنید، سه چهار تا مریض تو خط مونده رو هم دیدیم و چون ناهار هم نخورده بودم، به علت خواب مانده بودن در ظهر همان روز، و از پیتزا و ساندویچ هم خَستیده بودم، یه دست چُلوک سفارش دادم، از اون لقمه‌هاش، تا جبران مافات کرده باشم. در این بین هم یه سری زدم به این تِر نت و در حین خوشحال شدن از استقبال گرم شما دوستان عزیز از لطیفهء پیک پیشین، متعجب هم شدم از کرَّتِ مراجعینِ آن. چهار دقیقه‌ام که تموم شد (تلفن اینجا چهار دقیقه‌ایه). چند تا مریض دیگه هم دیدم و بالاخره شام و ناهار هم رسید و جای شما خالی، دیگه بدون اینکه سعی کنم بزنمش به بدن، همون جور مثل قدیما خوردمش و روپوش و لباسم رو هم کثیف نکردم (باید یه بار از نزدیک ببینم اینایی که وقتی می‌خوان چیزی بخورند اون رو می‌زنند به بدن‌شون چطوری خودشون رو کثیف نمی‌کنند!).

 

 بگذریم،‌ این مقدمه‌چینی‌ها واسه اینجاش بود که بعد از شام یه مامان بابایی، یه دختر خانم ده ساله‌ای رو آوردند پیش من. دختر بانمکی بود. از اینایی که یه سلام یواشکی می‌کنند و سرشون رو می‌ندازند پایین و معلومه که به زور خودشون رو آروم و مؤدب مطابق دستور مامان یا بابا نگه داشته‌ند و زیرچشمی هم هوات رو دارند.
بهش می‌گم چی شده و می‌گه گوشواره‌م تو گوشم گیر کرده. نگاه که می‌کنم، می‌بینم اوووووووَه! گیرهء پشت گوشواره، همونی که میخ گوشواره میره توش (حالا تو بگو سوزنش)، کُمپلت رفته توی گوشتِ لالهء گوش راست این بچه. میگم چند وقته اینطوری شده؟ باباش میگه
یه پونزده روزی است فکر کنم، مامانش می‌گه شاید مال طلاش باشه آخه از مکه آوردن (!).

 

- ”اسمت چیه؟

- ”صبا

- می‌دونی من هر چی صبا می‌شناسم شیطون‌ند، تو هم شیطونی؟  دیگه خودشو نگه نمی‌داره و ریسه میره از خنده و در همون حال با سرش اشاره می‌کنه که آره، ولی بعدش میگه یه کمی ، می‌گم معلومه! و با هم می‌خندیم.
خب، راپورت (ارتباط) برقرار شده، حالا یه کمی جدی‌تر در حالی که هنوز لبخندم رو حفظ کردم می‌گم
من به این نتیجه رسیدم که عسل‌ها هم خیلی شیطون‌اند. این دفعه غش می‌کنه از خنده. می‌گم چی شد؟... اسم خواهرت عسله؟ با سر میگه نه، باباش میگه اسم دخترش رو گذاشته عسل (!) منم می‌خندم.

حالا بهش می‌گم پس دختر شجاعی هستی؟ یه کمی نگران میشه، ‌دختر باهوشیه. حرف رو عوض می‌کنم و میگم کلاس چهارمی؟ مامانش میگه چهارمش تموم شد یادم می‌افته که خیر سرم، تابستونه مثلاً!  میگم پس سال دیگه میری کلاس پنجم،‌ پس دیگه حسابی بزرگ شد. بعد از کمی بگو بخند بالاخره یه کم جدی میشم و بهش می‌گم که یه خرده پوست روی گیرهء گوشواره‌ت رو گرفته و من اول روش یه خرده اسپری می‌زنم تا بی‌حس بشه و بعد سعی می‌کنم از اون زیر درش بیارم، خب؟،  با نگرانی میگه درد که نداره؟ می‌گم بی‌حسش می‌کنم که دردت نیاد دیگه، تازه‌شم مثلاً نهایتاً به اندازهء یه وشگون گرفتن هم شاید دردت بیاد (هم‌زمان یه وشگون یواش از پاش می‌گیرم)، بهتر از اینه که اینطوری هی گوشِت درد بکنه، مگه نه؟ با سرش میگه آره.

 

وقتی نشسته تا به پشت گوشش اول اسپری و بعدش ژل لیدوکائین بزنم هی برمی‌گرده تا نگاه کنه. می‌گم اگه تونستی پشت گوشِت رو ببینی، کارای منو هم می‌تونی ببینی.“ هی باید بگم اون ور رو نگاه کن، شونه‌ت رو بیار پایین، ‌دردت که نمیاد؟ و از این حرف‌ها یه ذره که سِر میشه یواشکی یه ذره با سوزن انسولین، لیدوکائین هم زیر پوست گوشش تزریق می‌کنم. آمپول بیشتر از درد، ترس داره.

 

اولش می‌خواستم همون طوری سرپایی درش بیارم و تمومش کنم، ولی افتاد مشکل‌ها. در نمی‌اومد. گوشت اومده روی گیره رو گرفته بود و سوراخش کوچیک‌تر از اندازهء اون شده بود. بعدش هم از اون طرفش، یعنی از سمت روی گوشش وقتی اونو هول می‌دادم تا از این طرف بیاد بیرون درد می‌گرفت. این وسط‌ها اونم یه کمی آی و اوی می کرد و می‌ترسید. باباش می‌گفت صبا طرفدار مو.سویه، بعد بهش می‌گفت اینطوری می‌خواستی بری کَه.ریزک؟
خلاصه بهشون گفتم این باید پشت گوشش باز بشه و حالا که تا حدودی بی‌حسش هم کردم و تا اینجاش رو هم اومده بهتره همین امشب تمومش کنیم. که موافقت کردند. گفتند به خاطر همین ترسیدنش انقدر دیر کرده و تا الان نیومده دکتر. گفتم (تو دلم البته) حالا که یه دکتر خوش‌اخلاق (!) گیرت اومده، از دستش نده دختر!

خلاصه‌ش کنم بالاخره رو تختِ جراحی سرپایی خوابوندمش و یه کمی اون سوراخ پشت گوشش رو بازتر کردم و در نیومد و آخرش گیره رو همون توی گوشت که بود با پنس کوخِر، نگه داشتم و از اون طرف خود گوشواره میخیه رو که از مکه براش آورده بودند درآوردم تا بتونم گیرهه رو توی جاش بچرخونم و از طرف باریکترش بکشم بیرون. باباش که سر صبا رو نگه داشته بود در این بین حالش بد شد و یه خرده رفت بیرون گلاب ریخت به رومون که صداش می‌اومد. توضیح دادم برای صبا و مامانش که بعضی‌ها با دیدن رنگ خون و استشمام بوی خون به طور ناخواسته و فیزیولوژیک حال‌شون بد میشه و دست خودشون هم نیست (ربطی به شجاعت و ترس نداره، خب بعضی‌ها کلاً به درد گل‌فروشی می‌خورند و بعضی‌ها به درد قصابی دیگه!).

 

* * *

 

آره خلاصه، اینم از صباها و عسل‌های شیطون. ولی واقعاً من هر چی صبا (چه پسر و چه دختر) می‌شناسم، که البته تعداد کمی هستند، و هر چی عسل می‌شناسم، چه تو واقعیت و چه توی مَجاز (وبلاگ‌ها)، شیطون و باهوش و حاضر به جواب هستند،‌ چرا؟
گاهی فکر می‌کنم چرا یه زمانی به آدمایی که یه خرده پَپِه و ساده‌لوح بودند می‌گفتند
عبدا... ؟ یا دخترا به دختری که همچین یه خرده مخش شیش کار می‌کرد تا حدودی هم اُمل بود می‌گفتند منیژه ؟ با خودم می‌گم چرا پسرهایی که اسمشون با پ شروع میشه و من می‌شناسم، اغلب روابط عمومی بالایی دارند ولی... و یا دخترهایی که تو اسمشون حرف ژ داره، چرا همه‌ش تو زندگی شون به مشکل برمی‌خورند (نه اینکه دیگران نمی‌خوردند، ولی اینا یا بیشتر بزرگش می‌کنند یا به دیگران می‌گن یا مشکلات‌شون غیرعادی‌تره)؟
یا انگار کسایی که با حرف
م اسم‌شون شروع میشه آدمای مهربون‌تری هستند. یه وقتی، یه جایی، یه کسی می‌گفت مهدی‌ها خیلی شوهرهای خوبی‌اند و خیلی مهربون‌اند و خیلی زن‌شونو دوست دارند. چند تا رو هم اسم برد و من هم چند تا مهدی رو که می شناختم تو ذهنم چک کردم و تا حدودی به نظرم درست می‌گفت. همون‌طور که یکی دیگه هم می‌گفت آرش‌ها هم همه‌شون یه جوری هستند و هر جا که می‌رند بعد از یه مدتی به یک دلیلی به چشم میان، بخوان یا نخوان (اینطوریه؟).
آیا
هدایت‌ها، همه صورتی مثلثی دارند و زیاد فکر می‌کنند؟ آیا همهء امیدها نسبت به جنس مؤنث به شکلی افراطی یا تفریطی احساس تعلق یا دوری می‌کنند (جاذبه و دافعهء هم‌زمان)؟ آیا همهء آزیتاها صورتی گشاده دارند؟ و یا همهء مرجان‌ها، از رفتارهای خاله‌زنکیِ زن‌ها متنفرند و مدام تو گارد هستند؟ و یا آیا همهء کسانی که اسم‌شون با ک شروع میشه آدم‌هایی با پشتکار هستند؟
نمی‌دونم هنوز اینا برام کامل نشده. شما در این زمینه چه اطلاعاتی دارید؟ اینایی که گفتم رو شمام تأئید می‌کنید یا تکذیب؟ چی دارید تو دور و برتون؟ بریزید بیرون ببینم!

 

 

 

 

پ.ن1: یک شب ما رفتیم مثل بچهء آدم زودتر بخوابیم ساعت 5 یکی اومد بیدارمون کرد و دیگه خوابم نبرد، بنابراین نشستم اینا رو نوشتم. اگه چرت و پِیلا نوشتم خودتون می‌دونید باید چه کار کنید. مرسی!

 

پ.ن2: شما تا حالا شنیدین که کسی دماغش خواب بره؟ یعنی سوزن سوزن بشه‌ها!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 7:25 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 زن نصف‌شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست، پا شد تا ببینه کجا رفته. شوهرش رو در حالی که پیدا کرد که توی آشپزخانه نشسته بود و زل زده بود به دیوار روبروش و عمیقاً تو فکر بود و قطره اشکی هم از گونه‌ش سرازیر بود. یه لیوان چایی هم جلوش بود. زن در حالی‌ که وارد آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم، این موقع شب چرا اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش رو از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقت‌ها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگه رو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هاش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه...

شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم رفته مسافرت، ما رو توی اتاق تو غافلگیر کرد؟

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار همین دیروز بود!

مرد بغضش را فرو داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ شکاری‌ش رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندون تا آب خنک بخوری؟!

زن با لبخند گفت: آره عزیزم، اینم یادمه که یک ساعت بعدش رفتیم محضر و...!

مرد نتونست جلوی گریه‌ش رو بگیره و گفت: اگه رفته بودم زندان، امروز آزاد می‌شدم...  

 

فعلاً !

        

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 5:43 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




وقتی خوک‌ها به پرواز درمی‌آیند!

 احساسم بهم میگه که دیگه باید این جملهء مگه دکترا هم مریض میشن؟! رو فراموش کنم و کمی هم احساس خطر کنم. شاید هم علتش این مریض‌ها باشند که هر کدوم‌شون که با سرماخوردگی هم میان پیشم با یه لبخند الکی می‌پرسند دکتر از این آنفلونزای خوکی که نگرفتم؟ و منم با یه لبخند الکی‌تر می‌گم نه، انفلونزای خوکی کجا بود!
البته بعد از معاینه می‌گم به‌شون که این سرماخوردگیه یا گلودرد چرکیه، ولی اگه کسی علائم آنفلونزا داشته باشه، همین‌طوری نمیشه فهمید خوکیه یا از همون معمولی‌های هر سالهء خودمون و باید بره آزمایشگاه‌های مجهز.

 

حالا چه کوفتی هست این بی‌صاحاب‌مونده؟ آخه زشت نیست تو مملکت اسلامی مریضی خوک‌ها شایع بشه؟ اونم کی‌ها واردش کنند، حاجی‌ها و کَبلایی‌ها، از مکه و عتبات!
نه اینش زشت نیست البته، اونش زشته که ملمکت، انگار هیشکی رو موقع ورود چک نمی‌کنه (از این نظر البته)، هیچ قرنطینه‌ای هم نداریم، حتی داوطلبانه‌ش رو.  البته اولین مورد ابتلا که در ایران تأئید شد، نوجوانی بود ایرانی‌تبار مقیم آمریکا
که اواخر خردادماه به همراه خانواده‌ش وارد تهران شد که اون رو موقع ورود به کشور مورد معاینه و آزمایش قرار دادند که بعد از آزمایش، آلودگی این نوجوان ۱۶ ساله به ویروس H1N1 قطعی شد و درمان رو براش شروع کردند. اما هنوز چند هفته نگذشته بود که وزیر بهداشت از 23 نفر مبتلا به آنفلوانزای خوکی در ایران خبر داد.

 استفاده از دوربین‌های مادون قرمز در مبادی کشور می‌تواند افراد تب‌دار را نشان دهد.

جهت اطلاع دیپلمه‌های غیرتجربی عرض کنم که ویروس کلاً یک موجودیه که هنوز نمی‌دونند اونو بذارن جزو جانداران یا بی‌جانان! بنابراین فعلاً شما یه میکروارگانیزم نیمه‌جاندار حسابش بکن. این موجود تا بیرون از یک جاندار است، بی‌جانه و هیچ علائمی از حیات بروز نمی‌ده و همین‌طوری عین یه ذره گرد و غبارِ تن‌لش، یه گوشه میفته ولی اگه یه روز بره تو تن یه جاندار همچی شروع به فعالیت اونم از نوع تولید مثل می‌کنه که بیا ببین!

 

حالا چرا وقتی ویروس که می‌گن همه انقدر می‌ترسند؟
واسه اینکه در مورد اکثر اینها هیچی به‌شون کارگر نیست، چرا؟ چون اونها ژنوم خودشون رو (که از نوع
RNA هم هست) هی تغییر می‌دند، انگار هر روز شما رمز گاوصندوق‌ت رو عوض کنی، دیگه دسترسی بهش امکان‌پذیر نیست. از اون طرف خوشبختانه بیشترشون هم زیاد کشنده نیستند اونایی هم که اذیت‌کن بودند رو تا حالا برای بیشترشون یه واکسنی چیزی پیدا کرده‌ن، غیر از ویروس مستطاب سرماخوردگی و HIV و این خوکیه، H1N1 و البته چندین‌تای دیگه. البته یه داروهایی هم برای ویروس‌ها هست زیاد نگران نشید.

 

حالا چرا به این میگن خوکی یا به اون یکی می‌گن مرغی؟
خب معلومه، مگه خوک‌ها و مرغ‌ها دل ندارن؟ اونام دل‌شون می‌خواد پاییز که میشه یه کم آنفلونزا بگیرند خب! پس آنفلونزای خوکی، آنفلونزاییه که خوک‌ها تو خودشون می‌گیرند، آدم‌ها تو خودشون آنفلونزای انسانی می‌گیرند، مرغ‌ها هم تو خودشون آنفلونزای مرغی می‌گیرند، خب؟ آدم هم نمی‌تونه از خوک آنفلونزای خوکی بگیره، خب؟ حالا بدبختی از اونجایی شروع میشه که
اگه این خوک‌های مبتلا به آنفلوانزای خوکی، هم‌زمان به آنفلوانزای انسانی یا پرندگان هم مبتلا بِشند، این ویروس‌ها می‌تونند توی بدن خوک، دل بدن و قلوه بگیرند، یعنی همون ژن‌های خودشون رو  عوض کنند. و بدین‌ترتیب، نوع جدیدی از ویروس به ‌وجود میاد که ژن‌های هر دو نوع ویروس رو تو خودش داره. در نتیجه حالا آدم‌ها هم می‌تونند این آنفلونزای نوع جدید رو که حالا مخلوط شده رو از جنابِ خوک دریافت بدارند. البته نه با خوردن گوشت ایشون بلکه با مجالست و نشست و برخاست کردن با ایشون. در ضمن آنفلونزای خوکی برای خود خوک خطرناک نیست، همون طور که آنفلونزای انسانی برای انسان.

 خطر آنفلوآنزای خوکی!

حالا خطرش چیه؟

هیچی، غیر از اینکه ممکنه آدم یه خورده بمیره، بعدش خودش خودبه‌خود خوب میشه، مثل همهء بیماری‌های ویروسی باید دوره‌ش رو طی کنه. ولی رییس مركز مدیریت بیماری‌های واگیردار وزارت بهداشت، شایع‌ترین عارضه آنفلوآنزای خوكی را ذات‌الریه [ما بهش می‌گیم پنومونی] عنوان كرد و گفت: به این منظور موارد ذات‌الریه را در تمام بیمارستان‌های كشور بررسی می‌كنیم. از طرف دیگر مواردی كه به علت آنفلوآنزای خوكی جان خود را از دست داده‌اند بیشتر با تابلوی نارسایی شدید تنفسی و نارسایی كلیوی و شوك [این شوک تقریباً یعنی نارسایی جریان خون به هر علت و افت شدید و ناگهانی فشار خون] جان خود را از دست داده‌اند. همچنین اكثریت موارد شدید این بیماری در گروه‌های خاص از جمله افراد دارای بیماریهای زمینه‌ای [مثل دیابت و نارسایی کلیوی و...] بوده است.
فارسی‌ش یعنی ممکنه کسی که آنفلونزای خوکی می‌گیره مریضی‌ش انقدر شدید بشه که دچار تنگی‌نفس و تب شدیدی بشه که مجبور بشند تو بیمارستان بستری‌ش کنند و خدای نکرده چون آنتی‌بیوتیک‌ها روی ویروس‌ها جواب نمی‌دهند،... نه، خدا نکنه، داروش هست، البته دکتر لنکرانی گفته داریم، وا... و اعلم.

چهار تا داروی ضد ویروس مختلف وجود داره كه براى استفاده در ایالات متحده براى معالجه آنفلوانزا پروانه‌دار هستند (به قول معروف FDA Approve هستند) : آمانتادین(Amantadine) ، ریمانتادین (Rimantadin)، اوسِل‌تامیویر (Oseltamivir) و زانامیویر (Zanamivir).
تا زمانیکه ویروس ها به این چهار دارو حساس بودند، می‌شد از هر چهار دارو استفاده کرد، اما ویروس‌هاى آنفلوانزاى خوکی‌ای که جدیداً از  انسان‌ها جدا كرده‌اند، به آمانتادین و ریمانتادین مقاوم بودند. حالا اداره سلامت امریکا،
CDC ، استفاده از اوسِل‌تامیویر

زانامیویر رو برای درمان و یا پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی پیشنهاد کرده. بر اساس اعلام CDC، دو داروی Tamiflu (همون نام تجاری اُسل‌تامیویر) و Relenza كه داروهای رایج برای مقابله با آنفلوانزا هستند، برای مقابله با تمام گونه‌های كنونی آنفلوانزای خوكی نیز مؤثرند.

دكتر لنكرانی، وزیر بهداشت هم با اشاره به وجود مقادیر كافی داروی مورد نیاز آنفلوانزای نوع آ (H1N1) اُسلتامیویر (تامیفلو) در کشور گفت: برخی از كشورها از این داروها برای پیشگیری از این بیماری استفاده كرده‌اند و هم‌اكنون با بحران مقاومت به دارو مواجه شده‌اند، از این رو تاكید ما بر مصرف دارو تحت پروتكل درمانی است، البته داروی رده سومی به نام (رلنزا) هم به مقادیر مورد نیاز سفارش داده‌ شده است.

 !

واکسن هم داره؟

واكسن‌های مختلفی در دسترس است كه خوك‌ها را در مقابل آنفلوانزاى خوکی ایمن می‌کند .اما در حال حاضر هنوز هیچ واكسنی كه بتواند برای انسانها در مقابل آنفلوآنزای خوکی ایمنی ایجاد کند در دسترس نیست، اگرچه بعضی‌ها (مثل کُره، مثلاً) یه حرف‌هایی زده‌اند.

 واكسن آنفلوانزاى فصلى مطمئناً به ایمنی و پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی نوع H۱N۱  کمک نخواهد کرد. مقامات سازمان جهانی بهداشت در این زمینه گفته‌اند که احتمالاً ۴ تا ۶ ماه طول می‌کشد تا اولین واکسن برای مبارزه با این ویروس عرضه شود.

با این حال من فکر می‌کنم، ‌امسال تزریق واکسن آنفلونزای معمولی (نوع A انسانی) از این جهت مفید باشه که اولاً هم‌زمان دچار هر دو نوع آنفلونزای انسانی و خوکی نشیم و ثانیاً اگه علی‌رغم تزریق واکسن آنفلونزا باز هم دچار شدیم، می‌فهمیم که به احتمال قوی مبتلا به نوع خوکی‌ش شدیم و زودتر در پی اقداماتِ تشخیصی و درمانی خواهیم رفت.


تشخیص‌ش چه جوریه؟

 نشانه‌هاى قابل‌انتظار آنفولانزاى خوكی در انسان‌ها عین علائم آنفلوانزاى فصلى انسانیه: حملهء ناگهانى تب، بی‌حالی، احساس خستگی و کوفتگی، در خود فرورفتن (کِسلی)، بى‌اشتهایى و سرفه كردن. همینطور دیده شده که تعدادی از افراد آلوده به آنفولانزاى خوكی دچار سردرد، سرماخوردگی، گلودرد، درد مفاصل، عطسه‌، احساس سرما و لرز، ناراحتی تنفسی، سرخ شدن یا التهاب و آبریزش از بینی هم می‌شوند. در مواردی (گلاب بریزم به روتون) تهوع و استفراغ و اسهال هم گزارش شده. اسهال همزمان با تهوع در آنفلوانزای خوکی شدیدتر از انواع دیگر است.

 

باتوجه به شباهت علائم بالینی به آنفلوانزای معمولی، تشخیص قطعی آنفلوانزای خوکی به‌سادگی ممکن نیست و فقط با انجام تست‌های آزمایشگاهی خاص می‌توان تشخیص قطعی داد. براى تشخیص دادن یك آلودگى، عموماً به نمونه تنفسى احتیاج است. نمونه‌ها باید در ۴ تا ۵ روز اول بیمارى جمع بشوند.

 

چه کار کنیم تا بتوانیم به خوبی یک آنفلونزای خوکی بگیریم؟
آنفلوآنزای خوکی از دهان و بینی منتقل می‌شه و یک بیماری تنفسی است، با این وجود دانشمندان هنوز نفهمیده‌اند که گونهء تازه
H1N1  که در مکزیک پیدا شد، چه جوری به انسان منتقل شد. (احتمالاً توسط خوک سبز مکزیکی!)

 ویروس‌هاى آنفلوانزای خوکی می‌تونند به طور مستقیم از خوك‌ها به انسان‌ها سرایت کنند که خوشبختانه ما تو ایران این موردش رو یا نداریم یا خیلی کم داریم.
 
اونی که مهمه  انتقال انسان به انسانه که به همون طریق آنفلوانزاى فصلى انسان‌ها اتفاق می‌افتد و انتقال انسان به انسان اساساً رو در رو و به وسیلهء عطسه یا سرفه كردنِ آدم‌های آلوده به ویروس تو صورت آدم‌های هنوز سالم اتفاق می‌افتد .
شما می‌تونید با دست زدن به چیزهایی که با ویروس انفلوانزای خوکی آلوده است و سپس زدن همان دست (دقت کنید، همان دست) به دهان‌تان آلوده شوید. (برای موفق شدن در این راه باید حتماً از قبل تمرین داشته باشید، که حتماً دارید.)
روبوسی بهداشتی
البته محققان که هنوز اطلاعات کاملی را از نحوه انتقال ویروس آنفلوآنزای خوکی به دست نیاورده‌اند، معتقدند که اگر با کسی در تماس هستید که سرماخوردگی دارد، با او دست ندهید و روبوسی نکنید. ویروس آنفلوآنزا در اماکن عمومی وجود دارد و تماس با سطوحی مانند دستگیره اتوبوس و صفحه کلید کامپیوتر به راحتی شما را آلوده می‌کند. اگر دستان خود را به دستگیره در یا اتوبوس زده‌اید، آن را به دهان و بینی خود نزنید (ولی شما گوش نکنید).
 
دانشمندان هنوز نمی‌دانند كه ویروس این بیماری در صورت تماس زیاد و طولانی مدت از بیمار به افراد سالم انتقال می‌یابد یا اینكه حتی كوچكترین تماس می‌تواند باعث انتقال ویروس شود. ویروس‌های آنفلوآنزا کلاً می‌توانند تا چندین ساعت روی سطوح باقی بمانند و از دست و صورت بیماران منتقل شوند. طریقهء شیوع این بیماری به هر صورت که باشد نتیجه این است که در حال حاضر بسیاری از کشورهای دنیا را در بر گرفته و انتظار می رود که تمامی کشورها را هم در بر بگیرد.

 بر اساس اعلام مركز پیشگیری از بیماری های واگیر ایالات متحده امریکا، آنفلوانزای خوكی از راه مواد غذایی منتقل نمی‌شود.

با این حال بهتره غذاهای سرد در خارج از منزل مصرف نکنید (مثل ساندویچ‌های سرد) چون که احتمال اینکه جناب ساندویچ‌میکر آنفلوانزای خوکی گرفته باشه و خودش هنوز خبر نداشته باشه وجود داره و از اون بیشتر این احتمال وجود داره که ایشون روی ساندویچ شما یه عطسه یا سرفه‌ای فرموده باشند محض چاشنی غذا، حالا البته باز هم می‌تونید باز هم به حرف همون مرکز پیشگیری فلان امریکا گوش بدید، خودتون می‌دونید. ویروس آنفلوآنزای خوکی در برابر حرارت ناپایدار است و در دمای 70 درجه سانتی‌گراد از بین می‌رود.

در ضمن چون بیشتر موارد این مریضی فعلاً داره به وسیلهء حجاج وارد میشه و باتوجه به اینکه ممکنه تا یک هفته هم نهفته باشه، اگه خواستید برید حاجی‌دیدن ، بهتره تا یک هفته صبر کنید.

بهترین زمان برای تزریق واکسن آنفلوانزا (همون انسانی‌ش)، قبل از شیوع اون هست یعنی حدودای اواسط شهریور اون موقع‌ها.

 

 خوکی که پا در کفش گاو می‌کند

خلاصه‌ش اینکه وقتی میرسید به اداره یا مدرسه یا دانشگاه یا هر محل کار دیگه‌تون (!) اول دست‌هاتون رو به دقت با آب و صابون بشویید، و همین‌طور بالعکس (یعنی وقتی از اون‌جاها برمی‌گردید خونه!). علائمی رو که گفته شد رو جدی بگیرید (یادم میاد این جدی بگیریدها رو تو طالع سال گاو خاک هم برای امسال گفته بودم). بیرون هم که هستید به هیچی دست نزنید. مخصوصاً سطوح صاف. به صورت خودتون هم دست نزنید، دستهای خودتون  رو از غشاهای مخاطی ( چشم- دهان - بینی ) دور نگه دارید چون ویروس از این راه ها وارد بدن می‌شه. سرفه و عطسه هم خواستید بکنید یا تو دستمال یه بار مصرف بفرمایید و بندازیدش دور یا توی آرنج بسته‌تون (نه تو دست‌تون).

اگر هم یه وقت خدای نکرده مبتلا شدید در خانه بمانید و استراحت کنید (راه نیفتید سهم بقیه رو هم بدید). مایعات فراوون بخورید، خودتون رو گرم نگه دارید و داروهای تجویزشده توسط پزشک‌تون رو میل کنید، هوای خونه رو مرطوب نگه دارید. به خانم‌های حامله نزدیک هم نشوید (خطر نقص بچه).


همچنین اگر کودکی به آنفلوانزا مبتلا شد باید در منزل بماند و مراقبت‌هایی مثل ابتلا به سایر آنفلوانزاها برای او صورت بگیرد. باید مقدار زیادی مایعات بنوشند و در استراحت کامل به سر ببرند. با دستور پزشک داروهایی نیز باید مصرف کنند. البته مصرف آنتی‌ویروس‌ها برای کودکان تنها در صورتی مؤثر خواهد بود که فقط 48 ساعت از شروع علایم اولیه بیماری گذشته باشد. از آنجایی که آنتی‌ویروس‌ها دارای عوارض جانبی نیز هستند فقط در صورت تجویز پزشک باید به کودکان داده شوند.

 پاییز امسال از لحاظ آنفلوآنزای خوكی بسیار هولناك خواهد بود.

 

در حال حاضر بعد از مکزیکو سیتی‌ ملبورن به  “پایتخت آنفلوآنزای خوکی جهان”  بدل شده است.

 

در مورد استفاده از ماسک برای پیشگیری از ابتلا و جلوگیری از شیوع این بیماری ‌مركز كنترل و پیشگیری امراض آمریكا معتقد است شواهد علمی كافی وجود نداره كه تأیید بكنه كه ماسك واقعاً در خارج از تأسیسات مراقبت‌های بهداشتی كاربرد داره.

با این حال برای دیدن مدل‌های متنوع ماسک‌های ما از طبقهء پایین دیدن بفرمایید (یعنی برید به ادامهء مطلب)

 

          ماسک‌فروشی

 

خسته نباشید

 

 

پ.ن: این هم سایت اختصاصی اآنفلوآنزای خوکی (فارسی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 8:16 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 یکی می‌گفت خاله‌م داره میاد

گفتم همون خاله باحاله؟ اسمش چیه؟

هاله

خالَ‌م داره؟

آره، چطو مگه؟

فک کن... خاله هاله، همون خاله باخاله،‌ همون خاله باحاله...!“

(چشمای شمام داره می‌چرخه؟)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 15:46 توسط آرش | موضوع: متفرقه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 از متن یک کیـفرخواسـت (خودتون سرچ کنید): این شیوهء برانـدازی به گونه‌ای طراحی شده است كه با تمسّـك به روش‌های به اصطلاح مَدنی و طی مدّت زمان طولانی بدون آنكه در بین مردم و نظامهای سیـاسـی كشور‌های هدف، حساسیتی جدّی ایجاد كند یكی پس از دیگری مراحل كـودتـای مخمـلی را به صورت خزنده و آرام پشت سر گذاشته و معمولاً نظامهای سیـاسـی زمانی به خود می‌آیند كه كـودتـای مخمـلی به مرحله پایانی خود رسیده و احتمال موفقیت آن بسیار افزایش یافته است. داشتم فکر می‌کردم یعنی می‌تونه حتی مثلاً پونزده سال هم طول بکشه؟...

 

ولی بالاخره نفهمیدیم این موجودِ مخمـلی، انقـلـاب است یا كـودتـا؟ سر مرز گرجسـتان به ایران عوضش کردند؟ اون‌جا انقـلـاب بود به اینجا که رسید كـودتـا شد؟ تا جایی که یادم میاد استاد تاریخ‌مون می‌گفت یکی‌ش از پایین به بالاست و اون یکی از بالا به پایین.

 

با این همه اطلاعـاتی که از اون ور داده، این جـاسـوسِ بـازداشـت‌شده، انگار بیشتر جـاسـوس ما بوده تا جـاسـوس اون‌ها! ظاهراً بیشتر، از اون‌ها به ما اطلاعات رسانده تا از ما به اون‌ها!

 

ولی اینو فهمیدیم که نام‌هایی چون دمـوکراسـی، آزادی و حقـوق بشـر، نام‌های زیبایی هستند.

 

و خوب شد که بالاخره فهمیدیم بزرگ‌ترین دشمن ما نه آمریـکا، بلکه مجمع‌الجزایر هلـند است (این هلـندی‌های نابکار این كـودتـا یا انقـلـاب مخمـلی ‌شون رو از همون زمانی شروع کرده بودند که درس پترُس رو، که انگشت کرده بود تو سوراخ سد، گذاشتند تو کتاب‌های درسی‌مون.)

 

و بالاخره فهمیدیم که هیچ جایی مطمئن‌تر از منزل برای پنهان کردن (؟) اسناد جعـلی وجود ندارد.

 

در ادامهء بزن بزن بین یـونی‌ها و یَـتی‌ها و داور وسط یکی می‌گفت گَهی زین به پشت و گهی پشتِ زین ولی دیدم این هر دو زین‌اند و پشت هم... . یادم نمیاد در تاریخ ایران پشتِ زین بوده باشیم.

 

میگه ”در تصاویر و فیلم‌های ارسال شده، چهر‌ه‌های آشـوب‌زده و بحـرانـی از كشـور ارائه شده و بینندگان تصور می‌كنند آشوبگران، مردم ایران هستند كه در اعتراض به نتایج انتخابات به خیابان‌ها آمده‌اند.
من همین‌جا از بیننده بودن، آشـوبـگر بودن و مردم ایران بودن و معـترض بودن و هر چیز دیگه‌ای بودن اعلام برائت می‌کنم، کلاً (گفته باشم).

 

            گالیله بعد از اعترافاتش در دادگاه

 

 

پ.ن کاملاً بی‌ربط: نمی‌دونم چرا یاد بامشاد عزیزم افتادم که می‌گفت: "بی‌وفایی... بی‌وفایی... دل من، از غصه داغون شده‌ه‌ه‌ه..."

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 14:10 توسط آرش | موضوع: |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 امیدوارم با آدم‌هایی آشنا بشی که زاویه دید متفاوتی دارند.

 

 

بنجامین باتن

فیلم‌سینمایی زندگی عجیب بنجامین باتن

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 12:19 توسط آرش | موضوع: گزین‌گویه‌ها |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 پریروز رفته بودم مبل‌هایی رو که سفارش داده بودم تحویل بگیرم. تا رفت از انبار بیاره، گفتم بذار یه دوری هم بزنم و میزی چیزی هم ببینم. آقا رفتیم تو یه مغازه‌ای، پر از انواع مجسمهء فیل، پایهء میز، فیل، آباژور، فیل، گلدون فیل، کلهء فیل رو دیوار، خلاصه انگار فیل‌ها با این مغازه‌هه قرارداد داشتند. البته چیزهای دیگه هم داشت‌ها، مثلاً اسب و کرگدن و اینا ولی فیل‌هاش بیشتر بود و برا من هم جالب بود. یه میز داشت که پایه‌اش یه بچه‌فیل خاکستری خندون بود که به پشت خوابیده و چهار دست و پاش هوا بود و شیشه‌ء میزش رو پاهاش بود، خیلی باحال بود، ولی به کانفیگوریشنِ خونهء من نمی‌خورد، حیف.

رفتم مبل‌ها رو تحویل بگیرم، خط دوختِ پشتیِ یکی‌ش وسط نبود که قبولش نکردم، برد و عوضش کرد. یه نقطهء دو میلی‌سِکندی هم از پوستهء چرمی‌ش کنده شده بود که اصلاً برش نداشتم. اونو آورد با اونی که تو فروشگاه داشت عوض کنه، اونم ناخن‌ناخنی شده بود. گفتم یکی دیگه می‌سازی فردا با هزینهء خودت برام می‌فرستی. خودت هم همین جوری که من چک کردم، چک می‌کنی، اگه ایرادی داشته باشه با همون وانت برش می‌گردونم. گفت باشه.

 

دو ساعت بعد سه تا مبل تکی‌ها رو آوردم خونه، از شصتاد جام عرق می‌ریخت شرشر، سی تومن هم کرایهء حمل دادم با هف‌الهش تومن بیاره تا طبقهء سوم. اومدم بالا زیر شیر دستشویی یه دوش سرپایی گرفتم و دوباره رفتم بیرون تا گوشی تلفنم رو که داده بودم شماره‌گیرش رو درست کنند بگیرم (برق‌آلود شده بود) که دیر رسیدم و جا تر بود. همون جاها یه جیگرکی دیدم، گفتم آقا خوئَک داری؟ گفت آره و سه چار تا سیخ سفارش دادم واسه ضعف دل، جاتون خالی ریحون خوشگلی هم باهاش بود. خواستم به روش بعضی‌ها بزنمش به بدن، ولی دیدم هر چی به بدن می‌زنم طعم و مزه‌ش رو احساس نمی‌کنم، آخرش به همون شیوهء خودم از راه دهن خوردم‌شون.

 

برگشتم خونه پلاستیک روی یکی از مبل‌ها رو درآوردم نشستم روش و کمی فیلم سینمایی شبکهء پنج رو نگاه کردم، اومدم بلند شم، چِرَق! زیر زانوم یه چیزی توی مبل شکست!
آقا خون می‌زدی، کاردم... همون دیگه،‌حالا هر چی. اعصابم خط رو خط شد اساسی. گفتم این ناکثِ نالوطی، وقتی اون مبله رو که خط دوختش وسط نبود رو برد پایین و یکی دیگه آورد، همین قراضه رو آورده. گفتم من می‌دونم شماها!

بالاخره شب گرفتم خوابیدم و امروز ساعت ده زنگ زدم، نمی‌دونم پادوشون بود کی بود، گفت ساعت یازده میان! ساعت یازده و نیم زنگ زدم و گفتم کاناپه‌هه چی شد؟ میگه ساعت چهار و نیم پنج حاضر میشه. جریان مبل تکیه رو گفتم، میگه آقا خود بخود که نمی‌شکنه، گفتم نه خودبخود که نشکست، من رفتم از روی یه صندلی بلند، سه مرتبه جفت پا پریدم روی لبه‌ش تا بالاخره موفق شدم بشکنمش، حالا هم چون گارانتی داره شما باید بیایید ببرید عوضش کنین! (دیوانه!) خلاصه به یکی دیگه گفت و اون یکی که عاقل‌تر بود گفت بگو با همون وانتی که کاناپه رو میاره بفرستش بیاد.

امروز عصری بعد از ایکه پرده‌ها رو منصوب کردیم و شدیم پرده‌دار خانهء خودمان، دوباره به مُبلیه زنگ فرمودیم، گفت برای ساعت شیش اینا حاضر میشه، گفتم پس بذارش برا فردا چون من از هفت دیگه نیستم (امشب کشیکم).

 

                        *********

 

آدم وقتی مطلب نداره، وقایع اتفاقیه چاپ می‌کنه دیگه. شما به ما ببخشید بزرگی خودتون رو.

 

راستی در مورد اون خانمهء پیک قبلی، عرض کنم خدمت بعضِ دوستان که اولاً اینطوری نیست که من هر کی رو تو خیابون ببینم (حالا خوشم بیاد یا نیاد) زود بدوئم برم باهاش سر صحبتُ وا بکنم. اینم به خاطر یه حس خاصی بود. دوم اینکه من تا آخرش هم و حتی همین الان هم به خاطر مماخ محترم اوشون تو شش و بش بودم، واِلاّ که بالاخره... آره! ثالثاً هم من انتظار نداشتم اون بیاد دنبالم، می‌خواستم ببینم آیا قرار است که ما با هم آشنا بشیم یا نه، و بدین منظور یه قراری با موکل اون زمان گذاشتم که اگه قراره، باید سه بار تکرار بشه این اتفاق. (می‌خواستم ترنس لاجیک رو هم گفته باشم).


در مورد حضرت فیل هم این مختصر رو اشاره کنم که هر انسانی در هالهء خودش یک جسم نباتی (گیاه) و یک جسم حیوانی دارد که طبق آخرین اخبار واصله علی‌الحساب جسم حیوانی بنده فیل است. (لطفاً در این مورد زیاد سئوال نفرمایید، تو مود این چیزها نیستم فعلاً). تازه‌شم از اصطلاح
فیل‌فروشی هم کلی منبسط ‌الخاطر شدیم، مرسی روانی‌جان، هر دفعه کلی می‌خندیدم (سابق بر این من یه موش‌فروشی سراغ داشتم نزد یه کوچولویی، این به خاطر اون بود.)

 

در ضمن ما هِی هات می‌شیم هی کُلد می‌شیم، آخرشم سرما می‌خوریم، من می‌دونم.

 

تازه‌تَرش هم این که با خبر شدیم یَک فیل‌فروشی توپ هم یه جایی موجود است که به زودی به آنجا سرمون رو خواهیم زد.

 

و بالاخره این که من متوجه شدم هر کسی به یکی از اجزای صورت بیشتر حساس است و در ارزیابی زیبایی اونو بیشتر مورد توجه قرار میده. برا من چشم (که باید دُرشت‌هاش رو سوا کنم)، عضو مورد نظره، شما چطور؟ (احتمالاً اولین ایرادی که از قیافهء کسی می‌گیرید اون عضو است).

 

آخیش! اینم از پنجشنبه‌مون.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 21:50 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 یک مدتیه همه جا فیل می‌بینم. کلهء فیل روی دیوار، مجسمه‌های کوچیکش، بزرگش، چوبی، شاخی، عاجی... حتی برام دو تا کوچیکش رو هدیه آوردند.

یه مغازه بود تو ویترین‌ش فیل داشت. تو مغازه‌ش سر فیل داشت. از بیرون توی مغازه دیده می شد. یه دختر خانم جذاب اون تو بود. زیاد توجه نکردم. رفتم تو قیمت فیل‌ها رو بپرسم. خانمه داشته قیمت چیزهایی رو که خریده بود حساب می‌کرد و می پرداخت. صداش خوب بود و گیرا.

فیل‌ها رو قیمت کردم. به خانمه نگاه کردم. زیبا بود، با یه عیبِ شاید کوچولو. 

اومدم بیرون. کمی بعد از من اونم اومد بیرون، کارش تموم شده بود. من جلوی یه مغازهء دیگه بودم. دوباره نگاش کردم، حواسش به من نبود. خوش‌تیپ بود. مانتوی کتان آبی تیره و شال سفید و شلوار سفید. قدش بلند بود.

من رفتم سی خودم و اونم سی خودش.

فکرم مشغولش بود. روی بینی‌ش یه گودی بود، یه فرورفتگی، می‌تونست خرابکاری جراح بینی‌ش باشه، ممکن هم بود بینی سیفلیسی باشه. من اما احتمال اولی رو بیشتر می‌دیدم. با این حال درگیرش بودم.

دقایقی بعدتر که هنوز توی پاساژ بودم به خودم می‌گفتم اگه دوباره ببینی‌ش، میری باهاش حرف بزنی؟ نمی‌دونستم آره یا نه. یه بار می‌گفتم شانسی بود که در زد و رفت، یه بار می‌گفتم نه فایده نداشت. جالب بود که اتفاقی نیفتاده بود ولی من هنوز نمی‌دونستم اگه می‌شد چی می‌شد، در واقع نظرم چی بود نسبت به او.

داشتم از در پاساژ بیرون می‌اومدم کنار خودم دیدمش، کمی جلوتر. این دفعه با دقت بیشتری نگاش کردم. شاید متوجه سنگینی نگاهم شد، ولی به روی خودش نیاورد. توی یک مسیر بودیم. جلوی یه مغازه ایستاد...

من کمی تردید کردم، ولی به راهم ادامه دادم. جلوتر وارد یه کتاب‌فروشی شدم. گفتم اگه اومد، آره اگه نیومد، نه. اگه سه دفعه بشه، حتماً فیل‌ها برام یه پیغامی داشته‌ن.

 

******

 

شب که برمی‌گشتم فکر می‌کردم خوبه که بی‌دغدغهء این که کسی تو خونه منتظرم باشه با خیال راحت دارم برمی‌گردم خونه. بعد فکر کردم خب، اگه کسی بود احتمالاً همراهم بودم نه توی خونه. اون وقت فکر کردم آیا بازم همین‌طور فارغ‌البال بودم یا نه؟

 

هنوز درگیرش بودم، ولی فکر کردم شاید همون بهتر که این دو، سه نشد. 

 

پ.ن: به این می‌گویند منطق خلسهیا Trance Logic

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 12:36 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




ادامه از قبل

 

ادیسه‌ای‌ها :

 

 طبق معمول، اکثریت هر جامعه‌ای شامل کسانی است که در حد وسط قرار دارند، یا از دو سر طیف، بخش‌هایی را برداشته‌اند. آمار می‌گوید 48٪ افراد در این گروه هستند که آیتم‌هایی را از دو گروه دیگر دارا هستند، یعنی اُدیسه‌ای‌ها.
اگر شما در حدود 85 الی 90 درصد (یا حتی بیشتر) از ویژگی‌های هر کدام از دو گروه گفته شده، یعنی دیونوزیَن‌ها و آپولونین‌ها را دارا باشید، می‌توانید بگویید که شما یک آپولونی و یا دیونوسی هستید، اما اغلب ما در مواردی، مثلاً طرز فکر و حافظه و تجزیه‌و‌تحلیل مسائل ممکن است از روش یک گروه استفاده کنیم ولی مثلاً از لحاظ احساس مسئولیت کردن، مدلِ گروه دیگر باشیم.
ظاهراً هم شاید چندان جالب به نظر نرسد که کسی کاملاً
قلب‌مَدار (دیونوزین) یا کاملاً عقل‌مدار (آپولونین) باشد. بنابراین همانطور که در جامعه و محیط اطراف خود هم مشاهده می‌کنیم، مردم اکثراً (در واقع حدود نیمی از جامعه) تلفیقی از دو تیپ آپولونی و دیونوسی هستند.
البته اینطور نیست که ادیسه‌ای‌ها در یک مورد خاص، به طور مثال تصمیم گرفتن، گاهی به شیوهء آپولونی‌ها عمل کنند و گاهی به شیوهء دیونوسی‌ها، بلکه در غالب موارد حتی یک ادیسه‌ای هم در یک آیتم خاص معمولاً از یک شیوه، حالا آپولونی یا دیونوسی، استفاده می‌کند، اگر چه در بعضی موارد هم ممکن است بین دو سر طیف در نوسان باشد، مثلاً گاهی همین طوری به مردم اعتماد می‌کند و گاهی هم به راحتی اعتماد نمی‌کند.

 

 

. ادیسه‌ای‌ها زیاد می‌گویند بستگی دارد.

. حس مسئولیت‌پذیری اینها کلاً در حد متوسط است.

. هر مدالیتی‌ای ممکن است در اینها غالب باشد.

. رَوند پردازش مسائل نیز در اینها هم عملیاتی و اجرایی است و هم تجسمی و با تصور کردن موضوع.

. اینها لزومی به نوشتن همه‌ چیز نمی‌بینند. همین قدر که یادداشتی بردارند برای یادآوری رئوس مسائل، برای ایشان کافی است.

. در یادگیری مطالب جدید سعی می‌کنند خودشان را با آن تطبیق بدهند.

. به بعضی اعتماد می‌کنند، ‌به بعضی نه. گاهی برای این کار دلیلی ندارند‌، گاهی هم دلیلی پیدا می‌کنند.

. بعضی را کنترل می‌کنند و به بعضی هم کنترل خود را می‌دهند.

. اُرینتیشنِ (جهت‌گیری زمانی‌) اینها تعادلی از حال و گذشته و آینده است.

. گاهی نقادانه با پذیرش مطلبی برخورد می‌کنند و گاهی هم به راحتی می‌پذیرند. یا بخشی را به سادگی می‌پذیرند و بخشی را مورد سئوال و نقد قرار می‌دهند.

. در روابط خود تعادلی از اعتماد و کنترل را برقرار می‌کنند.

 

نمونهء تیپیک ادیسه‌ای‌ها را احتمالاً در اطراف خود می‌توانید ببینید (اگر خود شما نباشید).
نکاتی را هم باید در ادامه برای تکمیل مطلب اضافه کنم. ادیسه‌ای‌ها با این که از هر دو تیپ قبلی گَرته‌ای برداشته‌اند اما اگر از آیتم‌های هر کدام از آن دو که دارا می‌باشند درصد بگیرند می‌توانند بگویند که یک ادیسه‌ای متمایل به آپولونی هستند یا یک ادیسه‌ای متمایل به دیونوسی.

دیگر این که به نظر می‌رسد با این که این سه تیپ شخصیتی را ذاتی یا به عبارتی مادرزاد دانسته‌اند ولی احتمالاً تحت تأثیر محیط و تربیت امکانِ تعدیل و تغییر هم در آن باشد.

برای اینکه رفتار خود را در هر مورد بررسی کنید تا ببینید جزو کدام دسته هستید به گذشته‌های دور مراجعه نکنید. بیشتر مردم در کودکی و نوجوانی رفتاری متمایل به دیونوسی‌ها دارند، چون در این سنین طبیعتاً افراد بیشتر بر پایهء دل و احساس خود عمل می‌کنند. ببینید حالا چگونه‌اید.

همانطور که احتمالاً همان ابتدای این مطلب متوجه شده‌اید، (که اگر شده‌اید ذهنیتی آپولونی دارید) مجموع  درصدهای گفته شدهء این سه گروه صد در صد نمی‌شود. این درصدها درواقع درصدهای میزان هیپنوتیزم‌پذیری افراد در یک جامعه است. بدین ترتیب که معمولاً در یک جامعه 7٪ بسیار خوب و عالی قابلیت هیپنوتیزم شدن دارند و 20٪ هم استعداد بسیار کمی برای هیپنوتیزم شدن دارند (خیلی سخت به مراحل عمیق هیپنوز می‌رسند). در این میان حدود نیمی از مردم (48٪) هم متوسط‌ الحال هستند.
اما بقیه؟ 20٪ هر جامعه‌ای را افراد مبتلا بیماری‌های روانپزشکی تشکیل می‌دهند، شامل عقب‌ماندگان ذهنی، اسکیزوفرن‌ها، بیماران پارانوئید، بیماران وسواسی-اجباری شدید و مبتلایان به انواع اختلال شخصیتی (ضداجتماع، مرزی و...)
در نهایت 5٪ مردم هم به هیچ وجه مِن الوجوه هیپنوتیزم نمی‌شوند، دلیلش هم معلوم نیست. (اگرچه این درصد را تا یک درصد هم پایین آورده‌اند). این 5٪ هم از نظر تیپ شخصیتی هر کدام از آن سه گروه می‌توانند باشند.

 

ذهن نقاد آپولونی بلافاصله هر چیزی را نقد و بررسی موشکافانه قرار می‌دهد. اگر شما بعداً می نشینید و کاری را که انجام داده‌اید بررسی می‌کنید یا به آن فکر می‌کنید، این شیوه آپولونی نیست، اگر چه یک آپولونی هم در همان لحظه و هم بعداً رفتار و اعمالش را نقد می‌کند.

شاید با یک مثال بهتر بتوانم به رساندن مطلب کمک کنم و شما بهتر بتوانید این تیپ‌ها را از هم تمییز بدهید. فرض کنید شما در یک مجلس مهمانی هستید (مثلاً عروسی) و به رقص آدم‌ها دقیق شده‌اید. حدس می‌زنید یک آپولونی چگونه می رقصد؟ یک دیونوسی چطور؟ و یک ادیسه‌ای؟

آپولونی یا یک کاری را نمی‌کند یا باید درست و حسابی آن را انجام دهد، پس اگر قرار باشد در مجلسی برقصد باید رقص را یاد بگیرد، بنابراین اگر کسی دارد از روی اسلوب و روش می‌رقصد و احتمالاً قشنگ هم می‌رقصد، می‌توانید 80 تا 90 درصد برای او آپولون را محسوب کنید، او اگر رقص تک‌نفره انجام ندهد، معمولاً با هم‌رقص خود تماسی هم ندارد یا خیلی کم و فقط در مواقعی که رقص ایجاب می‌کند تماس دارد و حواسش به ریتم و ملودی آهنگ هم جمع است و خودش را با آن تطبیق می‌دهد.
دیونوزین اما، برای خودش آن وسط تکان تکان می‌خورد و احتمالاً شلنگ‌تخته می‌اندازد. مدام دست یکی را می‌گیرد و وسط می‌کشد، سعی دارد با دیگری برقصد و احتمالاً مدل تانگو و والس او را تا حدودی در آغوش داشته باشد. ریتم رقص او هم (اگر بشود نام آن حرکات را رقص گذاشت) با ریتم موزیک هماهنگ نیست.
ادیسه‌ای هم که بین این دو است. انگار یک چیزهایی بلد است، ولی یک جاهایی هم قاطی می‌کند، یا ناگهان وسط آهنگ، رها می‌کند و می‌آید کنار، یا اصلاً از اول مردد است بیاید وسط یا نه، مبادا خراب کند و آبرویش برود، ولی به اصرار دیگران بالاخره وا می‌دهد.

 

نکتهء دیگر اینکه دیونوزین‌ها برای زندگی آپولونین‌ها جذاب‌ند و در همین راستا می‌توانند زندگی آنها را به هم بریزند. در فیلم بی‌وفا زن و مرد فیلم (ریچارد گر و دایان لین) نمونهء یک زوج آپولونی هستند، یا حداقل مرد آپولونی است و زن ادیسه‌ای متمایل به آپولونی. زندگی آنها از روی لیست کارهایی که باید انجام شود (To Do List) روز به روز به پیش می‌رود تا روزی که سر و کله‌ء یک دیونوسی در زندگی آنها و در واقع در زندگی زن پیدا می‌شود. زمانی در همین وبلاگ بحثی داشتیم دربارهء خیانت و وفاداری (لینک) به بهانهء این فیلم و با این سئوال مواجه بودیم که آخه چرا؟! چرا این زن که ظاهراً همه چیز زندگی‌ش ایدئال و مرتب و خوب است، دست به چنین کاری می‌زند؟
شاید یکی از پاسخ‌ها همین باشد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 23:49 توسط آرش | موضوع: مباحث تئوریک |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 ادامه از قبل

 

 گفتیم که از لحاظ تعداد، دیونوزیَن‌ها یا دیونوسی‌های خالص درصد نسبتاً کمی از جامعه را شامل می شوند، البته این آمارها برگرفته از منابع خارجی است و احتمال دارد این درصد‌ها در جامعهء ما کمی متفاوت باشد. درصدی که برای آپولونیَن‌ها ذکر می‌شود، در حدود بیست درصد است.

 

آپولونی‌ها:

 

آپولونی‌ها برخلافِ دیونوزین‌ها چندان شخصیت جذاب و جالبی به نظر نمی‌رسند و معمولاً کاری هم به کار کسی ندارند مگر با او کاری داشته باشند(!). این اشخاص از نظر بعضی‌ها منظم، حسابگر و باثبات هستند و شاید کسانی هم به این افراد صفتِ خشک و ملا نُقَطی (یا همان اشتباه مصطلح، ملا لغتی) و آدم‌آهنی بدهند. این افراد غالباً مدیر و گردانندهء امور هستند. در کودکی عاقل‌تر دیده شده و در مدرسه هم بیشتر مورد توجه اولیای مدرسه قرار می‌گیرند. احتمالاً والدِ درون اینها غالب‌تر است. از ویگی‌های آپولونی‌ها می‌توان موارد ذیل را برشمرد:

 

. اعتمادِ اینها را به سختی می‌توان جلب کرد.

. هم چیز را نقد و ارزیابی می‌کنند.

. آپولونی‌ها سازمان‌یافته و سازمان‌دهنده‌اند، یک برنامه‌ریز ذاتی.

.  گرایش ذهنی اینها در زمان، بیشتر معطوف به گذشته و آینده است. یعنی یا دارند گذشتهء خود را می‌کاوند و آن را بررسی و ارزیابی می‌کنند و یا در حال برنامه‌ریزی برای آیندهء خود هستند.

. اینها کاملاً منطقی و حتی زیادی منطقی هستند.

. روش برخورد یک آپولونی با دنیا، روش شناختی است. یعنی باید هر چیزی را تا حد مقدور بشناسد و بفهمد و از ته و توی آن سر در بیاورد تا آن را بپذیرد یا مورد استفاده قرار دهد (یا ندهد).

. آپولونی‌ها حافظهء چندان خوبی ندارند.

. به راحتی نمی‌توانند بر مطلبی متمرکز شوند و معمولاً چند فکر هم‌زمان در سرشان دور می‌زند.

. هر چیزی، نمی‌تواند به راحتی آنها را به خود جذب کند.

. مدالیتی آنها بیشتر دیداری است، بصری هستند.

. دوست دارند روابط‌شان با دیگران تحت کنترل خودشان باشد. (دقت کنید، روابط‌شان و نه خودِ دیگران)

. زیاد به نظر جمع اهمیت نمی‌دهند و با توجه به دلایل خودشان تصمیم می‌گیرند. غالباً تصمیم‌سازند.

. مسئولیت‌پذیری بالایی دارند. هر مسئولیتی را نمی‌پذیرند، ولی اگر پذیرفتند سعی خود را می‌کنند تا آن را کامل و بی‌نقص به انجام برسانند.

. روند یادگیری آپولونی‌ها به این صورت است که اینها موارد جدید را با آنچه از پیش می‌دانند، منطبق و مقایسه و نهایتاً تلفیق می‌کنند. در واقع چیزی را یاد می‌گیرند که بتوانند آن را در آنچه می‌داستند جذب و هضم کنند.

. پایهء و اساس منش آپولونی‌ها عقل و منطق آنهاست.

. آپولونی‌ها کلاً نوشتار را به شنیدار ترجیح می‌دهند. چه برای استفاده و چه برای انجام دادن. مثلاً خواندن یک کتاب را به شنیدن آن ترجیح می‌دهند. یا جزوه نوشتن را به ضبط صدای استاد ترجیح می‌دهند (اگر هم ضبط کنند،‌برای این است که چیزی جا نیفتد و بعداً نوشتهء خود را کامل کنند.)

 

نمونهء تیپیک یک آپولونی را می‌توان کاراکتر لئون در فیلمی با همین عنوان (یا با عنوان حرفه‌ای با بازیگری ژان رنو) دید و یا کاراکتر بیشتر این حاجی‌بازاری‌های سریال‌های تلویزویونی (مثل همین آتیلا پسیانی در این سریالی که در حال پخش دارد و اسمش را نمی‌دانم). در فیلم دربارهئ الی هم تا جایی که می‌بینیم و بر اساس آن بشود قضاوت کرد، شخصیت امیر، همسر سپیده را شاید بتوان یک آپولونی دانست. شاید هم یک ادیسه‌ای باشد.

 

 

ادامه دارد... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:17 توسط آرش | موضوع: مباحث تئوریک |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed