تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

 جالبه که آدم بعد از شش ساعت کلاس ”روان‌درمانی تحت هیپنوز“ بره کشیک و بعد از یکی دو تا مریض سرماخوردگی و اسپاسم عضلاتِ همیشگی،‌ یه دختر و پسر بیست و شیش هفت ساله بیان تو که...


دختره می‌لرزید و تو چشماش اشک حلقه زده بود و آی‌کنتاکت هم برقرار نمی‌کرد. هر چی هم ازش سئوال می‌کردم، پسره جواب می‌داد. منم طبق معمولم در این‌جور مواقع وَقعی به جواب‌دهندهء مداخله‌گر نمی‌نهم و یه سئوال دیگه از اصل مطلب می‌پرسم (در عین اینکه حواسم به گزارشات گزارشگر هست). من که، مثل شما،  می‌دونستم قضیه از چه قراره ولی می‌خواستم طرف زبون باز کنه که اونم هی می‌گفت ”هیچی! من چیزیم نیست!“ ولی لحنش داشت می گفت من عصبانیم. یه دفعهء دیگه که شازده‌پسر دهنش رو باز کرد برگشتم رو به‌ش و ازش پرسیدم ”شما با هم چه نسبتی دارین؟“ البته نه مثل ارشادی‌ها! اول اتوماتیک‌وار جواب داد ”برادرشم“ ولی دید که دارم چطوری نگاش می‌کنم فوری حرفش رو قورت داد با یه تپق گفت ”دوستیم“.

 یه کم که دوباره از دختره سئوال کردم و دیدم نه، این حرف بزن نیست، پسره رو فرستادمش بیرون و گفتم ”خوب بگو، دعواتون شده؟“ با دهن گفت نه و با سر گفت چه می‌دونم. گفتم ”خیلی وقته دوستین؟“ گفت که حدود دو سال. باور کنین خودم هم نمی‌دونم از کجا این زد به کله‌م ولی یه هو پرسیدم ”کس دیگه‌ای هم هست؟“ از اینجا به بعدش سرش رو برگردوند رو به من و آی‌کنتاکت برقرار شد، ”آره،... یعنی خودش می‌گه چیزی نیست ولی من می‌دونم هفت ماهه با هم رابطه دارند“

- چه جور رابطه‌ای؟

- به هم اس‌ام‌اس می‌دن.

- فقط همین؟

- آره

- مطمئنی؟

- آره، البته خودش همین رو هم قبول نداره، پررو! (البته با اون بودها!)

 

خلاصه این می‌گفت که: این دو تا با هم رابطه دارند و از قبل از من با هم دوست بودند، ولی این نمی‌تونه هیچی بهش بگه. منم زنگ زدم بهش و خلاصه همه با هم روبه‌رو هم شده بودند پسره بدبخت هم نتونسته بود طرف اینو بگیره و خب اینم ناراحت بود از دستش که ”بهش گفتم بهش پرخاش کن، دعواش کن! ولی هیچی بهش نگفت. هی از من و اون می‌پرسید چی به هم گفتین...“ یه جاش ازش پرسیدم این (پسره) در مورد اون (دختره) چه کار می‌کنه؟ گفت ”هیچی، مثل همهء مردا یکی به نعل می‌زنه یکی به میخ!“ (مثل همهء مرداش رو حال کردید؟ به این میگن با تجربه!)

یه اسکازینا براش نوشتم و یه کمی جنبه‌های مثبت قضیه رو نشون‌ش دادم و یه کمی فوت و فن ”چگونه دستور دادن به مردها“ رو یادش دادم که البته فکر نکنم با اون یه ذره حرف، چیزی فهمیده باشه (چون اصولاً قرار نبود یه جلسهء روان‌درمانی باشه) و فرستادمش تا بره آمپولش رو بزنه و بفهمه در زندگی دردهایی هست که باعث میشه دردهای دیگر رو متوجه نشیم (شما هر کدوم رو که می‌خواهید به جای هر کدوم حساب کنید) و گفتم ”بگو بیاد تو“.

پسره بدبخت خیلی ساده بود و از اونا بود که ”نمی‌تونست نه بگه“ و البته اون طرف مربوطهء قبلی هم از اون ”این‌کاره‌هاش“ بود. خلاصه به این گفتم که حواست جمع باشه که این خیلی دوسِت داره و این دوست داشتن زیادش هم باعث حسادتش هم هست. اگه به قول خودت با اون رابطه‌ای نداری (و تو دلم می‌گفتم خیال کردی منم اونم که باور کنم) کاملاً قطعش کن یا تکلیفت رو با این روشن کن، چون از این به بعد همین بساطه چه بسا فردای شروع زندگی به خواهر و مادرت هم حسادت بکنه. خود دانی (تو آمپولی چیزی نمی‌خوای؟)

 

و البته در این مورد اصلاً هیچی از چیزایی که سر کلاس‌هامون یادمون داده بودن استفاده نکردم! آخه حق ویزیت‌شون به اندازهء همون یه آمپول بود :D

 

 

 

حالا جالبی‌ش این بود که پشت‌بند اینا یه آقایی اومد تو که تا دیدمش یه هو رفتم به دوران اینترنی در بخش روانپزشکی در امین‌آباد، تیپیک اسکیزوفرن بود. و... بعله اومده بود نسخه‌ش رو تجدید کنه. تازگی‌ها هم شب‌ها با خودش حرف می‌زنه دوباره. البته نه مثل من و شما (دور از جون) صدای همسایه‌ها در اومده بود که ”آقا! ما آسایش نداریم!“ طفلک مادرش مرده بود و غصه‌دار بود و با پدر نود ساله‌ش زندگی می‌کرد. البته مادرش 15 سال پیش فوت شده بود و پدرش هم بیماری خودش رو داشته (یعنی الان نداره؟!)

 

                                                 ***

 

نمی دونم چرا نمی‌تونم مثل سابق اینجا بنویسم. منی که اصلاً خوشم نمی‌اومد و (البته هنوز دوست ندارم) که از وقایع اتفاقیهء شغلم بنویسم، ببینید چی به سرم اومده....

 

راستی طی صحبت‌های اولیه، موافقت درمانگاه رو برای شروع هیپنوتراپی رو گرفتم و انشالا، بی‌حرف پیش، نخود تو گوش شیطان، فلفل رو زبونش، دنده‌ش نرم، چشمش کور، شاید از هفتهء دیگه یا نهایتاً هفتهء بعدش شروع کنم در آنجا به هیپنوتیزم کردن مردمان. و طبق توصیهء اساتید (می‌دونم غلطه بابا!) با یکی دو، سه مورد کار رو شروع کنم. فکر کنم بهتره با ترک سیگار و رفع سردرد و گرفتن پنچری روح شروع کنم. شما چی می‌گید؟ (یعنی نظر محترم شما چیست؟)

 

پ.ن: درضمن هیپنوتراپی اصلاً اینطوری نیست‌ها، گفته باشم. اینجا داشتم فقط فضولی می‌کردم (چون اصلاً به من چه! )

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11:43 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 تصحیح و اعتذار: بله، تلفظ نام این یاسمین خانم لِوی است که به اشتباه ایوی نوشته شده بود. در ضمن ظاهراً این آلبوم ایشون در سبک جیپسی (کولی‌وار) است بیشتر تا فلامنکو و آلبوم دیگری از ایشون بیشتر فلامنکو است. بویژه این آهنگ (من در آلامو زاده شده بودم) در سبک Gypsy است.

مژده: از آنجایی که جوینده یابنده می‌باشد (گاهی اوقات) بالاخره آلبوم ایشون رو یافتم که لینک این تک‌آهنگ را برای دانلود و خودش را نیز می‌گذارم برای استفادهء برخط (on line!) دوستان. لینک دانلودش هم از رپیدشر است که با حجم 52 مگ بهتره از خط پرسرعت دانلود کنید، اگرچه آهنگ‌های جالب‌ترش را بعداً باز هم به مناسبتی خواهم گذاشت در اینجا.

 

 

 

الان دو روزه هی این آهنگ داره تو گوشم دوره می‌شه نمی‌تونم ازش دل بکنم. البته با اجرای ”یاسمین لِوی“اون بیشتر حال می‌کنم تا اجرای ”تونی گاتلیف“ اون. ولی خب نتونستم MP3 یاسمین‌ش رو پیدا کنم. هر کی پیدا کرد، منو هم بی‌نصیب نذاره.  اصولاً اسپانیولی با نوستالژی ربط و رابطه داره، آره؟

 

 

            

 

یاسمین لِوی در بی‌بی‌سی

 

اجرای گاتلیف :

 

 

دانلود اجرای گاتلیف

 

این هم یه آهنگ دیگه از یاسمین‌خانم (ایشون اسپانیایی هستند و هیچ ربطی به ایران ندارند)

 

و این هم اجرای خانم لوی از این آهنگ

 

 

و این هم دانلود MP3 آهنگ Naci en alamo از یاسمین لِوی با کیفیت 128 بیت. 

 

این هم لینک کل آلبوم LA JUDERİA در رپیدشر

 

 

                  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:12 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

کیهان عزیز پرسیده بود که ”به چه دلیل در هاله اطراف ما حفره یا حفره هایی ایجاد می‌شود؟“

والا در مورد علل ایجاد حفره در هاله باید بگم علت‌های مختلفی می‌تونه داشته باشه. اصولاً چون بخش عمده‌ای از هالهء ما نوعی میدان انرژی است، بنابراین هر کاری که از ما به طور مداوم انرژی ببره می‌تونه باعث ایجاد حفره یا به گفتهء بعضی‌ها سوراخ در هالهء ما بشه. به عنوان مثال دروغ گفتن، که شما با هر بار مواجه شدن با اون دروغ یا کسی که بهش اون دروغ رو گفتی خواه ناخواه از شما مقداری انرژی کسر خواهد شد تا آن دروغ را در جای خودش محکم کند. یا بعضی بیماری‌های مزمن. گاهی هم کارهایی مثل دعانویسی و طلسم کردن که شخص دعانویس دانسته یا ندانسه مجبور است برای اینکه اون دعا یا طلسمش کارگر بیفتد از انرژی خودش خرج کند. گاهی هم حفرهء هاله به خاطر وجود غیرارگانیک‌ها و تغذیهء آنها از انرژی شخص به وجود می‌آید. در آخر اینکه دون‌خوآن معتقد بود داشتن فرزند هم در هالهء والدین سوراخ (یا حفره‌ای) به وجود می‌آورد. گاهی هم سوراخ یا حفره یا پارگی در بخشی از هاله از زندگی‌های قبلی باقی مانده است.

از درمانش پرسیدی که خب مثل همهء درمان‌ها ابتدا باید علت آن برطرف شود و سپس از منبعی دیگر آن حفره پر شود.

اشاره‌ای هم داشته باشم به یک اصطلاح. کسانی که در کار دعانویسی و طلسم و جادو برای دیگران هستند،‌با اینکه از ترفندهایی استفاده می‌کنند تا کمترین آسیب به خودشان وارد شود اما به هر حال در هاله‌ء آنها حفره‌ها یا سوراخ‌هایی ایجاد می‌شود. این سوراخ‌ها به خاطر کارمایی که این کارها دارد در زندگی‌های بعدی هم می‌تواند باقی بماند. در این موارد می‌شود از همان طریق (برای کسانی که بلدند) به آنها آسیب رساند، اگر که ”سوراخ دعای“ آنها را پیدا کنیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 19:53 توسط آرش | موضوع: متافيزيك |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

گزارشگر تلویزیون دوره افتاده تو خیابون از مردم می‌پرسه ”شما می‌دونید صرفه‌جویی یعنی چی؟“ و همه اشتباه جواب میدند. ”صرفه‌جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردنه!“ صاف و مستقیم جملهء تبلیغاتی بابابرقی رو تکرار می‌کنند. چه اثری داره این تکرار و تبلیغ.

بابا! صرفه‌جویی معنی‌ش رو خودشه، یعنی جُستنِ صرفه، دنبال صرفه و سود بودن، یعنی منفعت‌طلبی، بهره‌خواهی، ایناهاش ببینید دهخدا چی میگه ”صرفه داشتن (مص مرکب ) فائده داشتن . سود داشتن


پ.ن: چشم کیهان‌جان، در اولین فرصت

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10:47 توسط آرش | موضوع: این سیمای ما ! |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

انقدر نزن این کلیدهای ضبط رو،‌ خراب شد!“  بچه‌تر هم که بودم همینطوری بودم. معمولاً حوصلهء (پیش)درآمدهای آهنگ‌ها رو نداشتم. اگه یه ذره بیشتر از ده پونزده ثانیه لِفتش می‌دادند می‌زدم بره جلو.
داشتم یه سری آهنگ انتخاب می‌کردم، بریزم تو ام‌پی‌تری پلیرم (چطور می‌گویید شما؟ با جناب حداد بودم،... آهان! ببخشید تصحیح می‌کنم ”میم پ سه بازیکن‌َم“)، اگه اولش بوم‌بوم داشت و ریتمش تند بود، که ”فیشْت!“ برو اون تو، ‌اگه نه،‌ که دو بار
FF می‌زدم، اگه هنوز داشت واسه خودش ابوعطا می‌خوند... برو بعدی.
این برنامه، یه وقتهایی که یه سی‌دی پُر میوزیک که نشنیده‌م به دستم می‌رسه هم اجرا میشه با این تفاوت که چون می‌خوام بعضی آهنگ‌های آرومش رو هم برا شب‌های مبادا نگه دارم، مجبورم تعداد بیشتری، از هر آهنگ
sample بردارم تا ببینم ”روحم را اغنا می‌کند یا خیر“ احتمالاً بعد از سه بار FF کردن. البته این غیر از موقع‌هاییه که کل آلبوم یه خواننده‌ای که می‌شناسم رو برمی‌دارم.

 

گاهی که می‌رم سر آرشیو فیلم‌های این فامیل‌مون، و می‌خوام هارد خانوم کوچیک رو، بار بزنم، و خب قاعدتاً با یه حجم محدود طرف هستم و هزاران فیلم که می‌خوام ببینم‌شون، باز مجبورم از بین اونهایی که آوردم بیرون یه تعدادی رو انتخاب کنم. اینجا برای این که فیلم لو نره از یه الگوریتم دیگه استفاده می‌کنم. فیلم رو که می‌ذارم اون گَگَئیِ پلیر رو تا دو سوم یا سه چهارم از فیلم جلو می‌برم و بعدش دنده عقب با سرعت میام عقب،‌با سرعت 8 یا بیشتر گاهی. اینجوری هم ریتم فیلم دستم میاد هم قیافهء هنرپیشه‌هاش رو می‌بینم (خوشگل‌ند یا نه؟) هم فضای فیلم رو می‌بینم، آیا از این فیلم‌هاست که همه‌ش تو تاریکی می‌گذره؟ یا از اون فیلم‌هاست که همه‌ش خین خین‌ریزیه؟ یا اینکه از اوناشه؟! خلاصه نمی‌ذارم به اولش برسه معمولاً به یک چهارم اولش که برسه باید تکلیفش رو روشن کرده باشم. اون جاش که رسید (یعنی حدود یک چهارم گذشته از فیلم) یه کم با سرعت معمولی نگاش می‌کنم ببینم کیفیت صدا و تصویر و زیرنویسش چطوره و اینجا دیگه بایدتکلیفش روشن شده باشه، یا خانم‌کوچیک برش می‌داره یا عق می‌زنه‌ش بیرون.

        

اون وقت‌ها که خیلی بیشتر از حالاها کتاب می‌خریدم هم، به جز اونایی که می‌شناختم و از قبل هدف‌گیری شده بودند، اگر چشمم به یه کتابی می‌افتاد که زیاد در مورد نویسنده‌ش یا محتواش مطمئن نبودم باز همین کار رو می‌کردم (مخصوصاً اگه رمان بود). چند خط اولش رو میخوندم، پِرررررررر چند صفحه جلوتر، پرررررررر چند صفحه جلوتر، پررررررر (این صدای ورق خوردن سریع کتابه باباجان!)، بعد یه دیالوگش رو پیدا می‌کردم و می‌خوندم (اگه داشت) و بعد یادداشت پشت جلد و بعد هم قیمت و تمام، تصمیم بگیر! بمونه تو دستت یا برگرده سر جاش؟

 

*

ولی با همهء اینها متوجه شدم که دوستام رو هیچ وقت اینطوری انتخاب نکردم. بهتره بگم اصلاً  کسی رو انتخاب نمی‌کنم. نمی‌دونم انتخاب می‌شم یا نه ولی من همیشه هستم برای دوستی. من باید فقط یک انتخاب بکنم، اونم که تا حالا پیدا نشده، یا زیادی پیش‌درآمد داشته، ‌یا بوم‌بوم‌ش کم بوده یا زیاد، یا زیادی فضاش گرفته و غمگین بوده، یا هنرپیشه‌هاش زیاد خوشگل نبودند، یا ریتم‌ش به من نمی‌خورده، یا اصولاً نتونستم بشناسم‌ش، یا جملات‌ش با من حرف نزده، یا قیمت پشت جلدش به جیب من نمی‌خورده یا... خلاصه.
فقط این اواخر یه کمی دیگه خسته شدم. یه خورده هم دوستان زیاد شدند، وقتم به همه نمی‌رسه. ناراحتم از این موضوع، ولی نمی‌دونم چه کارش هم میشه کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 6:44 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 سلام

 

نمی‌دونم پشتم باد خورده یا این مرض پارسالی دوباره اومده سراغم (البته پارسال تو اردیبهشت اومده بوده) که ببندم برم. اصلاً نمی‌دونم چی باید بنویسم. از چی بنویسم، اصولاً یه زندگی یکنواخت و یه جور که توش اتفاق خاصی نمی‌افته نه خودش نوشتن داره نه می‌تونه محرک و انگیزهء نوشتن بشه. حقیقتش یه مدتیه متوجه شدم که همه‌ش دارم به درآمد مکفی فکر می‌کنم، بعد می‌شینم خودم این فکرامو تجزیه تحلیل می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که علت این افکار اینه که احساس می‌کنم کلاً در زندگی مغبون شدم. بعد بررسی می‌کنم که چرا اینطوری فکر می‌کنم می‌بینم یه علتش شاید اینه که از اولش توقع زیادی برای خودم به وجود آوردم (یا آوردند) از زندگی. بعد می‌گم خب حالا چه جوری درستش کنم؟ راهی به ذهنم نمی رسه و هر راهی هم که می‌رسه، ختم میشه دوباره به پول. این از این.

 

اصولاً نمی‌دونم چرا حال و احوال من موقع سال تحویل میلادی بهتر از سال تحویل خودمونه. میشه اینو از مقایسهء پیکِ تبریک سال نوی میلادی با مال خودمون متوجه شد. عید رو که رفتیم گرگان. تا سه روز اولش که تو خونه بودم و سریال Heroes رو می‌دیدم، بعدش هم که چند تا عیددیدنی و یه دونه مهمونی که از آسمون افتاد و باعث شد چند تا از دوستان رو ببینم و خوشی بگذره. همین‌جا از همهء دوستان به خصوص صاب‌خونه‌های گرامی که کلی زحمت کشیده بودند نهایت سپاسگزاری را دارم.
از هفتهء دوم هم که برگشتم اومدم سر کار و کشیک‌های نداده رو جبران کردم. و بقیه‌ش رو هم هی لاست دیدم و هی لاست خوندم و هی لاست نوشتم و هی لاست گفتم هی لاست زدم و هی...
اینم از این.

 

پریشب فیلم Down with Love (حالا مثلاً ”مرگ بر عشق“) رو دیدم که یه خانمه دهاتی امریکای دههء‌ چه‌می‌دونم شاید هفتاد یه کتاب نوشته بود که زن‌ها می‌تونند با جایگزین کردن شکلات به جای 3KS بیان خودشون رو از شر وساوس عشقولانه رها کنند و بعد از اون، هر و قت که خواستند به میل خودشون با هر کی که خواستند چیز داشته باشند. بعد این خانمه (که رنه زلوگر بی‌ریخت بود) پا میشه میاد نیویورک و می‌خواد پوز یه پسره (اوان مک گرگور) رو در یک مجله‌ای بزنه و... دیشب هم نشستم فیلم شکلات (رنه هالسروم) رو نگاه کردم که البته که قابل قیاس نبود با اون قبلیه ولی این دیگه سرشار از انواع شکلات‌های مایع و جامد و گاز بود. جالب اینکه توی این یکی انگاری مردها هم از شکلات خوش‌شون می‌اومد. الان نشستم یه چایی با شکلات مرسی (تلخ) خوردم، هیچ چیز خاصی نبود، هیچ طوریم هم نشد. دیگه کم‌کم دارم به اسم شکلات هم حساس می‌شم.
اینم، این... دیگه...؟

 

آهان سیزده هم همه‌ش خوابیدم تا آخراش پا شدم رفتم بیرون که درش کنم. هوا خوب بود و پارکی بود و دوستی بود و... خوب بود.
دیگه؟

 

کلاً باز چرخیدم، خواب و بیداریم رو می‌گم. میگن دو جور آدم داریم چکاوک‌ها و جغدها به نسبت 9 به یک. جغدها شب‌ها تا دیر وقت (مثلاً یک . دوی بامداد) بیدارند و صبح‌ها هم حدودای نه بیدار می‌شن و چکاوک‌ها شب ساعت ده و یازده تو رختخوابند و صبح با همون چکاوک‌هاشون پا میشن و می‌خونند!
فکر کنم هر کی این تقسیم‌بندی رو کرده باید یه تجدیدنظری بکنه. به نظرم باید یه گروهی به اسم خفاش‌ها یا یه چیزی مثل این به اون دو گروه اضافه کنه.
بازم هست؟

 

فکر کنم دیگه حسابی مغزم رو تکون دادم از اینجا به بعدش دیگه هر چی ازش بریزه مسئولیتش با من نیست:

                  

حوا نشسته بود سر سفرهء هفت‌سین داشت می‌شمرد ”یک، دو، سه،... پنج، ‌شیش.. اِوا، آدم! یه سینش کمه که؟!“ آدم یه نگاهی می‌ندازه به سفره یه نگاهی می‌ندازه به حوا که ”یعنی چی حالا، ‌چه کار کنم؟“ حوا هم بهش میگه (با تن و لحن و صدای افسر اسدی تو این سریال نوروزی ”ماه عسل“ بخونید): ”چرا نیگا می‌کنی؟ پاشو یه سیب از اون درخت بکن بده من ببینم!“ آدم هم به زور از جاش بلند میشه و یه سیب می‌کنه و میده به حوا بانو.
(چند دقیقه بعد)

صدای توپ سال تحویل از طرف جهنم میاد و تمام جمعیت دنیا پا میشن همدیگه رو ماچ‌مالی می‌کنند انگار صد ساله که همدیگه رو ندیدند. بعد به هم شیرینی تعارف می‌کنند و به هم لبخند می‌زنند. حوا پا میشه میره از پشت درخت عیدی‌هایی رو که برای خودش و آدم آماده کرده بیاره. آدم هم هی کانال تلویزیون رو عوض می‌کنه، می‌بینه چیزی تغییر نمی‌کنه،‌ ریموت رو پرت می‌کنه تو نهر شیری که از اون کنار می‌گذره و تو دلش می‌گه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“ بعد دست دراز می‌کنه و سیبه رو از وسط سفرهء هفت‌سین بر می‌داره و ”خِرت!“ یه گاز گنده بهش می‌زنه و یه هو... بوم!

چشماش رو می‌ماله و یه کم این ور و اون ورش رو نگاه می‌کنه: ”چی شد؟! امسال دو بار سال تحویل شد؟! اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ چرا لختم؟! حوا! تو چرا لختی؟“ و حوا فقط بهش یه لبخند عشوه‌ناک تحویل می‌ده! آدم یه نگاه به خودش می‌کنه و یه نگاه به این ور و اون ورش چیزی پیدا نمی‌کنه دست دراز می‌کنه ویه موز از تو ظرف تو سفره برمی‌داره و پوست می‌کنه و پوستش رو می‌ذاره روی با پوستش خودش رو می‌پوشونه. دوباره کنترل رو که دیگه افتاده کنارش رو برمی‌داره و باز هی کانال‌ها رو عوض می‌کنه با اینکه داره یکی دیگه رو نشون میده می‌ده باز از این کانال به اون کانال تغییری نمی‌کنه. باز تو دلش میگه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 8:18 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 بهار 87  ۸۸ * بهار غریبی است، چرا که آسمانی می‌بینم که به رنگ آسمان هر کجا نیست، آبی است، ولی آبی نیست. دشت دلهره پیش پای‌مان گسترده و من متحیر و از خواب‌پریده و قدری دل‌نگرانم. بعد سالیان خواستم برنامه‌ای بریزم برای خودم... که می‌گویند باید اصلاح شوی. گویا پیشاپیش بقیه اصلاح شده‌اند و ما مانده‌ایم.

این بهار غریبی‌ست.

 مگر بهار نیست؟ مگر نیست که درازنای شب و روز به هم پهلو می زند، مگر نیست که حال همهء ما خوب است و ملالی نیست جز دوری. مگر نیست که بخشی از وجود هر کدام از ما در افقی از این دنیا دارد هفت‌سین می‌چیند بی ما؟
پس باید شاد بود و سر هر پیچ کلام گلدانی گذاشت و گذاشت بوی شکوفه و بهار در سطر سطر این نوشته بپیچد که مناسبتش نوروز است؟ پس در این زمانهء بهاری که اسباب دل باید خرم باشد و اساس روح، شاداب، دفتر و دست من چرا میلِ قلم نمی‌کند؟

بهار بر همه‌ء شمایان خرّم باد

 اینم منم 

تکملهء 1: دلم می‌خواهد الان در سالن نشسته بودم و دویدن‌های مهشید و هامون را می دیدم و بعدش عمو خسرو برای مهشید قشنگ قشنگ حرف می‌زد و من قشنگ قشنگ گوش می‌دادم و یک لبخند دلنشین زیرزیرَکی می‌خزید توی لب‌هام.

تکملهء 2: تولد دوستان خوبم، ندا.ح عزیز و امیرکیهان بزرگوار و خوب را به این دو دوست‌داشتنی تبریک می‌گویم و می‌گویم چه خوب شد که آمدید.

* با عرض معذرت از لغزش تایپی پیش آمده، باید بگم این مشکلی‌ست که من در ابتدای هر سال و گاهی هم ابتدای ماه‌ها به آن دچارم و تاریخ نسخه‌هایم را هم تا مدتی قدیمی می‌زنم تا بتدریج حالیَم بشود که "سال عوض شده، بیدار شو!" از دوستان عزیزم بابت تذکر متشکرم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 13:13 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed