در درون همهمون اتاقهای زیادی هست. تو هر اتاقی هم یک چیزی از یک زمانی هست. یکی از چیزهایی که همهء ما داریم، یک هیولاست . ما همهمون یه هیولا داریم که رفته توی یک اتاق تاریک قایم شده. آره قایم شده، برای این که نتونیم پیداش کنیم، در رو هم از تو قفل کرده. برای این که ما نتونیم اون چیزی رو که خیلی وقت پیش از ما دزدیده، ازش پس بگیریم.
ولی من فکر میکنم تو قدرتش رو داری و راهش رو هم بلدی. تو میدونی که اون اتاق کجاست و چطوری باید اون در رو باز کنی. تو میتونی. تو میخوای که بری و اون در رو باز کنی. تو میخوای که با اون هیولا روبهرو بشی، و وقتی با اون روبهرو بشی، اون وقت میبینی که اون هیولا چیزی نیست به جز یک سایهء سیاه که افتاده گوشهء اتاق. ولی وقتی دقت کنی یه جعبهء کادویی رو توی اون سایه میبینی.
حالا میتونی شجاعانه بری جلو و اون جعبهء خوشگل رو برداری. اون مال توئه. برو !
توی این جعبه تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه. هیجانِ گرفتن یک قاصدک، لذت چرخیدن فرفرهء کاغذیت وقتی میدویدی، نوازش موج دریا وقتی از روی پاهات عقب میکشید، چسبونکی شدن لبات وقتی آبنبات لیسی میخوردی، شادی دیدن کف دستهات وقتی گِلی شده بودند و تمام شادیهای ساده و کوچولوت توی اون جعبهء خوشگل ِ کادوپیچشده است، نگاه کن، لبخندِ تو ، توی این جعبه است. و این تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه.
.
.
.
در قسمتهای اخیر سریال قهرمانان (Heroes) زنی ناشنوا وارد داستان شده است که توانایی ویژهای دارد. او میتواند هر صدایی را ببیند. این توانایی برخلاف بیشتر تواناییهای دیگری که در این سریال دیده شده در جهان واقعی هم وجود دارد و دیده شده است. تنها معدودی توانایی دیگر در این مجموعه هست که آنها هم مابهازای بیرونی دارند، مثل توانایی حرکت دادن اشیاء از دور (Telekinesis) و یا خواندن افکار دیگران و القای ذهنی (Telepathy).

(نوشته شده در 16 خرداد 85)
در دنیای واقعی، بث (Beth) از وقتی كه به یاد میآورد، نُتهای موسیقی را میدید، نه مثل دیگران بر خطوط حامل و روی كاغذ بلكه به شكل نوری رنگی كه با زدن هر كلاویه در پیش چشمانش ایجاد میشد و دیدن همین بازی رنگین نورها او را برای آموختن پیانو مشتاقتر میساخت.
الیزابت هم هر بار كه قاشق غذا را به دهان فرو میبرد دوایر و مثلثها و مربعهایی را میدید كه هر كدام به رنگی بودند. او میگوید كه این پدیده مشكلی برای او ایجاد نمیكند، در واقع او تصور میكند این بقیهء مردم هستند که نیمی از لذت غذا خوردن را درك نمیكنند!
چندین سال پیش، روزی به این مسئله فكر میكردم كه ما از كجا میتوانیم مطمئن باشیم كه دیگران هم دقیقاً مانند ما یك چیز را درك میكنند؟ آیا شما هم وقتی به یک برگ نگاه میکنید همان چیزی را در مغز خود میبینید که دیگری میبیند و به آن میگویید سبز؟ بعد از آن ناگهان به این فكر افتادم كه اگر میشد مثلاً با یك عمل جراحی جای اعصاب چشم و گوش را عوض میكردند، چه اتفاقی میافتاد؟ یعنی به طور مثال اگر میشد جایی در بین راهِ گوش تا مغز، عصب شنوایی را قطع میكردند و در محلی ما بین چشم تا مغز هم عصب بینایی را میبریدند و بعد بهصورت ضربدری دوباره آنها را پیوند میزدند به این صورت که عصب شنوایی پیامهای عصبی شنوایی را به بخش بینایی مغز میبرد و عصب بینایی پیامهای بینایی را به بخش شنوایی مغز!
از نظر تئوری در آن صورت شما باید دنیای اطراف خود را با چشمانتان میشنیدید و صداها را هم میدیدید!

از نظر عملی، هنوز چنین چیزی امكان پذیر نیست، ولی كسانی هستند كه ظاهراً اتفاق دیگری برایشان افتاده است یعنی بعضی از حسهایشان تاحدودی با هم آمیخته شدهاند، انگار که مثلاً عصب شنوایی، سر راه خودش یک عصب فرعی هم به عصب بینایی داده باشد. اینها، به طور مثال، علاوه بر اینكه نُتهای موسیقی را میشنوند آنها را بهصورت رنگهای خاصی هم میبینند یا مثلاً اعداد را رنگی میبینند. برخی دیگر از این افراد طعمها و مزهها را به شكل اشكال هندسی یا رنگها میبینند ، مثلاً مزهء شیرین را به شكل دایرهای صورتی درك میكنند، و یا مزه را بهطریقی لمس میكنند، مثلاً تندی را شبیه بُرندگی یا شوری مثل زبری. این گونه افراد دنیای ما را به روشهایی غیرمعمول و شاید هم هیجانانگیزتر تجربه می کنند و در واقع چنین به نظر میرسد که در دنیایی بین واقعیت و رؤیا زندگی میکنند. این حالت اصطلاحاً سینستزی (Synesthesia) نامیده میشود که از ریشه یونانی Syn به معنای باهم و aesthesis به معنای درک ساخته شده است.
تا مدتها این پدیده به عنوان موضوعی غیرواقعی تعبیر می شد، اما تحقیقات سالهای اخیر دانشمندان، واقعی بودن آن را آشکار کرده است. یک علت احتمالی كه برای بروز این حالت مطرح میشود وجود ارتباط متقاطع میان برخی نواحی ادراك حسی در مغز این گونه اشخاص است که قاعدتاً باید مانند مغز افراد عادی به صورت مجزا فعالیت کنند.

محققان نمیدانستند که اگر شخصی كه دچار سینستزی است و هنگام دیدن عدد 5، رنگ قرمز و با دیدن عدد 2، رنگ سبز را میبیند، به صورتهای دیگری این اعداد به او نشان داده شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به این منظور چندین عدد 2 را به اشكال متفاوت به نحوی که یک مثلث را تشکیل دهند کنار هم قرار دادند، با این فرض كه اگر این حالت واقعی باشد، افراد مورد بررسی میباید به راحتی مثلث را ببینند، زیرا آنها اعداد را رنگی میبینند و بنابراین مثلث مذکور براحتی دیده میشود. هنگامی که این آزمایش به انجام رسید، جواب کاملاً واضح بود برخلاف افراد عادی این قبیل افراد به طور کامل اَشکالی را که به وسیله اعداد مزبور تشکیل شده بود تا 90درصد براحتی دیدند. بنابراین دانشمندان نتیجه گرفتند که این پدیده امری واقعی است نه تخیلی.
تحقیق روی این پدیده دانشمندان را به دانستن مطالب جدید دیگری رهنمون شد كه به همین اندازه جالب و هیجانانگیز بودند.
برای مطالعهء بیشترمیتوانید به لینكهای زیر نیز مراجعه نمایید:
http://www.cnn.com/HEALTH/9511/synesthesia/
http://home.alphastar.de/Vilen01/
http://cytowic.net/Synesthesia/Synesth__Encyclo_/synesth__encyclo_.HTM
(نوشته شده در 12 مرداد 85)
”كلیله و دمنه“ را همه میشناسیم. همان مجموعه داستانی كه از هندی به پهلوی درآمد و از پهلوی به تازی و از تازی به پارسی. 
دادبه زردشتی از ”گور“ فارس در دستگاه حَجّاج یوسف، ستمكار تازی، به كار دیوانی ِ فارس و عراق میپرداخت. حجاج از كینهای كه به پارسیان داشت، او را بدنام كرد كه از باج ِ آن استانها دستبُرد مینمود. پس او را چنان شكنجه نمود كه دستانش لرزش گرفت.
روزبه، پسر دادبه، یكی از نویسندگان و دانشمندان خاوری به شمار میرفت كه سُفیان پسر معاویه كه فرمانروای بصره بود، به دستور منصور عباسی، به سال 143 هجری او را كه سی و شش سال بیشتر نداشت نامردانه بكشت.
روزبه را برای اینكه خوار نشان دهند ”ابن مقفع1“ خواندند.
و ما پس از حدود هزار و سیصد سال در كتابهای فارسی و تاریخ ادبیاتِ مدارسمان همچنان میخوانیم كه ”ابن مقفع“ ، کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی برگرداند.
یادت گرامی روزبه پسر دادبه.
1. مُقَفَّع، به معنی مردی كه همواره سرشكسته باشد، نیز تلویحاً اشاره دارد به كسی كه دستانش درهمكشیده و لرزان باشد. (المعجم)
* از پیشگفتار مُجمَلالحِكمَه (رسائل اِخوانالصفا) پژوهش دكتر محمدتقی دانشپژوه
از میان پیامهای این پیک:
نویسنده 1: ابوریحان بیرونی آورده ست که چون ابن مقفع کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به تازی نقل کرد باب برزویه را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد. و آنان را برای پذیرش آیین خود که دین مانی بود آماده سازد.
پ.ن: اینجا را هم ببینید
![]()
بعد از کلی غیبت، سخته نوستن. الآنم خیلی آروم و به کُندی دستم رو کیبرد جلو میره؛ ولی میبینم که از وسواس درست خونده شدنم کم نشده و هنوز بعضی کلمات رو اعرابگذاری میکنم :D
نمیدونم چی باید بگم. فکر کنم اول باید از این همه سراغ گرفتنها و احوالپرسیهای شنیداری (تلفنی) و دیداری (حضوری) و نوشتاری (کامِنتـاری و ایمِـیلاری!!) شما دوستان عزیزم تشکر کنم و بعدش هم بگم چه مرگم بوده. گفته بودم وقتی آدم ”یه مرگیش“ میشه، یعنی یکی از مرگهای زندگیهای قبلیش بالا اومده و خاطراتش در ناخودآگاهش زنده میشه و آدم افسردگی اون مرگش رو میگیره؟ (فکر کنم گفته بودم.)
خب در این مدت، هم کار بود، هم غار بود (از همون مردونههاش، غار تنهایی رو میگم)، هم لولهها بودند که همچنان کشیده میشدند و سوراخ میشدند و لولهکشهایی که آنفلوانزا میگرفتند و بچههاشون هم و نمیتونستند بیان و... گچکاری و سیمانکاری که هنوز مونده و قفسه زدن که نصفش رو زدیم و نصفش هنوز تو طرحه... وقتی یه کاری پیش نمیره، نمیره دیگه زور که نیست. اونایی که دیدن بدونند که هنوز خونهء من همون جوره که دیدین (هیش، صداش رو در نیارین!)
و هم شلوغی درمانگاه بود و هست که قبلنا اغلب اونجا فرصت میکردم چیز بنویسم و بعدش دیگه نمیکردم ولی سعی میکنم که بکنم یه کمی. هم یه سفر کاری بود و یه روزه بود، هم الآن یک دوره کلاس هست که هر روز میرم از صبح تا دو، هم اون یکی دکتر درمانگاه رفته مکه و یکی از شیفتهاش هم به من اضافه شده. (در همین بین دو تا مریض هم ویزیت کردم که از عجایب روزگار هیچ کدوم شون نه سرماخورده بودند و نه فکر می کردند آنفلونزای خوکی گرفتهند! دومیش یه دختر خانوم بیست ساله بود که دکتر قبلی که دیده بودش به شدت ترسونده بودش بیخود و بیجهت، بعضیها انگار مرض دارند!)
پریروز یه آقایی رو رو هیپنوز کرده بودم که برای ترک سیگار اومده بود. تو شرححالش ازش پرسیده بودم تو طبیعت از کجاها خوشت میاد، گفته بود از کوهستان برفی، من هم بردمش به یه کوه برفی در یه روز آفتابی روشن. کارمون که تموم شد و برگشت، (سه تا مریض دیگه هم همین الان دیدم ، تازه امشب مثلاً خلوته! ساعتم حدودای 11 است.) آره وقتی آقاهه چشماش رو باز کرد، دستاش از سرما نه تنها کرخت و سِر شده بود بلکه قرمز هم شده بود و این در حالی بود که من هیچ حرفی راجع به سوز و سرما و اینا نزده بودم و ظاهراً خودش کوه سردی رو تجسم کرده بود. باید یادم باشه از این به بعد حتماً بگم در این جور موارد که لباس گرم و دستکش هم پوشیده باشی. برای خودم جالب بود از این نظر که بدون تلقین و اشارهء مستقیم به سوز و سرما هم، این جور به صورت واضح و شدید اثراتش بروز کرد.
راستی از کسانی که سئوالاتی از من پرسیده بودند در پیامگیر قبلی و قبلترش هم عذر میخوام که جواب ندادم، چون در این مدت اصولاً خیلی کم اومدم تو اینترنت و فقط گاهی یه چکی میکردم ببینم خدای نکرده رهگذری غریبهای، کسی حرف نامربوطی نزده باشه، که خوشبختانه اینجا همه اهل محلند. (دیگه نمینویسم که همینطور داره مریض میاد. ساعت شد 11 و نیم)
امیدوارم بتونم به زودی بقیهء اون مطلب عشق رو بنویسم و قالش رو بکَنم. میخوام از رو همون کازابلانکا مثالهاش رو بزنم و بعد هم یه چیز دیگه و بعدشم تمام. امیدوارم حال همهء شما خوب باشه. مرسی که به یادم هستید.
فعلاً
اشک زن قویترین نیرویی است که از آب به دست میآید.
توماس ادیسون
(نوشته شده در ۱۸ خرداد ۸۵)

دیروز پریروزها بعد از مدتها، برای چندمین بار باز هم نشستم و (به همراه مهمونهام،پسرعموجان و خانومش) ”كازابلانكا“ را نگاه كردم.
توصیه میكنم اونهایی كه فیلم را ندیدند، پیش از دیدن اصل ِ بدون سانسور فیلم به هیچ عنوان نسخهء سانسوری فیلم را نبینند كه موجب خُسران عُظما خواهد بود، و توصیهء مهم دیگری هم میكنم به اینكه حتماً سعی كنید دوبلهء اول ِ فیلم رو گیر بیارید و ببینید كه در آن مثل همیشه حسین عرفانی جای همفری بوگارت صحبت نمیكنه (فكر كنم ناصر طهماسب باشه، اُعجوبهء دوبلهء فارسی). و فقط در صورتی فیلم را به زبان اصلی ببینید كه انگلیسی زبون مادریتون باشه!!
اما بعد.
یادم میاد وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم و در جریان داستانش نبودم (كه این از عجایب بود، چون همیشه تو مجله فیلم كه مشتركش بودم یه جایی، یه جوری داستان خیلی از فیلمها لو میرفت كه خوب طبیعی بود و ...) وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم، همراه با پیشرفت داستان، هی طرف ”ریك“ (بوگارت) میشدم و به ”ایلزا“ (برگمن) بد و بیراه میگفتم، دو دقیقه بعد كه قضیه معلوم میشد كه چی بوده، میدیدم كه نه بابا! آن بیچاره هم حق داشته. بعدش یك كم جلوتر، میدیدم خب یه جورایی ”ویكتور لازلو“خان بدبخت (پل هنرید) هم ”حیوونی“ بوده! خلاصه آدم آخر این فیلم حداقل یه نتی
جهء اخلاقی میگیره و آن اینكه زود قضاوت نكنه! ( كه نمیدونم من بالاخره اینو یاد گرفتم یا نه!)
از این حرفها گذشته، از صحنههای قشنگ و تكنیكی فیلم كه من همیشه ازش لذت میبرم (غیر از كل داستان و صحنههای رمانتیك و دیالوگها و بازی با سایهها و ...)، یك جایی هست اوایل فیلم كه بعد از دستگیری كسی كه ورقههای عبور را پیش ”ریك“ میگذاره، یعنی ”هوگارت“ (پیتر لوره) یك كمی كافه شلوغ میشه، در اینجا بوگارت با آرامش و اعتماد به نفس در حالیكه داره برمیگرده توی كافه، به همه میگه ”دیگه تموم شد، همه چیز روبراهه.“ و در همان حال بدون اینكه نگاه كنه یك گیلاس واژگون شده را میایستونه و با این حركت ظریف در واقع دیالوگش را دراماتیزه (نمایشی) میكنه.
جالبتر اینكه مایكل كورتیز (كارگردان) از همین واژگون شدن لیوان در دو جای دیگهء فیلم به عنوان معادل شروع بر هم
خوردن اوضاع (درونی و بیرونی) استفاده میكنه. یكی در اولین شبی كه ”ریك“، ”اِلزا“ را بعد از مدتها توی كافهاش دیده و نشسته تا خرخره خورده و خاطرات پاریس را به یاد مییاره، دستش میخوره و لیوانش ولو میشه روی میز و مشروبش میریزه، كه نشاندهندهء به هم خوردن تعادل درونی شخصیتی ”ریك“ و ”نامرتب بودن همه چیزه“ ؛ و پیش از آن هم وقتی داره خاطرات پاریس را مرور میكنه، میبینیم كه روزی كه برای آخرین بار ”اِلزا“ را در پاریس میبینه و قرار ساعت پنجِ عصر رو باهاش میگذاره... (هی! طفلكی ریك!) آره اینجا هم دست ”اِلزا“ میخوره به گیلاس مشروب روی میز، كه تلویحاً خبر از به هم خوردن اوضاع رابطهء اون موقع ِ این دو تا میده.
خب شاید حالا دیگه این چیزها چندان هم شگرد هنرمندانهای به حساب نیاد ولی توجه داشته باشیم كه اولاً فیلم از اولش هم قرار نبوده یك فیلم ”هُنری“ بشه و جزو تولیدات هفتگی وارنر برادرز بوده كه بایستی برای سینماهای خودشون آمادهء پخش میكردند. با این حال چنین تیكههایی برای یه فیلم هالیوودی 64 سال پیش خیلی هم زیاد بوده، هنوز نه سینمای موج نویی و نه اَندی وارهولی و...
خانه = Casa
سفید = Blanca


