نیم ساعت، گاهی هم بیشتر، یه بار من رو بغل میکرد و راه میبرد، یه بار کیارش رو، تا خوابمون ببره. تا حدود پنج شش سالگیمون یادمه که هر روز عصر این کار رو میکرد، قبلش هم. برای همهء بچهها ”عمو نعمت“ بود، حتی به غیر از برادرزادههای واقعی و داییجون نعمت برای خوهرزادهها. کم پیش میاومد (من که یادم نمیاد) که بچهای گریه و بیقراری میکرد و میرفت تو بغلش و آروم نمیشد.
تو این همه سال که تو ادارهء دارایی بود، یه قرون غیر از حقوقش نیاورد تو خونه. حتی گاهی ما (من و کیارش) اذیتش میکردیم که یه ذره بفرستشون ”طبقهبالا“ با اشاره به یه تلهتئاتری که اوایل انقلاب نشون میداد که کارمنده با اشاره به کشوی بالایی میزش به ارباب رجوع میگفت ”طبقه بالا هم رفتی؟“ و اون میگفت: ”بابا جان من این ادارهء شما که یه طبقه بیشتر نیست!“ و دوزاریش نمیافتاد.
خداییش دستپختش هم از زمان سپاهی دانشی که در مراغه گذرونده بود خوب بود، یادته زن عمو از کتلتهای بابام تعریف میکردی و میگفتی همهشون انگار از یه قالب در اومدند و عین هماند؟
من تو خونه داد زدم که اون نزد. من برای کمک دست به سیاه و سفید نمیزدم که اون میزد. هر وقت موقع خونه عوض کردنهای من میشد، که کم هم نبود (گفته بودم که بیشتر از دو سال یه جا بند نمیشدم)، میاومد کمک، در واقع کارها رو بابام میکرد و من کمکش میکردم.
متخصص در تحمل اخلاق و رفتار بد بود، ولی انتظار داشت کسی که یه مسئولیتی داره اونو درست انجام بده و مسئولیتش رو بفهمه و قبول نمیکرد که کسی در هر شغلی با رفتار شغلی بدش به او توهین کنه و همیشه پیگیر حقش بود.
در سن چهل و پنج سالگی کنکور امتحان داد و لیسانس رشتهء حسابداری قبول شد، یک سال پیش از قبولی من در دانشگاه، و با نمرات عالی به پایان رساندش.
در عین خوشتیپی، ساده بود و بیپیرایه. چقدر به زور بهش کراوات زدم برای یه عروسی فامیل یا مثلاً یه وقتهایی برای عید دیدنی، دیگه حوصلهش رو نداشت. گرهء کراوات رو از خودش یاد گرفته بودم. همین عید آخری گرهء یوبلِ روی گردن هم ازش یاد گرفتم. و یوبل در برابر دوبل یعنی یه گرهء تنها بر کراوات (از لغات اختراعی خودمه). یادته کیارش؟ یاد گرفتی تو هم؟ اگه یاد نگرفتی دیگه فرصتی نیست... به همین سادگی.
ما نه بهش میگفتیم پدر، نه بابا، نه آقاجون یا مثلاً آقا و این چیزها ما صداش میکردیم ”پدرجون“. یادمه بچهتر که بودم و تازه اومده بودیم این خونهمون جلو بچههای کوچه خجالت میکشیدم صداش کنم ”پدرجون“، یه جورایی احساس میکردم بقیه فکر میکنند خیلی سوسولیه.
نون خونه رو ”همیشه“ پدرجون میگرفت و ما عادت داشتیم عصرها منتظر باشیم تا بیاد و بپریم سرِ نون گرمی که هنوز از تو دستش به سفره منتقل نشده بود تیکه تیکه میشد. همیشه هم بیسر و صدا میرفت نونوایی. یعنی وقتی یه هو کارش داشتیم و صداش میکردیم و میدیدیم نیست یه نگاه به ساعت مینداختم و میگفتم ”نونواییه“.
***
دیروز صبح که آخر شیفتم بود تو درمانگاه و خوابیده بودم، گوشیم زنگ خورد. داییم بود. تعجب کردم، دیدم گریه میکنه. گیج و منگ بودم... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که رفته بودم فرم رضایت دفن پدرم رو در مکه امضاء کنم. و بعدش با تلفنهای تسلیت دیگه منفجر شدم.
شب قبلش (پریشب) بعد از آخرین طوافی که کرده بود به همراه مامان (غیر از طوافهای واجبِ خودشون) به نیابت از ما و فامیل و آشنا. برمیگردند به هتل. دیروز (چهارشنبه) قرار بوده کاروانِ اونها برگرده ایران. آخر شب برای خرید یک مقدار طناب میاد بیرون و طناب رو هم میخره. در برگشت از خیابونی عبور میکرده، که احتمالاً خلوت بوده ولی ناگهان اتومبیلی از ناکجا میرسد و... برخورد سر با اسفالت خیابان و... ضربهء مغزی و....
...تمام شد.
داستان پدرجونِ من تمام شد. داستان مردی نجیب و محجوب و محبوب از اهالی اسفند ماه که چون تولدش در شناسنامه یکِ یک، درج شده بود، به یاد ندارم تولدش را جشن گرفته باشیم یا حتی به این خاطر به او تبریک گفته باشیم. خب همهء کشور برایش جشن میگرفتند. هفتم عید امسال که از گرگان برگشتم، برای آخرین بار باهاش خداحافظی و روبوسی کردم.
دوستت داشتم و بهت نگفته بودم پدرجون.
خداحافظ پدرجون، مرد نازنین، خداحافظ عمو نعمتِ همه.
دیگر این بغض بیقرار امانم نمیدهد... یه ماه دیگه میخوام اسبابکشی کنم، نمیخوای بیای کمکم پدرجون؟
پ.ن: از همهء دوستانی که در پیامگیر پیکِ قبل محبت داشتند و بهم دلداری دادند و تسلیت گفتند سپاسگزارم.
خداوند رفتگان همه را بیامرزد و طول عمر با عزت برای پدر و مادر همهء شما عزیزان همراه با سلامتی از خداوند خواستارم. مخصوصاً هدایت عزیزم و پونهء خوبم.
پ.ن۲: واقعاً از این همه مهر محبت شما عزیزان متشکرم. احساس میکنم با بودن شما دوستان گرانقدر در غمم تنها نیستم. باز هم از طرف خودم و برادرم از همگی شمایی که پیام تسلیت گذاشتید تشکر میکنم و امیدوارم هر کدام از شما فاتحهای به روح او بفرستید.
پ.ن۳: من همیشه حساب کردن ذهنیم ضعیف بوده سن پدر را در زمان قبولی در دانشگاه اشتباه حساب کرده بودم که ۴۵ سالگی صحیح است.
پ.ن۴: مجدداً از همهء دوستان و عزیزان که زحمت کشیدند و با اظهار محباتشون تسلای خاطر ما بودند، تشکر میکنم، بویژه از گیلاسی مهربان و کورالِ جان و سلماز خانم گل و ندا.ح عزیز که با نوشتههاشون مرا مرهون محبتهای بیدریغ خودشون کردند. تنها تقاضام از همهء دوستان اینه که چه با اعتقاد محکم و چه با اعتقاد نیمبند روح پدرم را از فاتحهء خود بینصیب نگذراند.

از گارسونی پرسیدند: ”تو چطوری تشخیص میدی که زن و مردی که اومدن رستوران، با هم زن و شوهرند یا دوستپسر و دوستدختر؟“
گفت: ”این خیلی ساده است. اگه دیدم بیشتر مرده حرف میزنه و زنه آروم آروم غذاش رو میخوره، میفهمم اونا با هم دوستند، ولی اگه بیشتر زنه حرف میزد و مرده سرش رو انداخته بود پایین و غذاش رو میخورد، اون وقت معلومه که اونها زن و شوهرند.“
توی رستوران نشسته بودیم. دوستم گفت ”این زن و شوهری که پشت سرت نشستهند، با هم دعواییاند و قهرند، هیچ با هم حرف نمیزنند.“ بدون اینکه ببینمشون گفتم: ”اینا زن و شوهر نیستند، دوستند.“ گفت: ”چطور؟“
”چون اگه زن و شوهر بودند، الان هر دوشون با هم داشتند حرف میزدند و هیچ کدوم گوش نمیدادند.“


شما از فروید خوشتون نمیاد؟ من به شما کاملاً حق میدم. لزومی نداره همه٬ نظریات فروید رو قبول داشته باشند. کما اینکه امروزه روز گرچه هنوز عدهای به صورت ارتودکس (عیناً) و عدهای هم به شکلی مُدیفایشده (اصلاحشده) هنوز پیرو نظریات او هستند، ولی خب پس از فروید مکاتب بسیار دیگری در روانشناسی به وجود آمد که البته باز هم بیشتر آنها نشأت گرفته از مکتب او بودند حالا چه از شاگردان مستقیم خودش مثل یونگ و آدلر یا شاگردان شاگردان او.
باید ادیپ و الکترا و بقیهء اسطورهها رو بذاریم همون تو افسانهها بمونند و باهاشون در روانشانسی کاری نداشته باشیم؟ آیا فروید نظریاتش رو بر پایهء اسطورهها و میتولوژیها برپا کرده بود؟ اووووووممم.... نمیدونم، خب، به نظر میرسه اون طوری که خودش گفته و دیگران هم تأئید کردهاند، فروید نظریاتش رو بر اساس مشاهدات مستقیم خودش از بیماران مختلف استنتاج کرده و البته همین هم موضوع جدل مخالفان او بوده، که با چند تا کِیس نمیشه اینطور نظریات
جهانشمول ارائه داد، ولی خب شاید هم این طور که شما میگید باشه.
اما واقعاً اگر ما ”جماعت دکتر“ این فروید رو نداشتیم چه کار میکردیم؟ خب لابد دیگه نمیتونستیم ”زور بگیم“، همونطور که من تو مطلب قبلی بهتون زور گفتم. اگر فروید نبود اصولاً آیا الان ما علم روانشناسی داشتیم؟ شاید آره شاید هم نه، شاید هم اگه امروز علمی به نام روانشناسی نبود کلاً راحتتر بودیم و هر کی هم کمی چرت و پرت میگفت که ما درکش نمیکردیم مینداختیمش تو یه آسایشگاهی و مثل حیوانات ازش نگهداری میکردیم (یاد یه قسمتی از سریال ”امیلی در نیو مون“ افتادم). احتمالاً اگه فروید نبود الان منم تو یکی از همون آسایشگاهها بودم و شما هم..... راحتتر بودید و دیگه کسی نبود که بهتون زور بگه.

خود من هم با تمام نظریات فروید موافق نیستم و مثل خیلی از آیندگانِ پس از فروید معتقدم سائقهای دیگری هم به جز سائق جنسی در رفتار ما مؤثر است مثل سائق خشم، سائق لذت، سائق امنیت، سائق خودشکوفایی و غیره.
و امیدوارم از آنچه تاکنون گفتم کسی نتیجه نگرفته باشه که من میخوام عقاید فروید رو به شما حُقنه کنم، و در ضمن به کسی هم برنخورده باشه چون از نظر من ما همه نه تنها با هم دوستیم بلکه بیشتر از اون به قول استادم شماها خود مناید، هر چه کنم به خود کنم گر همه نیک و بد کنم، غیر از اینه؟ وقتی بیماری به من مراجعه میکنه هر فکری به جز فکر کمک به اون توی سرم باشه در واقع دارم همون فکر رو برای خودم میکنم، اگه بخوام تیغش بزنم، دارم جیب خودم رو میزنم (چون انرژی این فکر در منه، یکی دیگه یه جای دیگه تیغم میزنه)، و یا هر نوع سوءاستفادهء دیگه هم همینطور. کسانی که این کار رو میکنند و بهش عادت میکنند میشوند یک غدهء سرطانی در اجتماع که
یه روز باعث مرگ اون اجتماع (که شامل خودشون هم میشه) میشوند یا اینکه با جراحی از پیکرهء اون اجتماع حذف میشوند.
از مطلب دور افتادیم. در هر حال من هر چی که اینجا بگم و شما هم هر نظری داشته باشید، نمیتونه رابطهء ما رو به هم بزنه و من همچنان خود شمام، چون شما خود مَنید.
اما در مورد فروید باید بگم اگر بعضی از ما نظریات اونو میخونیم و احساس میکنیم با چیزهایی که در جامعهمون می بینیم خیلی سازگاره و جور در میاد، شاید یه علتش این باشه که فروید این نظریاتش رو در دورهای در اروپا بیان کرد که یه چیزی شبیه به دوره و زمونهای بود که ما الان در ایران امروز توشیم. اون موقع اروپا در حال گذار از عصر فئودالیته به عصر مدرنیته (صنعتی) بود. کمکم زمینداری و مَلاّک بودن داشت ارزش خودش رو از دست میداد و کارخانهدار بودن ارزشمند میشد. به همراه اون خصوصیاتِ یک جامعهء قئودال هم داشت کمرنگ میشد (مثل حاکمیت ذهنی دین و روحانیون) و ویژگیهای یک جامعهء صنعتی داشت خودش رو بروز میداد (مثلاً برابری زن و مرد، اول برای کار و بعداً برای حق رأی). 
شاید بگید هنوز جامعهء ما در عصر فئودالیه، منم میگم بله روی هم رفته درسته، ولی در واقع جامعهء بزرگ ما تشکیل شده از جوامع کوچکتر و خردهفرهنگها، که بعضی از نظر شغلی و تحصیلی و ارتباطات تقریباً مدرن شدهاند (مدل زندگی صنعتی) و بعضی دیگر که اکثریت رو هم تشکیل میدهند هنوز از نظر فکری و شغلی و اقتصادی و غیره در عصر فئودالی کشور به سر میبرند. علاوه بر این که کلاً ما از نظر اقتصادی (ارزشمندی ملک)، فرهنگ (غلبهء تفکر دینی)، خانوادگی (حاکمیت خانواده بر فرد) و قوانین (غلبهء روابط بر ضوابط)، اجتماعی (طبقاتی بودن جامعه) و بسیاری از مسائل دیگر هنوز فئودالیم، اما از نظر تحصیلی (نوع دروس و اصولاً وجود دانشگاهها)، رسانهها (فیلمهای سینمایی غربی، ماهواره و اینترنت)، تکنولوژی (موبایل، کامپیوتر، هواپیما)، شغل (حق کار کردن زنان مثل مردان با حقوق برابر) و بعضی چیزهای دیگر با مدرنیسم مواجه شدهایم و همین باعث شده که در جامعه، ما طیفی از خانوادهها را داشته باشیم، از سنتیِ سنتی (وابسته به عصر فئودالیسم) تا مخلوطهای ناهنجاری از سنت و مدرنیته (که ظاهراً اینها در اکثریتند) و اقلیتهایی که از همه نظر مدرناند، ولی به هر حال حتی به صورت یک کلونی دارند در همین جامعهء ما زندگی میکنند. حتماً توجه دارید که موارد مثال زده شده را بدون ارزشگذاری گفتم، و لزوماً مدرن بودن یا سنتی بودن را معادل خوب بودن یا بد بودن هیچکدام نمیدانم.
حالا، به نظر من در مورد سئوالی که در پایان پیک قبلی پرسیده بودم، همونطور که یکی از دوستان عزیز که با نام ”ناشناس“ در پیامگیر قبلی نظر داده بود، اگر با همون دیدگاه فرویدی هم به ماجرا نگاه کنیم، شاید افراط در عشق (که خیلیها اون رو یک خودخواهی بزرگ میدونند) به فرزند و نتیجتاً عشق مفرط فرزند به والد، موجب توقعات و انتظارات زیاده از حد و نامعقول طرفین از هم میشه (گاهی در سطح خودآگاه و گاهی هم در سطح ناخودآگاه) که برآورده نشدن اونها و یادآوری برآورده نشدن اونها منجر به برخوردهایی گاه حتی خشن از سوی طرفین میشه.

با این حال هر چند این مسائل میتونه اغلب در همون خانوادههایی اتفاق بیفته که سنّت بر مدرنیسم غلبه داره، اما میتونه نتیجه برخورد خودِ سنت و مدرنیسم هم در یک خانواده باشه، چرا که میبینیم بسیاری از این قبیل دردسرهای والدین و فرزندان از زمان دانشجو شدن آنها و حضور در محیط دانشگاه آغاز میشه (که ماشالا الان زیاد هم هست)، یا از زمانی که فرزند شروع به مطالعاتی میکنه که اون رو با تفکرات مدرن در باب روابط و اجتماع و اقتصاد و قوانین و دین و غیره و ذالک میکنه. و بعد با اولین کسانی که صحبت میکنه (یا میخواد که صحبت بکنه) در مورد مطالعاتش یا شنیدههاش یا دیدههاش، کسی نیست جز همان والد مورد نظر (معشوق) و فکر کنید که شما با همون کسی مشکل عقیدتی داشته باشید که ناخودآگاه عاشقش هم هستید...


این دختره با مامانش درگیره، مامانش با ازدواج اون با این مردی که دوستش داره و بالاخره هم با هم ازدواج کردند مشکل داره. مادر پسره هم همین طور، تازه از دو فرهنگ متفاوت هم هستند. حالا یه هو میزنه پسره سرطان میگیره و میمیره. دختره هم میشه خانم هویشام. به زور دو تا از دوستاش و مامانش میاد بیرون و کشف میشه که چی؟ شوهر مرحوم برای خانمه یه سری نامه گذاشته و یه سری دستورالعمل داده که در جهت بهبود روحیهش عمل میکنه. سفر به جایی که برای اولین بار همدیگه رو دیده بودند هم جزو برنامههاست. خلاصه بر میگردند و حتی خانمِ داستان ما با کمک حرفهای شوهر مرحوم در نامههایش به خلاقیتهایی هم دست مییابد ولی باز هم میرود تو قالب خانم هویشام و چندین هفته به هیچ تماس تلفنی جواب نمیدهد در حالی که یکی از آن دو دوست نزدیک دارد ازدواج میکند و دیگری دارد بچهدار میشود و او همچنان میگذارد تا پیغامها در منشی تلفنی ذخیره شود. بالاخره در صحبتی با مادرجان، دخترخانوم ما که در نوجوانی پدرش گذاشته و رفته، کمکم متوجه میشود که احتمالاً قضیه برمیگردد به همون ماجرا و او از این که شوهرش هم (مثل پدر) او را ترک گفته و تنهایش گذاشته خشمگین است و دارد انتقامش را میگیرد، در ظاهر از
دنیا و اطرافیان و در واقع از خودش.
به تازگی عضو یک گروه ترجمه و ویرایش زیرنویس شدهم (البته من برای ویرایش داوطلب شدم ولی فعلاً نصف ترجمه به عهدهم شده برای امتحان!) و داستانی که خواندید یه خلاصهء دلبخواهی است از فیلمی که دارم ترجمهش میکنم (هر کی گفت اسم فیلم چیه؟)
اسم عقدهء اودیپ رو حتماً شنیدید، نه؟ اودیپ همون شهریاری بود که در اسطورههای یونان نادانسته با مادر خودش ازدواج کرد. فروید میگفت پسر از اولش به مادرش نظر داره و در نتیجه باباش رو رقیبی قدر قدرت میبینه که زورش بهش نمیرسه و چون نمیتونه کاریش بکنه این براش عقده میشه و اونم سرکوبش میکنه و میفرسته اون تهتههای ناخودآگاهش. که البته ممکنه بعداً ها به یه شکلی از یه جای روح و روانش بزنه بیرون که خب اون وقت دیگه نمیدونه واسه چی زده بیرون.
قرینهء همین داستان رو برای دخترها هم تعریف کرده به اسم عقدهء اِلکترا. البته در اساطیر یونان الکتر یا الکترا به همراه برادرش اُورِست مادر خودشان را میکشند، مادری که با همدستی فاسقش شوهرش آگاممنون (پدر الکترا و اورست) را کشته بود. 
به هر حال همین جوری هم که نگاه میکنیم در اغلب موارد میبینیم که ظاهراً دخترها ”دختر بابا“ هستند و پسرها ”پسر مامان“، پسر رو اگه مامانش زیادی تحویل بگیره میشه ”بچه ننه“ و دختر هم به همین سیاق میشه ”دختر لوس باباش“. البته در مواردی هم هست که به جای افراط٬ تفریط حاکم میشه و قضایا در ظاهر برعکس میشه.
حالا، فرض کنید با این معادلاتی که گفته شد، یکی از والدین یا فوت بشه و یا خانواده رو ترک کنه و بره. بسته به این که فرزند پسر باشه یا دختر و این که کدوم یکی از والدین خانواده رو ترک کرده باشند و چه جوری (مرگ یا متارکه) فکر کنید ببینید چند حالت به وجود میاد.
من وقتی به همهش فکر کردم چند نتیجه بیشتر تهش نموند. یک احساس گناه که همیشه با بچه همراهه و خودش رو در جاهای مختلف به صورتهای مختلف بروز میده. یک احساس خشم درونی که این هم به هر حال دیده میشه و احساس غم تنهایی و یه چیز دیگه که بالاخره سر و کلهش پیدا میشه احساس خیانت. توجه داشته باشید که همهء اینها در ناخودآگاه باقی میمانند و خودآگاه به این سادگیها به وجود آنها پی نمیبرد. یه توضیح کوچولو بدم که اینها از کجای آدم در میاد.

احساس گناه: در واقع در اینجا احساس گناه به معنای مذهبی اون نیست، یه جور عذاب وجدانه البته نه این وجدان، چون این در ناخودآگاهه٬ وجداندردش هم مال همون زمانهای کودکیه و همونجا هم مونده. وقتی والدِ همجنس به دلیل فوت یا طلاق خانواده رو ترک میکنه، بچه اون تهتههای خودش خوشحال میشه از حذف رقیبی که زورش بهش نمیرسیده و بخصوص اگه باور کنه که خودش باعث اتفاقی شده باشه که منجر به خروج اون والد از خانواده شده و یا کسی اینطوری بهش القاء کرده باشه، از این احساس خوشحالی، احساس گناه میکنه و یه جورایی خودش رو مقصر میدونه چون هر چی باشه اونی که رفته باباش بوده یا مامانش. در اینجا یک احساس خیانت از سوی خود به والدی که رفته هم ممکنه وجود داشته باشه بسته به سن بچه که از تعهد و اینها سرش بشه یا نه.
این احساس گناه میتونه بعداً تبدیل بشه به ایفای نقش والدی که رفته و مراقبت و رسیدگی بیش از حد از والد باقی مانده.

احساس خشم: هدف این خشم والدِ غیرهمجنسی است که رفته (چه مرگ، چه متارکه). از او خشمگین است که چرا به من که این همه دوستت داشتم خیانت کردی و تنهام گذاشتی و رفتی؟ این خشم بعداً در بزرگسالی میتواند در خودآگاه به این شکل بروز کند که چرا رفتی و ما رو با این همه مشکلات تنها گذاشتی؟ چرا رفتی و با رفتنت باعث بوجود آمدن کوهی از مشکلات شدی؟ در اینجا هم بچه احساس میکند از سوی والد مورد علاقه مورد خیانت واقع شده.
این احساس خشم میتونه بعداً شخص رو پرخاشگر یا منزوی بکنه (بیرون بریزه یا به درون) و یا هر دو.
احساس غم تنهایی: این هم که ظاهراً دیگه توضیح نمیخواد، ولی میخواد چون این احساس در بچه با احساسی که از مقایسهء خودش با بچههای دیگه کسب میکنه فرق میکنه. اون در اینجا غم تنهاییِ والد باقی مونده رو به خودش جذب میکنه.

احساس خیانت: این دو جوره یکی این که ممکنه احساس کنه خودش به اون والد همجنسی که رفته خیانت کرده و یا احساس کنه والد غیرهمجنسی که اونو دوسش داشته و حالا رفته، با تنها گذاشتن او، بهش خیانت کرده. این احساس خیانت در هر دو مورد میتونه بعداً تسری پیدا کنه به همهء همجنسان والد مورد نظر (در اولی خیانت خودش رو برونفکنی میکنه به همجنسان خودش). مثلاً اگر دختری باشه که در کودکی مادر طلاق گرفته و رفته و او نزد پدر مانده، ممکن است به شکلی همهء زنان را بیوفا و خائن بداند که البته در خودآگاه این را با رفتارهای دیگری بروز میدهد. و یا مثل دختر قصهء اول این مطلب همهء مردها رو بد بداند و بیوفا و فلان و فلان...
همهء این احساسها غیر از بروزهای رفتاری میتوانند خود را به اشکال جسمانی هم بروز دهند، مثلاً از بعد از رفتن مادر، پسرش آسم گرفته. بعد از فوت پدرش دختر مدام کهیر میزنه. یا این پسر بیخوابی گرفته یا اون دختر کمکم فلج شد و و و... و صد البته که در بروز هر کدام از این رفتارها یا بیماریهای جسمانی حتماً مسائل تقویتکنندهء دیگری هم دخالت دارند که نقش کشیده شدن ماشه و تیر خلاص را داشتهاند. و گرنه چه بسیار مردمی که هر روز والدین خود را از دست میدهند و دچار چنین مشکلاتی هم نمیشوند (واقعاً نمیشوند؟)
و اما...
این روزها دارم کمکم مطمئن میشوم که انگار همه حداقل با یکی از والدین خود مشکلی درست و حسابی دارند. بدون اینکه اونها رو ترک کرده باشند. در این موارد هم بیشتر شاهد این بودم که داستان درست عکس ماجراهای بالاست که تعریف کردم یعنی بچه با همان والدی مشکل دارد که قاعدتاً باید عاشقش باشد یعنی والد غیرهمجنس! چرا؟
این پیک دیگه زیادی دراز شد، باقی، بماند...

گنجشككان بوسه*

آمدِ شب و
گردش ناهید
فرادستِ آسمان خالیم را
لبریز...
یادِ لبخندِ روشنِ چشمان پر از جَست و خیزت٬
لحظهای خلاءِ شب بیانتهای جادهء فراموشیَم را
[ پُر از رفت و آمدِ
نیمكت و
دست و
گنجشك
میكند.
.
.
.
.
.
.
.
و قطرهای لبخند.
19 آذر 86
* استعارهای به عاریت گرفته از ا.بامداد
از او داستانهای شگفتی میخواستند و میتوان گفت که شگفتی قابل انتقال نیست، ماه بنگال با ماه یمن یکسان نیست، ولی آن را با همان کلمات توصیف میکنند.
”جستجوی ابن رشد“
کتابخانهء بابل
خورخه لوئیس بورخس


همانطور که میدانید بسیاری از دانستههای مردم از طریق رسانهها بویژه تلویزیون و فیلمهای سینمایی و روزنامه و مجلات غیرتخصصی تأمین میشود، این روزها میتوان اطلاعاتی را که از منابع
غیرتخصصی در اینترنت هم به دست میآید به آن اضافه کرد.
احتمالاً بسیاری از ما با شنیدن کلمهء هیپنوتیزم چشمانی گرد شده و ثابت را به یاد میآوریم و یا پاندول یا ساعتی در نوسان را مجسم میکنیم. علتش آن است که این تصاویر را در زمانی که الان به یاد نمیآوریم دیدهایم. در فیلمی یا داستانی باور کردهایم که هیپنوتیزور تبهکاری از فردی سوءاستفاده و او را وادار به انجام خلافی کرده یا در حالت هیپنوز رازِ مگویی را از او پرسیده یا به حریم او تجاوز کرده است. آیا اینها میتواند اتفاق بیفتد؟ در ادامه میخواهیم به پاسخ همین سئوالات بپردازیم.
حتماً شما هم با عبارت ”خواب مصنوعی“ برخورد کردهاید که در بعضی منابع در کنار کلمهء هیپنوتیزم نوشته شده است. آیا هیپنوتیزم خواب است و اگر هست آیا خواب، نوع مصنوعی و غیرمصنوعی دارد؟
گفتیم که هیپنوز هم یکی از حالات هشیاری مغز است ولی مسلماً خواب نیست، چرا که در خواب شخص از خود ارادهای ندارد و ممکن است بیاختیار غلت بزند یا حرفهایی بزند. ما در خواب در بیخبری کامل از محیط اطرافمان هستیم. بیشتر حواس
ما در خواب به سادگی تحریک نمیشوند مثلاً تا صدای نسبتاً بلندی نشنویم یا تحریک لمسی دردناک یا محکمی به ما نرسد سطح هشیاری ما از حالت خواب به بیداری تغییر نمیکند. همه میدانیم که ”خواب“ نوعی بیخبری و بیارادگی در خود دارد در حالی که در هیپنوز در تمام مدت ارتباط شنوایی برقرار است (هیپنوتیزور با سوژه صحبت میکند و او میتواند جواب بدهد)، همهء احساسها هم به خوبی زمان بیداری میتوانند عمل کنند و در هیپنوتیزم درمانی باید هم عمل کنند. ضمن اینکه از لحاظ فیزیولوژیک هم امواج مغزی (که در نوار مغزی یا EEG دیده میشود) در هنگام خواب با زمان هیپنوز متفاوت است. امواج مغزی در زمان هیپنوز بیشتر مشابه زمان بیداری است و گاهی هم امواج خاص خودش را دارد (به نام امواج گاما). شاید این که هیپنوز خواب خوانده شده برگردد به ترجمهء این کلمه که گفتیم صرفاً به عنوان یک نام، در مجامع علمی پذیرفته شده است. پس هیپنوتیزم، خواب نیست، نه از نوع مصنوعی آن و نه طبیعیاش!
از آن طرف میبینیم که عدهای از آن طرف بام افتادهاند و معتقدند که حالت هیپنوز به شخص تحمیل میشود او دیگر طی هیپنوز کاملاً تحت اختیار هیپنوتیزمکننده بوده و هر کاری او بگوید را مجبور است که انجام دهد و یا انجام میدهد و یادش نمیآید و یا یادش میآید که انجام بدهد و غیره.
هیپنوتیزمِ درمانی و تقریباً همهء موارد هیپنوتیزم در واقع یک ”خود-هیپنوتیزم“ (Self-hypnotising) است و شخص خودش، خودش را به حالت هیپنوز میبرد منتها با کمک درمانگر و تحت هدایت و
راهنمایی او. به قول یکی از استادهایم هیپنوتیزمدرمانگر مانند کسی است که به رانندهای از بیرون فرمان میدهد تا او به خوبی بتواند پارک کند.
در موارد استفاده از هیپنوتیزم برای درمان پیش از هر چیز توافقی صورت میگیرد بین درمانگر و مُراجع برای این کار و پیش از آن و طی آن قرار بر این گذاشته میشود که در چه مواردی (که به مشکل بیمار مربوط است) صحبت شود. علاوه بر این بخشهایی از هشیاری (مثل ناظر پنهان) همچنان در هیپنوز فعال باقی میماند که در صورت عدول از توافق انجام شده (بیان شده یا نشده) بلافاصله سطح هشیاری را بالا برده و شخص از حالت هیپنوز وارد حالت بیداری میشود (اصطلاحاً میگوییم بیدار میشود). بنابراین نمیشود تلقینی به شخص داد که برخلاف اعتقاداتش است و یا نمیتوان او را مجبور به کاری کرد که زشت و ناحق میداند. نمیتوان حین هیپنوتیزمی که برای درمانِ (مثلاً سردرد) داده شده، از او شمارهء رمز گاوصندوق یا عابر بانکش را پرسید. علاوه بر تمام این موارد مثل هر بیماری عادی دیگری بیمار باید به پزشکی مراجعه کند که به او اعتماد و اطمینان دارد، در غیر این صورت هیچ درمانی، حتی درمان دارویی هم برای او تأثیر نخواهد داشت. از من به شما نصحیت نزد هیچ کسی که به او اعتماد ندارید برای درمان نروید.

دوست دارم این را هم در پرانتز بگویم که برایم جالب است که مردم پیش آدمهایی که مدعی درمانگری از طریق دعانویسی و سرکتاب باز کردن و درمانهای عجیب و غریب محلی و انواع شکستهبند و دکتر علفی و غیره میروند و به هر چه او میگوید اعتماد میکنند (جدای از اصل صحیح یا غلط بودن خودِ آن موضوعات، در مورد اشخاص مدعی صحبت میکنم) ولی بعضی وقتها به پزشکی که مدرک و پروانه و اجازهء طبابت دارد و خودشان انتخاب و به او مراجعه کردهاند، اعتماد نمیکنند. (این خود یک مطلب جداگانه میطلبد که در جای خود امیدوارم روزی به آن هم برسم). بنابراین هیپنوتیزم توافقی است و نه تحمیلی.

تصور غلط دیگری نیز در ذهن بعضی مردم جریان دارد و آن اینکه به نظر آنان تنها افراد ضعیف و بیاراده و یا مریض روانی هیپنوتیزم میشوند. فکر میکنم حالا دیگر شما هم متوجه شدهاید که هیپنوتیزم ربطی به میزان ارادهء شخص (به این شکل) ندارد و تقریباً همه به دو شرط میتوانند هیپنوتیزم شوند، یک آن که (به ارادهء) خودشان بخواهند و دیگر اینکه قابلیت هیپنوتیزمپذیری داشته باشند. این قابلیت چیزی است مادرزادی و مانند IQ تقریباً در افراد مختلف مشخص و نسبتاً ثابت است. درصد کمی از مردمِ نرمال و عادی (حدود 5 درصد) نمیتوانند هیپنوتیزم شوند و برخلاف تصور اغلب مردم، بیماران روانی (سایکوتیک) و عقبماندههای ذهنی نیز نمیتوانند و نباید هیپنوتیزم شوند.
بنابراین تقریباً همهء افراد طبیعی و سالم میتوانند هیپنوتیزم بشوند و هیچ ارتباطی با ضعف و قوت ارادهء آنان هم ندارد. البته شخص ممکن است ظاهراً بخواهد هیپنوتیزم شود ولی باطناً هنوز به علت ”تصورات اشتباه“ ، ”ترس“ یا ”نداشتن انگیزهء کافی برای درمان“ مقاومت کند که بحث آن جداست.
فکر نمیکنم لازم باشد این را هم یادآوری کنم که هیپنوتیزم، به خودی خود درمان نیست و با صِرفِ قرار گرفتن در حالت هیپنوز کسی از مشکلی رها نمیشود،
هرچند شاید کمی ریلکس و آرمیده شود. به همین دلیل برای درمان در حالت هیپنوتیزمی شرط اول درمانگر بودن شخص هیپنوتیزور است. هیپنوتیزوری که نمیداند اضطراب یا افسردگی را بدون هیپنوتیزم چگونه باید درمان کرد با هیپنوتیزم هم نمیداند و نمیتواند کاری از پیش ببرد. اگر هیپنوتیزمکننده پزشک نباشد نمیداند کسی که حملهء پانیک (حملهء هراس) دارد چه مکانیسمی او را درگیر کرده و چه اتفاقاتی ممکن است برای او بیفتد و چه اتفاقاتی برایش نمیافتد. برای همین مطمئن باشید هیچ هیپنوتیزور صحنهای هر چقدر هم در کارش موفق باشد نمیتواند ریشهء یک فوبیا را در روان شخص پیدا کند. یا صرفا کسی که میتواند با هیپنوتیزم بیدردی بدهد، نمیتواند یک زایمان بیدرد موفق را هدایت کند، مگر در یک کار تیمی که کسی که متخصص است باقی کارهای درمانی را به عهده بگیرد.
پس بالاخره آیا هیپنوتیزم خطرناک است؟ این سئوال مثل این است که بپرسیم آیا تکنولوژی خطرناک است؟ هر دوی اینها قرار است وسیلهای باشند برای بهبود و کمک به چیز دیگری، تکنولوژی اگر در خدمت بشر باشد، او میتواند از آن برای رفاه بیشتر خود از آن بهره ببرد هیپنوتیزم هم قرار است وسیلهای کمکی باشد در امر درمان و در دست درمانگر و اگر چنین نباشد، بله مثل یک چاقوی میوهخوری کوچک در دست یک بچه یا تعدادی قرص آرامبخش در دست یک فرد مستأصل میتواند خطرناک هم باشد. اگر کسی که به شما فرمان میدهد برای پارک کردن، آدم ناواردی باشد میتواند چرخ ماشین شما را در جوی هم بیندازد، چرا که نه.
عدهای میگویند اگر با تلقین هیپنوتیزمی چیزی را مثل سیگار از فرد بگیریم یک ابزار کاهش اضطراب را از او گرفتهایم و حالا ممکن است که او با پایین آمدن آستانهء تحریکش نتواند مثلاً خشمش را کنترل کند و کارهایی بکند که به ضرر خودش و اطرافیانش تمام شود. پس درمان با تلقین چیز بدی است.
این عقیده یکی دیگر از برداشتهای اشتباه از هیپنوتیزم است که آن را صرفاً تلقیناتی برای محو رفتارها و ظاهر علامتهای یک مشکل درونی میدانند. در حالی که اولاً در تمام موارد یک پزشک (و حتی غیرپزشک مثلاً روانشناسان) قبل از هر چیز ”باید“ بیماریهای احتمالی جسمانی را رد کنند و وقتی از همه نظر ثابت شد که مشکل شخصی جسمی نیست به سراغ تشخیصهای روانشناسانه بروند. در آن موارد هم بعد از تشخیص، درمان مثل همیشه، به دو بخش تقسیم میشود: علتدرمانی و علامتدرمانی و علامتدرمانی پیش از تشخیص علت و بدون علتدرمانی مجاز نیست و یک درمانگر آموخته هیچ گاه چنین خطایی نمیکند.

و باید گفت در درمان ریشهها و علتهای یک مشکل روانشناسی هیپنوتیزم کمک بسیار مؤثری در کشف و کوتاه کردن زمان درمان است. با هیپنوتیزم میتواند زمان یک رواندرمانی سی و چهار پنج جلسهای را شاید به هفت جلسه کاهش داد. در کتابهای مرجع روانشناسی آمده که شناختدرمانی تحت هیپنوز 70 درصد مؤثرتر از بدون هیپنوز است. و یا رفتاردرمانی تحت هیپنوز چقدر سادهتر از رفتاردرمانی در مکانهای واقعی و موجودات واقعی است. شما تنها تصور کنید که برای حساسیتزدای از کسی که میخواهیم ترس از مار او را بین ببریم بدون هیپنوز باید او را کمکم در مواجه با مار واقعی قرار دهیم در حالی که در هیپنوتیزم او مار را با همان شرایط حساسیتزدایی تدریجی میبیند بدون اینکه مجبور باشیم ماری به اتاق بیاوریم.
پس:
هیپنوتیزم خطرناک نیست اگر شخص بدون هیپنوتیزم هم درمانگر باشد (یعنی پزشک، روانپزشک، روانشناس بالینی، و هر گونه درمانگر رسمی و معتبر دیگر باشد)
هیپنوتیزم نه تنها مختص افراد ضعیف و بیاراده نیست بلکه اتفاقاً اشخاص باید برای هیپنوتیزم شدن از سطح مقبولی از هوش بهرهمند باشند.
قرار نیست هیپنوتیزم تنها علامتهای بیماری و مشکل بیمار را برطرف کند و اتفاقاً ابزاری بسیار کارآمد برای ریشهیابی مسائل است.
هیپنوتیزم شدن براساس یک توافق بیان شده یا ناگفته بین هیپنوتیزم شونده و هیپنوتیزم کننده میتواند اتفاق بیفتد و بدون خواست کسی نمیتوان او را هیپنوتیزم کرد.
هیپنوتیزم خواب نیست، بنابراین در آن بیخبری و بیاختیاری نیست.
به عنوان تکمیل بحث بد نیست این را هم اضافه کنم که:
همانطور که گفتیم که هیپنوز یکی از حالات هشیاری است که ما در زندگی روزمره هم آن را بارها و بارها تجربه میکنیم. این هشیاری در برابر اصطلاح ناهشیاری قرار میگیرد که شامل دو حالت بیهوشی (تحت اثر دارو) و کما (یا اغماء) است. هر دوی این حالتها هم درجاتی دارد و در هر دوی این حالات هم سطوحی از هشیاری تجربه شده است که در حال حاضر موضوع صحبت ما نیست. تنها حالت ناهشیار کامل (تا جایی که میدانیم) که دیگر هشیاری بر عملکرد بدنی هیچ کنترل و اختیاری ندارد و در اکثریت موارد هم برگشتپذیر نیست (علمِ آمار، آن تعدادِ کم را در نظر نمیگیرد)، حالتی است که به آن مرگ گفته میشود.

پ.ن: در کتابهای هیپنوتیزم آمده است که به احتمال زیاد کسانی که بیماری صرع (Epilepsy) دارند حین هیپنوتیزم تشنج میکنند و توصیه شده که این افراد هیپنوتیزم نشوند. علت احتمالی آن را افت قند خون طی هیپنوز حدس میزنند.
پ.ن2: ببخشید که مطلب طولانی شد ولی چون نمیخواستم رشته کلام بریده شود مجبور شدم تمامش را یک جا بیاورم. ممنون از اینکه تحمل کردید.
این مطلب در پاسخ به درخواست بعضی دوستان در مورد اطلاعات بیشتر در مورد هیپنوتیزم نوشته شده تا بتوانیم همهء ما امکاناتی که در پیرامون ما هست را بیشتر و بهتر بشناسیم و برای رفاه بیشتر و زندگی بهتر از آنها استفاده کنیم و در ضمن سره را از ناسره تشخیص دهیم.

هشیاری ما حالتهای گوناگونی دارد که شاید ما تمامی آن حالات را نشناسیم، اما مسلماً همهء ما با دو حالت آن بیشتر آشنا هستیم.
در این لحظه که دارید این مطلب را میخواند بیدارید یا خواب میبینید؟ فکر نمیکنم کسی در مورد پاسخ این سئوال ابهامی داشته باشد. همهء ما تفاوت تجربهء بیداری و خواب و خواب دیدن را میدانیم، علاوه بر اینها با برخی حالتهای دیگر هشیاری نیز اغلب آشنایی داریم، هرچند اگر نامی برای آنها نشناسیم یا ندانیم که این، همان است که شنیدهایم. 
حالتهای هشیاری را جنبهای خصوصی از ذهن آدمی دانستهاند و طیف گستردهای را شامل می شود. شما ممکن است الان کاملاً غرق در خواندن این متن باشید و با دقت آن را دنبال کنید و برایتان سئوالهایی به وجود بیاید و درست چند لحظهء بعد به هنگام رفتن به پاراگراف بعدی، عقب رفته و به پشتی صندلی خود تکیه دهید و تصورات و خیالات خود را دنبال کنید و کلاً فراموش کنید که داشتید چه میکردید. این دو حالت از آگاهی هشیارانهء انسان است که به گفتهء روانشناسان به راحتی دستخوش تغییر میشود. نمیخواهم در این مطلب زیاد وارد جزئیات انواع حالتهای هشیاری شَوم و فعلاً میخواهم تنها چند تا از معروفترین آنها را نام ببرم و بعد به یک نوع آن بیشتر بپردازم.
به جز بیداری و خواب که همه با آن آشنایی دارند، حالتهای دگرگونشدهای از هشیاری نیز وجود دارد مانند ”مراقبه“ (Meditation)، ”توهم“ (ناشی از مواد و داروها)، ”دیلیریوم“ (که در بعضی از افراد مسن رخ میدهد) و بالاخره هیپنوتیزم یا هیپنوز.

هیچ کدام از حالات دگرگون هشیاری به اندازهء هیپنوز بحثبرانگیز نبوده است. هیپنوتیزم که زمانی در زمرهء سحر و جادو به شمار میآمده، مدتهاست که مورد بررسیهای دقیق علمی قرار گرفته و اگرچه هنوز در این زمینه مجهولاتی باقی مانده است (از نظر چگونگی کارکرد آن) ولی تاکنون به واقعیتهای
زیادی هم در زمینهء هیپنوتیزم دست یافتهایم.
متوجه شدهام که هنوز اکثر مردم در مورد هیپنوتیزم دچار باورهایی هستند که از طریق سینما و تلویزیون و نمایشگران صحنه به آنها القاء شده، چرا که پدیدهء تصویر مجازی (چه فیلمهای سینمایی و چه برنامههای تلویزیونی) خود بزرگترین هیپنوتیزورهای روزگار ما هستند. بنابراین تصمیم دارم در اینجا کمی هیپنوتیزمزدایی کرده و برخی باورهای احتمالاً اشتباه شما را در مورد هیپنوتیزمِ درمانی تصحیح کنم.

میتوانید زمانهایی را تصور کنید که چنان مجذوبِ دیدن یک فیلم جالب بودهاید که حتی متوجه بوی سوختن غذا نشدهاید؟ یا گوشی هدفون بر گوش با چشمان بسته غرق لذت از شنیدن یک موسیقی بودهاید به طوری که تکتک نتهای آن موسیقی را با تمام وجود احساس میکردهاید؟ دیدید بچههای کوچکی را که بازی میکنند و چنان غرق بازی هستند که در دنیای خود با همبازیهای خیالی یا عروسک خود صحبت میکنند؟ چند بار شده است که بعد از پایان بازی فوتبال (یا هر بازی دیگر) تازه متوجه یک بریدگی یا خراشیدگی دردناک روی دست و پای خود شدهاید که در حین بازی اصلاً از وجودش آگاهی نداشتهاید؟ یا یک روز صبح به شما خبر ناخوشایند و درگیرکنندهای دادهاند (مثلاً خبر برگشت خوردن چکتان یا خدای نکرده فوت کسی که برای شما مهم بوده یا جدایی یکی از نزدیکترین نزدیکانتان) و شما شبِ همان روز میباید در مجلس مهمانیای حضور میداشتید، اما هنگامی که کسی در آن میهمانی با شما صحبت میکرده، آخرش متوجه شدهاید هیچ یک از حرفهای او را نشنیدهاید؟ 
این چیست که ما در زندگی روزمرهء خود با آن مواجهیم؟ چطور ممکن است که گاهی آشنایی را پشت فرمان یا در آشپزخانه یا پشت میز کار میبینیم که با اینکه چشمانش باز است و به جایی خیره شده، هر چه صدایش میکنیم نمیشنود یا متوجه بوق ماشین ما نمیشود یا حتی وقتی روبروی او قرار میگیریم هم ما را نمیبیند. آیا بعضی از این حالتها برای خود شما پیش نیامده؟
در روانشناسی امروز به این حالتها Hypnotic Like States میگویند، حالتهای شبههیپنوتیزمی. در اصل تمام مثالهای گفته شده درجاتی از هیپنوتیزم هستند و ما در جریان بیداری خود در طول روز بارها هیپنوتیزم میشویم ولی از آن خبر نداریم. چرا که در جریان اغلب این موارد سه شرط اصلی هیپنوتیزم جاری است با درجات متفاوت.
این سه شرط عبارتند از :
تمرکز (بر موضوعی خاص)
انفکاک (از محیط)
انعطافپذیری (یا تلقینپذیری)
هر گاه هر سهء این عناصر برای شخصی حضور داشته باشد، او در هیپنوز است. بنابراین میبینیم که هیپنوز حالت (state) نرمالی از هشیاری و مغز است. ولی چرا به آن میگویند هیپنوز (به معنی خواب)؟ در تاریخچهء هیپنوتیزم، بعد از کارهای ”آنتوان مِسمِر“ و ادعای او مبنی بر داشتن جریان سیال مغناطیس حیوانی و بعداً ”زیگموند فروید“ و کارهای او در زمینهء هیپنوز و کارهای ”شارکو“
که پزشک بود و معاصر مسمر، چشمپزشکی به نام ”جیمز برید“ نام این پدیده را با این پندار که در این حالت شخص خواب است Hypnosis گذاشت که در زبان لاتین به معنای ”حالت خواب“ بود. بعدها وقتی به ماهیت این پدیده بیشتر پی برده شده بود که دیگر این نام برای آن جا افتاده بود و دانشمندانِ این زمینه پذیرفتند که این حالت، به همین نام باقی بماند و به این صورت این نام به عنوان غلط مصطلح پذیرفته شد.
برای این که این بخش از مطلب را که هیپنوتیزم چه هست را به پایان ببرم باید به این موضوع هم اشارهای داشته باشم که ذهن هشیار بخشی منتقد و تحلیلگر دارد که این بخش در حین هیپنوز آرام گرفته و کمتر مداخله میکند و این با توافق بین هیپنوتیزمشونده و هیپنوتیزمکننده پیش از آغاز به انجام عمل هیپنوتیزم در حیطهء مورد توافق که به خاطر درمان است صورت میگیرد.
در پیک بعدی افسانهها و باورهای عامه در مورد هیپنوز را بررسی میکنیم تا ببینیم هیپنوتیزم چه چیزهایی نیست. مثلاً اینکه آیا در هیپنوز فرد ارادهای ندارد؟ آیا هر چه از او بپرسند خواهد گفت؟ آیا خطرناک است؟ ممکن است کسی از هیپنوز دیگر بیدار نشود و...

اگر فقط به موزیک گوش دهیم و به محیط اطراف نگاه کنیم، لذتی که از موزیک میبریم به آنچه میبینیم سرایت میکند و اگر موسیقی مناسب و زیبایی باشد، محیطِ ما هم زیبا خواهد شد و از زندگی هم مثل آن موسیقی لذت میبریم.
و اگر بنشینیم و موزیک را از طریق تلویزیون همراه با زیباییهای بصریِ کلیپها و سنهای کنسرت و زرق و برق تبلیغهای بینابین آن ببینیم، بعد از پایان موسیقی وقتی به اطراف و محیط و زندگی خود نگاه میکنیم، (احتمالاً و برای بعضیها) احساس کمبود، خواستن، سرخوردگی و عدم لذت از زندگی پیش میآید.
پ.ن: ممکن هم هست در این حالت دوم تحت تأثیر آنچه دیدهایم جوگیر شده و خود را در رؤیای آمریکایی تخیل کنیم.


