کلمهء تیپ (Type) در انگلیسی به معنیِ سنخ، نوع، الگو، كليشه و طبقهبندی كردن آمده است. وقتی صحبت از تیپ شخصیتی کسی میکنیم، یعنی میخواهیم بگوییم که او از چه الگویی در منش و رفتار شخصیتی خود پیروی میکند، آیا میتوانیم او را در یک نوع خاص طبقهبندی کنیم، او از چه سنخی است؟
همهء ما کمابیش خودآگاه یا ناحودآگاه این کار را انجام میدهیم و براساس تجربیات خود و برای آسانی کار مغز خودمان در شناخت دیگران، برچسبی از پیش آماده یا خودساخته را بر فرد تازهوارد به حوزهء آشناییمان میزنیم و او را طبقهبندی میکنیم. حال ممکن است این برچسب بسیار سادهانگارانه و در حد یک صفت باشد، مثلاً بگوییم فلانی خیلی ساده است، یا خیلی باهوش است، یا خیلی آبزیرکاه است و از این قبیل، یا تشبیهی باشد مثل فلانی خیلی مارمولک است، مثل کوه است، مثل آب زلال است. یا بر اساس یک سیستم طبقهبندی از پیش تعریفشده باشد، مثل طبقهبندی بر اساس قومیت، یا براساس ماه تولد، یا براساس مدالیتی حسی (بصری بودن یا لمسی بودن یا سمعی بودن) و مانند اینها.
اینکه چرا اغلب ما ناخودآگاه این کار را میکنیم یا دوست داریم یاد بگیریم تا آگاهانه این کار را انحام دهیم، شاید برمیگردد به این که میخواهیم ارتباط سازگارتری با دیگران بسازیم و بتوانیم به زبان آدمهای مختلف و متفاوت حرف بزنیم و متقابلاً آنها را بهتر بفهمیم تا کمتر در دام سوءتفاهمها بیفتیم و یا از بعضی آدمها بپرهیزیم.
احتمال میدهم کسانی که آنقدر خودخواهند که اهمیتی برای برقراری یک ارتباط سازگار با دیگران قائل نیستند و یا آنقدر همدلند و روابط عمومی بالایی دارند که خودبخود با همه سازگارند، از این طبقهبندیها خوششان نیاید و طبیعی هم است، چون به کار هیچ کدام از این دو گروه نمیآید.
یکی از دستهبندیهای شخصیتیِ نسبتاً مفصل، براساس نوعی آرکیتایپ (کهنالگو) است که عنوانهای خود را از اساطیر یونان گرفته است. پیش از هر چیز بد نیست به یادآوریم در هر سیستمی هر چه تعداد دستهها و گروهها بیشتر باشد آن نظام، دقیقتر خواهد بود. بنابراین این دستهبندی سه گروهی شاید زیاد دقیق نباشد ولی در نوع خود جالب و منحصر به فرد است.
در این سیستم سه گروه مشخصه داریم که برا اساس آنها منشِ اشخاص را تعیین و دسته بندی میکنیم. این سه گروه عبارتند از:
Dionysian: دیونوزیَنها یا دیونوسیها ، منسوب به دیونوسوس (یا دیونیسوس)، ایزد شراب و عیش و شادمانی افراطی و نیز نمایشهای دراماتیک. نیچه او را نماد قدرت خلاقیت و شهود میدانست.
Appollonian: آپولونیَنها یا آپولونیها ، منسوب به آپولون، خدای خورشید و نور، کار روزانه و بسیاری چیزهای دیگر. بر اساس فلسفهء نیچه، آپولون، روشناییبخش ذهن و نشانهء قدرت تعقل و همچنین ذهن نقاد است.
Odyssean: اُدیسِئیَنها یا ادیسهایها ، منسوب به اُدیسه، قهرمان و پادشاهی که به دنبال ماجراجویی رفت و سالها دور از خانهاش سرگردان بود. ادیسه به معنای لغوی ” رنج و زحمت “ است. اودیسه نمادی از ماجراجویی و سرگردانی است.
و اما جزئیات...
دیونوسیها:
رفتار این گروه از مردم از دید بعضیها ”شوخ“ و ”باحال“ و ”مَشتی“ است و از نگاه بعضی ”هوشتی هوشتی“ و ”سربههوا“ و ”هردمبیل“ است. این آدمها اغلب مجلسگرمکن و دوستداشتنی هستند. کودکان بیشتر جذب شخصیت اینها میشوند و خود نیز شخصیتی کودکوار دارند. از ویژگیهای دیونوسیها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
. اینها خیلی راحت به دیگران اعتماد میکنند.
. کاملاً مستعد این هستند که بخش نقاد ذهن خودشان را به تعلیق درآورند.
. در زمان حال خود غرقاند و مصداق بارز ”شناگران در حوضچهء اکنون“ اند.
. این آدمها دارای حسی هستند به نام ”احساس تلسکوپیِ زمان“ (Telescopic Sense of Time). یعنی به طور مثال با تصور خرید چیزی که دوست دارند، مثلاً یک اتومبیل، عیناً همان هیجانِ خوشآیند را هم احساس و تجربه میکنند. (انگار که همین الان آن را خریدهاند و سوارش هستند.).
. منطق اینها منطق خاص خودشان است که به آن ”منطق خلسه“ گفته میشود. انگار که تصمیمگیریهای اینها در نوعی حال خلسه و شهود اتفاق میافتد نه براساس استدلال.
. حافظهء دیونوسیها اغلب خوب و بلکه عالی است.
. همچنین توانایی خوبی برای جذب و متمرکز شدن در مطلبی خاص دارند.
. خیلی راحت جذب اتفاقات جدید می شوند.
. دوست دارند در یک نجربه ”شرکت کنند“. مثلاً در یک جمعی یک نفر موبایل جدیدی خریده و دارد آن را پرزانته میکند، یک دیونوسی میخواهد آن را به دست گرفته و با آن ور برود و خودش آن را تجربه کند.
. مدالیتهء اینها بیشتر لمسی است.
. اغلب در تعاملات اجتماعی ”تابع جمع“ هستند، هرچند که نظر خودشان را هم بگویند.
. حس مسئولیتپذیری زیادی ندارند. مسئولیت میپذیرند، ولی چندان برای آن مسئولیت خودشان را به آب و آتش نمیزنند و به سادگی هم ممکن است آن را رها کنند.
. یادگیری اینها به شیوهء پیوست کردن به مطالب قبلی است. (حفظ میکنند.)
. پایه و اساس منش دیونوسیها، خُلق و احساسات آنهاست.
نمونهء تیپیک یک دیونوسی، کاراکتر رضا عطاران در اغلب سریالهای ساختهء خودش است. و یا کاراکتر سپیده (گلشیفته فراهانی) در فیلم ”به خاطر الی“. یک دیونوسی در کوتاهمدت جذاب و شیرین است، بخصوص اگر تداخلی با زندگی ما نداشته باشد، ولی اغلب و در درازمدت باعث نوعی خرابکاری و دردسر خواهد شد.
دیونوسیِ خالص، در جامعه کم است و احتمالاً چیزی در حدود هفت درصد از مردم، دیونوسی خالص و کامل هستند.
در کامنتهای پیک پیشین بحثی در گرفته بود دربارهء مورفولوژی بنده. ضمن تشکر از دوستان بخصوص پونه و کیهان و امید عزیز از بابت حمایت بیدریغشان از من، باید به عرض برسونم مرجان خانوم که اون کشته مردههایی که من دارم و ذکر خیرشون رفت، در بخش CCU از زیر دستم دررفتهاند و من نتوانستهام در آن موراد با جناب عزرائیل همآوردی کنم (که البته تعداد آنها هم زیاد نیست).
اما اون طوری هم که شما نوشتی کچل و کوتاه و کپل نیستم و همین نشان از بیخبری شما از وجنات بنده دارد، چرا که من از بابت نداشتن یه دست و یه پا و یه حج عمره، بیشتر به جانبازان عزیز 80 درصد به بالا شباهت دارم، و چون صورتم هم طی حادثهای سوخته، بسیاری نیز با دیدن جمال بیکمال من به دیار باقی میشتابند.
خواستم اینطوری زحمت اون "یه آشنا" رو هم کم کرده باشم.
البته من افتخار زیارت تمثال زیبای شما رو داشتهام (در آیکون شما) و کلی هم مشعوف شدهام.
مرسی از همهء دوستان.
انشالا امشب پیک تازهای را بندازم بالا، در رابطه با تیپهای دیونوسیزن و آپولونین و اودیسین.
در ضمن برای درک بهتر آن مطلب بد نیست کسانی که فیلم جالب "دربارهء الی" رو ندیدهند برند ببینند.
فعلاً
اگر چه حالا دیگه از دهن افتاده ولی خب، باید کلید هر آزمونی هم ارائه شود. در ضمن همانطور که در عنوان قید شده بود این صرفاً نمونهسئوالات بود نه امتحان،بنابراین دوستان خودشان بر حسب کلید به خودشون نمره بدهند. با این حال پاسخهای زیبا و جالب هم در کنار کلید سئوالات آورده شده است. با تشکر
1. ابزارهای قدرت را نام ببرید. (5/1نمره)
کلید آزمون: پول، پارتی، پررویی، پدر و Power (در کل همان زر و زور و تزویر) تمامی پاسخهای معادل نیز صحیح است.
پاسخهای جالب:
مرجان (ازقلب کویر) : سيلى، جيغ، قهر، گريه، هوار، به اجرا گذاشتن مهريه، در آوردن پدر طرف (البته چون فقط نیمی از جمعیت را در نظر گرفته، نصف نمره رو میگیره)
2. چرا زنها نمیدانند که مردها چه چیزهایی را نمیدانند؟ (1نمره)
کلید آزمون: چون مردها میدانند چیزهایی را که نمیدانند چطور قایم کنند.
پاسخهای جالب:
امید: اگه میدونستن که دیگه زن نبودن !
3. قسمت خشن یک شیرینی لطیفه کجای آنجاست؟ (نیم نمره)
کلید آزمون: آنجاییش که مو دارد.
پاسخهای جالب:
صندوقچه: وقتی بفهمی مخاطبش خودتی.
4. در ضرب المثلِ ”تا نباشد چیزها، مردم نگویند چیزکی“، نقش ”مردم“ چیست؟ (2نمره)
کلید آزمون: در اینجا مردم نقش آخرین دریافتکنندهء آخرین قطرهء اطلاعات از پشت پردهها را دارند.
پاسخهای جالب:
ندا.ح: مردم نهاد جمله است که فاعل میباشد یعنی نقش مردم گوینده و پخش کننده خیر میباشد.
5. کسانی که طرح خواب و بیداری آنها، چکاوکی، جغدی و خفاشی است، به ترتیب، چه خوابهایی میبینند؟ (3نمره)
کلید آزمون: چکاوکیها چون شبها زود می خوابند (حدود ساعت نه و ده شب) اگر صبحها هم به همین نسبت زود بیدار شوند، چیزی از خوابهایشان به یاد ندارند و اگر دیر بپاشند، کسل و افسرده و دمغ خواهند بود، شاید خوابهای بدی هم ببینند.
جغدها چون دیر میخوابند (حدود یک و دوی شب)، اگر مجبور باشند صبحها زود بیدار شوند خوابهای خود را به یاد خواهند داشت و احتمالاً خوابهای باحالی هم میبینند، ولی اگر تا لنگ ظهر بخوابند، همینطور فیلمسینمایی است که در خواب میبینند.
خفاشها که اصولاً با طلوع خورشید میروند و میخوابند و با غروب آن هم بیدار میشوند، خواب ناآرامی دارند و مخلوطی از جغد و چکاوک هستند در زمینهء رؤیابینی.
پاسخهای جالب:
پونه: چکاوکی ها خواب های" کابو"س میبینند. جغدی ها خواب "کابوسی" میبینند خفاشی ها خواب کا"بوس" ی میبینند.
علیرضا: چکاوک خواب موسیقیدان شدن-جغد خواب عقاب شدن- خفاش خواب پرنده شدن.
6. چهار حالت ماده را نام ببرید. (1نمره)
کلید آزمون: چهار حالت مادّه (با تشدید): جامد، مایع گاز و پلاسما است و
چهار حالت ماده (بدون تشدید): PMS، پریود، سردرد، دردسر
بهار: ماده’ سلطه گر- ماده’ مهربان( مادرگون عموما) - ماده’سلطه خواه- ماده بیمار( عموما پارانوئید) البته حالتهای ماده از 4 بیشتره
مرجان: شل و ول و وارفته، يبس و خشك و نچسب، افاده اى، پزى
پونه: مایع- جامد- گاز- ماست
آندرلاین: خارش، کرنش، خورش، دهش
؟ : جامد. مایع. گاز. مخدر
تازهوارد: جامد، مایع، گاز (حالت چهارم: بستگی به حالت نر دارد.)
7. پشتِ مدرنیسم، چه چیزی خوابیده است؟ (1 نمره)
کلید آزمون: بسته به اینکه از کدام طرف نگاه کنیم: سنت (نگاه از جلو)، پستمدرنیسم (نگاه از عقب)، زندگی هولهولکی و استرس (نگاه از بالا)، ... (وقتی اون زیر هستید بهتره دیگه نگاه نکنید!)
پاسخهای جالب:
تازهوارد: توطئه دشمن
آندرلاین: علی شیر قصاب (شیرعلیقصاب)
8. توهم را تعریف کنید، بدون مثال. (1نمره)
کلید آزمون: ادراک بدون محرک را توهم گویند.
پاسخهای جالب:
؟ : یک حالتی که انسان همه را خس و خاشاک می بیند! (البته در ورانپزشکی به این میگن Illusion)
9. اگر قصههای خوب برای بچههای خوب، خوب باشند، بچههای خوب برای چه کسانی خوب هستند؟ (1نمره)
کلید آزمون: بچههای خوب برای همه خوبند.
پاسخهای جالب:
مرجان: براى قزوينيها
آندرلاین (یک قزوینی): ای جان. گفتی بچه و کردی کبابم.
پونه: برای اوین
10. رابطهء مرگ مایکل جکسون و مادر صمدآقا، از چه نوعی است؟ (1نمره)
کلید آزمون: رابطه و وجه مشترک اینها، ماه تیر است. ظاهراً تیرماه تبدیل شده به ماه از دست رفتن هنرمندان: خسرو شکیبایی، احمد شاملو، اسماعیل فصیح، محمد حقوقی، مایکل جکسون، فرخلقا هوشمند و...
پاسخهای جالب:
ناشناس: هر دو از نوع ترک این دنیا هستند.
تازهوارد: رابطه دونه های تسبیح با هم (به قول منصور خواننده پاپ ایرانی : دونه دونه ...) شبیه به هم ولی متفاوت در مکان و زمان.
11. روزهایی از هفته که به سینما رفتن ربط دارند، کدامها هستند؟ (5/1نمره)
کلید آزمون: سهشنبه رو که همهء مرفهین بیدرد به آن اشاره کردند (نیمبها بودن بلیط) (ظاهراً شنبهها دیگه نیمبها نیست، هست؟)، عصر و شبِ پنجشنبه و جمعه هم که وقت سینما رفتن ازواج و خانوادههاست. ظهرهای جمعه هم که مال سربازان جانبرکفِ وظیفه است. چهارشنبه هم که کسی به آن اشاره نکرد، روز عوض شدن اکران سینماهاست.
پاسخهای جالب:
آندرلاین: شبهاشون!
12. اگر کسی چهار سال خربزه بخورد (از قرار کیلویی هر چندی)، چه مدت باید پای لرز آن هم بنشیند؟ و آیا این دل را خنک میکند، یا گرم و یا میسوزاند؟ (سئوال انتخابی، 2نمره)
کلید آزمون: لرز بعد از خوردن خربزه، بستگی داره به اینکه کی اونو بخوره. اینی که ما میبینیم اگر لرزی هم براش در کار باشه، احتمالاً اولش دل ما رو خنک میکنه، ولی بعدش کمکم میسوزونه.
پاسخهای جالب:
آندرلاین: بستگی داره که خرها بز را چطوری بسته باشن و میخش رو کجا فرو کرده باشن. فکر میکنم درد داشته باشه. آیم درد داره.
امید: همان چهار سال . اول میخنکاند بعدش احتمالن سوزش داشته باشد
علیرضا: نمی شیند. میسوزاند.
13. چهار حالت نر را نام ببرید. (1نمره)
کلید آزمون: خوردن، خوابیدن، کار کردن و کردن
پاسخهای جالب:
پونه: خور و خواب و خشم و شهوت
مرجان: ايستاده از پشت تو بغل، ايستاده از جلو تو بغل، خوابيده طاقباز زير، خوابيده دمر رو.
امید: من ، تو ، ما ، شوما ، اوشون
بهار: خشم- محبتهای پاچه خوارانه’ بییبه تابلو - مهربانی پدرانه - توهم-...
ندا.ح: نر بد - نر بدتر - نر افتضاح - نر فاجعه
صندوقچه: خوابیده، در حال خوردن، در حال دید زدن و....
14. اساماس کیلویی چند است؟ (5/1نمره)
کلید آزمون: سیستم پیام کوتاهی که کار نکنه رو فکر میکنید کسی میخره؟
پاسخهای جالب:
رها: هم وزن خواهر مادر و وزیر ارتباطات!
ندا.ح: از سر کوچه ما اگه بخری خیلی ارزونه
15. یک نفر ”قرار وبلاگی“ را برای یک نفر تعریف کند. (سئوال انتخابی، 2نمره)
کلید آزمون: جمع شدن تعدادی وبلاگنویس سر قرار.
پاسخهای جالب:
آندرلاین: یه نفره نمیشه. حداقل دو نفر لازمه.
ندا.ح: عبارت است از قراری که دوستان وبلاگی با هم میگذارند و هر کس دم دستشان بود را هم دعوت میکنند تا بهشان خیلی خوش بگذرد.
پونه: قرار وبلاگی یعنی مصیبت لو رفتن و راحت ننوشتن.
تازهوارد: I am the blackboard
صندوقچه: تبدیل نوشتار به گفتار و دیدار.گاهی اوقات موحبات شوک را در طرفین به علت عدم تطابق نوشتار و رفتار فراهم میکند.
16. جملهء ”اول شدن چه آسون، آخر شدن چه مشکل“ از کیست؟ (1نمره)
کلید آزمون: تمام پاسخها مورد قبول است.
پاسخهای جالب:
آندرلاین: از ماست که بر ماست
علیرضا: کسایی که همیشه آخر میشن؟
پیک قبلی را در راستای کمی از حال دلمردگی و حزنآلودگی درآمدن نوشته بودم که خوشبختانه با استقبال خلاقانهء دوستان عزیزم هم مواجه شد، ولی مثل این که هنوز این چیزها به ما نیومده. انفجار هواپیمای توپولف روسی و کشته شدن 168 نفر انسان، که شامل نوجوانان امیدواری که به آیندهء خود در ورزش نظر دوخته بودند و نیز هموطنان ارمنی ما میشد، خبر ناگواری بود که ادامهء پیک پیشین را (پاسخنامه) کمی به تعویق میاندازد. روحشان شاد باد و قرین رحمت.
پ.ن1: راستی شعار ”مرگ بر روسیه“ای که این روزها میشنوید (من که نشنیدم)، به خاطر توپولفهای قاتلش است یا قاتلهای توپولی که آمورش میدهد؟ (منظورم تو کشور خودشونه، سعی کنید اشتباه برداشت نکنید لطفاً)
پ.ن2: اگه وقت داشتم خیلی دوست داشتم کتاب زیبای ”پل امیل اردمن“ رو برای بار چندم بخونم. شما جای من یه بار دیگه بخونیدش، ثواب داره: ”سقوط 79“ .
پ.ن3: دقت کردید فیلمهایی که این روزها از سیماجون پخش و پلا میشه، داره یه چیزهایی رو میگه و نشون میده که غیر از صحبتهای رسمیشه؟ مثلاً دیشب فیلم ”آیا پاریس میسوزد؟“ رنه کلمان رو نشون میداد یا کلی فیلم دزدیهای برنامهریزی شده مثل فیلم جالب و پرمعنای The Job که به نام ”سرقت از بانک“ نمایش دادند، با یه خروار قیچیکاری. من مشکوکم.
پ.ن4: سایتی برای دیدن آمار هواپیماهای ساقطشده در سالهای مختلف: Aviation-safety آمار سالهای مختلف در دیتابیس آن است زیر جدول اولی.
پ.ن5: این روزها همه.... نه ببخشید، این روزها من دسترسی به این تر نتم خیلی سخت و اعصابخردکن شده، یه خرده دیر میشه، شما به بزرگی خودتون،... آره. امیدوارم بعدی فردا باشه، بگو ایشالا.
فعلاً
1. ابزارهای قدرت را نام ببرید. (5/1نمره)
2. چرا زنها نمیدانند که مردها چه چیزهایی را نمیدانند؟ (1نمره)
3. قسمت خشن یک شیرینی لطیفه کجای آنجاست؟ (نیم نمره)
4. در ضرب المثلِ ”تا نباشد چیزها، مردم نگویند چیزکی“، نقش ”مردم“ چیست؟ (2نمره)
5. کسانی که طرح خواب و بیداری آنها، چکاوکی، جغدی و خفاشی است، به ترتیب، چه خوابهایی میبینند؟ (3نمره)
6. چهار حالت ماده را نام ببرید. (1نمره)
7. پشتِ مدرنیسم، چه چیزی خوابیده است؟ (1 نمره)
8. توهم را تعریف کنید، بدون مثال. (1نمره)
9. اگر قصههای خوب برای بچههای خوب، خوب باشند، بچههای خوب برای چه کسانی خوب هستند؟ (1نمره)
10. رابطهء مرگ مایکل جکسون و مادر صمدآقا، از چه نوعی است؟ (1نمره)
11. روزهایی از هفته که به سینما رفتن ربط دارند، کدامها هستند؟ (5/1نمره)
12. اگر کسی چهار سال خربزه بخورد (از قرار کیلویی هر چندی)، چه مدت باید پای لرز آن هم بنشیند؟ و آیا این، دل را خنک میکند، گرم میکند و یا میسوزاند؟ (سئوال انتخابی، 2نمره)
13. چهار حالت نر را نام ببرید. (1نمره)
14. اساماس کیلویی چند است؟ (5/1نمره)
15. یک نفر ”قرار وبلاگی“ را برای یک نفر تعریف کند. (سئوال انتخابی، 2نمره)
16. جملهء ”اول شدن چه آسون، آخر شدن چه مشکل“ از کیست؟ (1نمره)
جذابیت، قدرتِ زن و قدرت، جذابیتِ مرد است.
ناشناس
وقتی آرش کوچیک بود هر وقت دهآفرینهاش جمع می شد و قرار بود صدآفرین بگیره، سر صف جایزهای هم همراهش میکردند که همیشه اون جایزه کتاب بود، چند تا کتاب. یکی از رسمهای خوب انتشارات که پیش از این بیشتر رعایت میشد و حالا کمتر، چاپ کردنِ ”سری کتاب“ بود. مثلاً سری ”کتابهای طلایی“ ، سری ”کتابهای تنتن“ و یا سری کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“. حُسنِ سری کتاب اینه که آدم دلش میخواد سری کتابهاش رو تکمیل کنه. و وقتی تکمیل میشه یه حس غرورِ باحالی به آدم میده، عین کسی که یه بلوک تمبر کمیابش رو تو آلبوم تمبرش کامل کرده (البته من تمبر جمع نمیکردم، من کتاب جمع میکردم.). دیروز نویسندهء سری کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“ به رحمت ایزدی پیوست. مهدی آذر یزدی، پیرمردی مهربون، نویسندهای خوب برای بچههای خوب.
هنوز وقتی روبروی کتابخونهء کوچیک بچگیهام میایستم با غرور به مجموعهء هشتجلدی کتابهای ”قصههای خوب برای بچههای خوب“م نگاه میکنم. نوک انگشت رو که مثل نوک گنجشک فالگیر بذاری رو گوشهء شیرازهء یکیشون و بکِشیش بیرون، تصویراش رو میبینی که با چشمات بازی میکنند و تو را به آسمان خیال میبرند. تصویرسازیهای زیبایی که برای هر کتاب، یکی از تصویرسازان و نقاشان و گرافیستهای بزرگ کشور، دست به قلم شده بودند، بزرگانی چون مرتضی ممیز و فرشید مثقالی و زرینکلک و دیگرانی که الان به خاطر ندارم. و بعد بینیم را فرو میکنم لای کتاب و بوی کاغذ قدیمی رو با یک نفس عمیق به اعماق جان میکشم.
نام یکی از داستانها رو از کتاب ”مثنوی معنوی“ به خاطر دارم، ”فرار از مرگ“ (از خاطرم مینویسم):
روزی شخصی با هول و هراس نزد سلیمان پیامیر آمد که ”ای پیغامبر خدا به دادم برس!“ سلیمان جویای حال پریشانش شد و او گفت که در بازار بوده که حضرت عزرائیل را دیده و با غضب به وی نگریسته. حالا او هنوز هیچ نشده نیمهجان شده است از ترس. سلیمان میگوید: ”حال من چه میتوانم برای تو انجام دهم؟“
”یا سلیمان، من مطمئنم که آن نگاه غضبآلود معنایش جز این نیست که اجل من رسیده و به زودی عزرائیل برای قبض جانم خواهد آمد. ولی بسیار ترسانم از مرگ، تو بیا و کاری کن تا من از مرگ بگریزم.“ سلیمان گفت: ”آخر چطور من بتوانم تو را از مرگ فراری دهم؟ مرگ که دیگر در اختیار من نیست و هر کس اجلش نزد خدای تعالی محفوظ است.“
مرد گفت: ”چرا میتوانی، تو مرا بر قالیچهت سوار کن و به باد فرمان بده تا مرا از اینجا دور کند. مرا ببرد به هندوستان. بدین ترتیب دیگر دست عزرائیل به من نخواهد رسید.“
سلیمان میدانست که این ترتیبات فایدهای به حال مرد نخواهد کرد، با این حال درخواست او را پذیرفت. مرد بر قالیچهء حضرت سلیمان سوار شد و باد او را به طُرفةالعینی به هندوستان برد.
چند روز گذشت و اتفاقاً روزی عزرائیل به خدمت پیغامآور خدا رسید برای عرض ادب. سلیمان او را گفت که ”ای فرشتهء مقرب درگاه اله، این چه کاری بود که درحق بندهء خدا کردی؟“ عزرائیل، متعجب، پرسید که در چه بارهای سخن میگوید. سلیمان داستان آن مرد را با وی گفت. عزرائیل لبخندی زد و گفت: ”پس که این طوری بود... حقیقت آن است که آن نگاهی که من به وی در بازار انداختم از سر تعجب بود، نه غضب. تعجب از این که من قرار بود بعد از ظهر همان روز جان او را در هندوستان بستانم و او را در ظهر همان روز در بازار اور.شلیم میدیدم، اما وقتی حسب وظیفه در ساعت مقرر در محل مقرر در هندوستان حاضر شدم او را در آنجا یافتم و جانش را قبض کردم. پس او به دست خود بدون آن که بداند به سوی محل وعده شتافت.“
سلیمان خدای تعالی را شکر کرد و برای آن مرد آمرزش خواست.
با تشکر از همهء دوستان که در مورد پیک قبلی نظر دادند، از آنجایی که من خیلی با طرح جناب بزرگمهر، که برای آن پیک قرض گرفتم، درگیر بودهام، در راستای نظرات دوستان عزیز میخواهم کمی بحث را ادامه دهم.
آنچه ظاهراً در پیک پیشین زیاد مورد عنایتِ دوستان قرار نگرفت، همانا عنوان آن بود، مرزها. روی دیگر سکهء آزادی، حد و مرز است. بله، آزادی به معنای واقعی و کامل، فقط یک توهم است، آزادی مطلق برای هیچ کس وجود ندارد و این از بدیهیات است، چرا که همیشه انسان و احتمالاً همه چیز در حدودی، محدود است. محدود است به مرزها، مثل مرزهای طبیعی و اجباری مثل محدودیتهای جسمانی خودش یا محدودیتهای فیزیکی محیطش. انسان آزاد نیست که به هر شکلی که دلش خواست دربیاید، چون جسمش به او این اجازه را نمیدهد (مرزهای جسمانی). یا نمیتواند به ارتفاع پانصد متر جهش کند، چون جاذبهء زمین به او این اجازه را نمیدهد (مرزهای فیزیکی محیط).
حتی عقل هم محدود است به قوانین خودش. عقل نمیتواند بپذیرد که جزئی بزرگتر از کل خودش باشد. یا چیزی همزمان شامل چیز دیگری، هم باشد و هم نباشد (مرزهای عقلانی یا منطقی).
بعضی از مرزها هم قراردادی (یا در اصطلاح فقهی-فلسفی، جعلی) هستند، مثل مرزهای قانون، قوانین را کسی یا عدهای یا مذهب و مکتبی قرار میدهد و برقرار میکند و همهء مردمی که تحت تسلط و حاکمیت آن قوانین هستند هم محدود و مجبور به رعایت آن قوانین هستند (مرزهای قانون).
اما در پشتِ همهء این مرزها، مرزهایی هست که گاهی متوجه آنها هستیم، گاهی هم نیستیم. گاهی مفیدند و گاهی خطرناک. همهء انسانها محدودند در حدود مرزهای باور خودشان. باور به اصالت حس و تجربه، باور به اصالت عقل، باور به اصالت دین، باور به اصالت قانون، باور به اصالت انسان، باور به اصالت باور، یا باور به این که هیچ مرزی وجود ندارد، نه برای جسم، نه برای عقل، نه برای احساس، نه برای انسان.
ولی همانطور که میبینید در این باورهای مبتنی بر نبود حد و مرز، باوری که بگوید حد و مرزی برای قانون وجود ندارد،(از هر نوعش) وجود ندارد، چون نمیتواند وجود داشته باشد، چرا که قانون خودِ مرز است. مرزهای دیگری را که نام بردم اصولاً و از ابتدا نمیتوان شکست و از آن گذشت (اگر باورهای خاصی نداشته باشیم، یا شاید در حالتهای خاص)، ولی انگار شکنندگی جزو ذاتِ قانون است. برای همین هم همراه با وضع هر قانون، مجازات شکستنش هم تعیین می شود، چه بیرونی (مثل جریمه و زندان) چه درونی (مثل احساس گناه).
از موضوع دور نشویم. به نظر من مهمترینِ مرزهایی که گفتیم همان مرزهایی است که ما برای خودمان باور میکنیم. این، تنها مرزی است که به راحتی شکسته نمیشود و یا بهتر است بگویم بدون کمک از بیرون، شاید شکستن آن خیلی سخت باشد، مخصوصاً که از پیش محکمکاریهای لازمه را هم انجام داده باشند، که اگر مرزت را بشکنی چه بلاهایی که بر سرت نخواهد آمد، یا اگر بمانی در حدودِ مرزت چهها که به دست ن
خواهی آورد، و بدتر از همه آن که، او که در آن سوی مرزهای توست، از تو نیست و هر چه در حقش رواست.
آیا اگر در طرح بزرگمهر، آن میلهها نبود آن دو کبوتر (و ما) اصلاً به آزادی و اسارت فکر میکردیم؟ از مرزهای جغرافیایی نسبتاً به راحتی میتوان عبور کرد، ولی از مرز باورها چطور؟ ما فکر میکنیم آنها در بندِ افکار و عقاید پوچ خود اسیرند و آنها ما را چنین میپندارند و هر یک دیگری را در بند و خود را آزاد. یا برعکس، شاید هر کدام چمن حیاط دیگری را سبزتر میبیند و خود را در بند. اصلاً خود مرزهای جغرافیایی چرا؟
اگر من و تو در حدود مرز مشترکی باشیم، خودمان را در آن حدود، صاحب اختیار و آزاد میبینیم ولی ممکن است دیگرانی را که در آن سوی مرزهای ما هستند را محدودتر یا آزادتر از خودببینیم که این در مقایسهء قوانین خود و آنهاست. و یک چیز دیگر، میزان آزادی در انتخاب را در هر محدودهای چه چیز تعیین میکند، زور، دانش، پول، خانواده و قبیله، دین، قوانین؟
آیا باید پرزور در انتخاب ساعت تردد در خیابان و بیابان، آزادی بیشتری داشته باشد؟ پرهوشتر و بااطلاعاتتر در انتخاب رشتهء دانشگاهی، باید از آزادی بیشتری برخوردار باشد؟ فامیل فلانی باید از فامیل بیساری آزادیهای بیشتری داشته باشند؟ دایرهء انتخاب پولدارتر باید از بیپولتر وسیعتر باشد؟ پیروان آن پیامبر باید از پیروان این پیامبر آزادی عمل بیشتری داشته باشند؟ بیخدایان آزادتر از باخدایانند؟ ساکنین فلان کشور باید از ساکنین بهمان کشور آزادتر باشند؟
آری یا نه؟ چرا؟ چه چیز پاسخ شما را تعیین میکند، سخن خدا؟ گفتهء بزرگان و پیشینیان؟ منطق؟ نفع شخصی؟
ولی واقعاً طرح زیبایی زدی بزرگمهر، دستمریزاد.
وقتی هنوز تو دنیا یه دیواری بود که خوبها رو از بدها جدا میکرد (تو برلین)، وقتی یه عدهای بودند که خودشون رو پشت پردههای آهنین قایم میکردند، وقتی در سرزمین رؤیای آزادی (آمریکا) دادگاههای تفتیش عقاید و انگیزاسیون راه میانداختند، یه نظریهای بود که میگفت این لولوی سرخ کمونیسم رو خودِ آمریکا (یا به روایتی انگلیس) گذاشته سرِ زمین، تا اروپای بعد از جنگ و بعداً خاورمیانه خرمنشون رو بفرستند سمت ایشان.
خب اینم یه نظری بود حداقل، اگه نظریه نبود. حتی اگه آدم دوست نداشت فکر کنه که چرا یه هو لنین رو با یه قطار دربست از سوئیس برمیدارند میبرند روسیهء تزاری.
دوست عزیزم اینمنم گرامی، یاداشتی برای پیک قبلی گذاشته بود که ” واقعاً دلیل وجود بقیه دنیا جز خرابتر شدن حال ما چیه؟“ یعنی که ”کمتر توهم توطئه داشته باش!“ البته من از پیک قبل واقعاً منظورم این نبود که یه کسانی عامداً اومدن ما رو اینطوری کردند تا بقیهء دنیا احساس (کاذب یا واقعی) آزادی بکنند، وگرنه اون همه اگر و شاید نمیچپوندم توش. اون یه فکری بود که همینجوری از لابلای چینهای مغزم سُر خورد و افتاد پایین، ولی شاید، بازم تأکید میکنم شاید، اگر این اوضاعِ کماکان پایدار ما عمداً به وجود نیومده باشه، ولی ممکنه کسانی باشند که ازش به نفع خودشون به شیوهای که گفته شد استفاده ببرند یا در حفظ آن کوشا باشند.
راستی حالا واقعاً کی آزاده؟ این وَریه یا اون وَریه؟
پ.ن: هر کی رو میخواین نفرین کنید، بگید الهی تند تند اسبابکشی کنی!
اگر یکی از دلایل وجود و ساختن زندان در کشورها، حتی کشورهایی مثل سوئد، این باشد که مردم احساس کنند آزادند،
شاید یکی از دلایل وجودیِ ما هم این باشد که بقیهء دنیا احساس کند که...
... خوش به حالشون.

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه.
فیلم سینمایی دربارهء الی
خواب دیدم کسوف شده، یک کسوف حلقوی کامل عین مال سال 78 که آخرین کسوف قرن نام گرفت. دیروز این خواب رو دیدم و بعد از اینکه تعبیرش رو نگاه کردم، یه نفر گفت تو آخرین قسمتی که از سریال ”جومونگ“ پخش شده هم کسوف شده بود و همین تعبیر اتفاق افتاده بوده! حالا ببینیم تعبیرش چیه؟
میگه که: ”اگر کسی آفتاب و ماه را مُنکَسِفین بیند بسیار بد باشد. اگر دید آفتاب را با ماه منازعت افتاد، دو بزرگ را با هم خصومت افتد.“ و در جای دیگری هم میگوید: ”بدان که اگر کسی زلزله در خواب دید، غم و محنت به او رسد. اگر خسوف و کسوف دید مصیبت به وی رسد.“
البته تعابیر دیگهای هم میتونه داشته باشه و داره، ولی چون زمینهء این خوابم یک شهر بزرگ و شلوغ بود و بعد از این کسوف دیدم که یه چیزی مثل یک سفینهء فضایی به زمین سقوط کرد (و بعد از بیدار شدنم فکر کردم شبیه به قسمت بالای یک آسمانخراش هم بود) به نظرم بیشتر تعبیر غیرشخصی داشت تا شخصی. جالب اینکه بعدش اومدم سر کامپیوتر و کامنتام رو چک کردم، دیدم یه ”غیر ارگانیک“ (!) برام پیغام گذاشته که از پیشگوییهای منجمین در بارهء وقایع اخیر ایران بگو! (یا از خودم بگم؟) خلاصه که خواب باحالی بود خیلی زنده و خیلی زیبا بود. اولش من انگار داشتم از یه جایی توی فضا به زمین و ماه و خورشید نگاه میکردم و فکر میکردم میخواد خسوف (ماهگرفتگی) بشه. یه صحنه هم به آسمون شب نگاه کردم و به جای این که تو آسمون ماه ببینم، زمین رو دیدم. ولی بعدش مکانم عوض شد و توی یه اتاقی در یک ساختمان خیلی بزرگ بودم و بعد دیدم که یه هو کسوف (خورشیدگرفتگی) شد. محل خورشید هم جایی بود که باید در حوالی عصر باشه. آسمونِ بیکران به رنگ آبیِ تیره شده بود و ستارهها دیده میشدند و خورشید تبدیل شده بود به یک حلقهء آتشین آبی-سفید، خیلی قشنگ بودجای شما خالی!

من یه بار دیگه هم ”جمع شدن بین ماه و خورشید“ رو خواب دیده بودم که خیلی خوب بود برام. از قدیم تعبیر کسوف رو چه در خواب چه در بیداری بد میدونستن ولی برای من که تا حالا بد نبوده، امیدوارم این بار هم برای همه به خیر بگذره.
تعبیر شخصی (یعنی برای خود شخص) هم میشه ازش کرد. مختصراً این که چون ماه نشانهء پنهانیهاست و خورشید آشکارها، اگر ماه بیاد روی خورشید (یعنی کسوف بشه) میشه گفت، بخشی از پنهانیهای شخص (یا جامعه، یا هر چی، آشکار میشه) و اگر خسوف بشه یعنی طرف داره بدجوری خودش رو میزنه به اون راه، یعنی ناخودآگاهش هم داره خودش رو قایم میکنه. از طرف دیگه خورشید سمبل پدر و Father figure و پدرمَآبی (Fatherhoodness) هم هست و ماه هم مادر و سمبل مادری و مادرمآبی. پس جمع شدن خورشید و ماه میتونه نشانهء نزاع بین مادر و پدر، یکپارچگی بخ
ش ”والد“ شخصیتِ فرد و یا غلبهء وزیر (یا یک حکومتیِ زیردست، یا سلطان در سایه) بر سلطان آشکار هم باشد.
اگرچه من زیاد از Mundane Astrology سر در نمیارم ولی تا سر جایی که خوندهم میگم. یک نگاهی به چارت روز انتخابات انداختم در ساعت 8 صبح که آغاز شد. طالع آن برج اسد (Leo) بود که خودش یه پا دیکتاتوره، با حاکمیت خورشید که در برج جوزا قرار داشت. جالب اینکه طالع امسال (لحظهء سال تحویل) هم باز برج اسد (Leo) بود ، حاکم اون هم یعنی خورشید که خوب قاعدتاً در ابتدای برج حمل بود که برج شرفش است و بسیار اونو قوی میکنه.
یک چیز دیگهای هم که امسال داشتیم و داریم و هر 13 سال یک بار اتفاق میافته، تقارن (Conjunction) مشتری و نپتون است. ”در این زمانها بشریت به امید رو میارند و امیدوار میشن به نوعی از آیندهء آرمانی خودشون. مردم برای رسیدن به مدینهء فاضله یا اتوپیای خودشون تلاش میکنند و طبق قاعده زمان بیدار شدن از اغفالشدگی هم به سر خواهد رسید. در این دوران زمانهایی هم خواهد بود که مردم به ”عشق بدون خودخواهی“ هم خواهند رسید و اون رو هم تجربه خواهند کرد (ایثارگری). این دورهای است که حباب، بزرگ و بزرگتر میشود و بالا هم میرود. خوشبینی به حداکثر درجه میرسد. در این مدت انسانها به تجربیاتی ناب از نظر روحی و معنوی دست پیدا خواهند کرد. در این دوره تأکید زیادی هم بر هنر، موسیقی و رسانه خواهد بود.“ (تفسیر این تقارن همهش از ”آدریان دانکن“ است).
پ.ن بیربط: این صفحه رو هم ببینید.
پ.ن با ربط: این دیلماج را هم بخوانید.

دیروز مامانم رو بردم امامزاده صالح. از خیابون ولیعصر که رد میشدم، باز هم وقتی اون خونهء قدیمی رو که پشت پنجرههاش آفتابگیرهای چوبی سفید رنگ داغون داره رو دیدم، پرتاب شدم به گذشتهها، گذشتههایی که بعضیهاش رو دیده بودم و بعضیهاش رو شنیده بودم و بعضیهاش رو هم خونده بودم. این خونه (که حوالی مؤسسهء دکتر افشار است)، با این که هیچ ربطی نداره ولی منو وصل میکنه به یکی از تجربیات خواندنیم از گذشته، گذشتهای که شاید امروز حتی تصورش هم مشکل باشه.
یه عمهای دارم که جوونتریهاش مجلات ”اطلاعات بانوان“ میخرید و اونا رو جمعآوری و صحافی میکرد و نگه میداشت. من هم بچهتر که بودم مثلاً دور و بر سالهای شصت و دو و سه اینا، همون موقع که مرحوم گلآقا به چپها و راستها به ترتیب میگفت ”یونی“ها (مجمع روحانیون) و ”یَتی“ها (جامعهء روحانیت) در ستون دو کلمه حرف حساب روزنامهء اطلاعات، این کتابشدههای مجلات رو تو خونهء بابابزرگ مرحومم پیدا میکردم و میآوردم و میخوندم.
تو یکی از اونا که احتمالاً مال سالهای 48 اون حدودا بود یه خبری نوشته بود که (نقل به مضمون): ”دیروز در خیابان پهلوی (همین ولیعصر امروز) یک خانم جوانی با بیکینی (امروز هم بهش همینو میگن دیگه نه؟ مایو دو تیکه حالا) در جلوی درب منزل خود حاضر شده بود و جمعیت زیادی برای تماشای وی در پیادهرو تجمع کرده بودند. تا بالاخره با تذکر پلیس، او با غرولند به داخل خانه راهنمایی شد تا بیش از این در رفت و آمد مردم اختلال ایجاد نشود.“ فِک کن!
اون وقتی که من اینو خونده بودم با توجه به قوهء تخیل و تصور قویای که دارم چنان این خبر رو دیده بودم که انگار خودم هم اونجا حضور به هم رسانیده بودم!
پشتبند این تخیلات هم، همون تو ماشین که بودم و داشتم از جلو اون خونه قدیمیه رد میشدم، دلم خواست چشمام رو ببندم و یک نفس عمیق بکشم و هوای آزادی رو تنفس کنم که توش اگر دلهرهای هم بود، دلهره از دیر رسیدن به سر قرار بود، اگر نگرانی هم بود، نگرانی از مقبول نیفتادن کادویی بود که براش گرفته بودی، اگر ناراحتی و دلخوریای هم بود، از این بود که چرا فلان حرف رو بهش زدم که ناراحتش کنم. و تهِ همهء اینها باز هم دلت قرص بود که چیزی نیست، با یه بوسهای و نوازشی همه چی حلّ میشه، حالا یکی دو تا بیشتر یا کمتر.
ولی چه فایده، نفس عمیق که هیچ، نفس معمولیم هم بالا نمیاومد. جو روانی، خیلی سنگینه. منی که سردرد نمیدونستم چیه، حالا هر از گاهی یه تجربهای ازش دارم (البته داشتنُ تجربهاش، به درد کارم میخوره.)، و این که درست تو همچین موقعیتی یاد یه همچو روزگاری میافتم هم میدونم چیزی نیست به جز واکنش رگرشن (Regression) یا پسرَوی روانی. وقتی آدم حریف یه موقعیتی نمیشه، گاهی به عنوان دفاع روانی غرق در تخیلات شیرین گذشتهش میشه تا برای لحظاتی هم که شده از شر فشار روانی فعلی نجات پیدا کنه. 
ولی این اتفاق وقتی که امروز میخواستم عمداً یه سری از خاطرات شیرینم رو مرور کنم نیفتاد. نمیتونست که بیفته، چون احساس میکردم بدون اون دیگه انگار یه چیزی از توی این خاطراتم دزدیده شده، نیست، مفقود شده. مایکل جکسون مرد.
صبح که از کشیک برگشتم خونه خیلی خوابم میاومد و بدون هیچ کار اضافهای خوابیدم. حدودای ظهر یکی دوستان (چون نمیدونم اجازه دارم یا نه، اسمش رو نمیبرم) زنگ زد که خبر داری یا نه؟ چی رو؟ مایکل مرد! گفتم امروز چندم فروردینه؟ سیزده به دره؟ گفت جدی میگم. دیگه خواب از سرم پریده بود. دیشب مایکل با ایست قلبی در سن پنجاه سالگی از این دنیا رفته.

***
سال 62 بود که با اسمش آشنا شدم، همه میگفتن رقص ا
رواح رو دیدی؟ و من هنوز ندیده بودم، چون تعداد زیادی نبودند که دستگاهی به اسم ویدئو داشتند و اونهایی که داشتند ممکن بود این فیلم رو نداشته باشند و تازه من هم ممکن بود با اونها آشنایی نداشته باشم. اول نوارش گیرم اومد و... پوف! چی بود لامصب، بیلیجین، بیلِد (همون Beat It ! با تلفظ مایکلیش! به معنی ”بزن به چاک!“)، و بقیهش. بعد عکسهاش رو دیدم، تا بالاخره به فیلماش هم رسیدم.
انتظار ندارم درک کنید روح زمانه رو در اون روزگار تا بتونید متوجه بشید که چرا یکی مثل من رو کفشچینیهای سفیدش با خودکارهای قرمز و آبی با دقت و وسواس، با خط نوشتاری انگلیسی چسبیده، خوشگل مینوشت Michael Jackson بند کفشهاش رو (برای اون زمان) اجقوجق میبست، به شیوهء مایکلی عقب عقب میرفت و... اصلاً بذار یه کمی به افکارم سر و سامون بدم، بینم چی دارم میگم.

***

حوصله ندارم بیوگرافی مایکل رو بنویسم یا این که چیها خوند و چه کارها کرد همینطوری هر چی که به نظرم ازش مهمه میگم. سال 1982 که میشه سال 61 ما، با توجه به اوضاع اون موقع ایران و ممنوع بودن همه چیز از جمله ویدئو و نوار موسیقی و عکس و اینها، در زمان دولت جناب مهندس میرحسین موسوی، ما از این جناب یعنی مایکل عزیز بیخبر بودیم. تا حدوداً یک سال کامل بعد که کمکم سر و صدای ایشون به ایران کاملاً بستهء اون روزها هم رسید. میدونید همون موقعها هم بود که تازه شبکهء ”امتیوی“ (MTV) هم شروع به کار کرده بود، یعنی در آگوست سال 1981. امتیوی اولش با پخش شوهایی از خوانندهها شروع کرده بود که توی کلوبها یا مَراسمات یا روی سن به صورت لایو اجرا میکردند و بهش میگفتند VJ (Visual Jokee=) بعد که قرار شد اینها رو با ویدئو که اون هم زیاد از اختراعش توسط شرکت JVC نمیگذشت ضبط و بعد پخش کنند تبدیل شد به Video Jokee. دور نشیم از موضوع، مایکل جکسون اولین کسی بود که با ساخت کلیپ نسبتاً طولانی ”تریلر“ خودش سبک ویدئوکلیپهای امروزی رو وارد عرصهء هنر کرد. و بعدش هم با ”بیلیجین“ و ”بیت ات“ که همهء اینها یک حالت روایی و فیلم سینماییوار داشتند و این خودش به تنهایی انقلابی بود در تاریخ موزیک غرب. گذشته از این که او همیشه سعی داشت تا در کلیپهاش کاری نو ارائه بده: اسپشال افکتهای تکفریم گرگنما شدنش در کلیپ Thriller، نورپردازیهای خاص زیرپاهاش در Billie
Jean، استفاده برای اولین بار از افکتهای ترمیناتور 2 در کلیپ Remember Me و تغییر چهره با استفاده از برنامهء ”مورف“ در انتهای کلیپ Black or White، حتی به ثبت رساندن اختراعی توسط خودش که در کلیپ Smooth Criminal استفاده کرد تا اون کار خارقالعادهء خم شدن 45 درجهای به سمت زمین رو انجام بده.
گذشته از همهء اینها رقص اون بود که همهء چشمها رو به خودش خیره کرده بود و شاید همین نوع رقص بود که باعث شد تا رقصی به نام Break Dance هم که از دل دو تا فیلم سینمایی بیرون اومده بود هم در همون سالها همهگیر بشه، برکدنسی که به واقع قواعد همهء رقصهای پیش از خودش رو ”شکست“.
خیلی میشه در مورد مایکل جکسون نوشت و خیلیهاش رو هم شما میدونید، آخرش هم نفهمیدم که بالاخره مایکل مسلمان هم شد یا نشد. به هر حال برای من که بخش وسیعی از نوجوانی و حتی جوانیم رو اشغال کرده و خاطرات شر و شوری که برای ما نسل جوان اون زمان به ارمغان آورد، برای همیشه با ما میمونه. روانش شاد باد.
***
شب که خسته و مونده برگشتیم خونه و تلویزیون رو روشن کردیم (که ای کاش ن
میکردیم)، دیدم تلویزیون طبق معمول شلنگ دروغ رو گرفته روی ما و همینطور چرند میبافه. که ببینید این رسانههای فلانفلانشده چه سناریویی ترتیب دادهاند و چه استفادههایی دارند میکنند از مرگِ (و نه قتل) ”یکی از هموطنان“ عزیز ما“. دیگه نزدیک بود جلو مادرم، از حد ناسزاهای مؤدبانه وارد حریم وصلت دادن فامیل اُناثِ تلویزیونمون اینا با سگها و خرهای نر بشم (آدم که حیفه). برای این که برای مامان یه کمی از دست اینا رو پشت و رو کنم یه دوری زدم و حرفهای اون یکی دکتر آرش رو براش خوندم. شما هم بخونید.
چی بگم، حیف از این جوونهایی که این روزهای گذشته از بین ما رفتند. اونها که خودشون رفتند و راحت شدند، خانوادههای بیچارهشونو بگو. فقط ای کاش یکی به من میگفت ”واسه چی؟“ الان چی شد حالا؟
حرفم رو در این جملهء آخر پس میگیرم. داره یه چیزایی میشه ظاهراً
* All I Wanna Say Is That They Don’t Really Care About Us

* عنوان ترانهای از مایکل جکسون
پ.ن1: این مطلب رو هم بخونید،خیلی جالبه.
پ.ن2: امید هم از مایکل نوشته.
پ.ن۳: وبلاگ پائلو کوییلو در این مورد چه نوشته
پ.ن۴: ندا در ویکیپدیا
پ.ن۵: اظهارات کریس دیبرگ در رابطه با وقایع ایران (کادر آبی بالای صفحه):
Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.
Chris de Burgh (June 22, 2009)
پ.ن۶: نوشتهء گیلاسی در مورد مایکل جکسون
این روزها خیلی مشغولم. از یه طرف اسبابکشی دارم، از یه طرف باید برای اون خونه نقاش و لولهکش و آهنگر ببرم. دنبال شیرآلات برم و بخرم، یه شب در میون هم که برم درمانگاه سر کار. این کارایی که گفتم هم نصفه نیمه انجام شده و نشده. ذهنم هم مثل مال همهء شماها مشغوله.
دیشب برادرم دیر کرده بود، گوشیش هم جواب نمیداد، نگرانی مادرم کمکم داشت به من هم منتقل میشد. تو مترو که میاومدم خونه، یکی میگفت چند روز پیشها تو ایستگاه مترو هم اومدن حتی و گاز اشکآور زدند. نمیدونستم باور کنم یا نه، از خر جماعت که هر چی بگی برمیاد. حالا اینم دیر کرده بود و من هی حرفهای اون یارو یادم میاومد. تو این هاگیر واگیر ساعت ده شد و مردم برنامهء ا... اکبر گفتنشون رو شروع کردند و اضطراب مامان بیشتر شد، حالا من، هم باید به او دلداری بدم هم باید خودم رو کنترل کنم و هیچی نگم. ببین ملت هر روز و هر شب چی میکشند، تو هول و ولا.
بالاخره اومد البته و خبری هم نبود.

برای پنجشنبهها عصر، برنامهء هیپنوتراپی رو شروع کردهم تو همین کلینیکی که میرم. برای سردرد و ترک سیگار، غیر از این باشه باید قبلش باهام درمیون بذارید ببینم الان آمادگیش رو دارم یا نه. این آمادگی داشتن یعنی باید برای هر مورد خاصی، یه اسکریپت آماده کنم که الان با توجه به سرشلوغیهای فوقالذکر، نمیرسم، مگر اینکه یه چیزی باشه که زیاد طول نکشه یا صرفاً رگرشن یا پستلایف تراپی باشه (تشخیص اینش با منه).
به هر حال اگه از شما دوستان کسی مشکلی داره که فکر میکنه رواندرمانی یا روانکاوی میتونه بهش کمک کنه، به احتمال زیاد هیپنوتیزم هم میتونه. و اگه تمایل داشتید به این کار، یه خلاصهء یه پاراگرافی کوچولو از مشکلتون رو برام ایمیل بزنید تا بگم با هیپنوز میشه یا نه و اینکه اگه میشه الان میتونم یا بعداً. 
کسانی که میخوان ایمیل بزنند لطفاً این موارد رو حتماً در نامهشون لحاظ کنند:
در جواب سئوالِ مشکلت چیه؟ چی میگید ؟
(اصل مشکل چیه، شکایت اصلی چیه؟)
از کی شروع شده؟ مداومه یا میاد و میره؟ چند وقت چند وقت؟
آیا تا به حال برای رفع این مشکل درمان و مداوایی هم (از هر نوعش) انجام دادهاید یا نه؟
آیا تا به حال هیپنوتیزم هم شدهاید؟ بله؟چطور بوده؟
فکر میکنید درمان مشکلتون با هیپنوتیزم چند جلسه طول بکشه؟ (جواب به این سئوال به درد من میخوره و مهم نیست جواب درستی باشه یا نه، صرفاً گمان شما برام مهمه)
در مورد سیگار، آیا تا به حال اقدام به ترک اون کردهاید؟ بله، چرا؟ نه، چرا؟
ایمیل من هم که معرف حضورتون هست (اون گوشهء بالا هم زیر صفحهء نخست، نوشته) :
arashalone [at sign] gmail [dot] com
در ضمن اگه اومدنی شدید، حتماً مطالبی که تو آرشیو موضوعی هیپنوتیزمم هست رو یه نگاهی بندازید. مرسی.

هیپنوتیزم نه درد داره نه ترس!
سیاست ما عـیـــن دیانـت ماست.
مرحوم مدرس
مجبورم در امتداد کامنتهای علیرضا و ندا.ح و پونهء عزیز در رابطه با انتخابات و دفاع مردم از آراء خودشون در پیک قبلی نه، پیک قبلترش، به یه سری موضوعات اشارهای بکنم، حالا با ربط و بیربطش رو دیگه نمیدونم. (خیر سرم میخواستم دیگه از سیاست و این جور کثافات ننویسم.)
این که رأی دادن رو به پول به گدا دادن تشبیه کرده بودم، شاید چندان مقایشه جالب و کاملی نبوده باشه ولی زیاد هم بیربط نبود و البته در مجال اندک کامنتدونی بیشتر از اون هم نمیشد چیزی بگم. و این که علی گفته بود ”اگه پولی رو که بهش دادی، بگیرند بدنش به یکی دیگه یا طرف یا دومی معتاد باشه چی؟“ باید یه توضیح کوچولو بدم، همونطور که قبلاً هم گفتم در این مورد از نظر من به معتاد هم اگه ازت پول خواست بده، شاید ”یک دزدی“ یک روز دیرتر اتفاق افتاد، شاید ”یک بچه“ یک روز دیرتر کرایه داده شد، شاید ”یک دختر“ یک روز دیرتر فروخته شد، شاید ”یک آدم“ یک روز دیرتر کشته شد و شاید از این ستون تا اون ستون فرجی باشه. این از این. حالا بریم سر انتخابات...
شاید همهء ما در فارسی با عبارت ”رأیگیری“ بیشتر با دموکراسی آشنا شده باشیم. شاید شما هم مثل من این کلمه رو در دانشگاه بیشتر شنیده باشید. شاید برای انتخاب نمایندهء کلاس یا انتخاب روز امتحان، یا به تعویق انداختن یک امتحان یا...
شاید تصور میکنیم دموکراسی یعنی رأیگیری و انتخابات و هر کشوری که خیلی توش انتخابات برگزار میشد یعنی اِندِ دموکراسی، البته دموکراسی که عیبه، همون مردمسالاری.
حالا فعلاً با دیگر ساختارهای دموکراسی، مثل حزب و رسانهء آزاد و حق تجمع و حق اعتصاب و اعتراض مسالمتآمیز و چی و چی کاری ندارم، میخوام در مورد همون رأیگیری حرف بزنیم. گذشته از این که ”رأی بگیریم!“ یعنی همون ”خلایق هر چه لایق“ باید به عرض برسونم که رأیگیری حداقل بر سه نوع اصلی است.
رفراندوم یا Referendum : که از فعل Refer میاد به معنی مراجعه، یعنی این که به آرای مردم مراجعه شود، ولی از نظر سیاسی این اصطلاح زمانی به کار برده میشود که حکومتی در موردی خاص نتواند خودش تصمیم بگیرد (مثلاً در قانون اساسی آن کشور چنین مسئلهای پیشبینی نشده باشد) و لازم بداند که مردم این کار را انجام دهند یا حداقل بخواهد نظر مردم را در آن خصوص بداند. مثلاً در سال 2003 حکومت سوئد برای اینکه بداند واحد پول خود را تبدیل به یورو کند یا همان کرون نگه دارد، آمد و رفراندوم برگزار کرد. در واقع رفراندوم یک نظر مشورتی مردم است به حکومت. در مواردی هم برای تغییر روش سیاستی یا اصلاح قانون اساسی به کار میرود.
دوم یک چیزی داریم در اصطلاح حقوق سیاسی که من تا به حال برای آن معادل فارسی نشنیدهام و اغلب به جای آن در ایران از همان رفراندوم استفاده کردهاند که البته طبق تعریف، غلط است و آن اصطلاحی است به نام Plebiscite (پلِباسایت) :
این آن همهپرسیای است که گاهی در دنیا برای تغییر نوع حکومت یا تغییر بنیادین و کلی قانون اساسی به کار میرود. مثلاً در سال 1804 وقتی فرانسه میخواست به ناپلئون لقب امپراطور بدهد از این نوع همهپرسی استفاده کرد، یعنی مستقیماً از مردم فرانسه سئوال کرد که آیا میخواهید حکومت شما تبدیل به یک امپراطوری شود یا نه؟ همین جا اشاره کنم که این ”یا نه“ خیلی مفهوم داره، ”یا نه“ یعنی اگر نه، یعنی میخواهید همان بماند که تا حالا بود (به این مسئله خیلی توجه کنید).
و بالاخره انتخابات یا Election : مختصر و مفیدش یعنی اینکه شما یک دونه حق ناقابل داری که بری از بین چند تا آدم که برای یک کاری نامزد شدند، به یکی رأی بدی و اعلام کنی که ”آقا! یا خانم! از نظر من، تو مناسبتر بودی برای این مقام یا کار یا حالا هر چی“
در تمامی موارد گفته شده یه نهادی مجری انجام رأیگیری است، یعنی باید آراء مردم را جمعآوری کند و بشمرد و اعلام کند. یک نهادی هم مثلاً باید نظارت بکند. شاید لازم بشود (چرا باید لازم بشود؟) که در مورد انتخابات نمایندگانی از طرف نامزدها و گاهی حتی از خارج از کشور هم بر این روند نظارت بکنند.
حالا چند تا نکته، در مورد اول یعنی رفراندوم حکومت خودش به این نتیجه رسیده که بیاد با مردمش مشورت کند،بنابراین تقلب کردن در این جا مضحک به نظر میرسد (اگرچه هیچ چیز در سیاستی که بابا، مامان نداره بعید نمیباشد). مورد دوم به نظر شما چه مواقعی ممکن است اتفاق بیفتد؟ انقلاب؟ تغییر حکومت توسط خود حاکم به روشی دموکراتیک (فرض کنید یکی مثل گورباچف میاومد حکومت شوروی سابق رو با این روش عوض میکرد)؟ دیگه چی؟ و در ضمن در این گونه موارد آیا به رأیدهندهء تا حدودی محترم باید حق انتخاب بین ”این جدیده“ و ”همینی که هست، یا در واقع بود“ داد یا میتوان به او حق انتخاب بین چند گزینه رو داد؟ بگذریم. ولی در مورد سوم یعنی الکشن یا همون انتخابات خودمون اینا، یه مسئلهای هست که باید برای خودم روشنترش کنم.
وقتی ما میخواستیم برای کلاسمون نماینده انتخاب کنیم، چند نفر کاندید (حالا کاندیدا، ای بابا!) میشدند. کسی هم مجبورشون نکرده بود، لابد هر کدوم برای خودشون دلیلی داشتند. هر کدومشون هم برای این که اون یه دونه رأی ناقابل ما رو ”به دست بیارند“ هزار وعدهء خوبان رو به ما میدادند. آخرش هم ما رأیمون رو میدادیم به یکی از اونا، همونی که مثلاً دلمون میخواست بشه نمایندهمون تا شاید بهتر بتونه چانهزنی کنه و مثلاً به وقتش زمان امتحانی رو عقب بندازه.
حالا فرض کنیم، فرض کنیم آموزش دانشگاه مسئول جمع کردن و شمارش آرای ما بود و چون اون کاندیدای موصوف رو میشناخت و نمیخواست اون بشه نماینده در آراء دست میبرد. درسته که ما باید اعتراض میکردیم به این تخلف، ولی به نظر شما اعتراض اصلی و پیگیر جدی رو نباید اون نامزدی بکنه که از اولش خودش پا شد اومد شد نامزد؟ بی هیچ اجباری؟ اونی که حالا دیگه رأی ما مال اونه و اون صاحب اوناست. رأی که اسم و رسم نداره، وقتی تو یه صندوق شد برای صاحبش حکم تعدادی کاغذ اسکناس رو داره و اونه که باید براش جوش بزنه، اگه نتونست، درسته که مایی که یه دونه از اون اسکناسهای حقوقی رو بهش دادیم ولی دیگه نمیتونیم کاسهء داغتر از آش بشیم و تا جایی پیش بریم که خودمون رو از دانشگاه (یا از این دنیا) بندازند بیرون.
ما مردمی قهرماندوست و قهرمانخواه و قهرمانپرست هستیم و یک کاندیدا، یک قهرمان نیست.
درضمن باز هم یادآور میشوم که سیاست خیلی کثیف است، خودتون رو بهش نمالید.
این رو هم بخونید تا شاید بیشتر خودمون رو از سیاست دور کنیم.



